شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو میخوانم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج ندای تو به من میرسد از دور
دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش میدهد از گرمی این شوق ، گواهی
دیدار تو گر هیچ ابد هم ندهد دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق ، تو را دارم دارای جهانم
همواره تویی ، هرچه تو گویی تو بخواهی .
"ف . مشیری "
-------------------------------------
یه حقیقتی رو میخوام امشب اعتراف کنم . یعنی در اصل یه راز رو میخوام آشکار کنم ، اصلا این وبلاگ رو واسه این راه انداختم که خودم رو توش محاکمه کنم . البته باید بهم فرصت بدین اینطوری یه دفعه نمیشه ، خیلی شجاعت میخواد که من ندارم .
امروز چند تا نتیجه از زندگیم گرفتم ، یعنی از قبل تر این نتیجه ها رو فهمیده بودم اما امروز همشون رو گذاشتم کنار هم و مثل یه غریبه بهشون فکر کردم .
اول اینکه من هیچوقت واقعا عاشق نشدم ، میدونین یه زمانایی خیلی کسی رو دوست داشتم ، خیلی بهش فکر کردم ، خیلی کارها واسش کردم و حاضر بودم بازم انجام بدم و از خیلی چیزها گذشتم ، غرورم ، زندگیم ، وقت ، پول ، دوستام ، خانواده و .....
اما مدتهاست که فهمیدم هنوز با اون عشق واحساسی که دوست داشتم و باید باشه فاصله دارم . خودم رو گول زدم چون از اینکه به این نتیجه برسم که عاشق نیستم میترسیدم . دیگران رو گول زدم چون از اینکه من رو یه عاشق دلباخته و مجنون بدونن خوشم میومد ، من دوست داشتم که ازم تعریف کنن .
امروز فهمیدم که منم یه بچه پولدار احمقم ، یه مرفه بی درد که به دنیا از بالا نگاه میکنه و اگه یه روز پول توجیبیش دیر بشه ، دنیا رو به محاکمه میکشه و اگه حمایت خانواده اش نباشه یه هفته هم دوام نمیاره .
امروز فهمیدم که یه مشت چرندیات و اسم و داستان خوش آب و رنگ و صد تا کلمه و جمله ی دهن پر کن و با کلاس چپوندم تو این کله ی صاحب مرده و وقتی میرسم تو یه جمع چنان خودم رو فیلسوف و از همه چیز مطلع نشون میدم و مثل یه طوطی این مزخرفات رو تکرار میکنم تا همه در کف این همه دانش و نبوغ سرشارم بمونن ، آخه دوست دارم معروف باشم .
امروز حساب کردم ، دیدم در ماه کلی پول واسه لباس های عجیب و غریب و گرون میدم و لباسی رو که دوست دارم و مهمتر احتیاج دارم به این علت که مارک نایک یا شامپیون نیست نمیخرم ، چون دوست دارم آدما منو به هم نشون بدن و بگن هی اینو ببین چه خوش تیپ و با کلاسه .
آره امروز فهمیدم که من زنده نیستم ، فقط یه روباتم که زندگی میکنه تا معروف باشه . من شاید در نظر خیلی ها یه جنتلمن باشم اما دیگه آدم نیستم .شما تا حالا جنتلمنی رو دیدین که قلب داشته باشه ؟
------------------------------------------------
اسمش رزالیا بود اما صداش میکردن رزا ، اصلیتش مال طرفای رومانی بود اما خوب سوئیس به دنیا اومده بود و هیچوقت سرزمین مادریش رو ندیده بود . رزا زیبایی منحصر به فردی داشت ، میتونم قسم بخورم که هیچ نقصی در چهرش پیدا نمیکردین . بدن و اندامش رو هم که نپرس . دانشجوی مکانیک بود سال سوم فکر کنم . آلمانی و فرانسه رو بی نقص حرف میزد و انگلیسی رو میتونست تدریس کنه . توی خوابگاه یه اتاق مجزا داشت و واسه خودش حکومتی میکرد . با اینکه نوزده سالش بیشتر نیست اما عقل و تجربه ی یه آدم پنجاه ساله به پاش نمیرسه . رزا شاگرد زرنگی بود حتی یادمه یه بار گفت که جزء سه نفر اول کلاسشونه . تنها دختری هست که تونست منو تو بسکت بال به دردسر بندازه و البته اسکی و صخره نوردی رو هم عالی انجام میده . یادمه یه بار تو پیست اسکی پوز سه تا پسر فنلاندی رو جوری زد که فکر نکنم دیگه روشون بشه تا آخر عمر اسکی کنن . رزالیا فروشندست ، از ماری و کوک بگیر تا هروئین و مرفین . اما مهمترین دلیل معروفیتش اینه که اون دلال دختراست . فقط کافیه که دست رو دختری بذارین و ازش بخوای که واست جورش کنه اگه پولت آماده باشه دیگه نمیخواد غصه ی چیزی رو داشته باشی ، شب نشوده با دختره دم در خونت .
سر یه ماجرا که حالا بی خیالش باشین من و رزا دوست شدیم اونم از نوع صمیمی ، یه مدت شبا بعد از اینکه از معامله برمیگشت میومد خونم و تا صبح از همه چیز میگفتیم و میشنیدیم . همین جاها بود که من و اون به خیلی از اسرار زندگیه هم پی بردیم .....
(بقیه ماجرای من و رزا باشه واسه بعد ، آخه الان دارم از خستگی میمیرم )
----------------------------------------------------
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری ؟
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نینگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی .
دوست دارم از عشق بگم ، دوست دارم دوست داشتن رو براتون معنا کنم ، دوست دارم دوست داشته باشم و دوستم بدارند اما دریغ که عشق در هزار راه این قلب خاکستر نشین گم شده ، دریغ که این دل
در حسرت عاشق بودن مونده . ... دریغ .
خیال مطرود : " دوستت دارم
این پر رمزترین کلام است ، تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود ،
وقتی بیان میشود ، وقتی صحیح بیان میشود ، تمامی لطافتش را اهدا میکند ."
-----------------------------------------------------
این نوشته واقعا زیباست فقط به شرط اینکه غم عشق رو تجربه کرده باشین ، با تشکر از
کلبه کوچولوی من :.
بیدارم من؟ خواب نمی بینم ؟ باورش اما سخت است.
انگار خواب می بینم. تو هستی. من هستم. همه چیز خوب است. هوا ابری است.قدری هم عاشقانه. ممکن است کمی که بگذرد باران هم بر سرمان ببارد.
توی حیاط خانه ی ِ بی بی هستیم . باور کن دارم خواب می بینم.
من پرم از جنب و جوش. پرم از شور و شوق. یک جا بند نمی شوم. تو می خندی. بلند بلند. وقتی می خندی دلم از خوشی غش می رود .
ایستاده ام روی لبه حوض. دستهایم را به موازات هم باز کرده ام و عین بند بازها لبه حوض را دور می زنم . می خندم ...تو هم می خندی، صدای خنده هایمان در هم می پیچد. می گویی اینجا مثل جنگل است. جنگل ِ وحشی، می گویم جنگل اهلی هم داریم مگر ؟ می گویی نه! خوب، منظورم این است که عین جنگل در هم بر هم است. چرا اینهمه مدت به این خانه نرسیده اند. می گویم بکر باشد بهتر نیست؟ دست نخوردگی اش را دوست نداری تو ؟می گویی قشنگ تر از اینها می شد باشد اینجا.می گویم قشنگش می کنیم خوب .
نشسته ای لبه تخت. پاهایت را گاهی تکان تکان می دهی.با چیزی ور می روی. از این فاصله نمی بینمش، تو را اما خوب می بینم، تو را و لبخند گرمت را.
می گویی انگار مرده ایم . یعنی بهشت خدا هم اینطور با صفا می شود؟ می گویم تو که گفتی جنگل! همه جنگل های خدا اینطور است. البته این شاید کوچک ترین جنگل خدا باشد.حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم.می گویم می دانی دلم چه می خواست ؟ کاش همین جا دنیا تمام شود. همین جا ، درست همین حالا، حالا که من دستم به تو می رسد، تو دستت توی ِ دستهای من است.
می گویی حالا نه! زود است. خیلی زود است. من تازه تو را جسته ام. می گویم جسته ای ؟ و جسته ای را تکرار می کنم. جسته ای...جسته ای ...جسته ای ...هنوز همان طور با دست های باز دور حوض راه می روم.یک دفعه سرم گیج می رود. محیط حوض کوچک است و من مدتی است دارم دور خودم می چرخم . تو همه هوش و حواست به من است. بی تعادل ام که می بینی می دوی به سمت من، پایت گیر می کند به قلوه سنگ های کف حیاط ، من می افتم روی زمین، تو پیش تر نقش زمین شده بودی، کمی آنطرف تر.
بلند می شوی، می آیی، دستم را می گیری ، قربان صدقه ام می روی، خودم را لوس می کنم برایت. می گویم من خوبم. تو خوبی؟ خراش برداشته ایم اما هر دو لبخند می زنیم. من آرنجم، تو پایت. خراشیدگی هایمان را از چشم هم می دزدیم اما.
می گویی حالا از کجا شروع کنیم بانو ؟می گویم از بوسیدن من ومی پرم توی بغلت. بغلم می کنی. می بوسمت. می بوسی ام.
می گویم بیا اول همه چیز را جمع کنیم بریزیم توی یک اتاق. اینجوری از این جنگل ِ وحشی فقط یک اتاقش وحشی می ماند. بعد جارو می کنیم اینجا را. رنگ هم که خریده ایم. راستی نقاشی بلدی تو ؟ هوووووممممم بلند و کش داری می گویی. می گویم هووومممم نه، بگو باشد بانو. هر چه تو بگویی!بوسه بارانم می کنی . می گویی هر چه تو بگویی بانوی ِ خوبم. می گویم فکر نمی کردم به جز شعر گفتن و خواندن و نوشتن کار دیگری هم بلد باشی. این زبان را نداشتی...می گویی بوسیدن هم بلدم. و عاشق شدن . و عاشق تو شدن. و خیلی کارهای دیگر. لازم باشد و امر کنی مردن هم بلدم.
روسری کوچکی بر می دارم. می بندم روی سرم. بخشی از موهایم مهار می شود. می گویی تو نه!دست نمی زنی بانو. می گویم من نه ؟ یعنی چی ؟ من و تو نداریم که، بجنب شب شد.
خرت و پرت ها را جمع می کنیم می بریم توی اتاق بزرگه. حیاط خلوت شده است .باغچه اش اما هنوز جنگلی است. می گویم حالا اگر خسته نیستی برویم سر وقت اتاق ها. باید زودتر سروسامان بگیریم. نمی شود همه اش ستاره ببینیم که! ستاره ها مال ِ شب های تابستان مان. پاییز بی مروت و رنگ رنگ است. بی سقف بخوابیم یا تو سرما می خوری......حرفم را قطع می کند. می گوید چشم بانو، برویم سر وقت اتاق ها.
امشب اولین شب با هم بودنمان است . همه جا بوی رنگ می دهد و تینر و نفت و ...سردرد می گیرد آدم. همه درها باز است. همه پنجره ها. دوتایی کنج اتاق کز کرده ایم. من زانوهایم رابغل کرده ام و انگشتهای پایم را تکان تکان می دهم. تو مرا می پایی، سنگینی نگاهت را حس می کنم. می گویی برویم توی حیاط. آتش درست کنم. آنجا، کنار آتش غذایمان را بخوریم گرم تر می شویم.
دستم را می گیری و بلندم می کنی. می رویم توی حیاط. من می نشینم لبه تخت. تو می روی دنبال بساط آتش و بلند بلند تکرار می کنی یک آتش دو نفره داغ ِ داغ ِ داغ می گیرانم برایت.
پیش خودم فکر می کنم باید برای اینجا لامپ بخریم. من تاریکی را دوست ندارم. با چند تکه چوب و یک جعبه کهنه ی ِ درب و داغان می آیی. همه را روی هم می چینی. نفت می ریزی و کبریت می کشی. در چشم بر هم زدنی آتش زبانه می کشد. نور می دهد و گرمی. من را هم در چشم برهم زدنی در آتش عشقت سوزاندی.آتش گیراندنت حرف ندارد.
زیر انداز کوچکی را می اندازی روی زمین. دستم را می گیری. می نشانی ام تنگ ِ دل خودت. کنار آتش. غذا نان است و پنیر و آب. نرسیده ام برای شب اول با هم بودنمان چیزی تهیه کنم. من گرسنه ام نیست. در آغوش توام. از تو سیر نمی شوم اما. دستم را محکم می پیچانم دور کمرت. دست ِ دیگرم را می گذارم روی شانه ات .سرم را می چسبانم به سینه ات. می بوسی ام. می گویی بانوی ِ من، دیدی بالاخره مال ِ من شدی. نگاهت می کنم. نگاهم می کنی. انگشت اشاره دست چپ ات را می گذاری روی لبم. سرم را محکم به سینه ات می فشاری.می گویی برای حرف زدن خیلی وقت داریم بانو جان.
باورم نمی شود . باورم نمی شود . انگار خواب می بینم. تو هستی. من هستم. همه چیز خوب است. هوا ابری است. قدری هم عاشقانه. ممکن است کمی که بگذرد باران هم بر سرمان ببارد.
تلنگری بی اجازه خلوت ِ ساده ام را فرومی پاشد.
صدای ِ زنگ می آید . و من نوشتن یکی از رویاهایم را تمام می کنم.