Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< July 2004    August 2004     September 2004 >>
August 26, 2004 | پنجشنبه 5 شهریور 1383
Õچشمانت را باز كن
نوشته شده توسط : خیال مطرود
چشمانت را باز كن
به من نگاه كن
به من خيره نگاه كن
در نگاهت مرا غرق كن
با نگاهت مرا بدزد، بدزد مرا
ببر به دنيايي كه اينجا نيست
جايي كه فاصله را معنايي نيست
به من نگاه كن…
با نگاهت مرا به عشق دعوت كن
با چشماني باز مرا خيره نگاه كن… Searching…
I was searching for God thousands of lives…
One day in total seclusion and disparity,I whispered:
“God speak to me”,and bird sang,but I did not hear.
So I yelled, “God let me hear you”,
And the thunder rolled across the the sky,but I did not listen.
I looked arround and said: “Godlet me see you”,
And a star shone brightly,but I did not notice.
And then I shouted: “God show me a miracle”,
And a life was born,but I did not apprehend.
So I cried out in despair, “Touch me God let me know that you are here!”

Whereupon
God reached down and touch me,but I brushed the butterfly away and walk on.
So my real search started…
1 day passed
10 day passed
finally after 60 year
I saw him,sometimes far away.I rushed,by the time I would reach there he
had gone further.
It went on and on .But finally I arrived at the door and on the door was a sign "this is the house where God lives"
I became worried for the first time. I became very troubled.Trembling I went up the stairs.
I was just about to knock on the door ,and suddenly in a flash, I saw,
If I knock on the door and God opens the door,Then what?
Then everything is finished,my pilgrimages.my great adventures,my philosophy,my poetry,all the longing of my heart,all is finished,it will be suicide.
Seeing the point, I removed my shoes from my feet because going back down the stairs might creat some noise and from the moment I reached the bottom of step I ran.
I have not looked back.Since then I have been running for thousands of years,I am still searching for God.Although now I know where he lives.
So all I have to do is avoid that place and I can go on searching for him everywhere else.Bit I have to avoid that house.
That house haunts me. I remember it perfectly. If by chance I accidently enter that house,then all is finished.


August 19, 2004 | پنجشنبه 29 مرداد 1383
Õاندرزهای کوچک
روز تولد ديگران را بخاطر داشته باش
از عبارت متشکرم زياد استفاده کن
اگر مجبور شدی با کسی درگير شوی اولين ضربه را بزن و محکم بزن
برای هر مناسبت کوچکی جشن بگير
فرصت لذت بردن از خوشيهايت را به بعد موکول نکن
شجاع باش حتی اگرنيستی وانمود کن که هستي هيچکس نمی تواند تفاوت ايندو را تشخيص دهد
به کسی کنايه نزن
سالگرد ازدواجت رو فراموش نکن
اشتباهايت را بپذير
دوستان جديد پيدا کن ولی قديميها رو از ياد مبر
سعی کن هميشه خيلی هوشيار باشی شانس بعضی وقتها خيلی آرام در می زند
هميشه ساعتت را ۵ دقيقه جلو بکش
وقتی عصبانی هستی دست به هيچ کاری نزن
از کسی کينه به دل نگير
شکست را به راحتی بپذير
وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقين کن که شکست غيرممکن است
پلها را از بين نبر شايد مجبور شوی بار ديگر از رودخانه عبور کنی
هيچوقت فرصت ابراز علاقه را از دست نده
سعی کن مشکلات را به جای بزرگ کردن حل کنی
هيچوقت شادی ديگران را از بين نبر
بدان تمام چيزهايی که می شنوی درست نيست
در همان نگاه اول به نيروی عشق ايمان بياور
آرام صحبت کن اما در فکر کردن سريع باش
فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگير
ثروت و موفقيت را يکسان تلقی نکن
به دیگران متکی نباش
برای تغییر دادن دیگران بیش از حد تلاش نکن
بدان در چه وقت باید سکوت کنی
همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش
همیشه شکرگذار باش
یک اشتباه را دوبار تکرار نکن
یادت باشد تمام مردمان از چیزی وحشت دارند به چیزی عشق می ورزند و چیزی را از دست داده اند
از صمیم قلب عشق بورز.ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است کتاب اندرزهای کوچک زندگی نوشته جکسن براون
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
August 14, 2004 | شنبه 24 مرداد 1383
Õهزار چهره
Friendship is a magic thing ,
Able to bring a smile from a memory ,
Able to share a part of another’s life .
It doesn’t matter how large a part ,
What matter is the feeling of warmth it produces :
The sunshine added to the day
Because of a smile freely given ,
A kind thought sincerely sent . دوستی بس سحر انگیز است
خاطره ای را شیرین میکند
در زندگیه آن دیگری شریک میشود
و چه اهمیتی دارد بزرگیه این سهم
مهم شور و حرارتیست که بر میخیزد
به لطف خورشید لبخند های بی پروا
که لحظه ها را آفتابی میکند
تبلور همان اندیشه های خالص و مهرآمیز
-------------------------------------------------
فلانی آدم هزار چهره ایست ، این جمله رو بارها شنیدیم .
آدم های هزار چهره قابل اطمینان نیستند ، دلیلشم سادست چون ما آدمها تا کسی رو خوب نشناسیم نمیتونیم بهش اطمینان کنیم .
اما شده تا حالا به کسی برخورد کنید که پشت چهره ی غمگین و نا امیدش یه دنیا امید و آرزو نهفته باشه یا حتما دوستانی داشتید که همیشه شاد و پر جنب و جوش هستن اما وقتی اجازه میدن که وارد قلبشون بشیم میبینیم که یه دنیا غم اونجا رو پوشونده .
مطمئنم که دوست دارید بدونید چرا این موضوع رو پیش کشیدم ، میخوام یه قصه براتون تعریف کنم ، اگه موافقید فهرمان داستانم رو سحر صدا می کنم .
من با سحر قصمون توی یه عصر گرم تابستونی آشنا شدم ، سحر خانوم دختری هست مثل همه ی ماها ، میتونه هم سن من باشه یا همسال شما ، اگر از دوستاش بخواهید که سحر رو در یک کلمه تعریف کنن ، میگن شاد وشیطون ، اما اگه تا یه مدت قبل از من میپرسیدن میگفتم بی احساس و سنگ دل ،
حتما میگید چرا اینو میگفتم ؟
اوج دوستی من و سحر برمیگرده به ماجرای تلخی که تمام زندگیم رو زیر و رو کرد ، سحر تنها کسی بود که میدونست چی شده و چرا شده و این در حالی بود که اون روزها من آدم پریشونی بودم که تنهاترین و بزرگترین آرزوم فهمیدن جواب همین چرا بود ، من خسته و وامونده از دنیا به دختر داستانمون التماس میکردم که جواب سوال منو واسم بیاره اما سحر نه تنها کمکی نمیکرد ، که پا به پای زندگی آتیش به دلم میپاشید .
یادمه یه روز که با تمسخر و در اوج تنهایی رهام کرد و رفت از خدا خواستم که روزی طعم عشق رو بهش بچشونه و چه زود اون روز رسید .
حالا دختر کوچولوی ما گرفتار عذاب دونستن همون چراهاست و من گرفتار آتیش خشم این وجدان لعنتی ، هر روز به خودم میگم مگه خدا بیکاره که هرکس از روی دلتنگی چیزی ازش خواست سریع برآورده کنه اما وجدانم صدای گریه های دخترک قصه رو شنیده و یه لحظه هم آرومم نمیذاره .
سحر نمیدونم که این نوشته هارو میخونی یا نه اما متاسفم که اینطور شد ، من دیدم که قطرات اشک چطور میتونن از وسط دل سنگی بیرون بریزن ، من لحن صدایی رو شنیدم که هیچ رگه ای از تمسخر توش نبود بلکه سرشار از احساس و درد بود ، من بغضی رو که در گلو شکستی احساس کردم .
امروز اگه از من بخوان که دوباره داستانم رو بنویسم مطمئنم که سحر قصه ام شاید شیطون باشه اما پر از احساس پاک و زیبایی ایست که پشت چهره ی سردش پنهانه .
------------------------------------------------------------------
Dignity consists not in possessing honors , but in the consciousness that we deserve them .
بزرگی در تصاحب افتخار نیست ، بزرگی در آن است که بدانی شایسته ی آنی .
"ارسطو" راهنمای دانشگاه داشت در مورد تاریخچه ی قصر توضیح میداد که دلم هوای آب زرشک کرد البته خیلی هم غیر منتظره نبود ، یادمه توی راه پله های برج بودیم ، گرمای عجیب وین و پله های تموم نشدنی برجک ، صدای همه ی بچه ها رو در آورده بود و هر کس به زبون مادریش فحشی نثار استاد تاریخ و البته شاهان امپراطوری اتریش میکرد .
چسبیده به زره فولادی یه واندال*داشتم واسه ی ادامه ی راه نفس میگرفتم که مارتا پرسید الان چی میچسبه سولار **!
و من از سر تا ته دالان اساطیر باستانی رو طی کردم تا فهمیدم الان دلم آب زرشک میخواد ، تا اون موقع هیچ وقت آب زرشک نخورده بودم و تنها ذهنیتم مربوط بود به صحنه ای از فیلم مادر که اکبر عبدی توی حمام عمومی آب زرشک میخوره ، همیشه طعم ترش زرشک رو دوست داشتم ، اصلا زرشک پلو غذای محبوب منه و حالا وسط اروپا تو دل غربتی که گیر آوردن زرشک خودش کلی مصیبت داره ،از کجا باید آب زرشک گیر می آوردم ؟
از اون روز یک سالی گذشت و من قصر های زیادی از پادشاهان مختلف رو دیدم . تورهای درسی دانشگاه حداقل این خاصیت رو داشت که خاطره ی آب زرشک رو همیشه واسم زنده نگه داره .
بلاخره آب زرشک رو تهران و در بزرگراه ستار خان گیر آوردم ، درست مقابل خیابان شادمان – کنار پارکی که اسمشو نمیدونم همراه شری به آرزوم رسیدم ....
آب زرشک در دست وارد پارک شدیم و تا وقتی که روی یه صندلی ننشستم لب به مایع خوش رنگی که توی لیوانم بود نزدم ، آخه حق بدید بعد اون همه انتظار باید با مراسم خاصی آب زرشکم رو میخوردم .
یواش یواش و به حالت پادشاهی که بعد از جنگهای خونین قدم به سرزمین فتح شدش میذاره یه جرعه نوشیدم .
دیگه واستون نمیگم که چی شد فقط اینو میگم که چون دلم نمیومد آرزوی یک ساله ام رو تو سطل آشغال بندازم یک ساعت از این دست به اون دست میدادمش و عاقبت این شری بود که مثل پطرس فداکار به دادم رسید و آب زرشکم رو با آب طالبیش عوض کرد ، هر چند که مطمئنم شری بخاطر این فداکاریش تا صبح از دل درد نخوابید اما بهرحال من بلاخره به آرزوم رسیدم .

* واندال ها قبیله ای وحشی از اهالی ژرمن بودند که امپراطوری رم را به مرور زمان منقرض کردند . ** دوستانم مرا سولار ( وابسته به خورشید ) صدا میکنند ، دلیل آن سختی تلفظ کلمه ی سالار است
August 10, 2004 | سه شنبه 20 مرداد 1383
Õبازگشت راهنما

کوچه ابتدای زندگیست
پنجره ، دریچه ای بسوی روشنایی آفتاب
شهر ، ازدحام آهن و صدا
زمین ، حجم کوچکی برای زندگی
زمان ، پرنده ای همیشه در سفر
و من
پی بهانه ای برای زیستن
" گریستن "
------------------------------------------------------
چند وقته که دختر نازنینی نیمه شبها تماس میگیره و از مشکلات عشقی که با دوستم پیدا کرده ، حرف میزنه .
از اشتباهاتی که داشتن – شرایط بهتری که داره – سختیهایی که کشیده و امید به فردایی که خواهد اومد و من فقط گوش میکنم چون خوب میدونم که در این لحظات تنها کمکی که میتونم بکنم اینه که سنگ صبور حرفهاش باشم .
بذارم اشک بریزه و بهش بگم که گذشت زمان چقدر میتونه کمکش کنه .
خوب یادمه که منم این لحظات رو سپری کردم و در به در دنبال کسی میگشتم که گوشی باشه برای قصه هام و بدون ذره ای ترحم حرفام رو بشنوه .
من خوش شانس بودم ، در بدترین شرایط شرمینه رو پیدا کردم – شری سنگ صبورم شد و شونه هاش رو بهم غرض داد تا سر روشون بذارم و اونقدر گریه کنم تا سبک بشم . نیلوفر پا به زندگیم گذاشت و محبت خالصانه ای رو نثارم کرد و البته سحر همیشه در دسترسم بود تا واسش غر بزنم و با بهم ریختن اعصابش خودم رو تسکین بدم .
حالا این دختر معصوم کسی رو نداره و من خوب میتونم عمق غصه هاشو درک کنم .
دو سال پیش ، من هم مثل پائولو کوئلیو که از جاده ی سانتیاگو گذر کرد جاده ی عشقم را پیمودم و دوستان مهربانم راهنمای من بودند ، میدانستم که روزی باید دوباره بازگردم و راهنمای کسی در عبور از این مسیر باشم .
در این مدت احساس هاو دلدادگی های زیادی رو دیدم و به قدرت بزرگ عشق ایمان آوردم ، دیدم که عشق چطور میتونه بزرگترین موانع رو پشت سر بگذاره و سنگین ترین سنگها رو از سر راهش برداره .
آره عشق بزرگترین جادوی دنیاست .
August 9, 2004 | دوشنبه 19 مرداد 1383
Õبلاخره برگشتم !
بلاخره برگشتم !
من از شهر تهران متنفرم ، ترافیک - دود و مردمی که زندگیشون – کارشون – تفریحشون و حتی عشق ورزیدنشون مصنوعی و یکنواخته .
هوا که بدجوری گرم شده ، فکر نمیکردم که هیچوقت دلم واسه ی سرمای منفی 30 درجه ی اروپا تنگ بشه .
خیلی دلم میخواست یه قرار بذارم و بچه های وبلاگ نویس شیراز رو دور هم جمع کنم اما حیف که ..... .
راستی دیروز روز خبرنگار بود ، مراسم تجلیلی هم برگذار شد اما هیچکس یادی از مشکلات خبر رسانی در ایران نکرد .
August 8, 2004 | یکشنبه 18 مرداد 1383
ÕCONGRATULATION "MOTHER"
از جرم عشقش کم گریه راه نیست
یارب تو آگهی که محبت گناه نیست
---------------------------------------
با اینکه به نظر ربطی نداره اما این شعر رو به مناسبت روز مادر میذارم اینجا :
دور از دیار و یار شبی آورم به روز
مادر بسوز از غم تنهاییم بسوز
مادر ! تو تا به حال
قلب حزین و دیده ی بیخواب دیده ای ؟
شمعی فتاده به گوشه ی محراب دیده ای ؟ مادر منم به گوشه ی محراب آرزو
آن شمع نیم مرده که پروانه ای نداشت
آن مرغ تیره بخت که بالش شکسته بود
بیچاره
خانه و کاشانه ای نداشت
دیوانه ای که هم از دوست میگریخت...،هم
ره به گنج خلوت بیگانه ای نداشت
مادر !
منم آن شهرزاد قصه گو
که جز امید و آرزو
دگر افسانه ای نداشت
دور از دیار و یار شبی آورم به روز
مادر بسوز از غم تنهاییم بسوز
کس چون تو دختر دیوانه ای نداشت .
----------------------------------------------------------
راستی روز خبر نگار هم مبارک ، میدونم چقدر سخته خبرنگاری .
<< July 2004            September 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share