![]()
این تصویر خیلی منو تحت تاثیر گذاشت با اجازه از وبلاگ
خون بها این تصویر رو اینجا میذارم .
------------------------------------------------
love is
being happy for the other person
when that person is happy
being sad for the other person
when that person is sad
being together in good times
being together in bad times
love is the source of strength
love is
being honest with yourself at all times
being honest with all person at all times
telling , listening , respecting the truth
and never pretending
love is the source of reality …
---------------------------------------------------------------------------------
همیشه اعتقاد داشتم که هدف همه چیز رو توجیه پذیر میکنه ، به خودم میگفتم به شرطی که کسی رو آزار ندی از هر راه برای رسیدن به کعبه ی آرزوهات میتونی استفاده کنی .
مهم رسیدن به قله است از هر مسیری که بشه . اما نمیدونستم که دنیا چه بازی ها در خودش داره . اونقدر محو رسیدن به خورشید خواسته هام بودم که نفهمیدم با هر قدمی که به طرفش میرم یک قطره از وجودم آب میشه و در راه میمونه .
نفهمیدم که رسیدن به خورشید آرزوهام یعنی مردن ، فنا شدن ، سوختن .
درخشندگی آفتاب مستم کرده بود ، کورم کرده بود و ندیدم که گرمای خورشید از وجود من شعله میگیره ، این من بودم که هر لحظه محو و محوتر میشدم تنها به این امید که روزی در وجود خورشید گم بشم .
من خودم خواستم من خودم تن به سوختن دادم و سوختم . من خودم خواستم که در مسلخ عشق قربانی بشم بی آنکه تو حتی شمعی بر مزارم روشن کنی .
---------------------------------------------------------
عشق من ، تو به مناسبت دوست نداشتن من هیچ گناهی نداری ، برای اینکه هیچ کس نمیتواند دیگری را وادار کند که شخصی را دوست بدارد . ولی گناه تو این است که با وجود آنکه مرا دوست نمیداشتی اما طوری رفتار کردی که من فکر کردم مرا دوست داری . این اشتباه هر چند به قیمت جان من تمام میشود ولی سوگند میخورم که تو را میبخشم اما در وقت مرگ خود را نخواهم بخشید زیرا تصور کردم که تو مرا دوست داری .
آنگاه که بمیرم به مکانی خواهم رفت که کینه را در آن جایی نیست ولی عشق من به تو در آنجا جاویدان خواهد بود ، قسم میخورم که اگر میدانستم که برای تامین سعادت تو باید خون خود را تا آخرین قطره فدا کنم ، بدون لحظه ای تردید فدا میکردم .
فرشته ی من ، تو را نفرین نمیکنم و در آخرین ثانیه ها فریاد خواهم زد که تو را دوست دارم ومیمیرم .
صبحگاهان وقتی آفتاب در حال روشن کردن روز است
من بیدارم واولین فکرم تویی
شبانگاهان
در تاریکی به درختان خیره میشوم که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
و من مجذوب این آرامش مطلق میشوم
و آخرین فکرم تویی .
-----------------------------------------------------
این نوشته را دوست مهربانم به مناسبت روز میلادم به من هدیه کرد . با سپاس از قاصدک مطرود :
و عشق را دوست بدار .......
گاه وقتی كه قلم در دست می گيری و قلم می زنی بی خيال از زمين و زمان و هر آنچه كه وجودش را ، بار سنگينی بر شانه های آرزويت احساس می كنی ، سطور را پشت سر هم طی می كنی بی خيال از اينكه نيمی از دفتر زندگيت را پشت سر گذاشته ای و چه بسا آخرين برگ اين دفتر قطور را نقش می زنی .
كمی به عقب تر برگرد ، آری ، زمانی كه دور از هياهوی اين امواج طوفان زده ، چشمهايت را به روی دنيايی پر از وهم و خيال گشودی به اميدی كه شايد در اين جاده ی طولانی ، غم و غصه ی برگهای زرد زير پای عابران را گوش كنی و درد دل های درختان پير دور از مردم را به جان بخری و سنگ صبوری باشی بی همدم تا نتوانی برگی از دفتر زندگيت را برای كسی بخوانی تا شايد لحظه ای طعم شيرين همزبانی را از برق نگاهش درك كنی . و حال ، پياپی از عشق دم می زنی كه تبلور ناب و پاك آن در وجودت تجلی يافته ، حال آنكه جماعتی دو رو و بی مهر كه همگی قلبی از جنس سنگ دارند تو را احاطه كرده و تو تنها چشمانت را به روی تك افق روشن زنديت می گشايی و او كسی نيست جز همان سفر كرد ه ی ديرين و آن يار دلربا و شيرين .
چشمهايم را كه روی هم می گذارم و به ياد تو می افتم كه خود را در حصاری از تنهايی های بی دليل گرفتار كرده ای و از عشقی دم می زنی كه تار و پود تو را در خود می سوزاند حال آنكه تو می توانی وجود عشق را در خود گم كنی و هم عشق را و هم او را "دوست داشته باشی" آری بدان و بگو كه دوست داشتن عشق از عشق برتر است و عشق را دوست بدار تا عاشقت شوند و دوست داشتن را سرلوحه ی عشق به زندگی قرار ده تا همه چيز و همه كس را به خاطر عشق او دوست داشته باشی چون تو همه را فقط در وجود او می بينی و اوست كه عاشق دوست داشتن توست .