Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< June 2004    July 2004     August 2004 >>
July 25, 2004 | یکشنبه 4 مرداد 1383
ÕREMARK
نوشته شده توسط : پرنسس مطرود CRAZY THOUGHTS TO BE ANSWERED Why do bullies always ask "what’s your problem" when
they're obviously not going to solve it
---------------
Do stairs go up or down
---------------
If the sky is the limit, then what is space, over
the limit
---------------
Can you breathe out of your nose and mouth at the
same time
--------------
Why are people so scared of mice, yet we all love
Mickey Mouse
---------------
Why is the 0 on a phone after 1 and not before 1
---------------
Why did Mary own a little lamb
--------------
Can bald men get lice --------------

Why is snow white and ice clear? Aren't they just
different forms of water
----------------
How important does a person have to be before they
are considered assassinated instead of just murdered
--------------
Can you cry under water
-------------
If the day before a holiday is called Christmas
Eve, is the day after Christmas Adam
-------------
Can you blow a balloon up under water
-------------
If you were born exactly on 12:00 midnight on
December 31st – January 1st, which year would you say
you were born in
-------------
Why doesn’t Tarzan cut his beard
-------------
Can a person with no ears wear glasses
-----------------
In that song, she'll be coming around the mountain,
who is she
------------------
Why is it that if something says, "do not eat" on
the packaging it becomes extra tempting to eat
------------------
Isn't it funny how the word 'politics' is made up
of the words 'poli' meaning 'many' in Latin, and
'tics' as in 'bloodsucking creatures’
-------------------
If scientists were ever going to figure out how to
travel through time, wouldn’t we now be seeing people
from the future
-----------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط : عشق و نفرت

Ten thing i hate about you
I hate when you try to be a friend and discovering despite all my attemptance,there is no hope for us.
I hate the way you are talking to me to make everything allright but I dissapoint you.
I hate when you do everything to make me laugh and I just cry instead.
I hate when I ask you something to do and feel that I have made a fool from myself in your eyes.
I hate to see you talking about other perfect girls and realizing that I am not good enough for you.
I hate to see your sight and feel as I felt the first day I had met you.
I hate when I check my messages and this fact that there is nothing from you.
I hate when i say I love you and you just answer thank you!
I hate when I expect an action from you in my mind and you simply dont do that.
I hate this fact that I have to hate you and frankly i cant and this causes I feel so weak.I hate that I still love you.


July 20, 2004 | سه شنبه 30 تیر 1383
Õقدر امروز را بدان
نوشته شده توسط خیال مطرود
ديروز غريبه ای را ديدم،امروز آن غريبه آشناست
اگر نمی ايستادم تا سلامی كنم يا لبخندی زنم،دستی دهم و يا گوشی شنوا باشم،فرصت شناخت
چنين فردی را نداشتم
ديروز می گذشت و شانس شناخت او را از دست می دادم
ديروز عزيزی را به آغوش گرفتم،امروز او اينجا نيست
وآمدن فردا ، او را بر نمی گرداند
چه موهبتی است اگر می دانستيم فردايي نخواهد بود
ولي اينچنين نيست
پس قدر امروز را بدان
در آغوش بگير،لبخندی بزن و از بيان "دوستت دارم" كوتاهی نكن
قدر امروز را بدان
July 13, 2004 | سه شنبه 23 تیر 1383
Õترس
نوشته شده توسط : پرنسس مطرود
ترس كجاست ؟"
تو نمی تونی به مغازه بری و ترس بخری . نمی تونی زمين رو بكنی و ترس استخراج كنی . نمی تونی در كارخانه ترس توليد كنی يا در آزمايشگاه ترس رو كشف كنی . ترس چيز مبهم و ناشناخته ای نيست كه در بلندای كوهستان يا اعماق اقيانوس پنهان شده باشد . ترس فقط در ذهن تو وجود دارد و ترس تو ، همش از آن توست . ترس ذهنی تو برای وجود داشتن فقط به يك چيز احتياج دارد و آن چيز خودت هستی . ترس برای اينكه تاثير گذار باشد كاملا به شخص تو وابسته است و اين فقط تو هستی كه به ترس اجازه مي دهی تا وجود داشته باشد و خودنمايی كند .
شايد احمقانه به نظر برسد اما تو مي توانی دستت را به داخل سرت ببری و ترس را مثل يك سنگ سياه از آن بيرون بكشی و برای هميشه به داخل زباله دانی پرتاب كنی يا مي توانی طور ديگری برخورد كنی و براي هميشه خودت را اسير و بنده ترس كنی.
اين تو هستی كه ترس خود را می سازی پس كاری كن تا ساخته ات تو را به سمت جلو هل دهد نه اين كه تو را زمين گير سازد .كاری كن تا ترس تو را برای مبارزه آماده تر سازد و به تو هشدار دهد نه اين كه عامل از كار انداختن و توقف تو شود . كاری كن تا ترس به تو انرژی دهد و به جاي آسيب پذيرساختن تو از تو محافظت كند.
اين حق توست كه از داشتنی های خود به نفع خودت استفاده كنی .“
تهمينه عليرضايی-روزنامه اعتماد
واقعا به همين راحتی مي شه با ترس كنار اومد ؟

اين جورديدها به نظرم خيلی خوشبينانه است و به دور از واقعيت ولي خوبه كه آدم هرازگاهی با خوندن اين مطالب يه تلنگری به ذهنش بخوره و به عالم هپروتی پرتاب بشه . البته اصلا خوب نيست كه اين فرو رفتن به عالم هپروت زمانی صورت بگيره كه مامانت داره كارای فردات رو ليست مي كنه ، چون ديدن رخ زيبای مادرت در فردايی كه هيچ كاری از جانب شما صورت نگرفته برزخی خواهد بود قبل از موت .
و اما عالم هپروت :
داشتم فكر مي كردم چقدر از كارها و تصميمات بزرگ زندگيم به خاطر ترس از شكست از حد يك رويا فراتر نرفت .
در چند مرحله از زندگيم – وقتی در يك قدمي پيروزی بودم – به خاطر ترس ( اسم جديدش استرسه ) به ناكجا آبادها پرتاب شدم ؟
چند تا از سوال هام رو به خاطر ترس نپرسيدم و همچنان در جهل موندم ؟

نمی دونم حق دارم اينا رو يه كم عمومی كنم يا فقط درد و مرض هاي خودمه ؟

چند بار به خاطر ترس از مجازات ، دروغ گفتيم ؟
چند بار به خاطر ترس از مواجه با حقيقت به رويا های واهی پناه برديم ؟
چند بار به خاطر ترس از دست دادن عزيزترين ها نقاب ايده آل به چهره زديم ؟
چند بار به خاطر ترس از تحول به يكنواختی و روزمرگی تن سپرديم ؟

برای همه اينا چقدر جرات لازمه ؟

چقدر جرات لازمه كه آدم هميشه خودش باشه ؟
چقدر جرات لازمه كه آدم گاهی تو زندگيش دست به ريسك های بزرگ بزنه ؟
چقدر جرات لازمه كه آدم تو هر شرايطی بتونه راست بگه ؟
چقدر جرات لازمه كه آدم هميشه بتونه با حقيقت - چه از نوع تلخ چه شيرين – روبرو بشه ؟
يكي دو كيلو بسه واسه همه اينا ؟
شايد هم هيچ كدوم اينا ترس نيست و به قول شب چره ترس اينه :

” ترس ! انعكاس صدای ثانيه ها
در سكوت مبهم سلول مرگ نيست
ترس ! پرسه زدن در ايستگاه متروك زندگی
در انتظار شنيدن سوت قطار مرگ نيست
ترس ! اضطراب تپش قلب زنده ای
در حجم خالی گورستان سرد نيست
ترس ! ديدن كركس در آسمان
از دريچه چشمان تشنه در بيابان نيست
ترس
فكر يك لحظه بی تو بودن
در ميان تك تك لحظه های با تو بودن است . “
واسه اين يكی چند كيلو جرات لازمه ؟


July 11, 2004 | یکشنبه 21 تیر 1383
Õتوهین
نوشته شده توسط : خیال مطرود
هرچی ساعت تو اتاق بود طبق معمول هر 5 شنبه راس ساعت 6:45 آژير خطر كشيدند،صدای غرغر از زير پتوها بلند شد:
-خاك بر سر اونی كه گفت علم بهتر از ثروتِ
-خدايا خوابم می ياد
-روز از نو روزی از نو
و…
بالاخره پس از ذكر بيانات گهربا ر ،يكی يكی از زير پتوها بيرون اومديم . يكی اتو به دست ، يكی ديگه دنبال كتری ، اون يكی می گفت : تو رو خدا خمير دندون ، منم در جستجوی جوراب .
صبحانه ي پادشاهی متشكل از بيسكوييت و آب جوش-چای كيسه ای تمام شده بود-رو نوش جان كرديم.
همه رفتن سراغ سيمان و بتونه هاي مخصوص پر كردن چاله های صورت - تنها چيزی كه هميشه سر جای خودشِ هست-يه آينه و هفت تا دختر،چی ميشه؟؟!!!
خلاصه همه شيك و خوشكل و مرتب، مزين شديم به چادر-حجاب برتر-از خوابگاه خارج شديم.تاكسی نبود،پس وقتی سرويس دانشگاه اومد همه به تصور كالسكه سيندرلا مثل شاهزاده خانوم قصه ها سوار گاری شديم.هفت نفر بوديم با يه بليط،دم در دانشگاه واسه خريد بليط شش نفر باقي مونده به سمت كيوسك رفتن.
عجيب بود!!همه مثل بچه های خوب و مرتب از در باريك كنار نگهبانی وارد محوطه ی دانشگاه می شدن-آخه معمول اينه كه همه از در ماشين رو وارد بشن-بليط ها رو تحويل دادم،داشتم مثل هميشه به سمت در ماشين رو ميرفتم ،پرچم آمريكا روكه درست 1قدم جلوتر بود،ديدم، فهميدم چرا همه مسيرشون رو عوض مي كنن!!!
اون روز صبح هيچكس از روی پرچم رد نشد اما ظهر وقت بر گشت در باريك كنار نگهبانی بسته شده بود و همه مجبور بودن برای رسيدن به جايگاه صرف ناهار پادشاهي از در ماشين رو خارج شن!!!
July 8, 2004 | پنجشنبه 18 تیر 1383
Õآزادی ای آزاد ی خوب
انسان در کل موجود فراموشکاریست به همین دلیل هیچگاه از گذشته درس نمیگیره اما با همه ی این فراموشکاری آدمیزاد ، در این دنیا هیچ چیزی از یاد نمیره در ریاضیات و فیزیک یا همه ی موارد و علومی که ساخته و پرداخته ی ذهن بشر معیوب هست میشه صورت مساله رو پاک کرد یا اصول اساسی رو نقض کرد و تغییر داد اما تاریخ از قاعده استثناست .
تاریخ تا وقتی که اتفاق نیوفتاده غیر قابل پیش بینیست اما به محض رخ داد ن رویداد ها ، دیگه هیچ چیز و هیچکس
نمیتونه تغییرش بده .
اونوقت که تنها میشه منتظر موند و قضاوت آیندگان رو به نظاره نشست .
تاریخ ایران زشتی و زیبایی های زیادی رو به چشم دیده ، روزهای روشن افتخار و شب های بلند انتظار .
تاریخ این سرزمین بزرگی و عظمت رو تجربه کرده - زمانهایی رو دیده که مردمش با اشتیاق خودشون رو سپر گلوله های دشمن کردن .
یه وقتهایی مرزهای تاریخیش قد یه دنیا بوده و یک زمانهایی تو یه خط جا خلاصی شده .
-------------------------------------------------
پنج سال پیش توی یک روز تلخ سیاه - وسط یه شب دهشتناک و تاریک :
گرگهای گرسنه ی خشمگین ، خشمگین از ندای آزادی خواهی جونهای این سرزمین - زوزه کشیدن ، نعره کشیدن و به روی بهترین جوانهای این سرزمین پنجه کشیدن .
دانشگاه تهران غرق آتش وخون ، غرق فریاد ........
توی تاریخ ایران بعضی روزها به یاد اشخاص نوشته میشن - بعضی روزها خاطره ای رو با خودشون حمل میکنن :
بیست ونهم اسفند با یاد مصدق عجین شده .
بیست هشتم مرداد تا ابد خاطره تلخ کودتاست .
سوم خرداد با اسم خرمشهر گره خورده و دوم خرداد تا همیشه حماسه ی مردمیست که فعل خواستن رو معنی کردن .
حالا هجدهمین روز از تیر ماه کنار شانزدهمین روز از آذر ماه قرار گرفته - روزهایی که تا همیشه با نام آزادی خواهی دانشجویان ایران پیوند خورده .
هجدهم تیر ماه بر خلاف نظر آقایان ، پروژه ی حاکمیت اقتدار گرا در سرکوب دانشگاه و دانشجو بود - همه ی ما خوب میدونیم که دانشجو نه تنها جزء لاینفک حاکمیت نیست بلکه تنها گروهیست که بدون هیچ وابستگیه جناحی یا صنفی ، نقش اصلی در نقد حاکم مردم گریز رو بر عهده داره .
دانشجو بخش بیدار - آگاه و هوشمند جامعه ی ایران بوده و هست .
حادثه ی تیرماه هفتاد و هشت دقیقا همانند شانزدهم آذر، هجمه ی حاکمان ناامید و بریده از مردم علیه جامعه ای خواهان استقلال سخن وآزادی اندیشه بود .
امروزه شاید بتوان با حضور گسترده ی چکمه پوشان و بازداشت و اعراب آزادی خواهان ، مراسم بزرگداشت آن روز تلخ را کمرنگ جلوه داد اما اطمینان دارم که قلب تک تک ایرانیان آزاد اندیش در هر کجا به یاد دوستانی می تپد که این روزها به جرم گفتن حقایق در زندان بسر میبرند .
احمد باطبی ها_ ناصر زرفشان ها _ علی افشاری ها و صدها تن دیگر اگر چه مهر سکوت بر لب دارند اما هنوز میتوان برق مقاومت را در نگاه اندوهگینشان دید .
شاید امشب نیز همچون شبهای دیگر در گوشه ی سرد و نمناک سلولهای اوین به صبح رسد اما چه غم که یادشان تا همیشه در دلهای عاشق ما زنده و پایدار است .
هجدهم تیر همانند شانزدهم آذر آغازیست بر پایان خودکامگیه حاکمان گمراه ایران .
کسانی که به لطف حمایت بی دریغ این مردم به قدرت رسیدند با رای ملت مشروعیت یافتند و نهال حکومتشان با خون پاک صدها هزار پیر و جوان این سرزمین استوار شد و اکنون با دست همین مردم به دادگاه تاریخ سپرده میشوند .
این سرنوشت هر حاکمیست که از برای خواسته های نامشروع خود ، نظر اکثریت مردم سرزمینش را زیر پا بگذارد .
-----------------------------------------------------------------------
نقل است که خلیفه ی دوم در ابتدای حکومتش بر فراز منبر رفت و خطبه ای مفصل خواند ، در پایان گفت : " من اگر از صراط حق و عدالت کج شدم شما مرا راست کنید " یکی از مسلمین دست به شمشیر برد و گفت :" اگر تو راست نشدی با شمشیر کج مستقیمت میکنیم ."
July 7, 2004 | چهارشنبه 17 تیر 1383
Õدو خط موازی
این نوشته از طریق یه دوست به من رسید ، متاسفانه اطلاعی از اسم و آدرس نویسنده ی داستان ندارم .
دو خط موازی زائيده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما ميتوانيم زندگی خوبی داشته باشيم .
و خط دومی از هيجان لرزيد .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
خط دومی گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زير گريه . خط اولی گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهی پيدا ميشود . خط دومی گفت شنيدی که چه گفتند . هيچ راهی وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولی گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسی پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عميق ...
از درياها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .
شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا کن فيکون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکی رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنيای ديگری جستجو کنيد .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : اين بی معنيست .
خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟
خط اولی گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومی گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميکرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيدا کنيم .
خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشيد سرخ ، آرام آرام پايين می رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيد .


July 5, 2004 | دوشنبه 15 تیر 1383
Õسرزمينی بود که همه ی مردمش دزد بودند.
نويسنده: ايتالو کالوينو , برگردان به فارسی: حجت خسروی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شب ها هر کسی شاکليد و چراغ دستی دزدانش را بر می داشت و می رفت به دزدی خانه ی همسايه اش. در سپيده ی سحر باز می گشت، به اين انتظار که خانه ی خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی کرد. اين از آن می دزديد و آن از ديگری و همين طور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه می گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکارانی بود که مردم را غارت می کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بی هيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت.
ناگهان ـ کسی نمی داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شب ها به جای برداشتن کيسه و چراغ دستی و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.

دزد ها می آمدند و می ديدند چراغ روشن است و راهشان را می گرفتند و می رفتند.
زمانی گذشت.
بايد برای او روشن می شد که مختار است زندگی اش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمی شود چوب لای چرخ ديگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می ماند، خانواده ای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت. شب ها از خانه بيرون می زد و سحر به خانه بر می گشت، اما به دزدی نمی رفت. آدم درستی بود و کاريش نمی شد کرد. می رفت و روي پُل می ايستاد و بر گذر آب در زير آن می نگريست. باز می گشت و می ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ی خالی اش نشسته بود، بی غذا و پشيزی پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. می گذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمی دزديد. در اين صورت هميشه کسی بود که سپيده ی سحر به خانه می آمد و خانه اش را دست نخورده می يافت.
خانه ای که مرد خوب بايد غارتش می کرد. چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ی به دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که براي دزدی به خانه ی مرد خوب می آمدند، چيزی نمی يافتند و فقير تر می شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بی بند و بست تر کرد، زيرا خيلی ها غنی و خيلی ها فقير شدند.
حالا براي غنی ها روشن شده بود که اگر شب ها به روی پل بروند، فقير خواهند شد. فکری به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدی بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ می کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غنی ها غنی تر و فقير ها فقير تر شدند.
بعضی از غنی ها آنقدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند. اما همين که دست از دزدی بر می داشتند، فقير می شدند، زيرا فقيران از آنان می دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته می شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه ی منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی در گذشت.


July 2, 2004 | جمعه 12 تیر 1383
Õمردی كه در خوابها می آيد

داستان زیبایی از پاکسیما مجوزی
دختر هر شب ساعت 11 تلفن را قطع مي كرد ، مسواك مي زد ، به همه شب بخير مي گفت ، لباس
خواب آبي رنگ پر از ابرهاي آبي آسماني اش را مي پوشيد ، قبل از خواب كنار پنجره مي رفت ، به ماه نگاه مي كرد ، لبخند مي زد و توي تختش دراز مي كشيد و مي خوابيد . قبل از اين دختر شبها ديرتر مي خوابيد ، گاهي اوقات حتي با دوستانش تا 12 شب هم تلفني حرف مي زد يا كتاب مي خواند و بعضي اوقات مي نوشت ؛ ولي اتفاقي افتاده بود كه او هر شب سر ساعت 30 : 11 بايد به خواب مي رفت چون
مردي به خوابهايش مي آمد .

آن اوايل دختر به

آمدن هاي مكرر مرد عادت نكرده بود فقط چهره اي را مي ديد مهربان و آرام كه برايش از همه جا حرف مي زد . چند ماهي طول كشيد تا دختر

مرد خوابهايش را باور كرد و باز هم طول كشيد تا به آمدن هاي او عادت

كرد . ديگر همه مي دانستند چه كسي به خوابهاي دختر مي آيد . آمدن او آنقدر روحيه دختر را عوض كرده بود ، آنقدر شاد و سر حال شده بود كه همه مرد خوابها را يك آدم حقيقي تصور مي كردند . تا آن حد كه يك روز يكي از دوستان نزديك دختر با خوشحالي آمد و گفت : « بالاخره مرد خوابهايت را ديدم . تو و اون توي خواب من داشتيد كنار درياچه اي زيبا با هم قدم مي زديد . » دختر ايمان داشت كه مرد خوابها روزي مي آيد . حتي اين ايمان به دوستانش هم منتقل شده بود . همه منتظر بودند صبح شود و دختر از خوابهايش بگويد . جاهاي عجيبي مي رفت ، مرد خوابها او را همه جا مي برد . دختر چيزهايي ديده بود كه هر كس آرزوهايش را داشت . انقلاب كبير فرانسه را ديده بود زمانيكه با گيوتين سر لويي شانزدهم را

مي زدند . با بتهوون ملاقات كرده بود و مردي از جنس زمان را هم

مي شناخت . دختر حتي پرواز هم كرده بود و يا روي ابرها راه رفته بود .

مرد خوابها چون مي دانست دختر روحيه اي ماجرا جو دارد او را به يك صحنه واقعي سرقت بزرگ بانكي هم برده بود . ديگر دختر با آن خوابهاي عجيبش شهره عالم شده بود . حتي گاهي اوقات آينده را هم مي ديد و اتفاقات را حدس مي زد . همگي اين چيزها را مرد خوابها به دختر نشان

مي داد . اما چند روزي بود كه دختر غمگين و ناراحت به نظر مي رسيد . پيش همان دوستش رفت كه آن دو را كنار درياچه ديده بود . دختر با ناراحتي گفت : « مرد خوابها چند شبه كه نيامده . » دختر فكر كرد شايد از دستش ناراحت شده ، شايد قهر كرده ، گريه كرد . مرد خوابها مثل يك آدم معمولي زندگي نمي كرد ، توي مواقع دلتنگي دختر نمي دانست بايد چكار كند اگر انسان بود شايد مي توانست شماره تلفني از او داشته باشد تا وقتي دلش گرفت به او زنگ بزند و از دلتنگي شكايت كند و يا زماني كه دوست داشت حرفهاي زيبا و پر محبت بشنود خودش را لوس مي كرد تا نوازش ببيند ولي مرد خوابها فقط توي خواب مي آمد و دختر حتما بايد مي خوابيد تا او را ببيند . از آن وقت بود كه روز و شب كار دختر خوابيدن شد ؛ با زور قرص ، دوا و دارو . ولي خبري از مرد خوابها نبود . بيدار كه مي شد گريه مي كرد ، حتي توي خواب هم غمگين و منتظر بود . دختر در يك فضاي نامعلوم به انتظار مي ايستاد و رنگ آن فضا توي تمام اين انتظارها سياه بود و دختر چقدر از سياهي مي ترسيد . توي خواب و بيداري مرد خوابها را صدا مي زد اما او نمي آمد .

مادرش دختر را دكتر برد . دكتر با تعجب به حرفهاي او گوش داد و

گفت : « عاشق شده ، عاشق مرد خوابها .» دختر از دكتر پرسيد : « پس چرا نمي آيد ؟ كجا بايد بروم دنبالش ؟ » دكتر به مادر گفت : « بايد يك نماد بيروني و واقعي براي مرد خوابها پيدا كنيد .» اما دكتر نمي دانست هيچ كس نمي تواند جاي مرد خوابها را براي او بگيرد .

دختر پيش دوستش رفت ، پيش او احساس آرامش مي كرد . آخر فقط او بود كه مرد خوابها را ديده بود . براي دوستش آنقدر از مرد خوابها گفت تا توي هق هق اشكها خوابش برد .

خواب ديد توي فضايي سياه ايستاده و هيچ خبري از مرد خوابها نيست . همانطور بغض كرده توي سياهي چشم مي چرخاند تا شايد نوري ، صدايي ، روزنه اي بيابد . اما خبري نبود . چشمانش را بست و با تمام نيرويش

مرد خوابها را صدا زد . صد بار ، هزار بار شايد هم ميليون ها بار . همان موقع بود كه دختر صداي امواج دريا را شنيد . خوشحال شد يادش آمد

اولين بار مرد خوابها را ديده بود كه به راحتي روي آب دريا راه مي رفته . خواست چشمهايش را باز كند . اما ترسيد باز مرد خوابها را صدا زد . اين بار صدايي شنيد . صدا گفت : « چشمانت را باز كن ، من هستم .» دختر قبل از اينكه چشمهايش را باز كند با خودش گفت : « هزار سوالم رو بايد جواب بده چرا منو گذاشت و ديگه نيومد ؟» دختر چشمانش را باز كرد تا آمد دهانش را باز كند نگاهش به چهره خسته و درمانده مرد خوابها افتاد .

هيچ وقت او را اينگونه نديده بود . صورتي تكيده ، چشماني قرمز و

بي حالت ، لباني خشك و كبود . مرد خوابها گفت :« مي خواهم تورا به شهر و زادگاه خودم ببرم . » دختر تمام سوالاتش را فراموش كرد . مرد خوابها دست دختر را گرفت و به او گفت :« نفس عميق بكش .» دختر مثل عروسك كوكي حرف او را گوش كرد . نفس عميق كشيد و يك مرتبه خودش را روي آب دريا ديد و با مرد خوابها به قعر دريا رفت . امواج آب موهاي بلند دختر را به رقص واداشتند . دختر از هيچ چيز نمي ترسيد و فقط به چهره خسته و درمانده مرد خوابها نگاه مي كرد . ناگهان همه چيز آرام شد . دختر به اطرافش نگاه كرد . آنها توي يك شهر واقعي بودند . شهري مثل ونيز كه زير آب رفته بود . مردم همه زندگي عادي داشتند ، درست مثل آدمهاي روي زمين حتي با اينكه توي آب بودند ولي لباسهايشان خيس نبود و شگفتي اين شهر در همين بود . مرد خوابها گفت : « اينجا شهر من است .» مرد خوابها به دختر نزديك شد ، به چشمانش نگاه كرد ، دل دختر لرزيد ، يادش آمد كه چقدر دلش براي او تنگ شده ، يادش آمد اگر از خواب بيدار شود ، اگر ديگر او نيايد چكار كند ؟ مرد خوابها همانطور كه به دختر نگاه مي كرد انگار تمام آن حرفهاي ناگفته را مي شنيد چون حالت چشمان خسته اش عوض شد ، لبانش لرزش پيدا كرد و انگار مي خواست به دختر چيزي بگويد ولي پشمان شد . همان موقع نگاهش را از دختر گرفت ، آهي كشيد و گفت : « بيا

برويم .» زمزمه وار ادامه داد :« هرچه مي گويم خوب گوش كن توي اين شهر عشق ممنوع است . » دختر تا به حال صداي مرد خوابها را با اين لحن جدي و پر از خشونت نشنيده بود . مرد خوابها صدايش را آهسته تر كرد و گفت :« هيچ كس نبايد عاشق شود . اگر كسي عاشق شد بايد منتظر سايه ها باشد . سايه هايي كه آنقدر دنبالت مي آيند تا يا ديوانه ات كنند و يا نابودت . بنابراين اگر به عشق هم فكر كني سايه ها فكرت را مي خوانند . »

دل دختر از اين حرفها به شور افتاد . خواست مثل هميشه كه مي ترسيد دست او را بگيرد . ولي مرد خوابها با تحكم گفت : « نه ، اينجا نه . » دختر به حرف آمد و آرام گفت : « شهرت را دوست ندارم بيا برويم .» مرد

پاسخ داد : « آلان نمي شود ، شايد فردا .» دختر با صداي بلند

گفت : « فردا ! اما دير است من امشب رفته بودم خانه دوستم تا درد دل كنم نمي توانم تا فردا شب آنجا بمانم .» مرد خوابها ايستاد نگاه غضبناكي به دختر انداخت و گفت : « هيس ، كسي نبايد بفهمد تو مال اين شهر نيستي .» هردو سكوت كردند. مرد خوابها فهميد كه دختر ناراحت شده هرچه باشد بعد از اين همه دوري ، دختر انتظار داشت مرد خوابها با او مهربان باشد و حداقل علت نيامدن تمام اين شبها را بگويد ولي به جاي آن او را به جايي پر از ترس و دلهره برده بود . مرد خوابها لبخندي به دختر زد وگفت : « از دستم ناراحت نشو.» دختر از دست او ناراحت نبود همين كه كنارش ايستاده بود آرامش داشت . اما دختر به فكر فرو رفت . با خودش فكر كرد : « راستي چرا مرد خوابها منو به شهرش آورده ، مي خواد چه چيزي رو به من نشون بده ؟ نكنه نيومدنش او ربطي به عاشق شدن داشته باشه و نكنه مرد خوابها در شهري كه عشق ممنوع است عاشق شده ؟! » دختر هنوز جواب پاسخ هايش را

نمي دانست ، تصميم گرفت به اين چيز ها فكر نكند . اما يك احساس خيلي خوبي در كنار مرد خوابها داشت . دختر دلش مي خواست دست مرد خوابها را بگيرد و زمزمه كند « دوستت دارم » ولي مي ترسيد . توي همين فكرها بود كه ديد مرد خوابها نيست . دلش شور افتاد ، توي آن شهر غريب تنها

مانده بود . اگر مرد خوابها براي هميشه رفته باشد چي ؟ با خودش

گفت : « كاش زودتر از اين خواب بيدار شم ، كاش ساعتم زنگ بزنه و يا مامان بيدارم كنه . » اما هيچ كدام نشد . مي ترسيد . يكمرتبه احساس كرد سايه هايي به دنبالش هستند . قدمهايش را تند كرد . سايه ها زيادتر شدند ، نزديك شدند تا آمد فريد بكشد ديد از او رد شدند و به جلو رفتند .

همان طوركه رد سايه ها را دنبال مي كرد مرد خوابها را ديد . سايه ها

مرد خوابها را محاصره كردند . دختر فرياد كشيد كمكش كنيد اما هيچ كس به او كمك نكرد . سايه ها او را بردند . همان لحظه دختر فهميد كه مرد خوابها عاشق شده . گريه كرد . بايد كاري مي كرد ولي يكهو از آن شهر آبي

بيرون آمد و خودش را در اتاقي ناآشنا ديد . اتاقي بزرگ كه پر از آدم بود . ديگر نه از شهر آبي خبري بود و نه از مرد خوابها . نمي دانست بايد چكار كند آدمهايي كه مي ديد همه با قيافه هايي بي روح ، با قدمهايي شمرده ، هيبتي صاف و چشماني خيره به جلو از كنارش رد مي شدند ، دختر آنجا چكار مي كرد ؟ آنها را كنار زد و وارد يك راهروي شد . از آنچه مي ديد ميخكوب شده بود . انتهاي راهرو يك آكواريوم بزرگ بود ، آنقدر بزرگ كه تمام عرض راهرو تا سقف را پر كرده بود . مرد خوابها توي آكواريوم بود . دست و پايش با زنجير بسته شده بود ،‌ حباب هاي آب از دهانش بيرون

مي زد . انگار داشت خفه مي شد كسي بايد كمكش مي كرد . دور تا دور آكواريوم پر از سايه بود ، سايه ها منتظر خفه شدن مرد خوابها بودند .

مرد خوابها به دختر نگاه كرد ، نگاهش مثل همان زماني بود كه لبانش

مي لرزيد و مي خواست چيزي بگويد ، دهانش را باز كرد آرام و شمرده به دختر گفت :‌ « دوستت دارم . » با هر كلمه اي كه مي گفت حباب از دهانش بيرون مي زد . سايه ها زياد شدند به طرف دختر آمدند . يعني دختر هم عاشق شده بود ؟ بايد كاري مي كرد ؛ ناگهان چشمش به تبري افتاد كه به ديوار راهرو آويزان بود . آن را برداشت و درحالي كه فرياد مي كشيد به طرف آكواريوم دويد . از سايه ها رد شد تبر را با تمام نيرويي كه داشت به شيشه آكواريوم كوبيد ، شيشه شكست و آب مثل سيل جاري شد . هزاران آدم از توي آكواريوم بيرون ريختند . اتاق و راهرو هردو محو شدند . حالا دختر در ميدان شهري ايستاده بود . مردم آزاد شده شادي مي كردند ، دو به دو يكديگر را به آغوش مي كشيدند و از خوشحالي اشك مي ريختند . جريان آب دختر را به عقب برده بود . بلند شد و به سوي آكواريم دويد اما كسي در آن نبود . سايه ها هم نبودند . دختر ناراحت و غمگين سرش را پايين انداخت ، حتما دير كرده بود ، كار از كار گذشته بود و مرد خوابها خفه شده بود ؟! گريه اش گرفته بود كه دستي روي شانه اش آمد . برگشت و مرد خوابها را ديد .

سالم ، خيس و بدون زنجير . دستانش را باز كرد ،‌ به آغوش هم پريدند . همه مردم دورشان حلقه زدند و برايشان كف زدند . مثل قهرمان ها پيروز شده بودند .

دختر ديگر از خواب بيدار نشد . حالا مي توانست كنار مردي باشد كه در شهر خالي از ممنوعيت عشق زندگي مي كند . بعد از آن شب بود كه همه فكر كردند دختر مرده ولي تنها نزديكان دختر مي دانستند كه او براي هميشه در كنار مرد خوابها توي خوابها باقي مانده است .


<< June 2004            August 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share