Network Friends

<< January 2004    February 2004     March 2004 >>
February 28, 2004 | شنبه 9 اسفند 1382
Õساغر می خواران :
بخند،دنیا با تو می خند د،
گریه کن ،تنها گریه میکنی
،زیرا زمین پیر و غمگین ما باید شادی خود را وام بگیرد
امــــــا به قدر کافی مشکلات خود را دارد
اه بکش،در هوا محو خواهد شد
انعکاس اصوات،به صدای شادی منتهی میشود
امــــــــــا از صدای دغدغه ها، باز پس میکشد
شادی کن ،مردم به دنبالت خواهند امد
غمگین باش ،انها رویگردان شده ،خواهندرفت

انها
،شادی تو را ،به تمامی می خواهند
امـــــا، به غم تو نیاز ندارند
خوشحال باش، دوستانت فراوان خواهند بود
غمگین مباش همه را از دست میدهی
کسی نیست که شراب تو را رد کند
امـــــا صفرای زندگی را باید به تنهایی بنوشی
موفق باش و ببخش،به تو کمک میکند زندگی کنی
امـــــا کسی نمی تواند در مردن به تو یاری رساند
در سالنهای شادی جای فراوان یافت می شود
برای یک صفی طولانی از اعیان
امـــــا همه ما یکی یکی باید به ردیف ،از راهروهای تنگ درد عبور کنیم


February 24, 2004 | سه شنبه 5 اسفند 1382
Õای ساربان آهسته ران کارام
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود من مانده ام مهجور از او ،ديوانه و رنجور از او
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان
ديگر نپرس از من نشان ، کز جان نشانم می رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود
برگشت يار سر کشم بگذاشت عيش نا خوشم
چون مجمری پر آشم ،کز سر دُخانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود
February 21, 2004 | شنبه 2 اسفند 1382
Õزندگی بکامتان
میدانی که درراه پیشرفت مانع های وحشت انگیزی وجود دارد که وقتی چشم از هدف برداری ظاهر میشوند
بنابراین زود دلسرد نشو.... بنگر واستوار پیش رو...موفق خواهی بود
February 17, 2004 | سه شنبه 28 بهمن 1382
Õغم
غم را دیدم که پیاله ای اندوه سر می کشد، صدا زدم
شیرین است؟؟
غم پاسخ دادتو مرا گیر انداختی و کار وبارم را خراب کردی ،چگونه از این پس میتوانم اندوه را بفروشم ،در حالی که تو دانستی غم هم یک نعمت است
February 14, 2004 | شنبه 25 بهمن 1382
Õجکسن براون
اندرزهای کوچک زندگی نوشته جکسن براون: چيزی که من فکر می کردم فقط کار چند ساعت است.چندين روز به طول انجاميد.هنگاميکه آنرا به پسرم دادم لحظه فوق العاده ای بود من تمام آن چيزهايی را که در مورد يک زندگی شاد و پربرکت می دونستم به روی کاغذ آورده بودم و حالا آنرا تقديم به پسرم می کردم.پسری که در خيلی از مواقع آموزگار من بوده است.
پسرم چگونه ياريت دهم تا ببينی؟
حالا بسيار ازمن فراتر خواهی ديد.
حالا به جای هر دوی ما خواهی ديد.
اما به من هم بگو در آن دوردستها چه می بينی؟

از عبارت متشکرم زياد استفاده کن
اگر مجبور شدی با کسی درگير شوی اولين ضربه را بزن و محکم بزن
برای هر مناسبت کوچکی جشن بگير
فرصت لذت بردن از خوشيهايت را به بعد موکول نکن
شجاع باش حتی اگرنيستی وانمود کن روز تولد ديگران را بخاطر داشته باش
که هستي هيچکس نمی تواند تفاوت ايندو را تشخيص دهد
به کسی کنايه نزن
سالگرد ازدواجت رو فراموش نکن
اشتباهايت را بپذير
دوستان جديد پيدا کن ولی قديميها رو از ياد مبر
سعی کن هميشه خيلی هوشيار باشی شانس بعضی وقتها خيلی آرام در می زند
هميشه ساعتت را ۵ دقيقه جلو بکش
وقتی عصبانی هستی دست به هيچ کاری نزن
از کسی کينه به دل نگير
شکست را به راحتی بپذير
وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقين کن که شکست غيرممکن است
پلها را از بين نبر شايد مجبور شوی بار ديگر از رودخانه عبور کنی
هيچوقت فرصت ابراز علاقه را از دست نده
سعی کن مشکلات را به جای بزرگ کردن حل کنی
هيچوقت شادی ديگران را از بين نبر
بدان تمام چيزهايی که می شنوی درست نيست
در همان نگاه اول به نيروی عشق ايمان بياور
آرام صحبت کن اما در فکر کردن سريع باش
فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگير
ثروت و موفقيت را يکسان تلقی نکن
به دیگران متکی نباش
برای تغییر دادن دیگران بیش از حد تلاش نکن
بدان در چه وقت باید سکوت کنی
همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش
همیشه شکرگذار باش
یک اشتباه را دوبار تکرار نکن
یادت باشد تمام مردمان از چیزی وحشت دارند به چیزی عشق می ورزند و چیزی را از دست داده اند
از صمیم قلب عشق بورز.ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است


February 11, 2004 | چهارشنبه 22 بهمن 1382
Õشباهنگام
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي‌گيرند در شاخ تلـاجن سايه رنگ سياهي
و زان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام ، در آن دم كه بر جاده‌ها چون مرده ماران خفتگانند :
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي‌كاهم ، تو را من چشم در راهم. --------------------------------------------------------------------------------------------
خبر داری که از غم, آتشی افروختم بی تو
در آن آتش, ز سر تا پای خود را سوختم بی تو به هر شهری هزاران ماهرو ديدم ولی زان ها
به آن چشمت قسم, چشمان خود را دوختم بی تو خريداران فراوانند و پر سرمايه, اما من
به چيزی جز خيالت خويش را نفروختم بی تو مرا کشتند و از مهر تو هرگز رو نگرداندم
عزيزم! بين چسان درس وفا آموختم بی تو
February 6, 2004 | جمعه 17 بهمن 1382
Õوسعت روح
موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست, که دوستش می دارند
----------------------------------------------------------------------------------
وسعت روح میگفت : شاعر!.. آخر زمانی روح تو وسعتی بی پایان داشت..
بر وسعت روح تو چه گذشت؟!
فریاد کردم: خاموش! با من دیگر از وسعت روح حرف مزن!..همه هر چند تنگ نظری دیدم , در وسعت روح خود گم کردم!..آنقدر گم کردم , تا وسعت روحم پر شد... پر شد از یک مشت تنگ نظریهای گم شده!..
کارو --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر می خواهی نگهم داری دوست من ، از دستم می دهی .
اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم ،
میان ما همبستگیی از آن گونه می روید که زندگی ما دو تن را
غرق در شکوفه می کند .
« مارگوت بیکل »
February 2, 2004 | دوشنبه 13 بهمن 1382
Õقصه ای که باد با خود برد
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان
دانهء کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد
و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت
و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم
آذوقه زمستان به او نگاه می کردند , کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو
به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم .کاشکی کمی
بزرگتر , بزرگتر مرا می آفریدی .
گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از لنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت
به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد ماجرایی است که تواز خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که
می خوای به چشم بیای , دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را
پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست
ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد
قصهء او را همه جا با خود خواهد برد.
عرفان نظر آهاری


<< January 2004            March 2004 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share