Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< April 2004    May 2004     June 2004 >>
May 31, 2004 | دوشنبه 11 خرداد 1383
Õتمدن
دویست سال پیش :
سفید پوستان متمدن آمریکایی تصمیم گرفته بودن که سرخ پوستهای وحشی رو آدم کنن ، اما چون روشهای تربیتیشون یه کم زیادی غرب زده بود سرخ پوستها حالیشون نشد و سر از موزه ی تاریخ در آوردن ، بهرحال توی موزه بودن بهتر از نبودن .
نتیجه : مرگ بر آمریکا صد سال پیش :
بازم سفید پوستان یه کوچولو متمدن ترآمریکایی تصمیم میگیرن که سیاه پوستای غیر متمدن رو تربیت کنن ، اما چون اینبار به طور اتفاقی داستان شازده ( مسافر) کوچولو رو شنیدن ، اهلی کردنشون دقیق تر جواب میده و سیاه پوستها سر از جاهایی بهتر از موزه و کنار دایناسورا پیدا میکنن ، مثلا : سناتور- وزیر یا رئیس جمهور میشن .
نتیجه : یه کوچولو مرگ بر آمریکا همین روزها ، همین طرافها :
آمریکایی های وحشی - بی معرفت - هفت تا بد .....
تصمیم دارن که مردم نازنازی گوگوری مگوری عراق رو از دست صدام متمدن با شخصیت آزاد کنن( حالا اون وسط چند میلیاردی هم نفت نوش جان میکنن ) اما چون مردم عراق عادت ندارن که دوریه رئیس جمهورمحبوبشون رو تحمل کنن و در واقع خوب میدونن که رهبر با کلاس و با محبتی مثل صدام دیگه هیچ جا گیرشون نمیاد ، جهاد رو بر علیه اشغالگران وحشی آغاز میکنن

حالا این وسط یه نفر نیست به این جرج بوش خر حالی کنه که اصلا به تو چه !
مردک احمق میخواد به زور دموکراسی ایجاد کنه ، بابا این ملت عراق خودشون آخر حقوق بشرن .
اگه در این مورد شک دارید از مردم ایران و کویت بپرسین - از در و دیوار خرمشهر و دزفول بپرسید ، از مردمی که هشت سال زیر موشک و بمب زندگی کردن بپرسید .
البته هر کی بگه مردم عراق تو شاهکارای صدام نقشی داشتن دروغ گو هست و دروغ گو دشمن خداست .
اصلا کی گفته هفتاد درصد ارتش صدام از شیعیان تشکیل شده وهمین ارتش نصف کشور ما رو به خاک و خون کشیده یا اینکه ماجرای پاوه و سر بریدن پاسدارای ایرانی توی مجالس عروسی توسط دوستان کرد عراقیمون همش افسانه های خیالیه .
تجاوز و قتل هزاران زن و دختر کویتی هم قصه هست ،اصلا من میدونم اینا همش توطعه ی اسرائیل واسه تفرقه انداختن بین مسلمونا .
آره بابا - مردم عزیز عراقیمون حتی خبر نداشتن که جنگی آغاز شده و برادر و خواهر های مسلمونشون توی کشور همسایه دارن قتل عام میشن ، حق هم دارن ، چون اونوقت ها در عراق وبلاگ نبود که مردم رو مطلع کنه .
البته ما هم وبلاگ نداشتیم پس یادمون نمیاد که بعد از هر حمله به خاک ایران یا بعد اعلام تعداد کشته های موشک هایی که هر ثانیه تهران رو به لرزه در می آورد ، همین عراقی های عزیز چطور به خیابون میریختن و کلی بزن و برقص میکردن و واسه ی سردار قادسیشون چه سر و دستی میشکوندن .

زندان های بغداد اگه معروفن به خاطر خون بهترین جونهای ایرانه .
دیوار های ابوغریب به خون مردم ما آغشته هست ، مگه ما نمیگیم از هر دستی که بدی از همون دستم پس میگیری ، شکنجه گر دیروز قربانیه امروز


منم طرفدار قتل و شکنجه نیستم حتی واسه همین آدمها ، اما بهم بگید چطور میشه شبهای بمب بارونو از یاد برد ، چطور میتونم جونهایی رو که با هزار آرزو رفتن و حتی جنازشون بر نگشت فراموش کرد .
بهرحال میخوام از همین جا مراتب انزجار مردم همیشه در صحنه ی ایران رو از آمریکای فضول به علت نابود کردن خون خوارترین دشمن نیم قرن اخیر کشورمون اعلام کنم و بگم :
خیلی خیلی مرگ بر آمریکا


May 29, 2004 | شنبه 9 خرداد 1383
Õباور کن
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود ،
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی ،
در شگفت میمانی از نیروی خویش !
در شگفت میمانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی .
May 27, 2004 | پنجشنبه 7 خرداد 1383
Õشهرت
میان همه جویها
که همراه همه رودها ، به دریا سرازیر میشدند
جوی کوچکی بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت .
وقتی سایر رودها پرسیدند : چرا ؟
گفت : هر چند من در مقابل عظمت دریا
بس ناچیز و ندارم
اما من
" گمنام گم شدن " را بیشتر از
"شهرت گم شده " دوست دارم .
May 22, 2004 | شنبه 2 خرداد 1383
Õ2خرداد , تراژدیه حماسه
در صندلی راحتیم گم میشوم ، چشمانم آهسته گرم خواب می شود و لذت رها شدن در رویا مستم می کند.
آخرین تصویری که در خاطرم میماند، لبخند مهربان مردیست که سالهاست بر دیواراتاقم جا خوش کرده است .
تن به صدای آرام موسیقی می سپارم
غرق خواب میشوم .
به شتاب از پیچ کوچه می گذرم ، اسپری رنگ از دستان عرق کرده ام سر میخورد و در جوی آب می افتد ، مکث می کنم اما صدای پیچیدن ماشین به داخل کوچه دوباره به دویدن مجبورم میکند .
قلبم می خواهد ازبدنم بیرون بزند ، سینه ام را محکم می گیرم ، برجستگیه پوسترها را حس میکنم ، جایشان امن است امنترین جایی که دارم .
فقط صد متر ، پاهایم سست میشود و ....
مزه ی خون در دهانم ، روی زمین پهن شده ام ، دوست دارم همان طور بمانم ، تسلیم شوم و ماجرا چون کابوسی پایان گیرد .
اما فریادهای امیر در گوشم و چهره اش ، اشک و خون ، چکمه پوشها چه بی رحمانه میزدندش .
حالا کجاست ؟
نمیدانم .
برمیخیزم و سریعتر میدوم .
پنجاه متر، ناسزاهای سرنشینان ماشین ، خون از کنار گونه ام پایین میرود با عرق صورتم مخلوط میشود ، کلید خانه را لمس میکنم ، صحنه ها از روبروی چشمانم رژه میروند :
پیرزنها دعایم میکنند و پیرمردها صورتم را میبوسند ، مردی عکسش را میبوسد وتقاضای عکس بزرگتری میکند ، میخواهد آن را در کنار تصویر فرزند شهیدش قرار دهد ، اشک امانم نمیدهد به دنبال امیر سر میچرخانم ، پیدایش میکنم ، بر دیوار بزرگی این شعر را مینویسد :
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
صدای ترمز ماشین رشته ی افکارم را پاره میکند ، بیست مترتا خانه ، ماشین سرعت میگیرد واز کنارم میگذرد و ناگهان توقف میکند ، میخواهند راهم را سد کنند به پیاده رو میپیچم و تمام قدرتم را در پاهایم جمع میکنم .
ده متر
ثانیه ها چه کند میگذرند ، صدای پای مرد ها از پشت سرم ، جرات سر بر گرداندن ندارم .
تنها یک متر ، کلید را در قفل میچرخانم و به درون خانه میخزم ، چند لحظه دیر رسیده اند ولی دیگر دستشان به من نمیرسد ، به در ضربه میزنند و تهدیدم میکنند .
صدایشان را نمیشنوم ، مادرم به حیاط میدود چند متر مانده به من می ایستد و به من که پشت در وا رفته ام خیره میشود .
چشمانم تار میشود بر کف حیاط خراب میشوم ، قطرات خون بر روی پوسترها میچکد و من تنها لبخند مردی که بر قلبم نقش بسته ، در خاطرم میماند . نمیدانم ، کاش روزی این نوشته را بخوانی :
تو فراموش کرده ای چهره ی خونینم را .
تو ندیدی جریان اشکانم را .
تو نشنیدی ناسزای چکمه پوشها را .
تو حتی به یاد نداری چشمان نگران مادرم را . کاش خنده ی تمسخر آمیزشان را نمیدیدم ،
کاش خراب شدن قصر آرزوهایم را نمیدیدم .
نمیدانم که فاتحی مغلوبم
یا
شهسواری مطرود
برمیخیزم و از دوباره آغاز میکنم , زیر لب زمزمه میکنم :
آزادی ای آزادی
آزادی ای آزادیه خوب....
May 10, 2004 | دوشنبه 21 اردیبهشت 1383
Õبدون شرح
هر بار که مرا می دید ، ساعتها گریه می کرد !
آخرین بار که به سراغم آمد ، دیوانه وار می خندید !!!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس است هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم .
تازه حرفش تمام شده بود که یکباره قطره اشکی در گوشه چشمش لنگر انداخت ، با طعنه پرسیدم :
مگر قرار نبود گریه نکنی ، پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
اشک نیست ، نقطه است !
میفهمی :
نقطه!!!
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر بهیچ چیز مردان ، ایمان ندارم
جز ........ به یک پارچگیشان در نامردی
May 5, 2004 | چهارشنبه 16 اردیبهشت 1383
Õقلب کوچک
گفت : به من بگو چقدر دوستم داری ؟
گفت :
تو را به بلندی کوهها و پهنای دشتها و به زیبایی گلها دوست دارم .
تو را به اندازه وجودت دوست دارم
زیرا .....
هیچکس را بدینسان دوست نداشته ام !
باحسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از اینکه نمی توانم حرفهایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمل ،
عشق بزرگ تو را ندارد .
<< April 2004            June 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share