Network Friends

<< December 2003    January 2004     February 2004 >>
January 29, 2004 | پنجشنبه 9 بهمن 1382
Õزمان .....
زمان .....
بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند ،
بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند ،
بس طولانی است برای آنان که در اندوهند ،
وبس کوتاه است برای آنان که سر خوش اند،
اما ابدی است برای آنان که عاشق اند .

دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن
از رخنه هايش
.‏ تنفس ميكنيم

من و تو
توان آن را يافتيم
كه بر گشاييم
كه خود را بگشاييم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي ميخواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد
وهر دانه برفي
به اشكي نريخته ميماند.


سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده.


در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من


January 26, 2004 | دوشنبه 6 بهمن 1382
Õصادق هدایت
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد.
اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ،چون عمومآ عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي عجيب و نادر بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد ،مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
...........نيست
يعني چشمها يي كه نميبيند
و
و دست هايي كه نميخواهند روزهاي رفته را
مجنون نميشدم
اگر ميدانستم ليلي كه تويي
.
.
.
به خدا ميرفتم كلاس اول و
دوباره مينوشتم : تو /انار/نداري
وسينه هايت انار دارد
يا داشت / دارد
براي مردم ميخواندم ترانه آخر را
و مينوشتم روي پيراهن شما
كه چقدر بدبختم!
مثل من
مثل ما
حتي مثل فرهاد
كه ميخواهد براي هميشه بگويد
مرگ بر سنگ.
January 21, 2004 | چهارشنبه 1 بهمن 1382
Õآبراهام لينکن
« تو ميتونی بعضی از مردم رو برای هميشه احمق فرض کنی . ميتونی همه مردم را هم بعضی وقتها احمق فرض کنی . اما نميتونی همه مردم رو برای هميشه احمق فرض کنی. »
January 21, 2004 | چهارشنبه 1 بهمن 1382
Õگناه
وقتي كمي دورتر
تمامي جهان اينست
كه حوا به آدم سيب ميدهد
همين نزديكي
هنوز تمامي گناه اينست
كه در آغوش تو آرام گيرم
و بگويم چه خسته ام
از شنيدن جنگل كه تبر تبر ميميرد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امسال نيزــ يكسره سهم شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار از پشت شيشه هاي كدرــ مات مانده ام
كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار حتي تو را از حافظه گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها ــ بهار!ـ ديشب هوايي تو شدم باز،اين غزل ــ
صادق ترين گواه دل تنگ ما ،بهار گل هاي بي شميم به وجدم نميكشد
رقصي در اين ميانه بماناد تا بهار
January 18, 2004 | یکشنبه 28 دی 1382
Õفریدون مشیری
از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد,
گرچه آدم زنده بود! ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود! بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ,
آدميت برنگشت!

گشت و گشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ,پاکی ,مروت, ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
قرن "موسی چومبه "هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است


January 16, 2004 | جمعه 26 دی 1382
Õ* نادر نادرپور *
شعريست در دلم
شعری که لفظ نيست ، هوس نيست ،ناله نيست
شعری که آتش است
شعری که می گدازد و می سوزدم مدام
شعری که کينه است و خروش است و انتقام
شعری که آشنا ننمايد به هيچ گوش
شعری که بستگی نپذيرد به هيچ نام
......
شعريست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
می خواهمش سرود و نمی خواهمش سرود
شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی
شعری که چون سکوت ، فرو مانده بر لبی
شعری که شوق زندگی و بيم مردن است
شعری که نعره است و نهيب است و شيون است
شعری که چون غرور ،بلند است و سر است
شعری که آتش است
......
شعريست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
شعری از آنچه هست ...
شعری از آنچه بود ....
January 13, 2004 | سه شنبه 23 دی 1382
Õزندگی بکامتان
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گويی اخرين لحظه است.
و کسی چه می داند...
شايد اخرين لحظه باشد.
<< December 2003            February 2004 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share