Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< September 2004    October 2004     November 2004 >>
October 27, 2004 | چهارشنبه 6 آبان 1383
Õجوابیه
روز پنج شنبه بیست وسوم تیر ماه مطلب کوچولویی نوشته بودم با عنوان "چشم عسلی" .
در میان کامنت ها ، دوستی ناشناس که من رو حتی از دانستن اسمش بی نصیب گذاشت لطف کرده و نصیحتی فرموده بود ، اصل نوشته ی این دوست گرامی رو با حفظ امانت اینجا میذارم و بر خودم واجب میدونم جواب لازم رو هم ضمیمه کنم :
"ببخشیدا ، این قدر توهین نکنید حالا چهار تا آخوند ریختن تو این مملکت و مملکت ما رو خراب کردن ، دلیل بر این نمیشه که شما همه رو متهم کنید و عقاید یک عده رو زیر پاتون بذارید .
آره تو ایران آدم بی جنبه زیاده ، آخوندم فراوان هست که به دین های دیگه توهین میکنن ولی به نظر من همه رو با هم جمع نبند . خیلی ها هستن که هنوز دارن تو این جامعه مثل آدم زندگی میکنن به کسی هم نه توهین میکنن و نه کار به دینشون دارن .
تعدادشون هم کم نیست ، همین خود شما که ادعا میکنی خیلی هم ناراحتین پاشین برین همون جایی که بودین و دیگه به ایران برنگردین .
یک نکته دیگه اینکه خیلی ها دم از آزادی و اینکه از اینجا میریم ودوباره برمیگردیم و ایران رو آباد میکنیم زدن و شعار دادن ، شما هم جزء اون ها .
ایران اینطوری درست نمیشه
. "
1 . منظور دوست عزیزم از یک مشت آخوند کیه ؟
اگه منظورت حاکمیت نظام هست که باید یاد آوری کنم 80% اعظاء طیف حاکم بر ایران رو نه آخوند ها تشکیل میدن و نه افراد نزدیک به آخوند ها .
متاسفانه این ذهنیت در ما ایرانی ها شکل گرفته که منشاء همه ی مشکلات ایران از آخوند و آخوندیسم هست و با رفتن و تغییر این افراد همه چیز در مسیر کمال و پیشرفت قرار میگیره .
دوست من اگر منظور تو از آخوند قشر روحانی جامعه هست ، باید یادآوری کنم که بین آخوند و روحانی تفاوت زیادی وجود داره و دیگر اینکه این افراد هم جزئی از وجود جامعه ی ایران رو تشکیل میدن و به همون نسبت حق دارن در تصمیم گیری ها و سرنوشت سازی ها شرکت کنند اما اگر زیاده خواهیهایی میشه اون رو نباید به قول خودت به حساب همه ی آدمها و به ویژه روحانیون گذاشت .
فراموش نکن که در بین هر جمعیتی انسان های خطا کار و منحرف یافت میشه و روحانیون هم از این قائله مستثنی نیستن .
2. هر چقدر نوشته ی خودم رو مرور کردم مطلبی دال بر زیر پا گذاشتن عقاید دیگر هموطنانم پیدا نکردم ، اگر امکان داره لطفا راهنمایی کن که کجا چنین جسارتی صورت گرفته .
3.نصیحت کردی که من اگر از این وضع ناراحتم بهتر هست که از ایران برم و دیگه هم برنگردم ، چه دلسوزانه ...
یاد حرف محمد رضا شاه افتادم که گفت :" هرکس که عضوء حزب رستاخیز نیست بیاد پاسپورتش رو بگیره و از ایران بره ."
فکر میکنم جرج بوش هم همین رو گفت : " هر کس با ما نیست ، با تروریست هاست . "
درسته که من از این وضعیت راضی نیستم اما این دلیل بر این نیست که هیچ جایی از دنیا رو به ایران ترجیح بدم .
شما که امروز با کوچکترین اختلاف عقیده ای که با صحبت کردن قابل حل هم هست من رو به رفتن از ایران و بازنگشتن تهدید میکنی فردا که در این اجتماع دارای مسئولیت و مقامی بشی با هموطنانت چه میکنی ؟
یاد اون روزهایی که همراه با خاتمی فریاد میزدیم زنده باد مخالف من به خیر .
این نکته رو هم تذکر بدم که با همه ی احترام و علاقه ای که به نظر دیگر دوستانم دارم اما به هیچکس اجازه نمیدم که من رو به رفتن از میهن محبوبم تهدید کنه .
اینجا سرزمین من بوده و خواهد بود ، اون روزهایی که در دل غربت سر رو بالا گرفتم و با افتخار گفتم که ایرانی هستم نه انتظار پاداش داشتم و نه آرزوی قهرمان شدن رو در سر میپروروندم . تنها عشق به سرزمینم قدرت میداد که در مقابل همه ی ناملایمات بایستم .
تنها آرزوی بازگشت به خاک پاک ایران .
اگه ادعا میکنم که یک روز قدرتمند تر از امروز برمیگردم و این سرزمین رو از نوء میسازم ، حرف بی قاعده ای نزدم . هر ایرانی غربت نشین فقط به این امید زنده است که روزی برای این سرزمین مثمر ثمری باشه و در آخر در خاک ایرن بمیره .
اگر امروز نقصی دارم تنها به این امید زندم که یک روز کامل تر و آگاه تر برگردم و برای سرزمینم افتخار کسب کنم .
دوست من شعار وقتی که سر لوحه ی تصمیمی باشه دیگه یک گفته ی پوچ و توخالی نیست بلکه نیروییست فزاینده در مسیر رسیدن به اهداف دوردست .
دوست مهربان من ، از تو ممنونم که من رو قابل نقد شدن و پاسخ گویی دونستی و خوشحالم که پاسخ تو رو اون طور که در توان داشتم دادم . امیدوارم که باز هم شاهد نظرها و انتقادات دلسوزانه ی تو و دیگر دوستان مهربانم باشم .
اما عزیز هموطن ، تو که نوشته های خصوصی من به خواهر کوچکم رو این طور عصیان گونه بر نمیتابی چطور ادعا میکنی که پرستش خدای یکتا رو با اصول ادیان دیگر از عمق دل میپذیری .
کاش ما حداقل با خودمان صادق بودیم ، کاش ما دیگران را نیز دارای حقوق یک انسان میدانستیم .
به خدا سوگند ما همه برابر و یکسانیم ، ما همه انسانیم .
-------------------------------------------------------------------------------------------
امشب میخواستم از نیروی عشق بگم اما نمیتونم ، خودم به شک افتادم و کسی که در عقیدش شک داره جایز به گفتن نیست .
پس فقط همین چند خط نوشته رو تقدیم میکنم به اونهایی که عشق و هجران معشوقه رو میفهمند:
"به نام آنکه نام دوست از اوست
اگر میدانستم به واسطه ی سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد و خود این چنین به قضاوت خواهی نشست و مرا به جرم صداقت و مهربانی به پشت میله های زندان تنهای تبعید خواهی کرد ، هرگز چشم بر روی پنجره ی همواره غمگین چشمانت نمی گشودم .
ای همیشه مغرور
حال تو بمان
حال مرا تنها گذار
تویی که تمام غرورم را شکستی ."

October 24, 2004 | یکشنبه 3 آبان 1383
Õهدف

این تصویر خیلی منو تحت تاثیر گذاشت با اجازه از وبلاگ خون بها این تصویر رو اینجا میذارم .
------------------------------------------------
love is
being happy for the other person
when that person is happy
being sad for the other person
when that person is sad
being together in good times
being together in bad times
love is the source of strength
love is
being honest with yourself at all times
being honest with all person at all times
telling , listening , respecting the truth
and never pretending
love is the source of reality …
---------------------------------------------------------------------------------
همیشه اعتقاد داشتم که هدف همه چیز رو توجیه پذیر میکنه ، به خودم میگفتم به شرطی که کسی رو آزار ندی از هر راه برای رسیدن به کعبه ی آرزوهات میتونی استفاده کنی .
مهم رسیدن به قله است از هر مسیری که بشه . اما نمیدونستم که دنیا چه بازی ها در خودش داره . اونقدر محو رسیدن به خورشید خواسته هام بودم که نفهمیدم با هر قدمی که به طرفش میرم یک قطره از وجودم آب میشه و در راه میمونه .
نفهمیدم که رسیدن به خورشید آرزوهام یعنی مردن ، فنا شدن ، سوختن .
درخشندگی آفتاب مستم کرده بود ، کورم کرده بود و ندیدم که گرمای خورشید از وجود من شعله میگیره ، این من بودم که هر لحظه محو و محوتر میشدم تنها به این امید که روزی در وجود خورشید گم بشم .
من خودم خواستم من خودم تن به سوختن دادم و سوختم . من خودم خواستم که در مسلخ عشق قربانی بشم بی آنکه تو حتی شمعی بر مزارم روشن کنی .
---------------------------------------------------------
عشق من ، تو به مناسبت دوست نداشتن من هیچ گناهی نداری ، برای اینکه هیچ کس نمیتواند دیگری را وادار کند که شخصی را دوست بدارد . ولی گناه تو این است که با وجود آنکه مرا دوست نمیداشتی اما طوری رفتار کردی که من فکر کردم مرا دوست داری . این اشتباه هر چند به قیمت جان من تمام میشود ولی سوگند میخورم که تو را میبخشم اما در وقت مرگ خود را نخواهم بخشید زیرا تصور کردم که تو مرا دوست داری .
آنگاه که بمیرم به مکانی خواهم رفت که کینه را در آن جایی نیست ولی عشق من به تو در آنجا جاویدان خواهد بود ، قسم میخورم که اگر میدانستم که برای تامین سعادت تو باید خون خود را تا آخرین قطره فدا کنم ، بدون لحظه ای تردید فدا میکردم .
فرشته ی من ، تو را نفرین نمیکنم و در آخرین ثانیه ها فریاد خواهم زد که تو را دوست دارم ومیمیرم .
صبحگاهان وقتی آفتاب در حال روشن کردن روز است
من بیدارم واولین فکرم تویی
شبانگاهان
در تاریکی به درختان خیره میشوم که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
و من مجذوب این آرامش مطلق میشوم
و آخرین فکرم تویی .
-----------------------------------------------------
این نوشته را دوست مهربانم به مناسبت روز میلادم به من هدیه کرد . با سپاس از قاصدک مطرود :
و عشق را دوست بدار .......
گاه وقتی كه قلم در دست می گيری و قلم می زنی بی خيال از زمين و زمان و هر آنچه كه وجودش را ، بار سنگينی بر شانه های آرزويت احساس می كنی ، سطور را پشت سر هم طی می كنی بی خيال از اينكه نيمی از دفتر زندگيت را پشت سر گذاشته ای و چه بسا آخرين برگ اين دفتر قطور را نقش می زنی .
كمی به عقب تر برگرد ، آری ، زمانی كه دور از هياهوی اين امواج طوفان زده ، چشمهايت را به روی دنيايی پر از وهم و خيال گشودی به اميدی كه شايد در اين جاده ی طولانی ، غم و غصه ی برگهای زرد زير پای عابران را گوش كنی و درد دل های درختان پير دور از مردم را به جان بخری و سنگ صبوری باشی بی همدم تا نتوانی برگی از دفتر زندگيت را برای كسی بخوانی تا شايد لحظه ای طعم شيرين همزبانی را از برق نگاهش درك كنی . و حال ، پياپی از عشق دم می زنی كه تبلور ناب و پاك آن در وجودت تجلی يافته ، حال آنكه جماعتی دو رو و بی مهر كه همگی قلبی از جنس سنگ دارند تو را احاطه كرده و تو تنها چشمانت را به روی تك افق روشن زنديت می گشايی و او كسی نيست جز همان سفر كرد ه ی ديرين و آن يار دلربا و شيرين .
چشمهايم را كه روی هم می گذارم و به ياد تو می افتم كه خود را در حصاری از تنهايی های بی دليل گرفتار كرده ای و از عشقی دم می زنی كه تار و پود تو را در خود می سوزاند حال آنكه تو می توانی وجود عشق را در خود گم كنی و هم عشق را و هم او را "دوست داشته باشی" آری بدان و بگو كه دوست داشتن عشق از عشق برتر است و عشق را دوست بدار تا عاشقت شوند و دوست داشتن را سرلوحه ی عشق به زندگی قرار ده تا همه چيز و همه كس را به خاطر عشق او دوست داشته باشی چون تو همه را فقط در وجود او می بينی و اوست كه عاشق دوست داشتن توست .
October 17, 2004 | یکشنبه 26 مهر 1383
Õشکلات
تو سالروز تولد نداری
چون همیشه زنده بوده ای
تو هرگز متولد نشده ای
و تو هرگز نخواهی مرد
تو فرزند انسانهایی که آنها را پدر ومادر می نامی نیستی
تو شریک ماجراجویی هستی
در سفری درخشان
برای ادراک آنچه هست
پرواز کن ، آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از میان هستی ها
تا ابدالاباد
و ما میتوانیم اکنون وهر زمان که بخواهیم با هم دیدار کنیم
در میان جشنی که هرگز پایان نمیپذیرد .
-------------------------------------------------------- شعر بالا اثریست از "ریچارد باخ" البته با تشکر از خیال مطرود که این شعر رو روی یه کارت پستال زیبا نوشت و به من هدیه کرد .
اول از همه ممنونم از تمام دوستانم ، دوستانی که روز میلاد من رو به یاد داشتن و من رو با تماسهاشون شاد کردن . از دوستانی که از طریق سایت اورکات من رو مورد لطف قرار دادن هم ممنونم .
بیست وسه سال پیش در یک نیمه شب پاییزی متولد شدم .
تولدم مبارک .
------------------------------------------------------------ حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفترپاره را کنم
وجلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...دکتر شريعتی... ---------------------------------------------
برگرفته از وبلاگ رویای شیرین :
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توی دستش ، او یک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود ، سرم را بالا کردم ، سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت : دوستیم ؟ گفتم : دوست دوست . گفت تا کجا ؟* گفتم دوستی که تا نداره .گفت تا مرگ ! گفتم نه نه نه تا ندارد . گفت : قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده می شوند . یعنی زندگی پس از مرگ . بازهم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو باز هم با هم دوستیم . خندیدم . گفتم : تو برایش تا هر جا که دلت میخواهد یک تا بذار از این سر دنیا تا اون سر دنیا . اما من اصلا نمیگذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم .باور نمیکرد . می دانستم . او حتما میخواست دوستیمان تا داشته باشد .
گقت بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم . گفتم باشد تو بگذار . گفت شکلات . هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد ؟ گفتم : باشد .
هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات در دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم . یعنی دوستیم ؟ دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند و تند آنرا می مکیدم . می گفت : شکمو ! تو دوست شکمویی هستی . وشکلاتش را میگذاشت توی یک صندق کوچک قشنگ . میگفتم : بخورش ! میگفت : تمام میشود . میخواهم تمام نشود ، برای همیشه بماند .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدام را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه ها بخورند یا کرمها ، آن وقت چیکار میکنی ؟ گفت مواظبش هستم . میگفت : میخواهم نگهشان دارم تا وقتی که دوست هستیم . و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و میگفتم نه نه دوستی که تا ندارد .
...
یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سال گذشته است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه ی شکلاتها را خورده ام . او همه شکلاتها را نگه داشته است .او آمده است امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود .برود آن دور دورها . میگوید : میروم اما زود برمی گردم . من میدانم او میرود و بر نمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش . این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچکت . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش . همه را خورد . خندیدم . میدانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی او تا دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم . اما او هیچ کدامش را نخورد .
حالا با یک صندوقچه پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟!
October 14, 2004 | پنجشنبه 23 مهر 1383
Õچشم عسلی
هنگامی که دست روزگار سنگین
و شب
بی آواز است
زمان عشق ورزیدن و اعتماد است
و چه سبک است دست روزگار
و چه پر آواز است شب
هنگامی که آدمی عشق میورزد
و به همگان اعتماد دارد .
"جبران خلیل جبران"
--------------------------------------------
خواهر مهربونم داره ازدواج میکنه ، چهار سال پیش خدا از دل همین چت های روزمره یه دوست به من داد . این دوست حالا خواهر کوچولوی من شده و این خواهر کوچولو داره عروسی میکنه .
دیروز زنگ زد و بهم خبر داد ، با این که مدتها بود که میدونستم این اتفاق داره میوفته اما انگار نمیخواستم باور کنم . نمیخوام کسی رو بیش تر از من دوست بداره آخه …
درست همون احساسی رو دارم که وقتی خواهرم ازدواج میکرد داشتم ، از دست دادن یک تکیه گاه .
اما حالا که یه خورده از شوک در اومدم احساس میکنم که از صمیم قلب خوشحالم ، آره اون داره ازدواج میکنه – اولین عشق زندگی من .
چشم عسلی کوچولوی من عروسیت مبارک . چشم عسلی به خاطر همه ی محبت ها و سختی هایی که به خاطر من تحمل کردی ممنونم .
چشم عسلی هرگز نفهمیدم چرا چون از یک دین نیستیم نمیتونیم با هم بمونیم . چشم عسلی هیچ وقت تفاوتی بین خودم و تو احساس نکردم .
همیشه از پایبندیت نسبت به عقایدت لذت بردم . چشم عسلی میخوام از تو معذرت بخوام . میخوام از طرف هم وطن هات که تو رو در رعایت عقایدت تحت فشار گذاشتن معذرت بخوام .
من میخوام از طرف اون استاد تاریخ اسلام دانشگاهت ازت معذرت بخوام . کسی که اونقدر احمق بود که نمیدونست خدا رو فقط در عقاید پوسیده و خشک اسلام آخوندی نمیشه پنهان کرد .
امیدوارم که خدا ، همون خدای بزرگ ، همونی که هم پروردگار من هست وهم پروردگار تو ، خدای محمد و موسی ، تو رو در سایه ی لطف و حمایت خودش قرار بده و همون طور که در گذشته دوست داشت در آینده هم دوست بداره .
من رو هم فراموش نکن و یادت نره که قرار گذاشتیم من مثل یک برادر واقعی در کنارت باشم در سختی ها و شادی ها .
خواهر کوچولو حرف آقای داماد رو گوش کن ، از ایران برو . اینجا کسی برای عقاید و ارزشهای زندگی دیگران اهمیتی قائل نیست .
اینجا تو در پرستش خدا اون جور که دوست داری آزاد نیستی . باور کن من که هم دین و هم مذهب این قوم هستم از کوته نظری هاشون به تنگ اومدم و دیدی که رفتم .
میدونم که با همه مشکلات دلت با این مردم و بدبختی هاشون هست اما بدون که با رفتنت اون ها رو تنها نذاشتی . یک روز قدرتمند تر از امروز برمیگردیم و سرزمینمون رو از نو میسازیم . آزاد و سربلند .
هیچوقت ناراحتی هایی که به خاطر دوستی با من تحمل کردی رو از یاد نمیبرم . اون بعد از ظهر تلخ شهریور ماه رو از یاد نمیبرم و چهار دهمین روز از فروردین ماه رو مثل یک سند افتخار در زندگیم حفظ میکنم .
عروسیت مبارک چشم عسلی کوچولوی من .
خوشحالم که با کسی عروسی میکنی که مدت ها عاشق و دلباختش بودی . این نعمتی نیست که هر کسی دارا باشه .
دلم میخواست اسمت رو میبردم و اعتراف میکردم که روزی چقدر دوستت داشتم ، اما ….
چشم عسلی از دور میبوسمت و دعا میکنم که روزی برسه که هیچ دختر و پسری به خاطر تفاوت دینشون از هم دور نمونن .
میخوام برای آخرین بار از ته دل بهت بگم :
چشم عسلی دلم واست یه ذره شده .
------------------------------------------ "اعدام را متوقف کنید"" آخرين حرفی که عاطفه پيش از اعدام به عمه اش گفت اين بود :اگر
زنده ام بگذارند ديگر هرگز به چشم مرد نا محرم نگاه نمي كنم.
و خودش هم ندانست چرا اين فرصت هرگز به او داده نشد! " *فاطمه حقیقت پژوه به خاطر قتل همسر خود، بهمن، در آستانه اعدام است. گفته میشود شوهر فاطمه، که معتاد به مواد مخدر میباشد، قصد تجاوز به نادختری پانزده ساله خود را داشته است. وی که مدتها به صورت آشکار نسبت به دختر پانزده ساله فاطمه تمایل نشان می داده مدعی باختن دختر در قمار شده و فاطمه، با پی بردن به مقاصد پلید بهمن، وی را به قتل رسانده است.
حکم اعدام فاطمه با تصویب دادگاه عالی قضائی اجرا میشود. این در حالی است که قاضی و افسران نظامی متهم به تجاوز به عاطفه رجبی، که اخیرا اعدام شد، همگی آزاد شده اند.
--------------------------------------
از مرگ تا زندگی
برای حنيف و بابک و شهرام
اعدام را خط بزنیم
October 12, 2004 | سه شنبه 21 مهر 1383
Õمرا دریاب
وقتی ....
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
"مثل تنها زندگی کردن"
"مثل تنها مردن است"
-----------------------
چهار سال جنگیدم ، مثل یک قهرمان
چهار سال شکستم ، مثل یک قلب ترک خورده
چهار سال سوختم ، مثل یک کنده ی خشک درخت
چهار سال ساختم ، مثل یک برج پیر متروک
چهار سال آب شدم ، مثل یک شمع نیم مرده
چهار سال لب باز نکردم ، مثل یک آتشفشان خاموش
چهار سال زجر کشیدم ، مثل یک متهم بی گناه
چهار سال رها بودم ، مثل یک بادبادک در طوفان
چهار سال خشکیدم ، مثل یک گل سرخ توی کویر خشک
چهار سال دویدم ، مثل یک دونده در یک جاده ی بی پایان
چهار سال .....
چهار سال اسیر یه بازی شدم ، بازی که خودم شروع کردم و ادامه میدادم تا ببازم چون به باختن تو این بازی افتخار میکردم .
چهار سال اسیر یه قلب زخم خورده بودم اما :
اما امروز قسم خوردم که فرار کنم و ...
آزادیم مبارک ، به من تبریک بگید ، حالا دوباره یه پسر آزادم . بذارین فکر کنم همه ی این چهار سال یک کابوس تلخ بوده . بذارین دوباره همون پسر شاد و بی غمی باشم که چهار سال پیش بودم .
بهم خیلی زیاد تبریک بگین .
" آزادیم بعد از چهار سال مبارک "
---------------------------------------
حالا میفهمم که دنیا چطور میتونه وحشی باشه .امروز میفهمم که دنیا چقدر میتونه زشت باشه . آره الان میدونم که چطور میشه به کسی گفت که دوستش داری و همیشه در کنارش میمونی اما یک ساعت بعد ...
حالا فهمیدم پشت یک چهر ه زیبا چه قلب زشتی میتونه پنهان باشه .
افسوس که دیر فهمیدم .
شاید اگه دوستان مهربونم نبودن از پا در میومدم . ممنونم شرمینه ، ریحانه ، نیلوفر ، سحر و مریم عزیز .
اگه دوستانم نبودن به انسانیت شک میکردم اگه شما نبودین چقدر سخت بود . شما همیشه در کنارم بودین در تمام سختی ها .
دلم میخواد فریاد بزنم و بگم : خدایا ، ممنونم که دوستانی اینچنین صبور ، مهربان و دانا به من عطا کردی .
خدایا به من قدرت بده که سپاسگذار محبت هاشون باشم .
خدایا دوستان حقیقی من رو در پناه لطف و محبت خود بگیر .
خدایا به من آگاهی ده تا راه درست رو پیدا کنم .
خدایا به من قدرت بده تا همانطور که دوستانم در لحظه ی سختی در کنارم بودند من نیز در زمان لازم در کنارشان باشم .
خدایا تو بخشنده ترین بخشاینده ای ، مرا نیز از این قدرت قطره ای عطا فرما تا گناهش را ببخشم و کینه ای در دل نگیرم .
خدایا ، پروردگارا ، ارباب من مرا در آغوش گیر و تنهایم مگذار که میدانی به لطف تو هر لحظه و در هر زمان محتاجم .
خدایا مرا دریاب ، من بنده ی گناهکار توام . مرا دریاب .
-------------------------------------------------
October 10, 2004 | یکشنبه 19 مهر 1383
ÕDate Meeting
گردهمایی وبلاگ نویسان شیراز در" روز جمعه 24.7.1383 بلوار چمران – رستوران آفاق " ساعت 17:30 برقرار میباشد ، از تمامی دوستانی که دارای وبلاگ یا وب سایت بوده یا علاقه دارند در آینده به این جمع بپیوندند دعوت میشود با حضور در این جلسه و طرح نظرات و پیشنهادهایشان ما را در این امر یاری فرمایند .
جهت دریافت اطلاعات بیشتر به وبلاگ الهام مراجعه کنید .
با سپاس
October 9, 2004 | شنبه 18 مهر 1383
Õطلسم
نوشته شده توسط آشنای مطرود :
درست وقتی که فکر میکنی همه چیز درست میشه ، همون لحظه هایی که داری یواش یواش بعد سالها عشق رو واسه دلت دوباره معنا میکنی ، تازه وقتی که داشت یادت میرفت که تنها موندی –که تنهات گذاشتن .
با اینکه هنوز لذت قلبی که دوباره یاد گرفته برای کسی بتپه رو احساس نکردی .
وقتی خواهش یک بوسه ی عاشقانه رو در سر داری ، همون شب هایی که صبح هاش رو با صدای دلنشین معشوقه آغاز میکنی و روز ها رو با لالایی زیبای ساده ترین دختر دنیا به پایان میرسونی .
در حالی که هنوز از لمس دستای سردش گیج و سرگردونی و مشتاق آتشی هستی که در نگاه های معصومش انبار کرده ....
درست همین وقت یک نفر از راه میرسه و کاخ آرزوها رو ویران میکنه و تو نمیتونی مانع بشی چون معشوقه میگه این رویای تو نیست .
-------------------------------------------------
روزی روزگاری توی یک شهر خاکستری شلوغ یه پسری بود که فکر میکرد دیگه واسه خودش مردی شده .
پسر قصه ی ما در نظر دوست ها و آشنایان خوشبخت و شاد بود اما خودش میدونست که ظرف خوشبختیش یه پیمانه ی بزرگ کم داره .
پسرک ما کسی رو نداشت که دوست بداره .
-------------------------------------------------------
نوشته شده توسط غریبه ی مطرود :
روزی روزگاری توی یک دشت زیبا ، وسط یک سرزمین سرسبز و حاصلخیز ، پسری بود که شاید پولدارترین وزیبا ترین نبود اما شاد و خوشبخت بود شادتر و خندان تر از همه ی شاهزادگان معروف اون سرزمین .
تمام فرشته های محبوب پروردگار و همه ی شیاطین مغضوب دوست داشتن بدونن دلیل این خوشبختی چیه !
ولی هیچکس نمیتونست به جواب این راز دست پیدا کنه چون پسرک داستان ما دلیل شادیهاشو توی پنهانی ترین گوشه ی قلب کوچولوش قایم کرده بود .

تا اینکه یک روز ابلیس که از این همه فضولی فرشته ها و شیاطین خسته شده بود یه راه جلوی پاشون گذاشت و بهشون گفت :
اگه اینقدر مشتاقید که بدونید دلیل خوشبختی این بنده چیه من بهتون نشون میدم و این کار رو کرد .
اول از همه تمام نعمت ها رو از پسرک گرفت اما پسر خم به ابرو نیاورد و همچنان خوشحال و شکر گذار بود .
هزاران عذاب براش فرستاد اما پسر هنوز شاد و شکر گذار بود .
این کار اونقدر ادامه پیدا کرد تا ابلیس هم خسته شد و به شکستش اعتراف کرد .
در این وقت پروردگار که تا این لحظه سکوت معنی داری کرده بود و از این که تمامی فرشتگان و شیاطین درمانده و عاجز مونده بودن ته دلش یه کوچولو خوشحال بود فرمود :
بگویید چیست تنها تفاوت انسان و شما ؟
همه سکوت کردن تنها میکائیل گفت :
تنها تفاوت ما و انسان در قدرتیست که شما از ذات مخصوص خود به او بخشیده ای .
و شیطان که همیشه به هوش وذکاوت مشهور بود نالید ، زیرا دریافت که میکائیل از چه سخن میگوید .
از عشق آری جادوی عشق .
پس بر زمین وارد شد و به تعقیب پسر پرداخت و دریافت که راز پسرک چیست .
دختری زیبا اما فراموشکار .
پس دخترک را به شکل گل سرخی در یک صحرای خشک و بی آب ، طلسم کرد .
پسر قصه ی ما که تنها آرزوش دیدن هر روزه ی معشوقه بود دیگه شاد نبود اما همچنان شکرگذار بود پس دنیا رو زیر پا گذاشت و عاقبت دختر رو در شکل گلی سرخ یافت .
اما چه سود که گلهای سرخ همیشه محتاج آب هستن و اونجا حتی یک قطره آب نبود .
چه باید میکرد ، چطور میتونست شاهد خشک شدن تمام آرزوهاش باشه ؟
پس در کنار گل سرخ دراز کشید وبزرگترین و تیز ترین خار رو که همون فراموشی و بی وفاییست از ساقه کند و بی هیچ درنگ و تاخیری در قلبش فرو کرد .
خون زلال و سرخ رنگ پسر به پای گل ریخت و با هر قطره اش طلسم شیطان رو ضعیف و ضعیف تر کرد .
با خروج آخرین قطره ی خون از قلب پسر طلسم شکست و دختر به شکل اولیه برگشت و نگاهی کوتاه بر عاشق بی جان کرد ، هنوز شاد و شکرگذار بود .
شاد از فدا کردن جان در راه عشق و شکرگذار خوشبختی معشوقه .
امروز سالهاست که از این داستان میگذره و اون دشت خشک به جنگلی سبز و پر درخت تبدیل شده ، دختر مهربان اما فراموشکار پسر رو از یاد برده و جسم پسر به خاک مبدل شده اما قلب زخم خورده اش به یاد عشق پاکی که داشت همچنان در حال تپیدن هست .

___________________________________

I know you think that I shouldn't still love you,
I'll tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
where's the sense in that?

I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I know I left too much mess and
destruction to come back again
And I caused but nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over"
then I'm sure that that makes sense

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

And when we meet
Which I'm sure we will
All that was then
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on....

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
“DIDO”


October 1, 2004 | جمعه 10 مهر 1383
Õتنهایی
I asked God to help me love others, as much as he loves me .
God said : Finally you have the idea.
----------------------------------------------------------- نوشته شده توسط قاصدک مطرود :
هر چي خاطره تلخ داري بريز توي جعبه ، عطر قديمت رو هم بذار داخلش .درش رو سفت ببند . جعبه رو به گوشه اي تاريك از ذهنت ببر .
يه عطر جديد بخر . به حمام برو و خودت رو خوب بشور .لباسهاي تميز بپوش .عطر جديدت رو آنقدر بزن تا خوب حسش كني . برو رو پشت بوم خونتون . به آسمان نگاه كن ، آبيه ، بزرگه ، مثل يه سقف هميشه بالا سرته. حالا به روبرو نگاه كن ، يه دشت پر از ساختمون ، پر از آدماي جورواجور .آينده ات مثل روبروته نمي دوني توش چه خبره .
يه نفس عميق بكش ، امروز يه بوي تازه مي دي ، انگار كه خودت نيستي ، با بوي تازه هيچ خاطره اي نداري ، مثل يه صفحه سفيدي براي نوشته هاي تازه . بذار زندگي روي صفحه هاي سفيدت بنويسه . براي خوب و بدش غصه نخور ، حتي يه كتاب شيرين هم توش پر از صفحات تلخه .
آره اينطوري شروع شد .
دستش رو دراز كرد طرفم . گفتم : نه ، خواهش مي كنم … نمي خوام بيايي پيشم .
ازت مي ترسم .
ولي… وقتي دستاشو گرفتم از سرديشون بدنم لرزيد .
سرما از نوك انگشتاش وارد بدنم شد و من يخ زدم .
اولش بودن باهاش خيلي سخت بود ولي بعد ديگه بهش عادت كردم .آدم به همه چيز عادت مي كنه ، حتي تنهائي !
حالا ديگه با هم مثل دو تا دوست خيلي صميمي هستيم . با هم راه مي ريم ، نفس مي كشيم ، مي خنديم ، كتاب مي خونيم ،…. حتي خواب ميبينيم . حتي وقتي اطرافمون پر از آدمه منو تنهائي باز باهميم ، بي توجه به بقيه با هم حرف مي زنيم .
بعضي روزها از دستش خسته ميشم و سرش داد مي كشم .
ازش مي خوام كه منو بذاره بره …
خوبيه تنهائي اينه كه هيچ وقت با من قهر نمي كنه حتي وقتي ناراحتش مي كنم . ********* اما حالا ديگه ……….
دوست ندارم تنهائي رو با نگاههاي دروغ ، خنده هاي قلابي ، احوالپرسي هاي اجباري ، محبتهاي الكي … عوض كنم .
مي گم حالا كه منو تنهائي اين همه با هم صميمي شديم پس بهتره كه تا آخر دنيا با هم باشيم .
تنهائي دستاي سردش رو مي ذاره روي گونه هاي يخ زده من و مي گه :
يه آرزو كن و بعدش يه نخ ببند دور شست پات .شايد وقتي نخ باز بشه ، آروزي تو هم برآورده بشه .
اگه بخواي مي توني بهش اميدوار باشي .
************
داشت يادم ميرفت
مدتيه كه بد جوري گرفتارم …..
مي دوني چيه ؟! من از بچگي عادت كردم درسم رو شب امتحان بخونم . اما نمي دونم چرا شب امتحان دوست دارم همه كاري انجام بدم به جز درس خوندن .
اينطوري مي شه كه شب وقتي ميخوام بخوابم جاهائي از كتابم رو كه بلد نيستم باز مي كنم و يه خودكار ميذارم وسطش .من كه اين قسمت ها رو بلد نيستم لا اقل بذارم خودكارا ياد بگيرن تا فردا سر امتحان كمكم كنن…
-----------------------------------------------------
We make war that we may live in peace
“ ارسطو ”
منشور حقوق بشر – اصل نوزدهم :
"من حق دارم که دارای عقیده ای باشم ، آن را بیان کنم گرامی بدارم و انتشار دهم .
با آن زندگی کنم و با همین عقیده به هر جا که میخواهم رفت و آمد کنم و مهمتر آنکه با شیوه های مسالمت آمیز دیگران را متقاعد کنم که آنها نیز این عقیده را بپذیرند ." همه ی ما در غفلت ها و انتخاب های ساده ی خود گناهکاریم ، انتخاب کرده ایم که به ظلم همیشگی بشر علیه بشر چشم ببندیم .
شاید جنگ را ببری و چند صباحی را بر اریکه ی قدرت تکیه زنی اما تا وقتی که " فرد " مایه ی کشاکش های توست به آن حالت اطمینانی که باعث آرامش ذهنت شود نمیرسی .
و امروز انسان بدون احساس آزادی انسان نیست ، در آفریقای جنوبی این حالت را " ماندلا " مینامند ، باشد که تمام جهان به ماندلا برسد .
شاید فردا برسد ، هر چند امروز بهتر است .
"رلف استیدمن"
<< September 2004            November 2004 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share