Network Friends

<< February 2004    March 2004     April 2004 >>
March 25, 2004 | پنجشنبه 6 فروردین 1383
Õاحساس
ساده است نوازش سگی ولگرد ، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود .
ساده است ستایش گلی ، چیدنش واز یاد بردن که گلدان را آب باید داد .
ساده است بهره جویی از انسانی ، دوست داشتنش بی احساس عشقی ، او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش .
ساده است لغزشهای خود را شناختن ، با دیگران زیستن به حساب ایشان ، وگفتن که من اینچنینم .
ساده است که چگونه میزی ، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .

March 20, 2004 | شنبه 1 فروردین 1383
Õتنهاييم...
از پشت يک سوم:
ميدونی، اون شبی كه داری سلانه سلانه تو پياده رو قدم ميزنی و يه سيگار كنج لبته و به صدای
جيرجيركها گوش ميكنی، وقتی يادت ميوفته الان تو خونه كسی نيست كه منتظرت باشه، بدون كه تنهايی. ميدونی، وقتی‌ كه خواستی گيلاس مشروبت رو ببری بالا و تو ذهنت دنبال يه اسم گشتی كه به سلامتی اون بخوری و هی گشتی و گشتی و هيچ اسمی به ذهنت نرسيد، بدون كه تنهايی. ميدونی، وقتی كه تو يه عصر پاييزی، چتر به دست، داشتی زير بارون قدم ميزدی و با صدای خش خش برگها ريتم گرفته بودی و بيخيال به آدمهايی كه از كنارت رد ميشدن نگاه می كردی و جای هيچ كسی رو زير چترت خالی نديدی بدون كه تنهايی. ميدونی، وقتی كه تو هيچ ظهر تابستونی با صدای قو قو يا كريم ها دلت نگرفت و بغض نكردی و اشك تو چشمات گوشه نكرد، بدون كه تنهايی.
ميدونی اون وقتی كه قهوه ات رو خوردی و قرار شد برای لكه های ته فنجون قهوه نيت كنی و چشمات رو بستی و يادت رفت كه چی می خواستی و دنبال چی ای، بدون كه تنهايی. ميدونی بارون با حسهای گمشده آدم چه ها كه نمی كنه؟! هر وقتی كه نم بارون رو صورتت نشست و ياد بوی موهاش نيوفتادی بدون كه تنهايی. ميدونی‌ ...... همه ما خيلی تنهاييم!
March 16, 2004 | سه شنبه 26 اسفند 1382
Õو قلب ؟
" آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور
انديشه مي كنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند ؟
گويي كه كودكي
در اولين تبسم خود پيرگشته است
و قلب ـ اين كتيبه مخدوش
كه در خطوط اصلي آن دست برده اند -
به اعتبار سنگي خود ديگر
احساس اعتماد نخواهد كرد .
شايد كه اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسكن ها
اميال پاك و ساده و انساني را
به ورطه زوال كشانده است .
شايد كه روح را
به انزواي يك جزيره نامسكون
تبعيد كرده اند . "
March 13, 2004 | شنبه 23 اسفند 1382
Õزندگی
سعی کن خنده ات خنده ای از ته دل باشد
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد ...
هنگامی که هر بافت وجودت از شادی بلرزد...
هنگامی که همگی با هم بخندیم
انگاه شاهدی که تنها جسم نیستی...
انگاه شاهدی که تنها ذهن نیستی.....
انگاه شاهد هستی که توانایی....و شاهدهستی که نتها یک شاهدی برای دیدن بهترینها
March 7, 2004 | یکشنبه 17 اسفند 1382
Õرویای شیرین
رویای شیرین :
من
غرق در شب تاريك غم
با ذهني سرد و خسته
در فكر فرداي خود تو ،
نور اميدي بودي بر غم ها
خورشيدي در شب ها ***

دستانم ،
كوير برهوت ، نااميد از سرسبزي
باتمام وجود
دعاي باران مي خواند

دستانت ،
مانند باران
گل سرخي شد
گل سرخ صفا
گل سرخ اميد

***

چشمانم ،
دريايي از بغض ها
موج هاي اين دريا
سرگردان به دنبال ساحل
ساحلي آرام ... ساحلي گرم ...
موج اشكم يافت
ساحل مهربان آغوشت را

***

تو مرا فهميدي
در باغ اميد
گل شادي بخشيدي
تو به وسعت نامت
مهربان هستي

***

سخت تر از هر كاريست
سپاس از تو
حتــــــــــي ...
سخت تر از دوش كشيدن كوه
نوشيدن شيره سنگ
ولي براي تـــــشـــــكــــــــــر ...
هديه مي كنم ، قلبم را .


March 3, 2004 | چهارشنبه 13 اسفند 1382
Õراه
دو راه در جنگلی پاییزی ، به هم می رسیدندومن متاسفم که نمی توانم از هر دو راه سفر کنم
مسافری بودم که مدتی ایستادم،
و به یکی از انها تا انجا که ممکن بود ،نگریستم
تا ببینم که در کجای بوته های جنگلی، راه منشعب می شود
انگاه دیگری را در نظر گرفتم که به همان خوبی بود
و شـــــــــــــــــاید بشود ادعا کرد که بهتر از ان بود
چرا که پوشیده از علف بود
گر چه عبور از روی ان ،علفها را له کرده بود
و بر هر دو جاده در ان صبح به شکلی یکنواخت برگهایی ریخته بود که هنوز گامی بر ان ها نهاده نشده بود

من یکی از انها را برای روز دیگری نگه داشتم
بر خلاف اینکه می دانستم که چگونه راهی ،به دیگری منتهی می شودو تردید
داشتم که هر گز به ان بازگردم
و با حسرت خواهم گفت در جایی، که زمانهای طولانی از حالا فاصله دارد
دو جاده درجنگل به یکدیگر رسیدند و من ان راکه کمتر بر ان عبور شده بود
انتخاب کردم
و همین سبب تفاوت فراون شد


<< February 2004            April 2004 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share