Network Friends

<< August 2004    September 2004     October 2004 >>
September 28, 2004 | سه شنبه 7 مهر 1383
Õمرد - نامرد
ساده است نوازش سگی ولگرد ، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود .
ساده است ستایش گلی ، چیدنش واز یاد بردن که گلدان را آب باید داد .
ساده است بهره جویی از انسانی ، دوست داشتنش بی احساس عشقی ، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش .
ساده است لغزشهای خود را نشناختن ، با دیگران زیستن به حساب ایشان ، وگفتن که من اینچنینم .
ساده است که چگونه می روی ، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم
---------------------------------------
نیاز به بخشایش نیست زیرا که گناهی در میان نیست ، روزها به انتظار چنین لحظه ای بودم و امروز آرزو های دیرین برآورده شده ، پس چرا اینچنین غمگینم .
همه ی انسان ها بازیگران خوبی هستند اما هر چه قدر ماهر باشیم باز راهی برای آشکار ساختن رازهایمان هست .
چشمانت با من حرف ها دارد ، چشمانت با من سخن میگوید اما چه سود ....
صد ها زبان را میدانم به هزاران لحجه حرف میزنم ، زبان تمامی حیوانات وگیاهان را میفهمم حتی میدانم چگونه با رایانه های بی جان سخن بگویم اما چرا زبان چشمانت را نمیفهمم !
مرا اینچنین غمگین در این برهوت تنهایی رها نکن .
-----------------------------------------
فکرنمیکردم روزی برسه که این قدرسنگ دل و نامرد باشم ، این هفته تمام ارزش هایی که سالها به داشتنش افتخار میکردم بر باد دادم ، چه ساده زمین خوردم و چه آسان زندگی رو باختم .
دوستانم رو چه قدر بچه گانه فریب دادم و به بازی گرفتم . پست و کثیف .

Don't ever leave the one you love for the one you like, because the one you like will leave you for the one they love

599 روز پیش اتفاق افتاد ، شاید در مبناهای زمانی امروزه چیزی نباشه اما برای من یک عمر بود .
در این مدت هزاران بار پرسیدم چرا ، اما هرگز جوابی پیدا نکردم .
گفتی که دوستم داشتی اما باید باور کنم بعد ازاین همه روز ؟
عذر خواستی که به جای من تصمیم گرفتی اما میدونی که خیلی وقت ها برای پشیمون شدن دیره !
چرا هیچوقت حرف دلت رو نگفتی ، چرا زودتر سراغم نیومدی ؟
قبول کردم که اشتباهات زیادی داشتم اما مکافات این اشتباهات چنین سخت بود ؟
امروز به زمان احتیاج دارم و مطمئنم که دیگه هیچ آوانسی بهت نخواهم داد ، این بار با تمام سختی هاش میخوام با چشم باز وبدون دخالت احساساتم تصمیم بگیرم .
-----------------------------------------
Would you dance if I asked you to dance
Would you run and never look back
Would you cry if you saw me crying
And would you save my soul tonight

Would you tremble if I touched your lips
Would you laugh
Please tell me this
Now would you die for the one you loved
Hold me in your arms tonight

I can be your hero baby
I can kiss away the pain
I will stand by you forever
You can take my breath away

Would you swear that you'll always be mine
Would you lie
Would you run away
Am I in too deep
Have I lost my mind
I don't care, you're here tonight
--------------------------------------------------------------------
My Horoscope :
Mercury into Scorpio (Lovely Libra)

For the next couple of weeks, thanks to thoughtful Mercury's
entry into intense, demanding Scorpio, you won't be willing
to settle for anything less than everything when it comes to
information. You'll stop at nothing to find what you're after,
digging through piles of files and paperwork and you'll
definitely find the answers you want. Just try not to become
obsessed, or stay up all night wondering about the hidden
meanings of a friend's seemingly innocent comment. It just
might be totally innocent! Keep your mind busy and you won't
fall into this trap.


September 22, 2004 | چهارشنبه 1 مهر 1383
Õهجرات - وصال
599 روز در آرزوی خاک در یار سوختیم
یادآور ای صبا که نکردی حمایتی
September 19, 2004 | یکشنبه 29 شهریور 1383
Õعشق را ديوانگی رهنما شد
عشق زندگی می بخشد.... زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می آفريند.... دلشوره جرأت می بخشد جرأت اعتماد به همراه دارد....اعتماد اميد می آفريند

اميد زندگی می بخشد.... زندگی عشق می آفريند عشق ، عشق می آفريند -----------------------------------------------------------------
اول از همه چند تا تبریک ویژه به تمام هموطنای عزیز یهودی ، آخه این چند روز کلی عید دارن پشت سر هم .
رش هشانا : ( امیدوارم درست نوشته باشم ) همون عید نوروز یا کریسمس هست البته بر اساس تاریخ خودشون ، این عید چهارشنبه و پنج شنبه هفته پیش بود بنابراین با تاخیر سال نو مبارک .
روزه بزرگ : که از جمعه ی این هفته به مدت یک روز هست ( تا شنبه ) .
سوکوت ( عید سایه بان ) : که از چهار شنبه هفته ی بعد به مدت یک هفته است ، توی این مدت غذا رو در فضای باز و زیر چادری که بر پا میشه صرف میکنن .
این ها هم واسه ی خواهر بی وفای خودم :
ANI OHEV OTCHA
........ کوچولوی من عیدت مبارک ، امیدوارم با آقای ............. خان خوشبخت بشی .
( به علت محدودیت های اعتقادی در کشور آزاد و اسلامی ایران از بردن اسامی معذورم )
یادت نره قول دادی همیشه خواهر کوچولوم بمونی .
آقا داماد رو هم ببوس کلی .
راستی من نون ویژه ی کدوم عید رو بود که خورده بودم ؟
---------------------------- نوشته شده توسط قاصدک مطرود : در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پای بشربه زمين نرسيده بود، فضيلت ها وتباهي هادر همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند . روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : " بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك " همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم می گذارم .و از آنجايي كه هيچ كس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن.. يك..دو..سه..همه رفتند تا همه جايی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد...خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد....اصالت در ميانِ ابرها مخفی گشت....هوس به مركزِ زمين رفت.....طمع داخلِ كيسه ای كه خودش دوخته بود مخفي شد.....و ديوانگی مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك... همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه ی ما می دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگی به پايانِ شمارش ميرسيد.نودوپنج..نودوشش..نودوهفت...هنگامی كه ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگی فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلی بود،زيرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه آويزان بود، دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكی يكی همه را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتنِ عشق ، نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد، تو فقط بايد عشق را پيدا كنی و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد. شاخه به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايی را ببيند.او كور شده بود.
ديوانگی گفت: " من چه كردم من چه كردم ، چگونه می توانم تو را درمان كنم" . عشق پاسخ داد:
" تو نمي توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی، راهنمايی من شو."
....... و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگی همواره در كنارِ اوست .
------------------------------------------------------------
برای او که به اين خانه ی من هرگز نيامده است ، برای اوکه عميقا دوستش می دارم ، برای اوکه به زندگیم رنگ زندگی بخشيد ، برای او که به خاطرم آورد خدا همين نزديکيهاست :
به گل آنچنان که سرخی نرود به سعی باران
نتوان به اشک شستن ز تو رنگ بی وفایی

September 15, 2004 | چهارشنبه 25 شهریور 1383
Õدوران ستمگران مستبد به پايان رسيده است
میخواستم امشب قصه ی یکی دیگه از قهرمانان آزادی رو بگم ، دوست داشتم از شیر دره ی پنجشیر بگم ، میخواستم از عشق به وطن بگم حتی اگه این وطن خرابه ای چون افغانستان باشه .
اما احمد شاه مسعود سه سال هست که مرده پس بگذارید داستان قهرمانان زنده رو بخونیم :
تصویر اول :
راننده مسافركش خط بيمارستان امام خمينى _ ميدان امام حسين تهران به دليل نصب شعار
« دوران ستمگران مستبد به پايان رسيده است » روى شيشه عقب خودرويش به شش ماه حبس تعليقى محكوم شد.
با پايان گرفتن مراحل رسيدگى به پرونده اتهامى يك راننده مسافركش از سوى شعبه ۱۴ دادگاه انقلاب اسلامى، « على اكبرنجفی » به تحمل شش ماه حبس تعليقى محكوم شده است. اين راننده در حالى به تحمل حبس محكوم شده كه بنابر اخبار رسيده استفاده از يك جمله مناقشه برانگيز روى خودروى وى علت اصلى صدور اين راى قضايى بوده است.
على اكبر نجفى متهم است كه با استفاده از جمله «دوران ستمگران مستبد به پايان رسيده است» عليه نظام جمهورى اسلامى فعاليت كرده است.
*** دکتر بهشتی : حکومت باید متکی به مردم باشد ، تمام درجات و سطوح مختلف مدیریت باید مورد قبول و پذیرش و متکی به رای مردم باشد . مگر میشود در جامعه ی اسلامی بگوییم کسی انتقاد نکند ؟
دکتر بهشتی : با صراحت این را میگویم ، در هر جا و هر گوشه ی ایران اگر کسی معترض و مزاحم کسی دیگر شود که چرا نسبت به مسئولین کشور انتقاد یا خرده گیری کردی این مزاحمت کننده کارش مورد تنفر ماست . نگذارید کسی بتواند در داخل ایران و در خارج ایران بگوید : ای بابا در این رژیم هم اختناق هست . شما مردم ایران مطمئن باشید که ما احدی را به دلیل انتقاد از خودمان یا انتقاد از دست اندرکاران دیگر جمهوری اسلامی به هیچ عنوان نمیگذاریم کسی تعقیب کند ، تهدید کند .
*** دکتر مطهری : در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد ، زیرا اگر بنا شود حکومت جمهوری اسلامی زمینه ی اختناق را به وجود بیاورد قطعا شکست خواهد خورد . به دلیل همین آزادی ها بود که اسلام توانست باقی بماند ، اگر در صدر اسلام در جواب هر کس که می آمد و میگفت : من خدا را قبول ندارم ، میگفتند بزنید و بکشید – امروز دیگر اسلامی وجود نداشت .
تصویر دوم :
پسری که در ويديوی گروگانگيران بسلان نزديک پای يکی از گروگانگيران نشسته بود از گروه کوچک بازماندگان اين حادثه دهشتناک است که جان بيش از 300 نفر را گرفت.
گئورگی در ويديويی که گروگانگيران گرفته بودند در کنار يکی از گروگانگيرها که يک چاشنی انفجار ی را زير پا نگه داشته است ، قرار دارد .
يک زن و يک دختر که در کنار او در تصوير ويديویی گروگانگيران ديده می شوند هر دو کشته شده اند.
"من از يکی از آنها خواستم که می توانم بروم آب بخورم يا نه. وقتی اجازه داد به اتاقی رفتم که آنجا از شيار يک لوله ترکيده آب بيرون می ريخت تا آب بخورم."
پشت سر او انفجاری در سالن اصلی صورت می گيرد. وقتی برمی گردد با صحنه ای فاجعه بار روبرو می شود.
"همه جا تکه های بدنها ديده می شد- دست و پاهای قطع شده. بچه ها و بزرگترها فرياد می کشيدند و مردهای مسلح به روی آنها شليک می کردند."
"همه آنهايی که با من نشسته بودند کشته شده بودند."
مادرش به روزنامه انگليسی "سان" گفته است ساعتها در ميان اجسادی که در کيسه های پلاستيکی گذاشته شده بود می گشتم و نمی دانستم پسرم زنده است يا نه؛ تا اينکه از بيمارستان خبر دادند که پسربچه ای با مشخصات گئورگی در آنجا بستری است.
"اين بدترين شکنجه ای است که می توان تصور کرد که بروی داخل يک به يک کيسه های اجساد را نگاه کنی تا ببينی کدام يکی جگرگوشه توست."
"هر بار که داخل يک کيسه را نگاه می کردم فکر می کردم الان است که با پيکر فرزندم روبرو شوم و هر بار که نبود برای لحظه ای تا به سراغ کيسه بعدی بروم خيالم راحت می شد که نه او اينجا نيست، نمرده است."
***گروگان گیران همگی مسلمان بودند ، تعدادی از تروریست ها عرب تبار بودند . اشکال در
مسلمانیه ماست یا ؟
تصویر سوم :
سازمان عفو بین الملل خشم خود را از خبر رسیده مبنی بر اعدام" عاطفه رجبی" دختری که گفته می شود 16 ساله بوده است در شهرستان نکا واقع در استان مازندران ایران در تاریخ 15 اوت به دلیل اعمال منافی عفت اعلام می دارد.
گزارش ها حاکی از آن است که عاطفه در خیابانی در مرکز شهر نکا به دار آویخته شده است. به اطلاع سازمان عفو بین الملل رسیده است که این حکم در حالی اجرا شده که گفته می شود متهم از سلامت روانی برخوردار نبوده و در هیچ یک از مراحل دادرسی وکیل نداشته است.
از آنجا که خانواده عاطفه از نظر اقتصادی در وضعيت بسيار بدی به سر ميبرده و اين دختر نوجوان نيز دچار اختلالات روحی و روانی بوده زمينه ای برای سو استفاده جنسی از وی بوجود آمده بود . با توجه به شرايط فوق الذکر عاطفه ، تعدادی از پرسنل نيروی انتظامی با توجه به دانستن شرايط زندگی وی ، از اين دختر 16 ساله به صورت مکرر سواستفاده جنسی مينموده اند و با وی رابطه دوستی و رابطه جنسی خلاف اخلاق داشته اند.
*** تو رو خدا نگید که این حرفها دروغ و شایعات دشمن هست ، ما که خودمون داریم اینجا در ایران زندگی میکنیم .
شاید عاطفه مرتکب جرمی شده باشه اما آیا این دختر از آغاز تولد اینگونه بوده ؟
کی باید پاسخگو باشه ؟
عاطفه ی شانزده ساله یا خانواده ی نیازمند و درماندش .
نه
اونهایی باید جواب پس بدن که به اسم اسلام در حال چپاول و استثمار این مردم هستند ، کسانی که مدتهاست فراموش کردن اگر فقر از یک در وارد بشه ایمان از در دیگه خارج میشه .
من و تو باید مجازات بشیم که خاموش نشستیم و به جور ظالم تن دادیم .
من وتویی که چشمانمون رو بستیم و سر در لاک بردیم .
عاطفه مرد اما هزاران عاطفه قدم در راه مرگ گذاشتن ، از یاد نبرید که عاطفه یک
" دختر 16 ساله ی مسلمان ایرانی" بود .
September 11, 2004 | شنبه 21 شهریور 1383
Õمرز
نوشته شده توسط قاصدک مطرود :
دلم از خيلي روزها با كسی نيست ، بله آن روزها …
نمی دونم حالا كه دارم اينارو می نويسم ، حسرت آن روزها رو می خورم يا نه ؟
روزهائی كه هركس می توانست ناگهان كوله پشتی اش رو برداره و به جايی بره كه كه معنای مبارزه رو احساس كنه . آن روزها اگر آزادی خواه بودی ، خوب ميدونستي بايد چی كار كنی و بايد كجا براش بجنگی ، می تونستی روي نقشه جهان انگشت بگذاری و بگی : اينجاست …اينجاست همان جائی كه بايد آنجا باشم ؛ اما امروز چطور ؟!
امروز مرزها در غبار ابهام و تردیدها گم شده اند . جنگها هنوز در جريان اند ، اما كوتاهتر از آن هستند كه بتونی تصميم بگيری و مبهم تر از آن كه بدانی برای كی و يا برای چی ماشه را می چكانی .
جنگهای امريكا با افغانستان و عراق و يا نبرد خيابانی فلسطين با اسرائيل ….
در نبردهای اين چنينی سخت می توان فهميد كه اين ابهامیست كه سخت خودش رو به همه مرزهای زندگي ما تحميل كرده .
نمي دونی بايد موافق باشی يا مخالف .
چه تو باشی و چه نباشی پيش می ره ، صدای سازهای موافق يا مخالف ديگه به گوش نمی رسه ، ما مدتهاست كه از ياد رفته ايم ، اتفاقی كه بايد بيفته خواهد افتاد …
زندگی در ابهام بهتره ، اينطوری ديگه هر روز از زنده بودنت عذاب وجدان نداری و خودت رو به خاطر ساكت بودن ملامت نمی كنی .
اما امروز نه قهرمانی وجود داره و نه مسيري كه به افتخار در آن گام برداری . امروز ما بيشتر دوست داريم در غبار پرسه بزنيم و عطش گاه گاه خودممون رو به مرزبندی ها با عبور از خط كشی های عابر پياده سيراب كنيم .
ما اينطوری راحت تريم ؟
September 10, 2004 | جمعه 20 شهریور 1383
Õطوفان
رها شده ام در این دنیای بی رحم ، کسی میدونه چقدر فاصله هست بین تنها بودن و تنها موندن
اونقدر گیج زدم که همه خسته شدن از دستم ، اجازه دادم که بهم ترحم کنن .
دلم یه دریا میخواد ، میخوام سوار یه قایق بشم اونقدر پارو بزنم که هیچ ساحلی پیدا نباشه – جایی که دست هیچ آدمی بهم نرسه ، اونقدر دور که هیچکس رنگ تلخ گریه هام رو نبینه – هیچکس صدای شکستن بغضم رو نشنوه .
آرزو میکنم دریا طوفانی بشه ، بزرگترین طوفانی که میتونه ، بعدش قایقم غرق میشه و من اسیر موجهای بی ترحم طوفان میشم .
مثل پر سفید سبکی که گرفتار باد شده روی موجها بالا و پایین میرم ، وقتی که دیگه آماده ی مردن میشم ، خدا فرشته ای رو میفرسته تا بدونه چرا اینچنین عاشق مرگم و من در آخرین لحظه ی این زندگانیه دردناک از ته قلبم واسه ی خدا میخونم :
من اگه عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگه عاشق نباشم زود میمیرم
------------------------------------------------------ من عاشق معنای این آهنگم :
There's a Spanish train that runs between
Gualdalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
And people hear she's running still... And then they hush their children back to sleep,
Lock the doors, upstairs they creep,
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep!!

Well a railway man lay dying with his people by his side,
His family were crying, knelt in prayer before he died,
But above his bed just a-waiting for the dead,
Was the Devil with a twinkle in his eye,
"Well God's not around and look what I've found,
this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light,
And shouted at the Devil, "Get thee hence to endless night!!"
But the Devil just grinned and said "I may have sinned,
But there's no need to push me around,
I got him first so you can do your worst,
he's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile,
"So throw away that stupid lance,
it's really not your style",
"Joker is the name, Poker is the game,
we'll play right here on this bed,
And then we'll bet for the biggest stakes yet,
the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, He's going to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, He's going to win!.."

Well the railway man he cut the cards
and he dealt them each a hand of five
And for the Lord he was praying hard
or that train he'd have to drive...
Well the Devil he had three aces and a king,
and the Lord, he was running for a straight,
he had the queen and the knave and nine and ten of spades,
All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card,
but he drew the diamond eight,
And the Devil said to the son of God,
"I believe you've got it straight,
So deal me one for the time has come
to see who'll be the king of this place,
But as he spoke, from beneath his cloak,
he slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,
and it soon went up to fifty-nine,
But the Lord didn't see what the Devil did,
and he said "that suits me fine",
"I'll raise you high to a hundred and five,
and forever put an end to your sins",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between,
Gualdalquivir and old Saville,
And at the dead of night the whistle blows,
And people fear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess,
The Devil still cheats and wins more souls,
And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And I said "Lord, oh Lord, you've got to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is still on time, Oh my soul is on the line,
Oh Lord, you've got to win..."


September 4, 2004 | شنبه 14 شهریور 1383
Õدلکش
اين همه آشفته حالي ، اين همه نازك خيالي اي به دوش افكنده گيسو ،‌از تو دارم ، از تودارم اين غرور عشق ومستي ،‌خنده بر غوغاي هستي اي سيه چشم و سيه مو از تو دارم ، از تو دارم اين تو بودي كز از ل خواندي به من درس وفا را اين تو بودي ،‌ آشنا كردي به عشق اين مبتلا را من كه اين حاشا نكردم ، از غمت پروا نكردم دين من ، دنياي من ، از عشق جاويدان تو رونق گرفته سوز من ، سوداي من ، از نور بي پايان تو رونق گرفته ··· من خود آتشي كه مرا داده رنگ فنا مي شناسم من خود شيوه نگه ، چشم مست تورا مي شناسم ديگر اي برگشته مژگان ،‌از نگاهم رو نگردان دين من ، دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته سوز من ، سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته اين همه آشفته حالي ،‌ اين همه نازك خيالي اي به دوش افكنده گيسو ، از تو دارم ، از تو دارم اين غرور و عشق و مستي ، خنده بر غوغاي مستي اي سيه چشم و سيه مو از تو دارم از تو دارم
محبوب قلبها ، جادوگر عشق " دلکش" مرد .
عصمت باقرپور ، خواننده ی قدیمی ایران زمین در سن 79 سالگی در تهران چشم بر هم گذاشت و به دیدار یزدان پاک شتافت .
September 2, 2004 | پنجشنبه 12 شهریور 1383
Õجادوگر
میتونم تو رو فریب بدم ، میتونم همه رو بازی بدم . با هر کس همون جور که دوست داره رفتار میکنم ،
بهت همون چیزی رو میگم که میخوای بشنوی ،
توان گریوندنت را دارم ،
همیشه و در همه جا هستم ، در سختی ها و شادی ها خواسته میشم .
کسی را طاقت ایستادن در برابر فرمانم نیست ،
. این بزرگ ترین جادوی دنیاست ، آره من قویترین پادشاه جهانم .

یک روز روشن ، نه فکر کنم شب بود اما نپرسید کی که یادم نیست ، وسط یه کویر خشک یا شایدم در اعماق تاریک دریایی سرد ، مچ جبرئیل رو در حال فضولی تو کار آدما گرفتم.
کاش بودین و می دیدین فرشته ی بیچاره مثل بچه ای که مامانش در حال دزدیدن شکلات دیده باشدش از ترس میلرزید .
مطمئنم که داشت تو دلش صد تا بد و بیراه نثار بشر دوپا میکرد اما بهرحال من دیده بودمش و حالا باید باهام کنار میومد تا چیزی به خدا نگم .
سرش رو نزدیک آورد و آروم وارد مذاکره شد، گفت که مقرب ترین فرشته ی پروردگار هست و از تمام رازهای هستی قبل از اینکه اتفاق بیوفته اطلاع داره اما هنوز نتونسته از یک راز سر در بیاره ، و حالا وسوسه دونستن این راز بیقرارش کرده اونقدر زیاد که مجبور شده از خدا یک ماه مرخصی بگیره و سرتاسر دنیا رو بگرده شاید پاسخ این راز رو پیدا کنه !
صبر کردم تا حرفهاشو تموم کنه ، گذاشتم تا میتونه التماس کنه ، اون روز من فاتح بودم و فرشته ی محبوب مغلوب .
وقتی دیگه از نفس افتاد بهش گفتم که نمی خواد ناراحت باشه من حرفی به کسی نمیزنم اما در عوض خواسته ای دارم و بدون اینکه بهش فرصتی بدم ، گفتم که میخوام قویترین باشم ، نیرومندتر از هر آفریده ای .
نفس راحتی کشید و گفت که تمام ثروت پادشاهان ایران و چین رو به من میده ثروتی که بی پایان باشه .
گفتم : بدردم نمیخوره
قدرتی بهت میدم که قویترین خدایان باستان در مقابلت بازیچه ای بیش نباشن .هرگز مغلوب نشی و هیچ آفتی بر بدنت اثر گذار نباشه .
گفتم : نه
ارتش روم و یونان رو به فرمانت میکنم تا دنیا رو تسخیر کنی و تاج پادشاهی عالم رو بر سرت بذاری .
ارزشی برام نداره .
با تعجب نگاهم کرد و پرسید پس چی میخوای ؟
جواب دادم نیرویی میخوام که هیچ بنده و آفریده ای رو طاقت مقاومت در برابرش نباشه .
قدرتی که خاص آفریدگار یکتا باشه .
میخوام بر قلب ها حکومت کنم ... .
<< August 2004            October 2004 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share