Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< May 2004    June 2004     July 2004 >>
June 27, 2004 | یکشنبه 7 تیر 1383
ÕGod
دیشب رویایی داشتم :
خواب دیدم بر روی شنها راه میروم ، همراه با خود خداوند و بر روی پرده ی شب تمام روزهای زندگیم را ، مانند فیلمی میدیدم .
همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم ، روز به روز زندگی را ،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد ، یکی مال من و یکی از آن خداوند .
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آنگاه ایستادم وبه عقب نگاه کردم ، در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.....
اتفاقا ، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود، روزهایی با بزرگترین دردها ، رنجها ،ترسها ، ....
آنگاه از او پرسیدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم .
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم ، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام طول سفر با تو خواهم بود ، من هرگز تو را تتنها نخواهم گذاشت .
نه حتی برای لحظه ای من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی این من بودم که تو را به دوش میکشیدم ."
برگرفته از : فرهنگ عامیانه ی برزیل
June 25, 2004 | جمعه 5 تیر 1383
Õعشق را ديوانگي رهنما شد
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي هادر همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند! لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد...خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد....اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت....هوس به مركزِ زمين رفت.....طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.....و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك... همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.نودوپنج..نودوشش..نودوهفت...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه آويزان بود.دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتنِ عشق،نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."
.......و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
ترجمه از انجیل مقدس : قاصدک


June 25, 2004 | جمعه 5 تیر 1383
Õقول
نوشته شده توسط :خیال مطرود
تير ماه پارسال بود،وقتي از جلسه كنكور رسيدم خونه ،عرق
اضطراب وگرمای هوا رو از صورتم خشك نكرده ، گوشی تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم-دلم خيلی خيلی براش تنگ شده بود-تا گوشی رو برداشت گفتم ديگه شازده پسر كنكورشو داد.نوبتی هم باشه نوبت منه ،فردا بايد بيای پيشم.باشه؟صداش پر از خستگي بود ولی خنديد و گفت : ميدونی رو حرفت حرف نميزنم زور ميگی.گفتم آره اينطوريه ،يادتون باشه قول دادينا،فردا بايد شما منو از خواب بيدار كنی و فردا شد ولی زنگ تلفن كه پيغام نيومدنشو می داد منو بيدار كرد. اون رفت و هيچ وقت به قولش عمل نكرد. هنوزم دلتنگشم…
June 24, 2004 | پنجشنبه 4 تیر 1383
Õآخرین رقص
از پله های مارپیچ پایین میرم ، لباسم رو تحویل میدم و فقط یه شلوارک میپوشم .
در کوچولوی ورودی و آخرین لحظات سکوتی که عاشقشم .
در رو باز میکنم و موزیک بلند و موج دار مثل همیشه اولین کسی هست که به استقبالم میاد .
بانسرها* لبخند میزنن و راه رو برام باز میکنن ، دیگه یه جورایی صاحب خونم .
تازه ساعت یازده است ، ده پونزده تا دختر و پسر که برام آشنا نیستن دور تا دور استیج** ایستادن وتوی سر و کله ی هم میزنن .
آهنگ ملایمی از Dido و احساس آرامشی که به هر کسی دست میده .
تنها دو تا پسر ولزی اون وسط میرقصن ، بیشتر تلو تلو میخورن تا رقص . از وسط استیج رد میشم و میرم کنار بار میشینم ، الیزابت مثل همیشه اول سلام میکنه نمیدونم توی این نور کم و بین اون همه آدم که همیشه جلوی بار صف کشیدن چطور متوجه من میشه .
هنوز درست روی صندلی ننشستم که لیوان آبجو رو با اخم دستم میده ، میخندم و میگم همین ؟
سرشو تکون میده و میگه : سالار مگه قول نداده بودی که ، حرفشو میبخوره و مشغول آماده کردن سفارش تکیلا میشه ، انگشتری که در دستش میدرخشه هر لحظه به یادم میندازه که همه چیز بین ما تموم شده.
بهونه ای ندارم ، قول داده بودم که توی جشنشون شرکت کنم اما ....
دیگه طرفم نمیاد و خودشو اونطرف بار مشغول میکنه ، میذارم سرش خلوت بشه و بعد صداش میکنم
: الیزابت یه لحظه بیا
: نه ، نمیتونم ، میبینی که کار دارم
: خواهش ، بیا بشین اینجا
میاد روبروم اما سرش رو طوری گرفته که چشماشو نمیبینم ، دستاشو میگیرم و مینشونمش
: ببین خودت خوب میدونی که چقدر دوست داشتم بیام اما نشد یعنی کلاسام طول کشید ،
: من که حرفی نزدم ! همیشه چیزیکه از من مهمتر باشه داشتی .
چونشو میگیرم و سرشو بالا میارم وسعی میکنم چشماشو ببینم اما تنها قطره ی اشکی رو میبینم که از روی گونه هاش میلغزه و روی دستم میچکه .
صداش میکنن و میره ، ساعت یازده و نیم شده و دیسکو دیگه شلوغ شده ، حالا دیگه اکثر آدمها برام آشنان .
چراغ سه بار خاموش و روشن میشن و صدای موزیک ...
بلند میشم و به الیزابت که سخت مشغوله خیره میشم برمیگردم و میرم داخل جمعیت .
من عاشق این لحظه ام ، چشمامو میبندم و خودمو به دست امواج موسیقی میدم ، ثانیه ای نگذشته که کسی در آغوشم میگیره چشمامو باز نمیکنم ، حرکت دستها روی سینه هام اونقدر آشناست که احتیاجی به دیدن نیست ، مطمئنم که اونم چشماشو بسته ، بذار امشب همه چیزو فراموش کنیم بذار امشب فقط منو تو باشیم ، اینجا فاصله معنایی نداره .
با من برقص ، در من برقص ، در آغوش من ...
کاش میتونستی بفهمی که اومدن به جشن عروسیه کسی که دوستش داری چقدر سخته .
با من برقص - بذار بدونم که میشد چقدر خوشبخت بود
با من برقص
برای آخرین بار- تنها همین بار
-------------------------------------------------------
* محافظین دیسکو.
** محلی معمولا دایره شکل که در مرکز دیسکو برای رقص استفاده میشود .
June 21, 2004 | دوشنبه 1 تیر 1383
Õاسیر

مطمئنم ، آره این بار خودش بود .
مدتها قبل از اینکه بیام بارها به این لحظه فکر کرده بودم هزاران واکنشی که میتونستم تصور کنم رو مرور کرده بودم ،عصبانی شدم ، دعوا کردم ، گریه کردم - خندیدم ، ترسیدم ....
از وقتی که رسیدم ایران منتظر بودم که وقتش برسه ، که دوباره چشمام تو چشماش بیوفته .
بارها خیال کردم که دیدمش - توی پنجره ی ماشینی که به سرعت از کنارم میگذشت ، داخل فروشگاهی که لحظه ای قبل از کنارش گذشته بودم یا صورتی که یک ثانیه پیش از کنارم گذشته بود .
اما این بار مطمئنم که خودش بود .
از روی صورتش نشناختمش صورتی که تمام جزئیاتش رو از حفظم ، از چشمهای زیبایی که نقششون برای همیشه توی ذهنم نشسته - چشمهایی که تصویرشون تنها قاب عکس اتاقمه نشناختمش .
از روی نگاهی که مثل همیشه کلی حرف نگفته داشت - از غمی که همدم همیشه ی چشماش بود نشناختمش .
از بوی آشنای عطر بدنش از صدای موج دارش - غرور دردناکش از گرمای دستش - رنگ پریده ی همیشگیش از لبهای صورتی و کوچیکش - حتی از شیطنت های بچه گانه ای که همیشه سعی میکرد پنهانش کنه ........ نشناختمش .
شناختمش آره شناختمش از ضربان تند قلبم از دردی که توی تمام بدنم پیچید از سست شدن دوباره ی پاهام از لرزیدن دوباره ی دستام ، از حسادت نارحت کننده ای که به مادرش حس کردم مادری که کنارش راه میرفت .
همون لحظه ی بزرگ بود هر چند خیلی کوتاه .
فهمیم که ته قلبم هنوز عشقی زندست
هنوزم نتونستم فراموشش کنم
هنوز اسیر چشماشم ... .
June 19, 2004 | شنبه 30 خرداد 1383
ÕDr. Ali Shariati
Dr. Ali Shariati was born in Mazinan, a suburb of Mashhad, Iran. He completed his elementary and high school in Mashhad. In his years at the Teacher's Training College, he came into contact with youth who were from the lower economic strata of the society and tasted the poverty and hardship that existed.
At the age of eighteen, he started as a teacher and ever since had been a student as well as a teacher. After graduating from college in 1960, on a scholarship he pursued graduate studies in France. Dr. Shariati, an honor student, received his doctorate in sociology in 1964 from Sorbonne University.

When he returned to Iran he was arrested at the border and imprisoned on the pretext that he had participated in political activities while studying in France. Released in 1965, he began teaching again at Mashhad University. As a Muslim sociologist, he sought to explain the problems of Muslim societies in the light of Islamic principles-explaining them and discussing them with his students. Very soon he gained popularity with the students and different social classes in Iran. For this reason, the regime felt obliged to discontinue his courses at the university.
Then he was transferred to Teheran. There, Dr. Shariati continued his very active and brilliant career. His lectures at Houssein-e-Ershad Religious Institute attracted not only six thousand students who registered in his summer classes, but also many thousands of people from different backgrounds who were fascinated by his teachings.
The first edition of his book ran over sixty thousand copies which were quickly sold-out, despite the obstructive interference by the authorities in Iran. Faced with the outstanding success of Dr. Shariati's courses, the Iranian police surrounded Houssein-e-Ershad Institute, arrested many of his followers and thereby put an end to his activities. For the second time, he underwent an eighteen month prison term under extremely harsh conditions. Popular pressure and international protests obliged the Iranian regime to release Dr. Shariati on March 20, 1975. However, he remained under close surveillance by the security agents of Iran. This was no freedom at all since he could neither publish his thoughts nor contact his students. Under such stifling conditions according to the teachings of the Quran and the Sunnah of the Prophet Mohammed (PBUH), he realized that he should migrate out of the country. Successful in his attempt, he went to England but was martyred three weeks later on June 19, 1977 by the ubiquitous SAVAK.
Dr. Shariati studied and experienced many philosophical, theological and social schools of thought with an Islamic view. One could say that he was a Muslim Muhajir who rose from the depth of the ocean of eastern mysticism, ascended to the heights of the formidable mountains of western social sciences, yet was not overwhelmed, and he returned to our midst with all the jewels of this fantastic voyage.
He was neither a reactionary fanatic who opposed anything that was new without any knowledge nor was he of the so-called westernized intellectuals who imitated the west without independent judgment.
Knowledgeable about the conditions and forces of his time, he began his Islamic revival with enlightenment of the masses, particularly the youth. He believed that if these elements of the society had true faith, they would totally dedicate themselves and become active and Mujahid elements who would give every thing including their lives-for their ideals.
Dr. Shariati constantly fought to create humanitarian values in the young generation, a generation whose values have been defaced with the help of the most scientific and technical methods. He vigorously tried to re-introduce the Quran and Islamic history to the youth so that they may find their true selves in all their human dimensions and fight all the decadent societal forces.
Dr. Shariati wrote many books. In all his writings, he tried to present a clear and genuine picture of Islam. He strongly believed that if the intellectual and new generation realized the truth of this faith, attempts toward social change would be successful.


June 17, 2004 | پنجشنبه 28 خرداد 1383
Õاعلام جنگ به عابران پياده
امروز هم آدم‏هایي ، آدم‏هاي ديگری را كشتند . اين اخبار هر شب تلويزيون‏هاي ماست . ديگر به آن عادت
كرده‏ايم. يا شايد مثل يك سرگرمي خطرناك به آن معتاد شده‏ايم. كنترل تلويزيون را در دست مي‏گيريم و كانال‏ها را به دنبال اخبار داغ بالا و پائين مي بريم. نمي‏دانم اگر موجودات هوشمندي از سياره‏اي ديگر سر مي‏رسيدند و دنياي ما را مي‏ديدند چه فكر مي‏كردند ؟
نمی‏‏خواهم اداي مدافعان حقوق بشر يا هواداران صلح سبز را در بياورم . چيزي كه مي‏خواهم بگویم خيلي پيش‏پا افتاده‏تر از اين است كه بشود به مرام و مسلكي نسبتش داد..
شايد اين عطش خفته‏ی ما آدميان است كه بايد بكشيم ، بي‏آنكه به تهديد مرگ فكر كنيم ، كه شهرها را به آتش بكشيم و آسوده بر بالاي تپه‏ها شعر بگوئیم . ما اخبار روزنامه‏ها را وقت خوردن صبحانه و اخبار تلويزيون را وقت صرف شام مي‏بينيم بي‏آنكه لحظه‏اي، حتي لحظه‏اي، به واقعيت نزديك آنها فكر كنيم.
بمب‏گذاري قطاري در مادريد ، 191 كشته بر جاي گذاشت . ده انفجار پياپي واگنها را يكي‏يكي به هوا فرستاد ، يك عمليات شهادت طلبانه فلسطيني در جشن فارغ التحصيلي تعدادي از جوانان يهودي… انفجار يك بمب در يكي از مراكز خريد كشور عربستان و…
چند ساعت ، چند روز می‏گذرد و هيچكس مسئوليت انفجارها را بر‏عهده نمی‏گیرد .
كامو در آغاز (( انسان طاغي )) مي‏نويسد : انگيز‏ه‏ی انسان گذشته از قتل و جنايت معلوم بود . او يا لبريز از عشق بود يا لبريز انتقام ، اما انسان امروز؟
فردا هم انسان‏هايي انسان‏هاي ديگر را خواهند كشت . نه به خاطر تنازع بقا و تداوم گونه‏ها ، نه حتي به دلايل اعتقادي و سياسي ، نه حتي به خاطر مشتي پول . انسانها همديگر را مي‏كشند "چون كار ديگری به ذهنشان نمي رسد ."
طنز تلخ تاريخ اين است كه در جهان معاصر (( حقوق بشر )) و مفاهيم انساني بيش از همه اعصار مطرح و جدي تلقي مي‏شود ، ولي هيچگاه جهان تا اين حد ناامن نبود است. باورش سخت است ، علت يا علت‏هایش هر چه كه باشد نمي‏تواند از اهميت و درد آن كم كند . اين همان حقيقتی است كه زندگي را ترسناك مي‏کند .
ظاهرا جنگيدن چندان مهم نيست ، مساله‏ی مهم اعلام جنگ است ، كه با كشتن من و تو و عابران پياده آغازخواهد شد .
June 2, 2004 | چهارشنبه 13 خرداد 1383
Õصلح
PEACE Szia! Ez a fotَ mلr kِrbejلrta a fِldet, a béke szimbَlumaként! ne tartsd meg....!!!
Cette photo fait le tour du monde en symbole de paix.
Ne la retiens pas de voyager! Dieses Foto reist um der ganzen Welt als Friedens Symbol.
Sende es weiter. Hello!
This photo travels the world as peace symbol. don't keep it! Hola!
Esta foto viaja por todo el mundo como symbolo de paz.....
No detengas su viaje! سلام
این تصویر به تمام دنیا سفر میکنه ، فقط به این علت که نشانه ای از صلح هست .
تنها برای خودتون نخواهیدش ! thanks Agnese for your recall
<< May 2004            July 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share