Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< November 2004    December 2004     January 2005 >>
December 30, 2004 | پنجشنبه 10 دی 1383
Õرفراندوم ، بازگشت به اول
حتما شنیدید که میگن چاقو هیچوقت دسته ی خودش رو نمیبره ، اما به نظر میاد توی ایران هر غیر ممکنی امکان پذیر میشه . شصت میلیون دات کام ، کلیک کلیک بنگ بنگ یا همون واژه ی دیر آشنای رفراندوم غیر ممکنیست که هر جا در مانده ایم فریادش کرده ایم .
ساعت ها روی نوشته ام در مورد این طرح کار کردم اما با دیدن این نوشته از "ابراهیم نبوی" همه ی ایده هام رنگ باخت . هر چه من میخواستم در چند صفحه بگم در این نوشته به زیبایی بیان شده . به شخصه هنوز هم به انقلاب آرام یا همون آرمان اصلاحات وفادارم . میدونم که سالها طول خواهد کشید و هزاران قربانی خواهیم پرداخت اما این رو مطمئنم که بزرگترین ضربه به جریان آزادی خواهی و بزرگترین خدمت به چماق داران خشونت ، نبود همین قانون اساسیست . خوب میدونم که این قانون دچار چه نقص ها و ایرادهایست اما فکر میکنم امروز شاید بهتره که به نقض همین قانون پر نقص بپردازیم . مردم ما هنوز آمادگی برخورداری از آزادی رو ندارند . ابتدا باید به اصلاح فرهنگ ها بپردازیم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شنیدم که دکتر معین کاندیداتوری خودش رو برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرده ، هنوز خیلی زوده که نظری بدم اما احتمالا از رفسنجانی و کروبی بهتر خواهد بود . امیدوارم که باز هم مجبور به انتخاب بین بد و بدتر نباشیم . سابقه ی کاری دکتر معین رو از زمان ریاستش در دانشگاه شیراز شنیدم و نوع عملش رو در زمان وزارت دیدم ، استعفا و جریانات بعدش رو هم که همه میدونیم . حزب مشارکت حمایتش رو از دکتر اعلام کرده . البته امیدوارم که دکتر معین بدون در نظر گرفتن احزاب و بصورت مستقل حرکت کنه و امیدوارم برنامه هاش رو طبقه شده و صریح بیان کنه . استفاده از وزرای جوان و دارای پشتوانه ی علمی و تجربی و همچنین شرکت دادن زنان بصورت واقعی در کابینه میتونه از دیگر خواسته های اولیه ی مردم از یک کاندیدا باشه . باید منتظر بمونیم و دیگر کاندیدا ها رو هم زیر ذره بین ببریم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه چیز از این نظر سنجی سایت گویا آغاز شد . چه کسی محبوب ترین سیاست مدار آینده ی ایران خواهد بود !
مطلب من رو در مورد سلطنت و رضا پهلوی بزودی همین جا میبینید ....
December 24, 2004 | جمعه 4 دی 1383
Õپاپا نوئل
باز هم قلبی به پايم افتاد
باز هم چشمی به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يک نبرد
عشق من بر قلب سردی چيره شد
بر دو چشمش ديده می دوزم با ناز
خود نمی دانم چه جويم در او
عاشق ديوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
من به او می گويم ای ناآشنا
بگذر از من ، من تو را بيگانه ام
آه از اين دل ، آه از اين جام اميد
عاقبت بشکست و کسی رازش نخواند کریسمس . مسیح . سال جدید . درخت کاج . هدیه . برف . عمو اسکروچ . دخترک کبریت فروش . پاپا نوئل . پاپا نوئل . پاپا نوئل ...
امشب پاپا نوئل دوباره سوار کالسکه ی جادوئیش میشه . امشب اگه آسمون رو خوب نگاه کنی یه پیرمرد چاق و سرخ و سفید رو میبینی که سوار کالسکش شده . امشب تمام زمین زیر پای گوزن اسرار آمیز پاپا نوئل . امشب رو هر شیربونی پیرمردی با یه کوله پر از اسباب بازی راه میره . امشب همه آرزوهاشون رو نوشتن تا پیرمرد وقتی از لوله بخاری پایین میاد واسشون برآورده کنه . همه جوراباشون رو آویزون کردن و با این امید میخوابن که فردا صبح جورابا پر از آرزو شده باشه .
همه میدونن که پاپا نوئل زیر بارش برف میاد . همه میدونن که اون حتما میاد . پاپا نوئل بدقولی نمیکنه . پاپا منم جورابامو بذارم ؟
پاپا من اسباب بازی نمیخوام . پول نمیخوام . شادی نمیخوام . پاپا من آرزوم رو گم کردم . من به آرزوم خیانت کردم . من قلبم رو تو گذشته ها جا گذاشتم . پاپا من بدون عشق میمیرم . عشق همه چیزه واسه من . پاپا تو رو خدا . میدونم که این سخت ترین خواسته است اما واسه من پایان داستانمه . پاپا من عشقم رو بخشیدم . واسش نمردم . واسش نجنگیدم . پاپا خواهش ...
پاپا همین یک بار . پاپا آرزوم رو نمیتونم بنویسم واست .آخه این یه رازه .اما تو که آرزو ها رو از تو دلها میخونی .
جورابام رو آویزون کردم کنار شومینه ، بنظرتون آرزوی من من توی یه جوراب جا میشه ؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یا ضامن آهو ، قلبم داره میترکه ...
میدونی که واسه خودم هیچی نمیخوام اما مواظب معشوقه ام باش . نذار که ازش کینه به دل بگیرم . میخوام واسش دعا کنم . میخوام امشب تا صبح زار بزنم و اسمش رو صدا کنم . خودت خوب میدونی که نمیخواستم اینجوری بشه اما شد . چند ساله دارم خودم رو مجازات میکنم ، دستم از همه جا کوتاست . شرم نمیذاره خودم در خونه ی خدا رو بزنم تو واسم پا پیش بذار . من دیگه دارم میمیرم به خدا دارم میسوزم از غم .
سلاخی می گريست
به قناری کوچکی دل باخته بود
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هرگز عاشق مباش
که عاشقان دنيا هرگز خوشبخت نيستند
و خوشبختان دنيا هرگز عاشق نبودند
پس
دوست بدار ، عشق بورز
ولی هرگز عاشق مباش
پارسال این موقع چه شور و حالی بود . کریسمس رو فقط کسانی میفهمند که وسط برف دوست داشتن رو تجربه کرده باشن . کریسمس مبارک عاشقای خوشبخت ....
*شعر ها رو از یک دوست هدیه گرفتم . از نام نویسنده اطلاعی ندارم
**مدت هاست که سعی میکنم فراموشش کنم اما بعضی وقت ها ناخود آگاه غرق در رویا میشم و زمان برام میمیره . از تمام نشونه هایی که من رو به یاد اون میندازه فرار میکنم اما همیشه نمیشه خوش شانس بود
December 22, 2004 | چهارشنبه 2 دی 1383
Õکفر
من میخوام فکرام مال خودم باشه . نمیخوام با کسی تقسیمشون کنم . کی میگه تو همه چیز رو میفهمی . اصلا به تو چه ؟
عجب فضولی هستی ها . گوه زدی به دنیا دست بردارم نیستی . نمیخوام نه نمیخوام این قلب خودمه به تو هم ربطی نداره برو پی کارت . بدبخت بیچاره تو اگه توانا بودی که یه فکری به حال خودت میکردی . تنهای تنهایی ، الاغ جون میدونی این آدما عادت دارن از کاه کوه بسازن . واقعیتش اینه که هیچ پخی نیستی . سادیسم داری ، آزار داری ، مریض ببین چه خر تو خری ساختی . چیه نکنه اعتراضم داری . مگه دروغ میگم ؟
آخ... اگه میدونستی بوسه از لب معشوق چه مزه ای میده . اگه گرمای تن عاشقت رو حس کرده بودی . اگه تالاپ تولوپ قلبی که واست میزنه رو شنیده بودی نمیرفتی اون بالا خودت رو قایم کنی . کلاس گذاشتی مثلا ؟
بدبخت نذار این آدما خرت کنن . دنیا همش دو روزه . تا کی میخوای رئیس بازی در بیاری . حال میکنی یه دنیا بهت بگن خدا . دیونه لحظه ای خدا هستی که زل زده باشی تو چشم عشقت و آروم تو گوشت بخونه که دوست داره . تو هیچی نداری . بدبختی . گناه داری . دلم واست میسوزه . تو نمیتونی بر کسی نافرمانی کنی . تو مخالفی نداری . میدونی آزادی چیه ، نه بیچاره تا وقتی که قفس ندیده باشی که نمیتونی بفهمی آزادی چه طعمی داره . میدونی مست کردن و تا صبح رقصیدن چه حالی میده ؟ دوست دختری چیزی داری ؟ تا حالا شده نصفه شبی بشینی باهاش اختلاط کنی . تو حتی کسی رو نداری که وقتی تو کارات گیر میکنی ازش کمک بخوای . تا حالا شده بشینی زار بزنی خدا خدا کنی
شب ها شده بخوابی و خواب معشوقت رو ببینی . اصلا خوابیدن بلدی ؟
نه امید داری ، نه ترس میدونی چیه . نه لذتی نه غمی هیچی به هیچی !
خیلی وضعت خرابه ، برو بمیر خدا جون برو بمیر .
یه نفر باید اینا رو بهت میگفت ، من دوست دارم که بهت رک و راست میگم . به فکر خودت باش .
December 19, 2004 | یکشنبه 29 آذر 1383
Õافسانه ی عشق کوچه ما
The area now known as Iran has been home to a wide variety of peoples for thousands of years. Excavations have revealed the bones and artifacts of both Neanderthal and Modern man. Many ancient figures who live in or conquered this land are remembered even today: Zoraster، Darius , Cyrus , Alexander the Great, Genghis Khan , and the Magi (wise men) of the biblical Christmas story. Iran's strategic location between Europe and Asia made it a hotly contested area during the height of European imperialism in the 19th century. Major quantities of oil were discovered in 1908, yielding a source of wealth and torment that Darius and Alexander could never have dreamed was brewing just below their feet .
كاش دلتنگی نيز نام كوچكی داشت
تا به جان اش مي خواندی
نام كوچكی
تا به مهر آوازش می دادی،
همچون مرگ
كه نام كوچك زندگی است .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
میخوام یک داستان جدید براتون تعریف کنم یه داستان واقعی با انسانهای واقعی و دنیایی واقعی . داستان پیرمردی که افسانه ی عشق کوچه ی ما بود .
این پیرمرد توی یه خونه ی سفید قدیمی زندگی میکرد ، همه آقای امامی صداش میکردن ، یه پیرمرد مهربون اما خیلی پیر که عصر ها چند دقیقه ای برای پیاده روی میومد بیرون . من از قبل میشناختمش میدونین زندگی کردن تو یک خونه ی بزرگ اونم تنها واسه همه عجیب بود . هیچکس چیزی در مورد گذشته ی آقای امامی نمیدونست و این موضوع آقای امامی رو اسرار آمیز تر میکرد .
عصر ها که من مشغول بازی بسکت بال میشدم آقای امامی میومد بیرون و یک ساعت طول میکشید تا سر کوچه بره و برگرده . دوستام با ماشین هاشون از کنارش رد میشدن و اگه وسط کوچه بود دستشون رو روی بوق میذاشتن تا زودتر راه رو باز و مزاحمت رو کمتر کنه .
تنها کسی که بهش سر میزد دخترش بود ، دختری که حالا پزشکی میان سال بود و همراه شوهر و بچه هاش در آمریکا زندگی میکرد . بعد ها فهمیدم که خود آقای امامی دوست نداره پیش دخترش باشه و تنهایی رو ترجیح میده .
سه سال پیش درست همین روزهای آخر پائیز تقدیر منو سر راه این مرد قرار داد ، مدتی بود که شب ها از سر بیکاری همراه بچه ها دنبال سرگرمی های تازه میگشتیم و اون شب تصمیم گرفتیم بجای خوردن غذا در رستوران غذامون رو ببریم قبرستون و به ارواح هم سری بزنیم . همه چیز معمولی پیش میرفت ، غذا رو خوردیم و کلی همدیگرو ترسوندیم و داستان های ترسناک تعریف کردیم و دنبال هم وسط قبر ها دویدیم ....
وقتی حسابی خسته شدیم یه آهنگ ترسناک گذاشتیم و حرکت کردیم به طرف خونه که یه چیز عجیب نظرمون رو جلب کرد ، پیرمردی که آروم آروم داره از قبرستون خارج میشه و راه رو طبق معمول بسته . فکر نمیکنم لازم باشه که بهتون بگم این پیرمرد کی بود !
یادمه وقتی سوارش کردیم توی تمام مسیر یه سکوت عجیب تو ماشین برقرار شده بود و من مطمئنم که همه ی بچه ها دوست داشتن بدونن آقای امامی ساعت هشت شب اومده این طرف شهر وسط قبرستون واسه ی چی ؟
دوستام رو یکی یکی رسوندم و آقای امامی رو هم تا دم درشون بردم و وقتی تعارف کرد که بیا داخل بدون هیچ بهونه ای قبول کردم . وارد شدن به اون خونه ی سفید همیشه تاریک آرزوی بچگی هام بود و حالا آرزوم داشت برآورده میشد ، داخل خونه مثل بیرونش سرد و تاریک بود . منظم و تمیز بود اما هیچ جا نشانی از زندگی دیده نمیشد . نشسته بودم و به دیوار ها زل زده بودم و چنان از همه جا غافل که وقتی آقای امامی صدام کرد جا خوردم . از اون شب چیز زیادی یادم نیست بجز اینکه از آقای امامی خواستم که هر وقت کمکی خواست من رو مثل پسرش بدونه و آقای امامی جواب داد که پسری نداره اما من رو از اون شب پسر خودش میدونه .
از اون زمان هر سه شنبه عصر سر ساعت هفت میرفتم دنبال آقای امامی و میرسوندمش دم در قبرستون و ساعت هشت و نیم برمیگشتیم . وقتی میرفتیم قبرستان همیشه میرفت ظرفی رو آب میکرد و قبری رو میشست و گلهای مریمی را که توی گلخونه ی خونش پرورش میداد روی قبر میچید ، نیم ساعتی مینشست و بعد بدون هیچ توضیحی برمیگشتیم و این ماجرا هر هفته تکرار میشد . توی اون یک سال که من بودم فقط یک بار که توی بیمارستان بستری بود از من خواست که این کار رو تنها انجام بدم و هیچوقت ندیدم که این سر زدن ها رو حتی یک روز عقب و جلو کنه .
میدونستم که دوست نداره ازش چیزی بپرسم و من هم نمیپرسیدم چون از همین روال مرموز خوشم میومد . تنها چیزی که میدونستم این بود که اون قبر متعلق به همسرش هست و اینکه این سه شنبه ها پنجاه سال بود که ادامه داشت .
آخرین بار که رسوندمش وقت برگشتن بهش گفتم که دارم از ایران میرم و اون با یک لبخند زیبا جواب داد : به سلامت .
اون شب بدون اینکه ازم بخواد داخل خونش شدم و باز همون احساس غریب یک سال پیش بهم دست داد ، دوست ندارم همه چیز رو تعریف کنم اما دوست دارم سرگذشت این مرد رو بدونید .
اون شب فهمیدم که آقای امامی سرهنگ شهربانی بوده ، وقتی عکس های جوانیش رو دیدم اعتراف میکنم که حسادت کردم . جوانی زیبا و قد بلند در لباس زیبای شکار یا یونیفرم با شکوه ارتش . پیرمردی که این یک سال شناخته بودم خیلی با این عکس ها تفاوت داشت ، قد خمیده و لرزش شدید دست ها هیچ نشانی از اون عکس ها نداشت . تنها چیزی که منو به اصل بودن عکس ها مطمئن میکرد شباهت درخشش چشمهای جوان در عکس و پیرمرد روبروم بود .
وقتی عکس های عروسی سرهنگ رو دیدم حسادتم چند برابر شد ، دختری زیبا و رویایی در لباس سپید عروس . چقدر به هم میومدن . انگار عروسی دو فرشته ی زیبای آسمانی در عکس ها به تصویر کشیده شده بود .
آقای امامی برام تعریف کرد که روز ها چطور مشغول کار بوده و چه شب ها که همسرش یاسمین رو تنها گذاشته و به تفریح با دوستانش پرداخته . تا اینکه دو سال بعد از عروسی دختری زیبا به اسم مریم بدنیا میاد اما حتی در لحظه ی زایمان سرهنگ مشغول یک ماموریت در شهر لار بوده و این همون اشتباه بزرگ بود .
یاسمین از عفونت بعد از زایمان جون سالم در نبرد و سرهنگ وقتی رسید که از همسر زیباش جز سنگ سیاه قبر هیچ نشانی نمونده بود . وقتی تصور میکنم به این نتیجه میرسم که آقای امامی همون روز مرد و این پیرمرد پنجاه سال تنها نشانی از اون مرد بوده . سرهنگ هرگز دوباره ازدواج نکرد و سه شنبه عصرها تنها دلخوشی زندگیش شد . اون شب سرهنگ باز شکست اما این بار در آغوش من . صورت چروکیده و خیسش هرگز از یادم نمیره . پیرمرد تو صورتم زل زد و گفت : دو سال با هم بودیم و من هرگز تو چشماش نگاه نکردم و دست هاش رو در دستم نگرفتم و گذاشتم در حسرت دوستت دارم گفتنم بسوزه . امروز پنجاه سال هست که در حسرت یک لحظه میسوزم که در چشمهاش خیره بشم و بگم دوستت داشتم یاسمین .
نمیدونم تویی که اینجا رو میخونی کسی رو دوست داری یا نه اما اگه داری و بهش نگفتی همین امروز بهش بگو شاید فردا خیلی دیر باشه .
چهل روز پیش ، سه شنبه عصر ، سرهنگ امامی در بیمارستان دنا در حالی مرد که چشماش از پشت دیوار های بلند قبری رو میجست . اسطوره عشق کوچه ما پنجاه و سه سال بعد از یاسمین عزیزش در هفتاد و نه سالگی به دیدار معشوق شتافت .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ای رفته از بر من به دیاران دور دست ، با هر نگین اشک به چشم تر منی .
هر جا که عشق هست ، صفا هست و بوسه هست . در خاطر منی ... .
December 15, 2004 | چهارشنبه 25 آذر 1383
ÕLove poem
گوئيا او مرده در من کين چنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هردم از آئينه میپرسم ملول
چيستم ديگر به چشمت چيستم
ليک در آيينه ميبينم که وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم ....
"فروغ‌"
------------------------------------------------------------------------------------------------------
این آهنگ رو خیلی دوست دارم :
Have you ever felt like
all you had was gone
That your heart was broken
and you couldn't go on
Have you ever really
wanted to die
To end your life
so your tears would dry
My life was like a tunnel
and he was the light
he made my smile
so real, so bright
When things got tough
he was always there
for once in my life
someone did care
He was a gift
sent from up above
for the first time in my life
I actually felt loved

He was like an angel
sent to rescue me
he was my everything
my love, my destiny
I stopped the cutting
his love made me quit
I never thought
I would stop doing it
I have no idea
what he found in me
but he always saw something
no one else could see
He didn't care
about popularity
he didn't choose looks
over personality
He was the only one
who loved me for who I am
he thought I was unique and special
- he didn't want me to be like them
But now that he's gone
the light has turned to dark
I am slowly re-creating
every tiny mark
Without him here
I have no life
only a friend
and that friend is the knife
It has come back
the pain, the sorrow
I don't wish to see
a new tomorrow
Lying
Trying
Crying
I'm dying
' Time heals all wounds
that is such a lie
time will never heal my heart
and therefor I will die
They say you can't love someone
in such young years
then give me an explanation
to why I shed all these tears
Don't say I deserve someone better
I just want to be with you
no one will ever take your place
and I know that you love me too
But the distance between us
is keeping us apart
why must love always
end with a broken heart
True love survives everything
so why don't you want to try
Please don't leave me all alone
I have an unanswered ' why'
Why can't I stop feeling
the way I do
I know I'll never find
another you
I would give everything
just to see your face
you are my heart
something no one will replace
So remember this
I will love you forever
even if it means
we're not together
Any girl would be lucky
to have a guy like you
but no one will ever
love you in the special way I do
Maybe to you
it wasn't a big thing
but remember this
you were my everything


December 13, 2004 | دوشنبه 23 آذر 1383
Õشراب تلخ
تاریک ترین ساعت پیش از طلوع خورشید فرا میرسد . " پائولو کوئلیو "
در مورد شانزدهم آذر و اتفاقاتی که در دانشگاه تهران بر خاتمی گذشت حرفها داشتم اما امروز احساس میکنم که سکوت واقعا سرشار از ناگفته هاست ، فقط یک سوال دارم : خاتمی چه انتظاری از ما داشت ؟
درسته که نمیشه و نباید همه رو به یک چشم دید اما از اینکه یک دانشجو هستم احساس شرم میکنم .
هر روز که میگذره مطمئن تر میشم که تنها راه نجات این سرزمین تغییری اساسی در فرهنگ و باورهای مردم ایرانه ، چیزی که در عمل امکان پذیر نیست . درد این سرزمین ریشه در اعماق تاریخ داره .
امیدوارم همون طور که کوئلیو میگه این ساعات تاریک لحظاتی پیش از طلوع خورشید باشه . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقتی که من دیگر نباشم
یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد
شعر عاشقانه بیشتر از آدمها میماند
عاشقانت تو را ترک میکنند
اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم
شعری از اعماق جان
که مرا به یاد تو آورد
شعری که تا همیشه با تو بماند . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------
"قهرمان این داستان پرداخته ی تخیل من است اما حقیقت قصه ریشه در واقعیت دارد " تا چند وقت پیش دوستها صدام میکردن جواد چهار لیتری ، آخه من ظرفیتم خیلی بالا بود و تو جمع های دوستانه و یا پارتی های شبانه ته شیشه مشروب و ظرف عرق رو بالا میاوردم اما این مغز لامصب انگار نه انگارش بود ، اصلا مستی واسه من معنا نداشت . فکر کنم این آخریا دیگه جای خون الکل تو رگام جاری بود چون هیچ شرابی بهم جواب نمیداد و از سر ناچاری رو آورده بودم به الکل صنعتی .
این وضع ادامه داشت تا این سفر فرنگ پیش اومد و من از خدا خواسته راهی دیار کفر شدم البته دیار کفر نگو بهشت بگو . دقیقا همون طور که خدا در قرآن وعده داده بود تو هر سوپر مارکتی شیشه های شربت های خرما و انگور در انواع و طعم های مختلف آماده و حاظر در حال چشمک زدن به بندگان خوشبخت بودن ( این مردم بهداشتی اروپا چون فکر میکنن ممکنه شربت ها در جوی ها کثیف بشه یا خدای نکرده یه ایرانیه بی فرهنگ یه دفه هوس نشستن لب جوی و گذر عمر دیدن به سرش بزنه و ناخود آگاه پاچه ها رو بالا بزنه و پا تو جوی بذاره ، جویهاشون رو بستن و شربت ها رو تو شیشه های بهداشتی میریزن ) .
بهرحال به محض خروج از فرودگاه به راننده ی محترم تاکسی عرض کردیم که ما رو به یه wine shop یا همون میخونه ببره ، خدا یک در دنیا و صد در آخرت به این راننده ی عزیز مرحمت کنه که من رو عجب جایی هم برد ، همه چیز ردیف بود الا حوری های بهشتی که هر چه ما دست بر هم کوبیدیم ظاهر نشدن که نشدن ، البته تعدادی غول مذکر بیابونی در اندازه های گودزیلا موجود بود که احتمالا حوری های مخصوص بانوان بهشتی بودن ، من که از بچگی به فروتنی معروف بودم از خیر احظار حوری گذشتم و از هر شیشه شربت بهشتی ده دوازده تایی انتخاب کرده و به صندوق عقب تاکسی منتقل نمودم ، حتما می پرسید چرا این همه مگه قحطی شده بود !
البته که نه اما با توجه به تجربه ی سالها زندگی در ایران و اینکه میدونستم برادران مومن حزب اللهی بر هر چیز خوشایند دست طمع دارن ترسیدم تا فردا سرزمین جدید با تمامی میکده هاش به تصرف لشکر اسلام در بیاد ، به همین دلیل تا میشد برای مدتها ذخیره ای فراهم کردم ، کار از محکم کاری که عیب نمیکنه .
سرتون رو درد نمیارم که چه شبی بود آن شب . نیمه های شب در حالی که از تمام منافذ بدنم شراب در حال فوران بود و به قول معروف تا خرخره پر بودم راهیه دیسکو سرایی شدیم تا از دیدار حوریان بهشتی غافل نمانده و شکر باری تعالی به جا بیاوریم که پروردگار خود فرموده بهترین شکر ها استفاده از نعمتهای ارزانی شده است .
در دیسکو هم همچنان مشغول استفاده از نعمات از جمله تکیلا و شامپاین شدیم و حوریان ورزش دوست را که بطور متوالی مشغول دنس و رقص بودند به حال خود رها ساختیم تا اینکه خورشید از پشت کوهها نمایان شد و بنده ی حقیر سراپا تقصیر عازم برگشت به هتل گردیدم اما کدام هتل که نه تنها آدرسش در ذهنم نبود حتی کیف پول هم سرقت گردیده بود . در میان خیل کفار ویلان و سرگردان رها شده بودم . سر دردی عظیم عارض گشته و الکل به شدت تاثیر بخشیده بود ، تلو تلو خوران و به رسم قانون ایران از وسط خیابان عازم آن سو شدم که پلیس جلبمان کرده و دست بند زنان راهی بازداشتگاه نمود . فردای آنروز که از بیمارستان ( بعلت مسمومیت شدید الکل ) یکراست و تحت نظر عازم فرودگاه شدم با خودم عهد کردم که دور الکل ماژیک قرمزی بکشم .
* به چشم خودم دیدم که ایرانی ها در فرنگ همیشه کابینت و یا یخچالی پر از انواع شراب دارند و این در حالیست که در ده قدمی درب منزلشان سوپر مارکتی پر از مشروبات الکلی موجود است . حتی اگر به تزئینات منزل ایرانیان غربت نشین توجه کنید متوجه میشید که شیشه های خالی مشروب بیشترین نقش رو در فضای بالای کمد ها و تخت ها ایفاء میکنه.
** افتخار اکثر ما پسرای ایرانی اینه که الکل دیگه تاثیری بر بدنمون نداره و به قول معروف چهار لیتری شدیم و فقط عرق سگی دردمون رو درمان میکنه ، راست یا دروغ همیشه آرزو داشتم که اگه شراب میخورم با یک پیک مست بشم ، مستی که هوش از سرم نبره اما گرم و آرومم کنه . چه بسیار جونهای غربی رو دیدم که چند نفری با یه شیشه نیم لیتری آبجو مست میشدن و لذت دنیا رو با رقصی چند ساعته میبردن .
*** با اطمینان میگم که حتی زندگی چندین ده ساله در فرنگ این عادات بد رو از ذهن ملت ایران پاک نکرده و ما همون احمق هایی که هستیم میمونیم .
**** اما واقعا چرا ؟
چرا همیشه و هر جا واسه دیگران و جلب نظر دیگران زندگی میکنیم ، ما هیچی از زندگی نمی فهمیم ...
گفتم که چیست فرق میان شراب و آب
کین یک کند خنک دل وان یک کند کباب
گفتا که آب خنده ی عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک اشت در سراب
December 10, 2004 | جمعه 20 آذر 1383
Õمصدق مظهر دموکراسی ایران
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
به این بوم و بر زنده یک تن مباد مصدق مردی بر بلندای قله ی آزادگی : Michael minn : Mossadegh rock opera

mosadegh_1.jpg


December 6, 2004 | دوشنبه 16 آذر 1383
Õدوم خرداد در اکراین
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو سرزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر سایه به دیوار نماند
کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست
من دگر سایه ی خویشم یا رب
روح آواره ی من کیست ، کجاست ؟
(ف. مشیری)

ما نیز یک روز امیدی داشتیم ، دعا میکنم " یوشچنکو " مانند خاتمی نباشه و آرمان آزادی مردمش را به حاکمان نفروشه ... همنوعان من در اکراین اتحادتان مبارک ، راستی آزادی چه طعمی دارد ؟
December 4, 2004 | شنبه 14 آذر 1383
Õبدون شرح

عشق رو در یک جمله تعریف کنید ( لطفا هر کس جمله ی کوتاه اما تاثیر گذاری از عشق بلده ، برای من بفرسته )
December 2, 2004 | پنجشنبه 12 آذر 1383
Õشطرنج

شب است و من نام تو را جاودانه میخوانم
به کلبه ی دل من کن عاشقانه نظری
که من همیشه تو را عاشقانه میخوانم
جوانه میشکفد در دلم به عشق وصال
و من دوباره تو را چون جوانه میخوانم
در این غروب غم انگیز همدم من باش
ببین که شعر تو را بی بهانه میخوانم ....

اگه زندگی رو در یک صفحه ی شطرنج خلاصه کنیم ، میخوام بدونم به نظر شما زن و مرد هر کدام چه مهره ای میشن ؟
به نظر من مرد وزیر ( صدراعظم ) میشه ، قویترین مهره . به همه جا میتونه سر بزنه و هر حرکتی رو میتونه انجام بده . تمام صفحه رو با یک حرکت طی میکنه و هر مخالفتی در برابر امر شاه رو در گلو خفه میکنه . با ورودش همه تحت تاثیر قدرتش قرار میگیرن . همه ی مهره ها آرزو دارن روزی وزیر بشن و بازی رو در کنترل بگیرن .
اما زن شاه میشه ، کند و آروم . ظریف ، حساس ولی مغرور . قدرت و سرعت وزیر ( مرد ) رو نداره اما بر تمام صفحه ی شطرنج ( زندگی ) احاطه داره و همه چیز رو میبینه . میتونه آینده رو حدس بزنه و در یک لحظه با یه حرکت قلعه تغییر موقعیت بده و همه چیز رو از این رو به اون رو کنه . این شاه هست که تمام بازی رو در کنترل داره .
به نظر من درسته که وزیر قویترین و قدرتمند ترین مهره هست اما این شاه بازیه که برد و باخت رو تعیین میکنه . وزیر میجنگه و حاضر هست که فدا بشه تا شاه در صفحه باقی بمونه ، آخه بدون شاه که قدرت وزیر فایده ای نداره .
دوست دارم روزی وزیر باشم نه برای قدرت نامحدودش که به خاطر عشق افسانه ای و دیوانه وارش به شاه . دوست دارم تا آخر صفحه ی شطرنج زندگیم برم ، تمام خطر ها رو به جون بخرم تا شاید شاه زندگیم نگاهی از سر لطف بهم بکنه و به قدرت وزیرش تکیه کنه . وزیر بودن وقتی ارزش داره که برای سعادت شاه در مقابلش فدا شده باشی ، خرد شده باشی اما شاه رو همچنان محکم و سرپا ببینی . آره دوست دارم که وزیر تو باشم شاه من .... ---------------------------------------------
ز روزی که دنیا سر ناسازگاری ساز کرد
پای تازی را به ایران باز کرد
بر فراز خاک پاک ملک جم
جای شاهین ، خرمگس پرواز کرد
<< November 2004            January 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share