Network Friends

<< October 2004    November 2004     December 2004 >>
November 24, 2004 | چهارشنبه 4 آذر 1383
Õما عرب نیستیم
روئیده چون گل سرخ در سینه های یاران
عشقی به اسم مردم ، قلبی به شکل ایران

این یه عادت شده که میگذاریم زمان بگذره و بعد که بلا نازل شد شروع میکنیم به تکاپو که چه کنیم . اونهایی که مدتی هر چند کوتاه رو در خارج از ایران بودن شاید بهتر متوجه میشن من چی میگم . سرزمینی که یک روز در تمام دنیا آقایی میکرد و تمام ملل و حکومت ها سر تسلیم در مقابلش خم میکردن امروز به جایی رسیده که یه مشت عرب ملخ خور به خودشون این جرات رو میدن که با تاریخ و غرورش بازی کنن . امروز مردم دنیا در بهترین حالتش ایران رو با فرش ایرانی - گربه ی ایرانی - فوتبال ایرانی و صد البته تروریست های ایرانی میشناسن .
مردم دنیا امروز ما رو در خفت بارترین مقایسه ی دنیا با عرب ها یکی میدونن . دقت کنید ما رو نه همسایه ی اعراب که جزئی از اعراب و هم نژاد عرب ها میدونن . روز ها و ساعت هایی که باید صرف میکردم تا به دوستانم ثابت کنم که ایران با کشور های عربی یکی نیست رو هرگز فراموش نکردم . چهره ی دوستی که میگفت بعد چند ماه رفاقت با دوست پسرش ، وقتی با ماشین شخصیش به دنبالش رفته و دوست پسرش با تعجب پرسیده مگه شما تو ایران با شتر مسافرت نمیکنید رو هرگز از یاد نمیبرم .
تقصیر رو به گردن مردم دنیا نندازیم ، اکثر مردم اروپا و آمریکا بر عکس تصور ما به شدت کم سواد و نادانند ( یادمه در یک نظر سنجی که در فرانسه انجام شده بود ، هفتاد درصد مردم فرانسه گفته بودند خورشید به دور زمین میچرخه ) حالا فکر میکنید با این وضع باید چه انتظاری از مردم دنیا داشت . شناخت مردم جهان از ایران همون خبر ها و برنامه هایی هست که در خبرها و شوءها نشون داده میشه . اونها همیشه چهره های خشن و ژولیده و لباس های کثیف و نامرتب مقامات ایرانی رو سند شناختشون از ایران میکنن . اونها مردم ما رو وحشی میدونن چون عرب ها وحشی هستن . اونها ما رو تروریست میدونن چون عربها تروریستن . اونها ما رو عقب افتاده میدونن چون ما رو با عربها یکی میدونن .... .
همه ی این مقایسه ها شکل میگیره چون ما این اجازه رو دادیم ، ما خودمون رو هم سطح عرب ها گذاشتیم ، ما خودمون اجازه دادیم دنیا به یک چشم ببینتمون . امروز ایران در چشم دنیا سیاه و وحشت انگیزه چون فکر میکنن ما عربیم . اگه امروز دنیا به خودش این اجازه رو میده که با تاریخ و غرور ما بازی کنه به این دلیل هست که ما این اجازه رو دادیم .
اگه به خودشون این اجازه رو دادن که تاریخ رو تغییر بدن و جزء جزء سرزمین و مردممون رو به سخره بگیرن ما مسئول هستیم . امروز اگه معتبر ترین موسسه ی جغرافیایی جهان خلیج فارس رو خلیج عربی ثبت میکنه باید چراش رو از اونایی پرسید که حاظر بودن واسه ی خوش آمد عرب ها اسم این خلیج رو خلیج اسلامی بذارن . اگه روز اول دهن کثیف عربی که به خودش جرات داد اسم ایران رو بدون احترام ببره با خون میبستیم امروز شاهد این جسارت ها نبودیم . بهر حال هرچه که بوده گذشته ، از امروز باید به فکر آینده باشیم و یادمون باشه که کی بودیم و از کجا اومدیم .
----------------------------------------------------
بمباران گوگلی فعلا اولین و ساده ترین راه هست ، این لینک رو در سایت شخصیتون قرار بدید و هر بار روش کلیک کنید : ( توجه کنید که این یک پیغام خطای معمولی نیست )
arabian gulf
----------------------------------------------------
we need to feel more to underestand others
we need to love more to be loved back
we need to cry more to clean ourselves
we need to laugh more to enjoy ourselves
we need to be honest and fair
then interacting with paople
we need to establish a strong ethical basis
as a way of life
------------------------------------
Kissing can be a wonderful prelude to more intimate pleasures, or a joy unto itself. But only if you know what you are doing! Here are tried and true favorites, along with those voted the worst
Kissing techniques vary greatly... so does the appreciation or dislike for these different techniques. After interviewing hundreds of men and women on the subject over a seven year period, I've come up with some general findings that I'd like to share with you

Who is Kissable
Men and women both thought the idea of kissing someone who was clean, had beautifully full and shapely lips, who was attractive, and who possessed a great smile and nice teeth was a "10" on the kissable scale. Guys also felt that if a woman seemed open and friendly, she was more likely to be the recipient of a romantically spontaneous kiss than a woman that seemed uptight
Who Likes Kissing the Most
It seems that even though men think kissing is okay, they looked at it more as a necessary evil to get to the good part. Women seemed to prefer long, lingering kisses that didn't necessarily have to lead to anything else. Reportedly, for a woman, pressure from their male partner to make it lead somewhere took away from the enjoyment of the moment
What Types of Kisses are Best and Worst
Kissing in public is cool, but not in front of Mom. Men loved to be kissed with their eyes open, so that you two lock eyes seems to drive them wild. Men and women both seem to like being kissed in places other than the lips with neck, ears and eyes ranking highly. We won't discuss other body parts, because this is a PG-13 rated Web site
The fun came with the kisses that ranked the worst. I've never laughed as hard as I did while hearing awful kiss stories shared by dozens of interviewees! Please review your kissing techniques and make sure that you don't fall into any of these categories
The El Nino Kiss. Those who went though the winter storms here on the West Coast know what I'm talking about! This is a kiss with entirely too much water. You are drooled on, slobbered on and when the kiss is over, you feel the need for a towel and maybe a shower. If you have a salivary gland problem, or your partner just makes you drool with lust, try SWALLOWING before you start KISSING
The Iguana. Crusty, crunchy, scaly lips are OUT. This is a true case of lizard lips! Keep that kisser soft and touchable. If you run your lips gently across your lovers neck, cheek and lips, they shouldn't be left with what look like paper cuts
The Prozac Kiss. You might wonder if this tongue needs tranquilizers, as it appears to be having a nervous breakdown! Fast, furious, darting or high-speed swirling motions reminiscent of a washing machine on the rinse cycle. Interesting I suppose, if you're into that sort of "household instrument" thing
The Cave. In this instance your partner's mouth is open so wide that your tongue meets nothing but air on all sides! There is no exchange of sensation. It's like you're kissing by yourself! Try saying something and see if you hear an echo
The Dirty Harry. Guys, either grow a beard or shave. That 5 o'clock shadow thing looks cute, but it can wreck havoc on a woman's tender body. Whisker burn just plain hurts. You don't know what it feels like to have sand papery stubble pierce the skin around your eyes or cheeks! With half her face scraped off, a woman feels less than romantic and is more inclined to get up to seek medical treatment than she is to get busy
Trolling for Tonsils. Everybody likes tongue kissing, but my goodness! A little restraint on the depth of the kiss might be in order. If you have a tendency to extend your tongue to its full length in your partners mouth, be sure to check for a pulse when you get through
The Kiss of Death. You would swear that there is a body buried around here somewhere, because the smell of decomposition is mighty strong! Brush those teefis! Use one of the vast selections of mouthwashes on the market. Hey, they even come in various colors, so it's possible to find one that coordinates with your bathroom décor! Get a new toothbrush every 3 months! Visit your dentist and check for gum disease and cavities, both of which contribute to bad breath. Eat more fruits, vegetables, and drink more water to keep your insides clean too
The best kisses are those that are memorable, but leave you pantingly wanting more. The language of a kiss is communication without words. At various times you want to communicate attraction, affection, love, passion, lust, and I'll miss you, baby. Pay attention to what your mate responds to, and what seems to turn him or her off, then adjust your techniques accordingly. The goal is to go down in history as a man or woman with some serious Lip Skillz
Hey now


November 18, 2004 | پنجشنبه 28 آبان 1383
Õتکنولوژی و سردرگمی ما
پس از دیدار تو
همواره شادمان بوده ام
ولی دائم در نگرانی
نگران این که شاید از من ناامید شوی
نگران اینکه شاید دوستیمان به پایان رسد
نگران اینکه شاید از بودن با من شاد نباشی
نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیوفتد
عاشق تو شده ام
و شاید نگرانی فراوان من
به خاطر عشق من به توست ....
----------------------------------------------------
الهام هم دیگه نمینویسه ، به نظر وبلاگ نویسی همون اندازه که سریع در بین ما ایرانی ها رشد پیدا کرد ، با سرعت هم از بین هم خواهد رفت . دوست دارم بدونم نظر شما چیه اما من فکر میکنم بین دست یافتن به چیزی و لیاقت داشتن اون چیز خیلی فرق هست . ما به تکنولوژی دست پیدا کردیم ، ما ایرانی ها هم مثل بقیه ی مردم دنیا وارد عصر ارتباطات شدیم اما در واقع لیاقتش رو نداشتیم و نداریم . الهام هم میخواد بره چون از قضاوت ها و خیانت ها دلش گرفته . همیشه از کسانی ضربه میخوریم که انتظارش رو نداریم . الهام 85 رفت اما مطمئن هستم که دوباره روزی قدرتمند تر برمیگرده . با آرزوی موفقیت برای کسانی که در راه زندگی بهتر مبارزه میکنن .
قبلا از قهرمانان زیاد نوشتم ، کسانی که از جامع ای که در اون زندگی میکنن جلوتر هستن . دو دهه پیش اونها رو در مبارزات ضد نژاد پرستی آمریکا دیدیم . امروز شاید بشه مقاومت رو در زنانی دید که نمیخوان همیشه در سایه بمونن . اینجا ایرانه ، سرزمین افسانه ای من . در این کشور دختران و زنانی زندگی میکنن که از کوچکترین حقوقشون محروم شدن . اینجا در سرزمینی که داعیه ی محوریت اسلام ناب محمدی رو داره هر روز و هر لحظه باید برای به دست آوردن کمترین خواسته های انسانی جنگید . امروز در این سرزمین طوفان زده دختران در صف اول ظلم و چپاول قرار گرفتند . داستان حراج دختران ایرانی در امارات رو به یاد داریم . قاچاق روشن و واضح زنان ایرانی به کشور های همسایه مسئله ای نیست که بشه انکارش کرد . خنجر فقر و تحجر اول از همه بر سینه ی پاک ترین و لطیف ترین فرشتگان سرزمینم نشسته .
چطور این صحنه ها رو میبینیم و سر راحت بر زمین میذاریم ؟
ما کیستیم ، چرا اینچنین سنگ دل و بی تفاوت شده ایم ، اینجا درایران در نزدیکی من و شما ، همنوعانمون در حال فرو پاشیدنند . در چنین فضای تاریک و دهشتناکی کسانی هر چند محدود ، صدایی هر چند ضعیف و نوری هر چند باریک ما رو به فردا امیدوار میکنه . کسانی که نمیخوان فردا هم مثل امروز سرد و خاموش باشه .
با اینکه به مردم کشورم هیچ امیدی ندارم و در کمال تاسف هیچ فردایی رو برای این سرزمین متصور نیستم و اعتراف میکنم که از مبارزه خسته شده ام اما باز هم به امید همین رشته نور باریک و همین صداهای ضعیف ایستاده ام . من از اینجا ، ایران ، سرزمینی که مدتهاست مرده با شما سخن میگویم .
* متاسفانه اعتقاد دارم که این سرزمین هرگز روی خوشبختی رو نمیبینه . ما ، من و شما لیاقت آرامش و رفاه رو نداریم . ایراد از خود ماست .به قول معروف : خلایق هر چه لایق بود دادند .
---------------------------------------------------------
پرونده ی هسته ای ایران ، تسلیم در برابر فشار اروپا ، سردرگمی مردم - مجلس و دولت .
طبق روال همیشگی این چند ساله ، دیپلمات های آگاه و ارزشی ( شما بخون میرزا بنویس های بیسواد سابق ) باز هم چنان گوهی زده اند ( با معذرت ) که خودشان هم مانده اند چطور رویش را گل بگیرند . دوستان احساس کرده اند که این بار اروپا با ماست ، انگار قبل از این اروپا با کره و دوغ بوده است . آقایان احساس کرده اند که این بار اروپا جدیست ( این یک بار احساسشان درست است ، البته که اروپا در چپاول و غارت ایران جدیست ) .
این مسائل که دیگر برای ما عادیست اما قسمت خنده دار و جالب ماجرا در عصبانیت نمایندگان ارزشی ، مومن و خدمتگذار مجلس است . آقایان و البته خواهران نماینده از اینکه در این گندکاری کسی اونها رو در جریان امور قرار نداده و به قول عامیانه به تخمشون هم حساب نکرده آشفته و ناراحتند . به نظر فراموش کرده اند که چطور به صندلی های سرخ رنگ تکیه زده اند . از یاد برده اند که همین چند ماه پیش برای رسیدن به قدرت چگونه رای مردم رو بی اهمیت شمردند و مجلس ششم و نمایندگان اون رو به لجن کشیدند . بله دوستان از هر دست که بدید از همون دست هم پس میگیرید .بله عزیزان مجلس در راس همه ی امور بود .....
* شهادت میدهم که تمام مطالب این سایت در حال دیوانگی کامل به رشته ی تحریر در اومده و بنده ی حقیر رو به همین علت از هر گونه اقدام بر علیه امنیت ملی ( منظور از امنیت ملی خوشبختانه ملت نیست ، ملت و مردم سیخی چند ! ) و دخالت در کار از ما بهتران معاف دارید و از همین جا عذر بنده ی سرا پا تقصیر رو بپذیرید .
** راستی کسی میدونه ، مسئول بررسی و حل بحران هسته ای در ایرانه کی بود ؟
دولت که بارها گفته هیچ کارست ( نقل مستند به مصاحبه های آقای رمضان زاده سخنگوی دولت ) . مجلس که صداش در اومده و اعلام کرده که از همه جا بی خبره. مشاوران رهبری هم که مشغول انتقاد از توافقنامه هستن ( رجوع شود به صحبت های این چند روزه ی لاریجانی ) . دبیر شورای مصلحت (منظور همون محسن رضایی هست ) هم که یک ریز در حال کوبیدن دیپلمات های مذاکره کننده در روزنامه ها و سایت اختصاصی خبریش " بازتاب " هست .
میشه یه نفر به من بگه این شورای امنیت ملی از کجا اومده و به کی وابستگی داره ( احتمالا بقال سر کوچه ی ما ) ؟
***پیدا کنید پرتقال فروش را !
------------------------------------------------
بعد از نوشتن مطلب "عرفات ، سنبل یک آرمان - قهرمان یک ملت " دوستان زیادی من رو به فراموش کردن حقایق در روابط عرفات با ایران و چشم پوشی از واقعیت ها متهم کردند ، با ابراز این نکته که که نظرات این خوانندگان به شدت برای من جالب و تازه بود چند نکته رو یاد آوری میکنم که امیدوارم در رفع سوء تفاهمات کمکی باشه :
1. بارها گفتم که هیچ شخصی کامل و بدون نقص نیست ، انسان ها اگر از نظر عقلی و اخلاقی کامل بودند که دیگه دلیلی برای زندگی و تکامل وجود نداشت .
2. نگاه من به عرفات نگاهی تاریخ نگارانه به زندگی و حرفه ی او بود ، من عرفات رو از جایگاه مردم فلسطین و تاریخ فلسطین دیدم .
3. عرفات یک ناسیونالیست چپ گرا بود و این خصیصه به سرعت اون رو در برابر ایران ملی و ایران اسلامی قرار داد . ( موضع گیری عرفات و سازمان آزادی بخش فلسطین در طول جنگ عراق با ایران و اعزام نیرو به عراق روشن ترین دلیل این مدعاست )
4. من به عنوان یک جوان ایرانی هیچگاه نتونستم حس همگرایی با قوم عرب و به خصوص فلسطین رو در خودم ایجاد کنم . به شدت اعتقاد دارم که از هرگونه نژاد پرستی و قوم گرایی بیزار و آزرده هستم ، مرز ها از نظر من فقط بر روی نقشه های اتاق سیاست مداران ارزش داره و من به جهانی بدون مرز و حدود اعتقاد دارم اما در این راه متاسفانه هنوز نتونستم حس نفرت و انتقامم از اعراب رو کم کنم . عرب ها چه در حاشیه ی خلیج فارس و چه در سوریه - مصر - عراق و اقصی نقاط جهان دشمنان تاریخی ایران و ایرانیان بوده و هستند .
5. هرگز موفق نشدم دلیلی بر دشمنی قوم یهود با کشورم پیدا کنم . ایرانی ها و یهودیان دوستان دیرینه و سنتی هم هستند . شاید یکی از دلایل حس نزدیک این دو قوم نفرت مشترکشان از عرب هاست .( دشمن دشمن تو ، دوست تو هست )
6. به هر حال اگه کسی انتظار داشت که عرفات در راه پیشرفت آرمان ها و عقاید مردم ایران دست از مردم و سرزمینش برداره واقعا احمق و کوته بین بوده .
----------------------------------------------
این داستان واقعیست :
تا اونجا براتون گفتم که من و رزا با هم اونقدر صمیمی شدیم که خیلی از اسرار هم رو میدونستیم ، شب های زیادی رو با تعریف داستان عشق به صبح رسوندیم و همیشه حرف های زیادی برای شب های آینده میموند . خوب یادمه که رزا عاشق یه پسر ایرونی بود ، پسری که بعد چند ماه دوستی و رسیدن به خواسته های جنسیش رزا رو مثل یه کاغذ باطله دور انداخته بود و حس انتقام رو در وجودش شعله ور ساخته بود . اون شب ها من میزبان دختری بودم که یه دانشگاه ازش حساب میبردن . رزایی که من شب ها و در خلوت تنهاییمون میدیدم با دختر سنگ دل و بدکاره یی که دیگران ازش ساخته بودند فرسنگ ها فاصله داشت . رزایی که در سخت ترین شرایط زندگیش سر خم نمیکرد ، شب ها در آغوش من مثل یک بچه اشک میریخت و آرزو میکرد که ای کاش همه ی این زندگی رو در خواب دیده باشه . ...
* این داستان خیلی طولانی بود اما احساس میکنم که این قصه رو تنها خودم میفهمم ، چون دوست ندارم که نوشته هام اسیر خود سانسوری بشن از نوشتنش منصرف میشم .
**این داستان رو میخواستم بنویسم و ازش نتیجه ای بگیرم ، نتیجه ای که خودم گرفتم و تا امروز بهش وفادارم . باور کنیم که هیچ انسانی بد زاده نمیشه . هیچ آدمی آرزو نداره که در هزار توی دنیا گم بشه ، همه دوست دارند که به جایی برسند و همه از شکست متنفرند . اما اگه کسی زندگیش رو ناخودآگاه میبازه و اسیر زشتی های دنیا میشه نباید فکر کنیم که با موجود جدیدی روبرو هستیم . رزا شاید با خشم و نفرت درونیش دهها دختر و پسر جوان رو به تباهی کشوند اما شاید فقط من میدونم که اون خسته و تنها بود ، رزا هم قلبی پر از احساس داره و عشق رو میفهمه .
***امشب میلی از یه دوست غربت داشتم ، دوستی که رابطه ی من و رزا رو میدونست . اسمش گادفیری ( دوست خدا ) هست و از پدری آلمانی و مادری ایرانی متولد شده و فارسی رو کم و بیش میدونه ، گادفیری لطف داره و وبلاگم رو میخونه و همیشه با میل من رو تشویق میکنه . متاسفانه در این میل آخر خبر داد که رزا دو ماه قبل تو یه درگیری گروهی در مرز فرانسه و سوئیس دستگیر شده و الان در فرانسه زندانیه .
رزا در نامه ای که به بچه های دانشگاه نوشته بوده ، خواهش کرده بوده که من رو از جریان دستگیریش بی خبر بذارن . نیدونم چرا ؟
دوستانم در تدارک نوشتن درخواستی برای قاضی فرانسوی رزا هستن . امدوارم قاضی به وضعیت آشفته ی زندگی این دختر بیچاره توجه کنه . اگر امکانش باشه به زودی لینک صفحه ی این درخواست رو اینجا میذارم تا شما هم در صورت تمایل کمک کنید .
love is
the meening of poetry
the inspiration of dreams
the passion of dance
the music of songs
love is the spirit of souls
the emotion of hearts
love is
the poetry of dreams
the dance of songs
and the soul of hearts
------------------------------------------------------
اینجا برای همیشه خلیج فارس میمونه : درخواست اعتراض خودتون رو به موسسه ی " نشنال جئوگرافیک " در ارتباط با تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی در نقشه های جدیدشون از اینجا ابراز کنید .
مادر وبلاگستان:" بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی ( یا حتی زودتر از اون ) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر"
November 13, 2004 | شنبه 23 آبان 1383
Õاین داستان واقعیست

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو میخوانم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج ندای تو به من میرسد از دور
دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش میدهد از گرمی این شوق ، گواهی
دیدار تو گر هیچ ابد هم ندهد دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق ، تو را دارم دارای جهانم
همواره تویی ، هرچه تو گویی تو بخواهی .
"ف . مشیری "
------------------------------------- یه حقیقتی رو میخوام امشب اعتراف کنم . یعنی در اصل یه راز رو میخوام آشکار کنم ، اصلا این وبلاگ رو واسه این راه انداختم که خودم رو توش محاکمه کنم . البته باید بهم فرصت بدین اینطوری یه دفعه نمیشه ، خیلی شجاعت میخواد که من ندارم .
امروز چند تا نتیجه از زندگیم گرفتم ، یعنی از قبل تر این نتیجه ها رو فهمیده بودم اما امروز همشون رو گذاشتم کنار هم و مثل یه غریبه بهشون فکر کردم .
اول اینکه من هیچوقت واقعا عاشق نشدم ، میدونین یه زمانایی خیلی کسی رو دوست داشتم ، خیلی بهش فکر کردم ، خیلی کارها واسش کردم و حاضر بودم بازم انجام بدم و از خیلی چیزها گذشتم ، غرورم ، زندگیم ، وقت ، پول ، دوستام ، خانواده و .....
اما مدتهاست که فهمیدم هنوز با اون عشق واحساسی که دوست داشتم و باید باشه فاصله دارم . خودم رو گول زدم چون از اینکه به این نتیجه برسم که عاشق نیستم میترسیدم . دیگران رو گول زدم چون از اینکه من رو یه عاشق دلباخته و مجنون بدونن خوشم میومد ، من دوست داشتم که ازم تعریف کنن .
امروز فهمیدم که منم یه بچه پولدار احمقم ، یه مرفه بی درد که به دنیا از بالا نگاه میکنه و اگه یه روز پول توجیبیش دیر بشه ، دنیا رو به محاکمه میکشه و اگه حمایت خانواده اش نباشه یه هفته هم دوام نمیاره .
امروز فهمیدم که یه مشت چرندیات و اسم و داستان خوش آب و رنگ و صد تا کلمه و جمله ی دهن پر کن و با کلاس چپوندم تو این کله ی صاحب مرده و وقتی میرسم تو یه جمع چنان خودم رو فیلسوف و از همه چیز مطلع نشون میدم و مثل یه طوطی این مزخرفات رو تکرار میکنم تا همه در کف این همه دانش و نبوغ سرشارم بمونن ، آخه دوست دارم معروف باشم .
امروز حساب کردم ، دیدم در ماه کلی پول واسه لباس های عجیب و غریب و گرون میدم و لباسی رو که دوست دارم و مهمتر احتیاج دارم به این علت که مارک نایک یا شامپیون نیست نمیخرم ، چون دوست دارم آدما منو به هم نشون بدن و بگن هی اینو ببین چه خوش تیپ و با کلاسه .
آره امروز فهمیدم که من زنده نیستم ، فقط یه روباتم که زندگی میکنه تا معروف باشه . من شاید در نظر خیلی ها یه جنتلمن باشم اما دیگه آدم نیستم .شما تا حالا جنتلمنی رو دیدین که قلب داشته باشه ؟
------------------------------------------------
اسمش رزالیا بود اما صداش میکردن رزا ، اصلیتش مال طرفای رومانی بود اما خوب سوئیس به دنیا اومده بود و هیچوقت سرزمین مادریش رو ندیده بود . رزا زیبایی منحصر به فردی داشت ، میتونم قسم بخورم که هیچ نقصی در چهرش پیدا نمیکردین . بدن و اندامش رو هم که نپرس . دانشجوی مکانیک بود سال سوم فکر کنم . آلمانی و فرانسه رو بی نقص حرف میزد و انگلیسی رو میتونست تدریس کنه . توی خوابگاه یه اتاق مجزا داشت و واسه خودش حکومتی میکرد . با اینکه نوزده سالش بیشتر نیست اما عقل و تجربه ی یه آدم پنجاه ساله به پاش نمیرسه . رزا شاگرد زرنگی بود حتی یادمه یه بار گفت که جزء سه نفر اول کلاسشونه . تنها دختری هست که تونست منو تو بسکت بال به دردسر بندازه و البته اسکی و صخره نوردی رو هم عالی انجام میده . یادمه یه بار تو پیست اسکی پوز سه تا پسر فنلاندی رو جوری زد که فکر نکنم دیگه روشون بشه تا آخر عمر اسکی کنن . رزالیا فروشندست ، از ماری و کوک بگیر تا هروئین و مرفین . اما مهمترین دلیل معروفیتش اینه که اون دلال دختراست . فقط کافیه که دست رو دختری بذارین و ازش بخوای که واست جورش کنه اگه پولت آماده باشه دیگه نمیخواد غصه ی چیزی رو داشته باشی ، شب نشوده با دختره دم در خونت .
سر یه ماجرا که حالا بی خیالش باشین من و رزا دوست شدیم اونم از نوع صمیمی ، یه مدت شبا بعد از اینکه از معامله برمیگشت میومد خونم و تا صبح از همه چیز میگفتیم و میشنیدیم . همین جاها بود که من و اون به خیلی از اسرار زندگیه هم پی بردیم .....
(بقیه ماجرای من و رزا باشه واسه بعد ، آخه الان دارم از خستگی میمیرم )
----------------------------------------------------
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری ؟
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نینگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی .
دوست دارم از عشق بگم ، دوست دارم دوست داشتن رو براتون معنا کنم ، دوست دارم دوست داشته باشم و دوستم بدارند اما دریغ که عشق در هزار راه این قلب خاکستر نشین گم شده ، دریغ که این دل
در حسرت عاشق بودن مونده . ... دریغ .
خیال مطرود : " دوستت دارم
این پر رمزترین کلام است ، تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود ،
وقتی بیان میشود ، وقتی صحیح بیان میشود ، تمامی لطافتش را اهدا میکند ."
-----------------------------------------------------
این نوشته واقعا زیباست فقط به شرط اینکه غم عشق رو تجربه کرده باشین ، با تشکر از کلبه کوچولوی من :.
بیدارم من؟ خواب نمی بینم ؟ باورش اما سخت است.
انگار خواب می بینم. تو هستی. من هستم. همه چیز خوب است. هوا ابری است.قدری هم عاشقانه. ممکن است کمی که بگذرد باران هم بر سرمان ببارد.
توی حیاط خانه ی ِ بی بی هستیم . باور کن دارم خواب می بینم.
من پرم از جنب و جوش. پرم از شور و شوق. یک جا بند نمی شوم. تو می خندی. بلند بلند. وقتی می خندی دلم از خوشی غش می رود .
ایستاده ام روی لبه حوض. دستهایم را به موازات هم باز کرده ام و عین بند بازها لبه حوض را دور می زنم . می خندم ...تو هم می خندی، صدای خنده هایمان در هم می پیچد. می گویی اینجا مثل جنگل است. جنگل ِ وحشی، می گویم جنگل اهلی هم داریم مگر ؟ می گویی نه! خوب، منظورم این است که عین جنگل در هم بر هم است. چرا اینهمه مدت به این خانه نرسیده اند. می گویم بکر باشد بهتر نیست؟ دست نخوردگی اش را دوست نداری تو ؟می گویی قشنگ تر از اینها می شد باشد اینجا.می گویم قشنگش می کنیم خوب .
نشسته ای لبه تخت. پاهایت را گاهی تکان تکان می دهی.با چیزی ور می روی. از این فاصله نمی بینمش، تو را اما خوب می بینم، تو را و لبخند گرمت را.
می گویی انگار مرده ایم . یعنی بهشت خدا هم اینطور با صفا می شود؟ می گویم تو که گفتی جنگل! همه جنگل های خدا اینطور است. البته این شاید کوچک ترین جنگل خدا باشد.حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم.می گویم می دانی دلم چه می خواست ؟ کاش همین جا دنیا تمام شود. همین جا ، درست همین حالا، حالا که من دستم به تو می رسد، تو دستت توی ِ دستهای من است.
می گویی حالا نه! زود است. خیلی زود است. من تازه تو را جسته ام. می گویم جسته ای ؟ و جسته ای را تکرار می کنم. جسته ای...جسته ای ...جسته ای ...هنوز همان طور با دست های باز دور حوض راه می روم.یک دفعه سرم گیج می رود. محیط حوض کوچک است و من مدتی است دارم دور خودم می چرخم . تو همه هوش و حواست به من است. بی تعادل ام که می بینی می دوی به سمت من، پایت گیر می کند به قلوه سنگ های کف حیاط ، من می افتم روی زمین، تو پیش تر نقش زمین شده بودی، کمی آنطرف تر.
بلند می شوی، می آیی، دستم را می گیری ، قربان صدقه ام می روی، خودم را لوس می کنم برایت. می گویم من خوبم. تو خوبی؟ خراش برداشته ایم اما هر دو لبخند می زنیم. من آرنجم، تو پایت. خراشیدگی هایمان را از چشم هم می دزدیم اما.
می گویی حالا از کجا شروع کنیم بانو ؟می گویم از بوسیدن من ومی پرم توی بغلت. بغلم می کنی. می بوسمت. می بوسی ام.
می گویم بیا اول همه چیز را جمع کنیم بریزیم توی یک اتاق. اینجوری از این جنگل ِ وحشی فقط یک اتاقش وحشی می ماند. بعد جارو می کنیم اینجا را. رنگ هم که خریده ایم. راستی نقاشی بلدی تو ؟ هوووووممممم بلند و کش داری می گویی. می گویم هووومممم نه، بگو باشد بانو. هر چه تو بگویی!بوسه بارانم می کنی . می گویی هر چه تو بگویی بانوی ِ خوبم. می گویم فکر نمی کردم به جز شعر گفتن و خواندن و نوشتن کار دیگری هم بلد باشی. این زبان را نداشتی...می گویی بوسیدن هم بلدم. و عاشق شدن . و عاشق تو شدن. و خیلی کارهای دیگر. لازم باشد و امر کنی مردن هم بلدم.
روسری کوچکی بر می دارم. می بندم روی سرم. بخشی از موهایم مهار می شود. می گویی تو نه!دست نمی زنی بانو. می گویم من نه ؟ یعنی چی ؟ من و تو نداریم که، بجنب شب شد.
خرت و پرت ها را جمع می کنیم می بریم توی اتاق بزرگه. حیاط خلوت شده است .باغچه اش اما هنوز جنگلی است. می گویم حالا اگر خسته نیستی برویم سر وقت اتاق ها. باید زودتر سروسامان بگیریم. نمی شود همه اش ستاره ببینیم که! ستاره ها مال ِ شب های تابستان مان. پاییز بی مروت و رنگ رنگ است. بی سقف بخوابیم یا تو سرما می خوری......حرفم را قطع می کند. می گوید چشم بانو، برویم سر وقت اتاق ها.
امشب اولین شب با هم بودنمان است . همه جا بوی رنگ می دهد و تینر و نفت و ...سردرد می گیرد آدم. همه درها باز است. همه پنجره ها. دوتایی کنج اتاق کز کرده ایم. من زانوهایم رابغل کرده ام و انگشتهای پایم را تکان تکان می دهم. تو مرا می پایی، سنگینی نگاهت را حس می کنم. می گویی برویم توی حیاط. آتش درست کنم. آنجا، کنار آتش غذایمان را بخوریم گرم تر می شویم.
دستم را می گیری و بلندم می کنی. می رویم توی حیاط. من می نشینم لبه تخت. تو می روی دنبال بساط آتش و بلند بلند تکرار می کنی یک آتش دو نفره داغ ِ داغ ِ داغ می گیرانم برایت.
پیش خودم فکر می کنم باید برای اینجا لامپ بخریم. من تاریکی را دوست ندارم. با چند تکه چوب و یک جعبه کهنه ی ِ درب و داغان می آیی. همه را روی هم می چینی. نفت می ریزی و کبریت می کشی. در چشم بر هم زدنی آتش زبانه می کشد. نور می دهد و گرمی. من را هم در چشم برهم زدنی در آتش عشقت سوزاندی.آتش گیراندنت حرف ندارد.
زیر انداز کوچکی را می اندازی روی زمین. دستم را می گیری. می نشانی ام تنگ ِ دل خودت. کنار آتش. غذا نان است و پنیر و آب. نرسیده ام برای شب اول با هم بودنمان چیزی تهیه کنم. من گرسنه ام نیست. در آغوش توام. از تو سیر نمی شوم اما. دستم را محکم می پیچانم دور کمرت. دست ِ دیگرم را می گذارم روی شانه ات .سرم را می چسبانم به سینه ات. می بوسی ام. می گویی بانوی ِ من، دیدی بالاخره مال ِ من شدی. نگاهت می کنم. نگاهم می کنی. انگشت اشاره دست چپ ات را می گذاری روی لبم. سرم را محکم به سینه ات می فشاری.می گویی برای حرف زدن خیلی وقت داریم بانو جان.
باورم نمی شود . باورم نمی شود . انگار خواب می بینم. تو هستی. من هستم. همه چیز خوب است. هوا ابری است. قدری هم عاشقانه. ممکن است کمی که بگذرد باران هم بر سرمان ببارد.
تلنگری بی اجازه خلوت ِ ساده ام را فرومی پاشد.
صدای ِ زنگ می آید . و من نوشتن یکی از رویاهایم را تمام می کنم.
November 6, 2004 | شنبه 16 آبان 1383
Õیاسر عرفات : سمبل یک آرمان ، قهرمان یک ملت
از میان اتفاقات بی شمار این هفته و در کنار بایکوت احمقانه ی خبری ایران ، دلم نیومد این مطلب رو نادیده بگیرم :
یاسر عرفات مبارز آرمان آزادی فلسطین در بستر مرگ قرار داره ، عرفات شاید برای دیگران تنها یک شخص باشه اما برای مردم فلسطین نام او با امید گره خورده . چه غم انگیز داره میمیره ، یک عمر مبارزه کرد و درد کشید اما آرزوی دیدن سرزمین فلسطین به دلش موند . سمبل صلح يا خشونت، واقعيت اينه که ياسر عرفات در طی نيم قرن مبارزه و فعاليت سياسی خودش بيش از هرکس در رساندن روايت فلسطينيها به گوش جهانيان نقش بازی کرده . مبارز يا سياستمدار، صلح طلب يا جنگ طلب، عرفات همچون جمال عبدالناصر يا خمينی نشانی است از يک دوره در تاريخ يک ملت که با پايان او به پايان می رسه. عرفات تصويری است غيرقابل جايگزين در حافظه تاريخی يک ملت که آيندگانش او را به قضاوت خواهند نشست. نمیدونم چرا اینطور سریع و نابهنگام ، باور دارم که این بیماری مرموز هم نقشه ای برای از میان برداشتن یک مبارز دیگست . یاسر عرفات تنها اومد ، تنها جنگید ، تنها به پای میز صلح رفت و حالا تنها میمیره . یاسر عرفات به تنهایی قهرمان بود .

------------------------------------------------------------
ناصر ميناچي با بيان اينكه، مرحوم دكتر علي شريعتي در غربت زيست و اكنون نيز 29 سال است كه در غربت به خاك سپرده شده، ابراز عقيده كرد كه طبق وصيت قانوني دكتر، وي بايد پشت تالار حسينيه‌ ارشاد به خاك سپرده مي‌شد.
به گزارش ايسنا ناصر ميناچي، مدير حسينيه‌ي ارشاد، طي سخناني در حسينيه‌ ارشاد با اشاره به مقاطعي از زندگي دكتر شريعتي اظهار داشت: در زمان فوت دكتر، شاه از طريق سفارت، انتقال پيكر دكتر به ايران را خواستار شد، به‌گونه‌اي كه طبق يك مراسم رسمي، وي در كنار مرقد حضرت امام رضا (ع) به خاك سپرده‌ شود.
وي ادامه داد: آنها درصدد بودند كه اگر در دوران حيات دكتر نتوانستند با آبرو و حيثيت دكتر شريعتي بازي كنند، اكنون كه دكتر فوت ‌كرده بتوانند به مقاصد پليدشان دست‌ يابند اما ما با توجه به اين امر با انتقال پيكر به ايران مخالفت كرديم.
وي افزود: پس از اين كه پيكر دكتر را شست‌وشو داديم، آيت‌الله محمد مجتهد شبستري بر جسم ايشان نماز خواند و تشريفات خوبي با حضور دانشجويان مقيم در اروپا انجام شد.
ميناچي كه پنجشنبه‌ شب در حسينيه ارشاد سخن مي‌گفت، در ادامه با بيان اينكه «جلسه‌اي با حضور دكتر سروش، امام موسي صدر و ديگران برگزار شد»، به طرح پيشنهاد انتقال پيكر دكتر به نجف اشاره كرد و گفت: تصميم داشتيم با اين اقدام امام خميني(ره) و يا حاج‌آقا مصطفي خميني بر پيكر ايشان نماز بخوانند كه به استدلال من ، از آنجا كه در آن برهه‌ي زماني روابط رژيم شاه با رژيم عراق مساعد بود و بيم آن مي‌رفت كه ماموران سفارت ايران در عراق به اجبار جسد را به ايران منتقل كنند، با اين امر مخالفت شد.
وي در ادامه گفت: بالاخره امام موسي صدر با حافظ اسد، جهت انتقال موقت جنازه به سوريه صحبت كرد كه با موافقت حافظ اسد مواجه شد، به‌اين صورت كه يك هواپيما در اختيار ما قرار دادند و جسد دكتر شريعتي به دمشق منتقل شد و تشريفات خوبي نيز در آنجا با حضور دكتر چمران، امام موسي صدر و ياسر عرفات انجام گرفت.
ميناچي با اشاره به طرح سوريه براي وسيع‌كردن خيابان زينبيه (مكاني كه دكتر شريعتي در آن به خاك سپرده شده است) گفت: اهل تسنن به ميت احترام نمي‌گذارند و ممكن است در راستاي اين طرح پيكر دكتر از بين برود.
ميناچي گفت: ‌شريعتي تاثير زيادي بر افكار دانشجويان داشت و ما اكنون تمام امكانات برپايي مراسم خاك‌سپاري وي را در پشت تالار حسينيه‌ي ارشاد آماده كرده‌ايم و شنيده‌ام در سفر رييس جمهور به سوريه با بشار اسد در مورد انتقال جسد ايشان به ايران صحبت‌هايي شده است.
وي گفت: طي نامه‌اي به شوراي شهر و صحبت با آقايان چمران و شيباني خواستار زمينه‌سازي براي انتقال جسد شديم، ولي آقايان استدلال مي‌كنند كه قرار دادن جسد در پشت تالار براي محيط زيست خطرناك است و بايد در گورستان به خاك سپرده شود و اين در حالي است كه ما شاهد چندين گورستان خصوصي هستيم، چرا جسد آنها براي محيط زيست خطرناك نيست؟
وي در ادامه با اشاره به متن وصيت‌نامه‌ي دكتر شريعتي گفت: اين وصيتنامه‌ «عهدي» است و طبق نظر علما بايد به وصيت‌نامه‌ي عهدي حتما عمل شود.
ميناچي خاطرنشان كرد: شريعتي در وصيت‌نامه‌ي خود گفته است همان طور كه بلال در زير شكنجه‌ي دائم مي‌گفت «عهد، عهد، عهد» من نيز به صورت مكرر مي‌گويم «ارشاد» و به جوانان سفارش كرده است كه مساله‌ حسينيه‌ ارشاد را پيگيري كنند و اجازه ندهند كه حسينيه‌ به فراموشي سپرده شود.
------------------------------------------------------
درون این موجود چندش آور ، قلبی میتپد ، عشقی جریان دارد .
وبلاگ i3blue
-------------------------------------------------------
وبلاگ زمستان 58 :
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
-----------------------------------------------
خسته بودم
مادرم سیبی داد
سرخ سرخ
بوی ابرها را می داد
پرسیدم از کجا؟!
گفت: کسی مرده نذرش کرده بودند.
با خودم گفتم
کاش اگر می مردم
نذر من سیبی می کاشتند
پای گورم
که یکی از آنها شاید بیفتد بر سنگ
و من آن را بو بکشم
بوی ابرها را یادم نرود
رنگ غم ها را یادم نرود
خسته بودم
خسته بودم.
ف- باران
8/10/80
-------------------------------------------------
وبلاگ بی نام :
شب بود ... انگار همه چيز با قبل فرق داشت ٬
حس می کرد خودش نيست ٬
خودش نيست که راه می ره٬
تصميم می گيره ٬
حتی نفس می کشه ٬
هيچ چيز نمی تونست خوشحالش کنه ٬
ديگه هيچ چيزی نداشت ٬
ديگه حتی اميد نداشت ٬
داشت ذوب می شد ..........
بی صدا ...............
بی درد .......
پر زجر..... فقط دريا با اون همه آب می تونست جلوی ذره ذره آب شدنش رو بگيره . فقط
دريا ...
-----------------------------------------------------
وبلاگ گام معلق لک لک :
شاید لابه لای تمامی هم آغوشی های عرق کرده ، تنت را شبی ببویم و به یاد آورم که دیگر سیاره ای بلاگردان ستاره نمی شود، و این بوسه های مست ربودن ، پیام وداع به ارمغان می آورد همیشه ی خدا. تب که می کند دلم در طلب نگاهت به مهر ، چرا دستم می لرزد جای غلتاندن اشکی بر گونه که باز دکترها هاج و واج بگویند:"خانوم! پرولاکتین شما بیش از حد عادی ست." و من دوباره فکر کنم دارم مادر می شوم. دایه ای شاید برای مادرهایی با گریبانهایی نیآمیخته به بوی شیر تازه. دنیا و کشتارگاه عزیزترینان من. قتل عام می کنندشان یا خود به مسلخ اعدام می برند خویش را با حلق آویزکردنی؟ می خواهم قی کنم تمام گذشته را. می خواهم بالا بیاورم. روزگار استفراغی آقای سارتر. لجوجانه ایستادگی کردن" تقدیر بر این است که من زار بگریم" محمد زهری را." یک مرد ایستاده بود، به ما نگاه می کرد. یک مرد گذشت... ." یک" مفلوک ترین و پژمرده ترین اعداد است." می خواهم هزار هزار بار مشق کنم " یک برابر نیست با یک" . یک برابر است با میلیون. یک برابر است با صفر. اصلن یک برابری نمی داند. یک در هر عددی مساوی ست با آن دیگری. بی هویتی مستقل و مشخص و موثر. چه بی عمل است گذشتن از" در تنگ" های تیره و تار دنیا. خسته ام. " خسته از با خویش جنگیدن/ خسته از سقاخانه و خانقاه و سراب/ خسته از کویر و تازیانه و تحمیل". وقتی روز را "ه" ی تانیث می دهند محرومیت ها آغاز می شود. همه چیز حرام است به جز تو که همیشه ی خدا مباحی و حلال. حتا خونت. پس این همه یاسین والقرآن الحکیم به چه کار می آید؟ این حکیم های بیمار و این حکمتهای کپک زده. راست می گفت شاید خادم آن حرم که این بیمار اچ آی وی را حواله دهید به حرم های امامان نزدیک تر به عصر، که ایدز در زمانشان شناخته شده باشد . آن امام قدیمی که ایدز نمی شناسد، درمان هم نمی داند لاجرم. دردهای لاعلاج عصر ما هم هزار و چهارصد سال پیش ناشناخته بوده آیا؟ یا غیاث المستغیثین را برای که بخوانیم پس؟ بگذارید دیگر به کسی فکر نکنم. بگذارید حالا که آخرین قرارهای قانون رد وبدل می شود برای یک بار هم که شده به من و نه کسی جز او بیندیشم." مرا به حال خود بگذارید و بگذرید". بگذارید بیندیشم که چه خواهم کرد. که چه باید کرد. که فردا که آلبوم های عکس و فیلم های هزار ساله ی دو آدم مجبور را می آورد آتیلا چگونه سنگینی سقف را روی سرم تاب آورم؟ چه آرام خواهد بود رهایی از جسد متعفنی که سالیان سال سیزیف وار محکوم به بر دوش کشیدنش بوده ای. چه آرام خواهد شد من.
November 5, 2004 | جمعه 15 آبان 1383
Õبوش - کری و امام علی
بوش – کری و ایران !
به هر حال بعد ماهها انتخابات سرنوشت سازترین و مقتدرترین کشور دنیا تموم شد و جرج بوش دوباره برای چهار سال ریس جمهور خواهد بود .
1. حضور پررنگ مردم آمریکا از رقابت فشرده و اهمیت موضوع حکایت داشت ، احتمالا مردم آمریکا میخواستن با این کارشون مشت محکمی بر دهن کسانی که دموکراسی در ایالات متحده رو دروغی میدونستن بزنن .
نتایج انتخابات در ایالات متحده آمریکا .
2. بوش با بالاترین رای ممکن که در تاریخ آمریکا سابقه نداشت انتخاب شد و این دلیل روشنی بر حمایت اکثریت مردم از برنامه های انتخاباتی جمهوری خواهان و به خصوص جنگ های معروف ضد تروریست بود . یادمون باشه که جمهوری خواهان اکثریت مجلس سنا و نمایندگان رو هم به دست آوردن .
3.بوش یا کری ؟
برای مردم ما مطمئنا مهمه اما برای مردم آمریکا نه !
اما چرا . چون هر کس که به ریاست جمهوری برسه تمام تلاشش رو برای حفظ منافع ایالات متحده(مردم آمریکا ، نه دولت آمریکا)* در سرتاسر جهان به کار میگیره و تنها چیزی که فرق میذاره بین جمهوری خواه ها و دموکرات ها روش رسیدن به این اهدافه . سران قدرت در ایالات متحده سالهاست که متوجه شدن قدرت مند شدن اونها وابستگه اساسی به حمایت مردمشون داره و اهداف دولت آمریکا فقط در راستا و موازات مردمشون شکل میگیره .
* توضیح ضروری اینکه منافع اسرائیل و آمریکا در یک راستاست .متاسفانه در کشور ما ایران ، اونقدر که فلسطین و افغانستان و عراق و ..... اهمیت دارن که رسما گور بابای مردم . استدلال آقایون هم اینه که اسلام دین حامی مستضعفان هست و دولت ایران هم تنها نماینده راستین اسلام ناب محمدی ( شما بخون اسلام ناب طالبانی ) . اما به نظر فراموش کردن که اگه همه ی این دلایلشون صحیح باشه اونوقت تازه مردم ایران از همه مستضعف تر و بیشتر از همه تحت سلطه ی ظالم هستن . چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه به خدا .
بوش-کری یا هر ریس جمهور دیگه در آمریکا دست به هر کاری میزنه تا منافع مردم کشورش رو تامین کنه ، اونها حاضر هستن به صد ها کشور دیگه حمله کنن و هزاران مسلمان و غیر مسلمان و میلیونها زن و کودک و انسان بی گناه رو فدا کنن تنها به این دلیل که بتونن شاید کوچکترین منافع مردمشون رو تامین کنن .
4. چرا بوش انتخاب شد ؟
بوش ضریب هوشی کمی داره اما کری باهوش و زرنگه . بوش بی سواد اما کری تحصیل کرده و سریع انتقاله . بوش در جنگ ویتنام یه سرباز ساده بوده اما کری دارای سوابق بی شمار شجاعته . بوش سیاستمدار نیست و تنها با کمک مشاورینش پیش میره اما کری به شخصه آدم سیاسی و کاردانیه .
بوش طرفدار محدود کردن آزادی های شخصی در آمریکاست اما کری نه .
بوش با شروع دو جنگ بزرگ آمریکا رو دوچار بزرگترین بحران مالی کرده اما کری مخالف جنگه . بوش سابقه ی درخشانی در اعتیاد و عیاشی داره اما کری منزه و پاکه . بوش غیر منطقی و احساسیه اما کری منطقی و خونسرده ، پس چرا مردم آمریکا باز هم به بوش اعتماد کردن ؟
چون جرج بوش ثابت کرده که با همه عیب هاش مرد عمله (عملگرا) و کاری رو که شروع میکنه به پایان میرسونه ، به عبارت ساده آدم دل و جیگر داریه . ( دست راستش زیر سر ریس جمهور بزدل ما ) .
5. بوش-کری و ایران :
سه دهه هست که ایران یکی از تاثیر گذار ترین موارد در تمامیه انتخابات آمریکاست ، امسال هم همینطور بود .
ایران بزرگترین – قدرت مندترین – حساسترین و جنجال برانگیزترین کشور در خاورمیانه است . باز کردن مبحث روابط گذشته و آینده ایران و آمریکا به یه نوشته جداگانه احتیاج داره اما فقط برای کسانی که نگران حمله ی آمریکا به ایران بعد از انتخابات آمریکا و به ریاست جرج بوش هستن بگم که آمریکا بر اساس ساده ترین اصول نظامی و سیاسی دنیا حداقل تا دو سال دیگه قدرت باز کردن یک جبهه ی بزرگ نظامی رو نداره اما دلایلم چیه :
*ایران از نظر وسعت بسیار بزرگتر از افغانستان یا عراق هست .
**ایران برعکس افغانستان دارای نظام واحد سیاسی هست .
***ایران برعکس عراق که بر اثر دو جنگ بزرگ با ایران و نیروهای متحدین و همچنین یک دهه تحریم ضعیف و ناتوان بود ، دارای یک ارتش منظم و کلاسیک هست .
****ایران به علت حضور در ژئوپلیتیک ترین قسمت خاورمیانه و تسلط بر تمامی حوزه های مهم نفتی این منطقه دارای قدرت دوچندانه .
*****ایران سومین کشور بزرگ تولید کننده نفت و دومین کشور بزرگ دارای منابع نفت و گاز جهان از قدرت به سزایی در تعیین قیمت نفت و گاز و در نتیجه اقتصاد جهانیه برخوردار هست.
******ایران برعکس عراق دارای حامیان قدرتمندی در جهان امروزه .
*******ایران دارای نفوذ خاص و سرنوشت سازی در بین جهان اسلام به خصوص در بین شیعیان عراق –لبنان-افغانستان وگروههای درگیر مسائل فلسطینه.
********ایران از همه مهمتر ایرانه ، ما نه عربیم که همیشه توسری خور باشیم و نه اجازه میدیم کسی برامون تعیین تکلیف کنه ، ما خودمون آزادیمون رو به دست میاریم .
"نه استبداد داخلی – نه استعمار خارجی ."
حمله به ایران غیر قابل تصور است .
------------------------------------------------------ لا فتی الا علی - لا سیف الا ذولفقار
یادمه یه تیم فوتبال داشتیم که اسمش ذولفقار بود ، اول هر مسابقه دور هم حلقه میزدیم و این آیه رو میگفتیم . توی محله ی ما که اسم همه تیمها خارجکی و با کلاس بود این اسم و شعار خیلی جلب توجه میکرد ، اونم ما که به قول معروف سوسول ترین بروبکس محل بودیم .
اینا رو گفتم که نتیجه بگیرم عشق مولا ربطی به تیپ و ظاهر – عقیده و مرام – ثروت و مقام و .... نداره .
اما یه نکته میمونه اینجا ، به نظر من گریه بر مصیبت ها نه فایده ای داره و نه اجری ، مهم عمل کردن به دستورات پروردگار و فرستگانش هست .
اگه دست افتاده ای رو بگیریم اجرش صد برابر گریه بر علی و حسین(ع) هست . سعی کنیم مثل علی به فکر هم باشیم نه اینکه فقط تو سر و سینه زدن رو یاد گرفته باشیم .
شهادت مولا مبارک ، آره خوش به حال علی که رفت و از دست ما آدم ها راحت شد . شهادتت مبارک علی جان .
------------------------------------------------------------ Before death knocks on your door , share what soever you have .
You can sing a beautiful song ?
Sing it , share it .
You can paint a picture ?
Paint , share it ….
What soever you have – and I have never come across a man who has not much to share .
“osho
نوشته شده توسط آشنای مطرود :
آقا من امروز بدجوری سردمه . در دفترو بستم و چمبره زدم پشت مانيتور ولی اصلا گرم نمي شم . اينقدر خودمو جمع كردم كه جا واسه يه نفر ديگه هم رو اين صندلی هست . نمي شينيد ؟
به نظرم يه جاهايی اون ته مها سرده كه گرمايی در حد دمای سطح خورشيد ميخواد تا گرم بشه .
تا حالا شده تو اتاقت يا يه جای راحت نشسته باشی و به تمام وسيله های گرم كننده هم دسترسی داشته باشی ولی بازم سردت باشه ؟
نه ! منظورم تب و لرز بيماری نيست بلكه در سلامت كامل سردت بشه به شدت .
تا حالا شده بعد از يه گريه طولانی سردت بشه ؟
تا حالا شده بعد از هجوم حقيقت به سراسر وجودت سردت بشه ؟
اگه نشده كه خوش به حالت . اميدوارم هيچ وقت هم نشه .
ولی اگه شده اون وقت چه جوری خودتو گرم كردی ؟ می شه به من هم بگی ؟
من فقط میدونم با پتو و هيتر و شوفاژ نمیشه گرم شد. پس چه بايد كرد ؟
چرا اين جور مواقع آدم فكر میكنه حتما بايد كسی بغلش كنه تا گرم بشه ؟
وقتی مريضی و دچار لرز مي شی كه كسی بغلت نمیكنه . فوقش يه سوپ داغ بدن دستت كه بخوری بعد هم توصيه كنن كه برو استراحت كن .
پس چرا اين جور مواقع نمیشه آدم به همين توصيه ها اكتفا كنه و گرم شه ؟
راستی اگه آدم سردش باشه و گرم نشه خونش منجمد میشه ؟
آدمی كه خونش منجمد شده ميميره ؟
آدمی كه میمیره راحت ميشه ؟
.... ------------------------------------------------------ سیزدهم آبان – حمله به سفارت آمریکا – 25 سال دشمنی .
سیزدهم آبان شاید یکی از مهمترین روزهای تاریخ ایران بوده و هست .
روزی که امسال در پرده ی هیاهوهای انتخابات آمریکا گم شد . روزی که هر سال بر طبق منافع سران قدرت شکل میگیرد .
تظاهر کنندگان بی خبر از گذشته .
گفتگو با گروگان و گروگان گیران .
-----------------------------------------------------
این متن زیبا و تاثیر گذار از وبلاگ خاکستری برداشت شده :
هنوزم حرفاش تو گوشمه .... دوست رزمنده ام رو ميگم .... وقتي اشك ريختن و آرزوی شهادت كردن پسرك بسيجی رو پای تابوت كادو شده‌ی دوست هم‌رزمش ديد! .... دوست دارم تكه تكه استخوانهای دوستانم را از زير خروارها خاك بيرون بكشم و با اشك بشويم، رو به آسمانشان بگيرم و فریاد بزنم : آنها نيز زنده بودند و زندگیشان را دوست داشتند .
November 2, 2004 | سه شنبه 12 آبان 1383
Õروزی کسی چون سایه ای
وقتی که عشق و روح عاشقان مجنون را
در مسلخ هوس گردن میزنند
ای مهربان عاشق کجا بودی ؟
آوازهای شرقی تو دیگر این زخم های کهنه
و این رنج سالیان سیاه را
درمان نمیکند ...
اینک زمان ، زمان بی عشقی
و فصل عشق های دروغین است
ای سوگوار حرمت مجنون
بگذار بگذریم .
-------------------------------
هر وبلاگی رو که باز میکنی پر از قصه است . هر کتابی رو که میخونی سرشار از نگفته است . میلیار د ها آدم اینجاست ، چرا هیچکی درد دل من رو نمیفهمه !
"قفل یعنی کلید هست ، قفل یعنی آزادی هم هست "
--------------------------------
نوشته شده توسط قاصدک مطرود تو يك روز بهاري مي آيي و همه زندگي ات را تمام مي كني ، و مي آيي تا يك روز در بهار بميري …
نمي داني زير باران مردن چه لذتي دارد .
خيس مردن مثل خيس به دنيا آمدن است .
تو از اين دو تا ، اول دومي را تجربه مي كني . اما هنوز خيلي مانده است تا بيايي . اول بايد ديد از ميان اين همه آدم ، چه كسي زودتر عاشق مي شه .
حالا بايد منتظر بود . منتظر باز شدن يك پنجره و سرك كشيدن يك دختر كه موهاش را مثل دختركان قصه هاي مامان بزرگ بافته و توري نازكي به رنگ ماه روي موها انداخته . حالا بايد ديد به كجا و به چه كسي نگاه مي كنه … كسي از پياده رو روبرو مي گذره ، كسي كه از ترس و عشق دست و پاش رو گم كرده . جووني كه براي يك لحظه مي ايسته و ورق هاي سپيدي رو كه زير بغل گرفته ، به عمد روي زمين مي ريزه ، تا بعد به اندازه برداشتن ده برگ ، سرش رو بالا بياره و به دختر نگاه كنه ، و هر بار كه به آخرين ورق مي رسه ، آرزو مي كنه كه كاش تمام ورق هاي دنيا اينجا بود و تصميم مي گيره دفعه بعد ، ورق هاي بيشتري رو با خودش بياره ، مثلا بيست تا و اين كار رو ميكنه … . آنقدر با خودش ورق مي ياره و درست در همان جا يعني روبروي پنجره به زمين مي ريزه و به دختر نگاه مي كنه … آنقدر كه دخترهاي همسايه حسوديشون مي شه ………… اتومبيلي مي ياد و اورا ، يعني تو را با خودش مي بره ، تو را با تمام كاغذهاي سپيدت به جايي مي بره كه ديگه بر نمي گردي … آن وقت دختر كنار پنجره ، با همان موهاي قديمي اش كه به شيوه دختران قصه هاي مامان بزرگ بافته ، كنار پنجره گريه مي كنه ، مي ره و هر بار كه برمي گرده ، به خيابان نگاه مي كنه و باز گريه مي كنه … دخترهاي همسايه با هم پچ پچ مي كنند و از اينكه دختر كنار پنجره را آزار مي دهند ، لذت وحشتناكي مي برند . ..

اما دختر باز هم كنار پنجره مي ياد و هر بار كه برمي گرده كمي از موهاش ريخته … قدش كمي كوتاه شده و صورتش زردتر و لاغر تر . دخترهاي همسايه ولي هيچ وقت عاشق نمي شن . نه اينكه نخوان ، نمي تونند كه عاشق بشند … اما هميشه مي خوان كه عاشق كسي بشند كه بياد و در پياده رو كاغذهاش رو روي زمين بريزه … ولي دخترهاي همسايه هيچ وقت عاشق نمي شند اما دختر باز هم كنار پنجره مي ياد و هر بار كه مي ره و بر مي گرده ، خيلي چيزها رو از ياد مي بره . شايد هم ديگه براش اهميتي نداره ، حالا موهاش كاملا ريخته ، تصور كن ، دختري زيبا كه موهاش رو مثل دختران پاك قصه هاي مامان بزرگ مي بافت ، حالا ديگه حتي يك تار مو هم نداره .

دختركان همسايه هم ديگه يادشان مي ره روزي جوان بوده اند و دلشان مي خواست عاشق بشن ، حتي يادشان مي ره كه حالا ديگه پير شدند .


------------------------------------------------------------

از امروز صبح كه اولين برگ از شاخه درخت جدا شد و روي طاقچه پنجره افتاد ، هيچ يك از پنجره ها باز نشد و دختر كنار پنجره هرگز نيامد . از آن روز به بعد ، كسي او رانديد .
سالها بعد كه ديگه شهر كاملا عوض شده بود ، حتي خيابان و خانه آنها مبدل به ميداني بزرگ شده بود و نقشه شهر كاملا عوض شده بود ، كنار دشت زباله هاي شهر بزرگ ، خيلي دورتر از آپارتمانها و برج ها ، خيلي دورتر از آدمها و چراغها ، يعني آن تهِ ته ، دو نفر را ديده بودند كه سرشان اصلا مو نداشت و لباسهاشون بلند و يكدست اما پاره و كثيف بود و معلوم نبود آنها كه بودند ، آنجا چه مي كردند و از كجا آمده بودند .

بعدها، يعني سالها بعد از آن كه شهر بزرگ شده بود ، يه رفتگر متوجه آنها شده بود ، يكي از آن دو نفر كه سرش مو نداشت ، زن بود و ديگري مردي بود كه زير بغلش پر از ورق هاي سپيد بود كه در ساعتي معين ، آنها رو روي زمين مي ريخت و وقتي يكي يكي آنها رو جمع مي كرد ، به چشم هاي سبز و خيس آن زن بي مو نگاه ميكرد . آنقدر كه چشم هاي هر دو آنها خيس خيس مي شد .

رفتگر بعدها رفته بود و به « جائي » تلفن بزنه كه اينجا دو نفر آدم عجيب و غريب هستند كه توي زباله ها مي گردند و معلوم نيست از كجا آمده اند و اصلا معلوم نيست كه با هم …….

همان رفتگر بعدها در جائي صحبت مي كرد كه سالها پيش ، بعد از آن پائيز ديگه آن دو غريب رو نديده بود … اما بعد ، اوايل بهار مي شنوه كه تهِ ته دشت زباله ها ، در يك خانه باغ كاهگلي و كوچك ، يه بچه به دنيا مي ياد كه سرش مو نداره و از آن روز به بعد ديگه كسي چيزي از آن زن و مرد بي مو نمي شنوه ….

اما در گريه هاي بچه بي مو مي شنوه كه داد زده بود :
- من كي هستم ، من كجا هستم ؟

شايد اين كودك تو باشي ، تويي كه يك روز در بهار مي آيي و همه زندگي ات را تمام مي كني و مي آيي تا در يك روز بهاري بميري ، در يك روز باراني بميري ؟

شايد ، از اينكه بايد زير باران بميري بترسي ، اما نمي داني زير باران مردن چه لذتي دارد .
خيس مردن ، مثل خيس به دنيا آمدن است …


<< October 2004            December 2004 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share