لعنت به شما، اشک برای پاک شدن نیست، باید جاری شود. باید تمام گونهات را بدود تا از کنار لبهای لرزانت بگذرد و آرام پائین بچکد. اشکهایم را پاک نکن.
اشکهایت را پاک میکنم، مهم نیست که اشکهایت برای عشق او باشد، چشمهایم را میبندم و آرزو میکنم تو را گریان نبینم.
امان از تورم، هزینهی آزادی سال هفتاد و شش فقط یک برگ رای بود، ولی امروز به قیمت جان صدها انسان آزاده به دست نمیآید.
میروم، میرسم، تمام میشوم.
آنقدر که من خودم را کشتم، هیچکس من را نکشت.
انتقام بزرگی است، وقتی فکر میکند مال او هستم در حالی که متعلق به تو هستم.
تو احمدینژاد زندگی من بودی، وقتی در چشمهایم نگاه میکردی و دروغ میگفتی.
برای آن روزهایی که تو به من خیانت کردی و من حتی به خاطرههایمان وفادار بودم.
قرار شد این یک راز باشد میان ما و خدا. تو رفتی و خدا مُرد، حالا من ماندهام و وسوسه گفتن آن راز.
لبهایت را که میبوسم، آسمان به رعد و برق چشمهایت حسودی میکند.
آی شازده کوچولو، تو که گل سرخات را اینهمه دوست داشتی، چرا گوسفند خواستی که اینگونه درون جعبه اسیر و اهلی بماند؟
شبها روح از تنت جدا میشود، تنت جا میماند در آغوش شوهرت و روحت پرواز میکند به رویای شبانهی روح من.
و کدام زن باور دارد، پشت این سینههای ستبر مردانه، قلب کوچکی میتپد.
وای از نیمهشبی که بیدار شوم، تو را بخواهم و خودم را در آغوش دیگری بیابم.
عشق تعریف سادهای دارد، حسی که هرکسی فقط خودش آن را میفهمد.