Network Friends

May 10, 2004 | دوشنبه 21 اردیبهشت 1383
Õبدون شرح
هر بار که مرا می دید ، ساعتها گریه می کرد !
آخرین بار که به سراغم آمد ، دیوانه وار می خندید !!!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس است هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم .
تازه حرفش تمام شده بود که یکباره قطره اشکی در گوشه چشمش لنگر انداخت ، با طعنه پرسیدم :
مگر قرار نبود گریه نکنی ، پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
اشک نیست ، نقطه است !
میفهمی :
نقطه!!!
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر بهیچ چیز مردان ، ایمان ندارم
جز ........ به یک پارچگیشان در نامردی
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share