عاشق شو، جوری عاشق شو
که انگار خاک بر سر تر از
تو، وجود ندارد
حقیقت دارد...
کافی است چمدان هایت را ببندی
تا همه حاضر شوند برای از یاد
بردنت و از همه زودتر آنکه بیشتر
تو را دوست دارد فراموشت می کند
دردناک است که تو را دعوت
کنند به مهمانی عشق و بعد که با
همه ی وجودت عشق ورزیدی و
عاشق شدی، تو را در کوی عشق
تنها رها کنند و دوست داشتنت
را به پای ارزانیت بگذارند
اينجا سرزمين واژه های وارونه
است جايی كه گنج جنگ می شود
درمان نامرد میشود و قهقه هق هق
اما دزد همان دزد است و درد
همان درد و گرگ همان گرگ است
قلابت را بدون طعمه بینداز
اینجا پر از ماهی هایی
است که از زندگی سیرند
ثبت احوال در شناسنامه ام همه چیز
را ثبت کرده است جز احوالم را