Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< March 2004    April 2004     May 2004 >>
April 27, 2004 | سه شنبه 8 اردیبهشت 1383
Õ...دکتر شريعتی...
حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفترپاره را کنم
وجلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت
April 24, 2004 | شنبه 5 اردیبهشت 1383
ÕCylinder Of Cyrus
I am Cyrus , King of the world , great king , mighty king , king of Babylon , king of the land of Sumer and Akkad , king of the four quarters , son of Cambyses , great king of Anshan , grandson of Cyrus , great king , king of Anshan , descendant of Teispes , great king , king of Anshan , progeny of an unending royal line , whose rule Bel and Nabu cherish , whose kingship they desire for their hearts' pleasure .
when i well-disposed entered Babylon , I set up the seat of domination in the royal Palace amidst jubilation and rejoicing .

Marduk the great god caused the big-hearted inhabitants of Babylon to .....me .
I sought daily to worship him .
My numerous troops moved about undisturbed in the midst of Babylon .
I did not alow any to terrorise the land of Sumer and Akkad .
I kept in veiw the needs of Babylon and all its sanctuaries to promote theri well-being .
The citizens of Babylon ...... I lifted theri unbecoming Yoke .
Their dilapidated dwelling .
I restored .
I put an end to their misfortunes .
At my deeds Marduk , the great Lord , rejoiced , and to me , Cyrus , the king who worshipped him , and to Cambyses , my son , the offspring of my loins , and to all my troops he graciously gave his blessing , and in good spirits before him we / gloified / exceedingly his high / divinity .
All the kings who sat in throne rooms , throughout the four quarters , from the Upper to the lower sea , those who dwelt in .... , all the kings of the west country who dwelt in tents , brought me their heavy tribute and kessed my feet in Babylon .
From .... to the cities of Ashur and Susa , Agade , Eshnuna , the cities of Zamban , Meurnu , Der , as far as the region of the land of Gutium , the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period , the gods whose abode is in the midst of them , i returned to their places and housed them in lasting abodes .
I gathered together all their inhabitants and restored their dwellings .
The gods of Sumer and Akkad whom Nabonidus had , to the anger of the lord of the gods , brougth into Babylon .
I , at the bidding of Marduk , the great lord made to dwell in Peace in their habitations , delightful abodes , May all the gods whom i have placed within their sanctuarries address a daily prayer in my favour before Bet and Nabu , that my days may be long , and my they say to Marduk my lord .
" May Cyrus the king who reveres thee , and Cambyses his son ....."


April 18, 2004 | یکشنبه 30 فروردین 1383
ÕWhite Flag
I know you think that I shouldn't still love you,
I'll tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
where's the sense in that? I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be I know I left too much mess and
destruction to come back again
And I caused but nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over"
then I'm sure that that makes sense Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be And when we meet
Which I'm sure we will
All that was then
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on.... Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
April 10, 2004 | شنبه 22 فروردین 1383
Õتبریک
دریافت جایزه ی بزرگترین طنز پرداز سال و قرار گرفتن نام حجت الاسلام حسنی در کنار مشاهیر بزرگی چون برنارد شاو و عبید زاکانی را به این افتخار اسلام و جهان صمیمانه تبریک عرض میکنم .
( شاد کردن مردم از بزرگترین عبادات است )
April 4, 2004 | یکشنبه 16 فروردین 1383
Õشاملو
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود ,بوسه است
و هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خا نه را نمی بند ند قفل افسانه ای است
و قلب
برای زندگی است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که اهنگ هر حرف زندگی است
تا من به دنبال اخرین شعر رنج قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کم ترین سرود بوسه باشد!
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من ان روز را انتظارمی کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم
April 1, 2004 | پنجشنبه 13 فروردین 1383
Õداریوش کبیر
اینک که من از این دنیا می روم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند. جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد. اکنون که من از این دنیا می روم تو 12 کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزائی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که در هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم چون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی .

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

کنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کند ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را انجام بدهی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما.

هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.

افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با انها بدرفتاری نکن اگر با انها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند .

امر اموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل انها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی.

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی کند .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من بشوی و تابوت سنگی مرا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم.

آنجا مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه 25 کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند.اگر هر زمان که فرصتی بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد و وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگوکه قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز بگذارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.


زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر بنماید.زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.


هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی میرود .


در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده.


عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

پیش از این نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .


<< March 2004            May 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share