Network Friends

November 2, 2004 | سه شنبه 12 آبان 1383
Õروزی کسی چون سایه ای
وقتی که عشق و روح عاشقان مجنون را
در مسلخ هوس گردن میزنند
ای مهربان عاشق کجا بودی ؟
آوازهای شرقی تو دیگر این زخم های کهنه
و این رنج سالیان سیاه را
درمان نمیکند ...
اینک زمان ، زمان بی عشقی
و فصل عشق های دروغین است
ای سوگوار حرمت مجنون
بگذار بگذریم .
-------------------------------
هر وبلاگی رو که باز میکنی پر از قصه است . هر کتابی رو که میخونی سرشار از نگفته است . میلیار د ها آدم اینجاست ، چرا هیچکی درد دل من رو نمیفهمه !
"قفل یعنی کلید هست ، قفل یعنی آزادی هم هست "
--------------------------------
نوشته شده توسط قاصدک مطرود تو يك روز بهاري مي آيي و همه زندگي ات را تمام مي كني ، و مي آيي تا يك روز در بهار بميري …
نمي داني زير باران مردن چه لذتي دارد .
خيس مردن مثل خيس به دنيا آمدن است .
تو از اين دو تا ، اول دومي را تجربه مي كني . اما هنوز خيلي مانده است تا بيايي . اول بايد ديد از ميان اين همه آدم ، چه كسي زودتر عاشق مي شه .
حالا بايد منتظر بود . منتظر باز شدن يك پنجره و سرك كشيدن يك دختر كه موهاش را مثل دختركان قصه هاي مامان بزرگ بافته و توري نازكي به رنگ ماه روي موها انداخته . حالا بايد ديد به كجا و به چه كسي نگاه مي كنه … كسي از پياده رو روبرو مي گذره ، كسي كه از ترس و عشق دست و پاش رو گم كرده . جووني كه براي يك لحظه مي ايسته و ورق هاي سپيدي رو كه زير بغل گرفته ، به عمد روي زمين مي ريزه ، تا بعد به اندازه برداشتن ده برگ ، سرش رو بالا بياره و به دختر نگاه كنه ، و هر بار كه به آخرين ورق مي رسه ، آرزو مي كنه كه كاش تمام ورق هاي دنيا اينجا بود و تصميم مي گيره دفعه بعد ، ورق هاي بيشتري رو با خودش بياره ، مثلا بيست تا و اين كار رو ميكنه … . آنقدر با خودش ورق مي ياره و درست در همان جا يعني روبروي پنجره به زمين مي ريزه و به دختر نگاه مي كنه … آنقدر كه دخترهاي همسايه حسوديشون مي شه ………… اتومبيلي مي ياد و اورا ، يعني تو را با خودش مي بره ، تو را با تمام كاغذهاي سپيدت به جايي مي بره كه ديگه بر نمي گردي … آن وقت دختر كنار پنجره ، با همان موهاي قديمي اش كه به شيوه دختران قصه هاي مامان بزرگ بافته ، كنار پنجره گريه مي كنه ، مي ره و هر بار كه برمي گرده ، به خيابان نگاه مي كنه و باز گريه مي كنه … دخترهاي همسايه با هم پچ پچ مي كنند و از اينكه دختر كنار پنجره را آزار مي دهند ، لذت وحشتناكي مي برند . ..

اما دختر باز هم كنار پنجره مي ياد و هر بار كه برمي گرده كمي از موهاش ريخته … قدش كمي كوتاه شده و صورتش زردتر و لاغر تر . دخترهاي همسايه ولي هيچ وقت عاشق نمي شن . نه اينكه نخوان ، نمي تونند كه عاشق بشند … اما هميشه مي خوان كه عاشق كسي بشند كه بياد و در پياده رو كاغذهاش رو روي زمين بريزه … ولي دخترهاي همسايه هيچ وقت عاشق نمي شند اما دختر باز هم كنار پنجره مي ياد و هر بار كه مي ره و بر مي گرده ، خيلي چيزها رو از ياد مي بره . شايد هم ديگه براش اهميتي نداره ، حالا موهاش كاملا ريخته ، تصور كن ، دختري زيبا كه موهاش رو مثل دختران پاك قصه هاي مامان بزرگ مي بافت ، حالا ديگه حتي يك تار مو هم نداره .

دختركان همسايه هم ديگه يادشان مي ره روزي جوان بوده اند و دلشان مي خواست عاشق بشن ، حتي يادشان مي ره كه حالا ديگه پير شدند .


------------------------------------------------------------

از امروز صبح كه اولين برگ از شاخه درخت جدا شد و روي طاقچه پنجره افتاد ، هيچ يك از پنجره ها باز نشد و دختر كنار پنجره هرگز نيامد . از آن روز به بعد ، كسي او رانديد .
سالها بعد كه ديگه شهر كاملا عوض شده بود ، حتي خيابان و خانه آنها مبدل به ميداني بزرگ شده بود و نقشه شهر كاملا عوض شده بود ، كنار دشت زباله هاي شهر بزرگ ، خيلي دورتر از آپارتمانها و برج ها ، خيلي دورتر از آدمها و چراغها ، يعني آن تهِ ته ، دو نفر را ديده بودند كه سرشان اصلا مو نداشت و لباسهاشون بلند و يكدست اما پاره و كثيف بود و معلوم نبود آنها كه بودند ، آنجا چه مي كردند و از كجا آمده بودند .

بعدها، يعني سالها بعد از آن كه شهر بزرگ شده بود ، يه رفتگر متوجه آنها شده بود ، يكي از آن دو نفر كه سرش مو نداشت ، زن بود و ديگري مردي بود كه زير بغلش پر از ورق هاي سپيد بود كه در ساعتي معين ، آنها رو روي زمين مي ريخت و وقتي يكي يكي آنها رو جمع مي كرد ، به چشم هاي سبز و خيس آن زن بي مو نگاه ميكرد . آنقدر كه چشم هاي هر دو آنها خيس خيس مي شد .

رفتگر بعدها رفته بود و به « جائي » تلفن بزنه كه اينجا دو نفر آدم عجيب و غريب هستند كه توي زباله ها مي گردند و معلوم نيست از كجا آمده اند و اصلا معلوم نيست كه با هم …….

همان رفتگر بعدها در جائي صحبت مي كرد كه سالها پيش ، بعد از آن پائيز ديگه آن دو غريب رو نديده بود … اما بعد ، اوايل بهار مي شنوه كه تهِ ته دشت زباله ها ، در يك خانه باغ كاهگلي و كوچك ، يه بچه به دنيا مي ياد كه سرش مو نداره و از آن روز به بعد ديگه كسي چيزي از آن زن و مرد بي مو نمي شنوه ….

اما در گريه هاي بچه بي مو مي شنوه كه داد زده بود :
- من كي هستم ، من كجا هستم ؟

شايد اين كودك تو باشي ، تويي كه يك روز در بهار مي آيي و همه زندگي ات را تمام مي كني و مي آيي تا در يك روز بهاري بميري ، در يك روز باراني بميري ؟

شايد ، از اينكه بايد زير باران بميري بترسي ، اما نمي داني زير باران مردن چه لذتي دارد .
خيس مردن ، مثل خيس به دنيا آمدن است …


   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share