Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< December 2004    January 2005     February 2005 >>
January 30, 2005 | یکشنبه 11 بهمن 1383
Õحرف هایی هست برای نگفتن
اگر می دانستم به واسطه ی سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد و خود این چنین به قضاوت خواهی نشست و مرا به جرم صداقت و مهربانی به پشت میله های زندان تنهای تبعید خواهی کرد، هرگز چشم بر روی پنجره ی همواره غمگین چشمانت نمی گشودم.
ای همیشه مغرور
حال تو بمان
حال مرا تنها گذار
تویی که تمام غرورم را شکستی.


حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفترپاره را کنم
و جلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...دکتر شريعتی...
January 27, 2005 | پنجشنبه 8 بهمن 1383
Õتولد مرگ من
هرگز نفهمیدی:
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته.
شنیدن دروغین دوست دارم از تو سخته.
بدون تو زندگی کردن سخته.
از یه عشق دردآور گفتن سخته.
به یاد آوردن خاطره های مرده سخته.
به دیگران حالی کردن که نمی تونی آدم بشی سخته.
از خدا شاکی بودن سخته.
ناسزا گفتن به دنیا سخته.
متنفر شدن از تو سخته.
فراموش کردنت سخته.
قبول بازیچه بودن سخته.
نمایش بازی کردن سخته.
خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته.
تو تنهایی اشک ریختن سخته.
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته.
قانع کردن دیگران به عشق سخته.
دیدن گریه ی دیگران به خاطر اشتباهاتم سخته.
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتم سخته.
خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته.
نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته.
عشق وقتی یک طرفه است سخته.
تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته.
گفتن احساساتم وقتی که نیستی سخته.
زنگ زدن وقتی که می دونم منتظرم نیستی سخته.
دیدن پنجره ای که تو پشتش نیستی سخته.
گفتن از خاطره ای که با تو نیست سخته.
اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته.
امروز و فردا کردن به امید تو سخته.
ساختن فردا بدون تو سخته.
ترسیدن از آینده یی که داره میاد سخته.


نمی دونم که چطور اتفاق افتادی! فقط می دونم که یه دفعه همه چیز زیر و رو شد. امروز که نیستی گله یی از نبودنت ندارم اما بهم بگو با قلبی که بهت دادم چه کردی؟
فرق عشق با دوست داشتن در نظر من اینه که عشق یک دفعه متولد میشه اما دوست داشتن یواش یواش توی قلب میشینه. نمی دونم چرا اما این تنها فصل کتاب زندگیم هست که هرگز نفهمیدمش. میدونی ازاینکه دلم رو شکستی ناراحت نشدم، اگه دوستم نداشتی ناراحت نیستم اما بگو چرا بهم دروغ گفتی؟
آی اون مهربونی که با خوندن این نوشته اشک می ریزی و فکر میکنی که بهت دروغ گفتم، آی اون عزیزی که سکوت پیشه میکنی و به خودت میگی که بازیچه شدی، آی ... آی همه ی آدمای دنیا به خدا من نمی خواستم اینجوری بشه.
آره بیاید سراغ من، من رو محاکمه کنید، من رو مجازات کنید، من همونی هستم که فکر کردم عشق رو میشه ساخت، همونی که می خواست عشق رو فراموش کنه، همونی که فکر میکرد میشه قلب شکسته رو بند زد، همونی که می خواست خاطره ی عشق رو از دفتر زندگیش خط بزنه. همونی که دروغ گفت، همونی که با احساس پاک آدما بازی کرد.
بیاید منو بکشید، آتش بزنید، من همون کسی هستم که به عشق خیانت کردم.


امروز هشتمین روز از یازدهمین ماه سال یادگار یک خاطره است، خاطره یی تلخ و شیرین. بیست سال پیش در همین روز تویی که زمانی دوستت داشتم پا به این دنیا گذاشتی و چهار سال پیش در همین روز از دنیای من بیرون رفتی. اِی فلانی هر جا که هستی تولدت بی من مبارک. منم امشب می خوام جشن بگیرم، جشن تولد مرگ قلبم رو. تو می خواستی به من ثابت کنی که داستان لیلی و مجنون افسانه بوده، تو به من ثابت کردی که وفاداری بی ارزش ترین هدیه برای توست.
چهار سال از زندگیم رو به پای تو باختم، نه نه نگفتم که تو مقصر بودی، گفتم که برای تو باختم، خودم خواستم و اعتراف می کنم که هرگز پشیمان نشدم و دلم نخواست که به گذشته برگردم تا تغییرش بدم.
امشب اشک میریزم نه برای خودم که برای تو گریه می کنم، تویی که نفهمیدی من افسانه ها رو برات زنده می کردم، آره من می تونستم تمام کوه ها رو از سر راهت بردارم. قصه ی من قصه ی مجنون یا فرهاد نیست، من عاقل ترین دیوانه ی عاشق بودم.
ای عاشقان در عاشقی دیوانه میباید شدن
من در بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام

January 25, 2005 | سه شنبه 6 بهمن 1383
Õبت
چه سیب های قشنگی
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال، و عشق و تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.
دچار یعنی عاشق،
و فکر کن چه تنهاست، ماهی کوچک اگر دچار آبی بیکران دریا باشد.


معبد سیاه در بلندای کوه سپید، خورشید طلایی در کناره ی افق سرخ، تبر به دست کنار جایگاه،
...
از کوه بالا می روم.
از کوه بالا می آید.
همه ی دنیا در خواب است، حتی او.
فکر می کند که همه در خوابند حتی من، اما من بیدارم.
از کنار دیوار بهش نزدیک می شوم.
از کنار دیوار نزدیکم می شود.
تبر رو پشتم قایم می کنم.
چقدر ناشیانه تبر رو پشتش قایم کرده.
در برابرش ایستاده ام.
مردانه در برابرم می ایستد.
نگاهش می کنم.
شرمگین نگاهم می کند.
کاش می دونست که چقدر دوستش داشتم.
کاش می دونست که می فهمم چقدر دوستم داره.
تبر رو محکم در دست می گیرم.
تبر رو محکم در دست گرفته.
دست دست می کنم تا شاید کسی پیدا بشه و جلوم رو بگیره.
دست دست می کنه، زود باش شاید کسی بیاد و تو رو در این حالت ببینه.
تبر رو بالای سرم می برم و چشمام رو می بندم.
تبر رو بالای سرش برده، اماچرا چشمات رو بسته؟
می دونم که شبیهِ ابلیس شدم.
می دونی که شبیهِ فرشته ها هستی؟
وحشیانه بهش ضربه می زنم.
با همه ی احساسش بهم ضربه می زنه.
نابودش می کنم.
متولدم می کند.
با همه ی وجودم گریه می کنم.
از اعماق قلبم لبخند می زنم.
جلوی پایم افتاده.
جلوی پایش افتاده ام.
اون پائین چه ضعیف و ناتوان به نظر میاد.
اون بالا چه زیبا با وقار به نظر میای.
مغرورانه از کوه دور می شوم.
معصومانه از کوه دور می شود.
ازش متنفرم.
عاشقانه دوستش دارم.
فریاد میزنم: من بت بزرگ را شکستم.
جواب می دهم: این بهترین پرستش تو بود.
...
مردم شهر در گوش هم نجوا می کنند، او خدایش را کشت.
باران بر پیکر شکسته ام می بارد و من در وجودش دوباره زنده می شوم.
January 22, 2005 | شنبه 3 بهمن 1383
Õناسیونالیسم
ماجرای تغییر نام "خلیج پارس" توسط موئسسه‎‏ی نشنال جئوگرافیک و اعتراضاتی که در برابر این اقدام توسط جامعه‏ی ایرانی‏ صورت گرفت بهانه‏یی شد برای این مطلب.
همه‏ی ما در تمامی دنیای پهناور بارها به دلایل مختلف کلمه‏ی ناسیونالیسم رو شنیدیم و حتی شاید گروهی از ما به این تفکر و ایدئولوژی ایمان هم داشته باشیم. اما چند نفر از ما می‏دونه ناسیونالیسم چیست؟
فکر می‏کنم تفکرات ناسیونالیستی که امروزه با اسامی مختلفی مانندِ تعصب ملّی یا نژادپرستی خونده میشه یکی از قدیمی‏ترین احساساتِ بشریست. از زمانی که خانواده‏ها تشکیل شدند و جوامع کوچک در اشکال قبیله‏یی ایجاد شد، قبیله و هم‏خون بودن دلیل اصلی اختلافات و کشتارها بوده است. هنوز می‏تونیم گوشه‏هایی از این‏گونه مشکلات رو در ایل‏های عشایری و یا در استان‏هایی که زندگی قبیله‏گونه در آنها هنوز دارای پایگاه‏های محکمیست مشاهده کنیم.
اما به‏واقع ناسیونالیسم چیست!
وجود یک کشور امروزه به معنای جامعه‏یی تشکیل یافته از یک ملت خالص نیست، در هیچ کجای جهان کشوری متشکل از ملتی با نژاد یکسان رو نمیشه پیدا کرد مردم ما در ایران امروز از اقوام مختلفی چون کرد، پارس، ترک، بلوچ، عرب، ترکمن و... تشکیل شده‏اند با زبان‏های مختلف و فرهنگ‏های مختلف. حالا سوال اینجاست که چه چیزی میتونه این ستارگان متفاوت رو در گِرد محوری واحد به عنوان نژاد برتر آریایی جمع کنه. شاید بتونیم این اقوام رو در ایدئولوژی ناسیونالیسم‏های قومی جای بدیم اما آیا می‏تونیم همه مردم ایران رو در اسم نژاد واحد آریایی خلاصه کنیم؟
ببینید من یک پارسی هستم، شاهنامه رو دوست دارم اما تا حالا وقتی فردوسی از ترک‏ها و اعراب به عنوان دشمنان ایران‏زمین نام می‏بره به یاد هموطنانم در آذربایجان و خوزستان نمی‏افتدم. مگر همین اقوام ترک در مقابل هجوم سربازان روسیه‏ی تزاری به سرزمین ایران نایستادند مگر باقر‏خان و ستار‏خان ترک نبودند، مگر بیشترین شهیدان جنگ از میان مردم عرب‏نژاد و عرب‏زبان خوزستان نبود مگر اقلیت‏های کرد بزرگترین مشکل چند دهه‏ی اخیر عراق و ترکیه نبودند اما در ایران چه مشکلی ایجاد کرده‏اند؟
مگر استان سیستان‏و‏بلوچستان محروم‏ترین ناحیه‏ی کشور ایران نیست، آیا تا حالا اعتراضی از این قومیت بلوچ دیدید؟
در مورد بقیه‏ی اقوام چطور، پس اول از همه باید تعریف‏مون رو از ملت ایرانی به عنوان ملت واحد آریایی تغییر بدیم و بگیم ایرانی یعنی هر کسی که قلبش به عشق ایران می‏تپه، حتی اگر از پدر و مادری غیر ایرانی و در آنسوی مرزها متولد شده باشه.
عِرق ملّی یا میهن دوستی با نژاد پرستی تفاوت بسیاری داره، بار منفی کلمه‏ی نژاد پرستی که به مرور زمان ایجاد شده حالتی رو پیش آورده که اکثر ما خودمون رو از این تفکر رها می‏دونیم، متاسفانه امروز کسانی هستند که سعی دارند عشق به میهن رو با ناسیونالیسم پیوند بدند و از نتیجه‏ی این ماجرا بهره‏های خاصی رو ببرند. به شخصه چند مدتیست که شدیدا به دنیای بدون مرز و خالی از تعصبات نژادی معتقدم و نژاد‏پرستی رو به هر روش و راهی طرد شده و رو به انقراض می‏دونم. باید به این نکته توجه کنیم که بین افتخار ورزیدن به گذشته و تاریخ یک سرزمین و تعصب ورزیدن کور و تاریک دیدن گذشته‏ی دیگر اقوام اختلاف زیادیست. بطور مثال همه‏ی مردم ایران نسبت به تیم فوتبالشون احساسی آمیخته به افتخار دارند اما هرگز شده به ترکیب این تیم از دریچه‏ی دیگری نگاه کنیم، تیمی که بر شانه‏های جوانان دو ملیّت غیر آریایی (عرب و ترک) استوار شده، آیا می‏تونیم به همین علت دیگه به این تیم مفتخر نباشیم؟
تغییر نام خلیج پارس و اعتراضات به‏جای مردم ما وقتی اهمیت پیدا می‏کنه که در همه‏ی موارد به یک شکل ادامه پیدا کنه، چرا به تغییر نام این آبراه مهم این‏چنین پر شور اعتراض کردیم اما در برابر نابود شدن شهر باستانی ایلام بر اثر ندانم‏کاری مسئولین سکوت کرده‏ایم! (سد کارون3).
چه تفاوتی اینجا وجود داره؟
آیا به این دلیل نیست که در مورد اوّل پای قومیتی غیر ایرانی که به شدّت مورد تنفر ایرانیان هست (اعراب) در میان بود؟
آیا اکثر ما ایرانیان(از جمله خود من) با وجود نفی هر‏گونه احساس نژاد‏پرستانه نسبت به مردم دیگر نقاط دنیا در مقابل اقوام عرب از هر نوع ملیتی ( عرب‏های جزیره عربستان، عراقی‏ها، سوری‏ها، مصری‏ها و...) موضعی خصمانه نمی‏گیریم؟
یادمون باشه که سرانجام تحریکات ناسیونالیستی در دنیا چه بود، سرانجام نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا رو همگی می‏دونیم، پس بهتره که سعی کنیم از همین لحظه احساسات ناسیونالیستی رو به زباله‏دان تاریخ بسپاریم و این نکته رو به خاطر داشته باشیم که اگر نام کوروش سنبل نژاد پارسی و افتخار تمدن ایران در تاریخ به بزرگی ثبت شد نه به علت ایرانی بودنش که به دلیل انسانیتش بود.
January 19, 2005 | چهارشنبه 30 دی 1383
Õبازرگان درود
آخر بلوط کهنسال گل داد‏ و غنچه کرد
سیمرغ بیا که یک پرت از هزار پر کم نمیشود.
مردی که برفت، یادی که بماند. بازرگان که بود، چه گفت؟
January 17, 2005 | دوشنبه 28 دی 1383
Õغریبه‏ی مجنون
هوا بس ناجوانمردانه مشکوکانه سرد است...
روز‏های پایانی دی ماه یادآور خاطره‏های بسیار برای ایرانی‏هاست. روز رفتن شاهی که وقتی رفت مطرود بود و روز مرگ مطرودی که وقتی مرد محبوب بود. بازرگان یکی از معدود بازماندگان نسلی بود که دکتر مصدق در تاریخ ایران به یادگار گذاشت، بازرگان خسته و محبوس موند و مرد ولی هرگز لب به دردی که در سینه انباشته بود، باز نکرد. دردِ از نارفیق خنجر خوردن، دردِ کسانی که قول آزادی دادند اما به وقت عمل نهال آزادی رو تبر زدند. روز‏ها و روز‏ها باید بگذره تا من و تو آدمهایی مثل بازرگان رو بشناسیم. امروز با هر نامرادی روزگار، صدای فریاد مهندس بازرگان در گوش‏م طنین انداز میشه، وقتی که میگفت: "انا‏الحق" و پدران ما سنگش میزدند.


مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم نشاندی
گذشت از من، ولی آخر نگفتی
که بعد ار من به امید که ماندی شاید این داستان واقعی باشد! سکانس اول، عصر پنج‏شنبه‏ی چهار سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام غریبه
غریبه: سلام، چطور مطوری‏؟
یه دوست: خوبم، میگم امروز کجایی‏؟
غریبه: وای هزار جا، نمیدونم چی کار کنم از بس سرم شلوغه‏!
اوّل قرار دارم با باربد می‏خوایم بریم عفیف‏آباد خرید، بعدش میرم دنبال مریم و با دوستش میریم یه ساعتی کافی‏شاپ، ساعت هشت با مهدی و امیر و بقیه‏ی بروبکس میخوایم بریم فیلم متولد ماه مهر، ساعت ده باید تندی برم خونه‏ی ناهید، جشن تولدشه هزار بار زنگ زده حتی مامانشم تماس گرفته، گفته منتظرم هستن. از اونجا هم میرم پیش آرش آخه تنهاست، مامان باباش رفتن ترکیه، جوووووون امشب اونجا پاتوق بچه‏هاست. فردا صبح قرار دارم پیست سرعت با هومن، ظهرم ناهار مهمون داییم هستم. بعد‏از‏ظهر کلاس تنیس دارم، عصر هم میرم با دوستای کلاس موسیقی باغ بابایی شنا، وای یادم باشه صبح به مش جعفر بگم استخر رو آب کنه. تو شنا بلد نیستی، نه؟ فردا شب شام مهمون گیتا هستم آخه دانشگاه قبول شده،همه‏ی دوستاش رو دعوت کرده، بین اون همه دختر آدم یه جوریش میشه، تو با خواهرش دوست بودی، میشناسنِت پاشو بیا که تنها نباشم. ببین الان دیرم شده باید به صد نفر زنگ بزنم اما شنبه بهم زنگ بزن، نه شنبه هم گرفتارم، یک‏شنبه منتظرتم!


سکانس دوّم، عصر پنج‏شنبه‏ی سه سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام
غریبه: سلام تویی؟!
یه دوست: آره، منتظر تماس کس دیگه‏یی بودی؟
غریبه: نه نه، چیزی نیست، خوب چه خبر‏ها؟
یه دوست: هیچی دیدم خبری نیست ازت گفتم ببینم کجایی!
غریبه: زیر سایه‏ی خدا
یه دوست: امشب چه کاره‏ هستی با بچه ها میخوایم بریم گشتی بزنیم تو شهر، حالی بکنیم!
غریبه: راستیاتش نمیتونم بیام!
یه دوست: ای بابا تو هم که شورش رو در‏آوردی الان چند ماهِ که گم‏وگور شدی، تولد منم که نیومدی، عروسی ستاره هم که کادو فرستادی فقط
غریبه: خب دیگه، تا همیشه که نمیشه علاف بود
یه دوست: ای خاک بر سر زن ذلیلت، بدبخت از صبح تا شب دست به سینه نشستی که ببینی این دختر چی امر می‏کونه تو واسش مهیا کنی، از همه بریدی هیچ جا نمیری هیچ جا نمیای، آخه این دختر چه جادویی کرده تو رو؟
غریبه: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم...
یه دوست: برو بمیر دیووونه، اسمت رو عوض کن بذار "غریبه‏ی مجنون"
غریبه: من برم، کاری نداری؟
یه دوست: اِ اِ اِ کجا هنوز قرار شب‏ رو نذاشتم!
غریبه: آخه یه نفر پشت خطِ، شاید خودش باشه خدانگهدار


سکانس سوّم، عصر پنج‏شنبه‏ی دو سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام، از غریبه چه خبر؟
مادر ‏غریبه: هِق هِق گریه
یه دوست: نمی‏خواستم ناراحت‏ بشید، فقط می‏خواستم بگم که ما ظهر رفتیم آی‏سی‏یو عیادتش اما راهمون ندادن، همه‏ی دوست‏هاش نگرانن
مادر غریبه: معذرت میخوام، این چند روز همه‏ی‏ خانواده به هم ریختن، شما نمی‏دونی خواهرش اونور دنیا چطور داره بال‏بال می‏زنه
یه دوست: واقعا نمی‏دونم چی بگم، همه‏ی ما شوکه شدیم، آخه این پسر همیشه به عاقلانه رفتار کردن معروف بچه‏ها بود!
مادر غریبه: ما هم توش موندیم، وقتی دکتر گفت خودکشی کرده، باباش باورش نمی‏شد تا چند ساعت
یه دوست: حالا دکتر‏ها چی میگن، به هوش نیومده؟
مادر غریبه: نه، ما که همه امیدمون به خداست، نذر کردم اگه به هوش بیاد مستقیم ببرمش پابوس امام رضا
یه دوست: انشاء‏الله، ما رو هم بی خبر نذارید همه‏ی دوستاش هاج ‏و واج موندن به خدا، می‏خوان بدونن کاری ازشون برمیاد؟
مادر غریبه: دعا کنید فقط واسش، پسرم همش بیست‏و‏یک سالشه


سکانس چهارم، عصر پنج‏شنبه‏ی یک سال پیش (یه جایی وسط اروپا):
غریبه: خدایا دارم میترکم توی غربت، چرا هیچ‏کس حتی یه زنگ به من نمیزنه، اصلا کسی من رو یادش هست؟


سکانس آخر، عصر پنج شنبه‏ی چند سال دیگه (قبرستان)
دوستِ دوستِ غریبه: اِ اون قبر رو ببین، چه اسم طرف آشناست، بذار ببینم چیه اسمش! "غریبه‏ی مطرود"
یه دوست: آره مگه نمی‏دونستی مرده؟
دوستِ دوستِ غریبه: نه، این که چیزیش نبود، شاد و سرحال، تازه لیسانسش رو از یکی از دانشگاه‏های معتبر دنیا گرفته بود، همه‏ی بچه‏ها می‏گفتن کلی موفق شده تو زندگیش...
یه دوست: موفق بود تا قبل از اینکه عاشق بشه
دوستِ دوستِ غریبه: مگه عشق کسی رو هم می‏کشه، این چه جور عشقی پس!
یه دوست: شعر روی سنگ قبرش رو بخون تا خودت بفهمی
دوستِ دوستِ غریبه با صدای بلند می‏خونه:
کفتر دل را چه کسی پر می‏دهد
عاشقی معنای دیگر می‏دهد
عشق یعنی پا نهادن بر وجود
غیر از این هرگز کسی عاشق نبود
عشق یعنی یک سبد دیوانگی
عشق یعنی از درون ویرانگی
عشق من معنای دیگر می‏دهد
عشق من بوی یاس پرپر می‏دهد...
January 15, 2005 | شنبه 26 دی 1383
Õچنین گفت کوروش
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی‏شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم، بر بلند کاج کوچه‏ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه، یادگاری جاودانه بر تراز بی‏بقای خاک


کوروش چنین می‏گوید :
1.اينک که به ياری اهورامزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگانه (چهار طرف ایران) را بر سرگذاشته‏ام، اعلام می‏کنم که تا روزی که زنده هستم و اهورامزدا وظیفه‏ی سلطنت را به من واگذار می‏کند، دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم را محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حاکمان و زيردستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار دهند يا به آنها توهين نمايند.
2. من از امروز که تاج سلطنت را بر سر نهاده‏ام تا روزی که زنده‏ام و اهورامزدا توفيق سلطنت را به من می‏بخشد هرگز قدرت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که سلطنت مرا بر خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهند مرا پادشاه خود بدانند من برای سلطنت بر آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
3. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او پس‏خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
4. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت اموال ديگری را به زور يا به روش ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايند. من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد، وی را به کار وا دارد.
5. من امروز اعلام می کنم که "هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد" و در هر نقطه که دوست دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر طریق که مايل است به مصرف رساند مشروط بر اينکه لطمه‏ای به حقوق ديگران نزند.
6. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می‏باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش مرتکب شده مجازات کرد و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه‏ای مرتکب تقصير می‏شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.
7. من تا روزی که به ياری اهورامزدا زنده هستم و سلطنت می‏کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حاکمان و زير دستان من وظیفه دارند که در حوزه‏ی حکومت و ماموريت خود مانع از خريد و فروش مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز شوند و اعلام می‏کنم که رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
8. از اهورامزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملت‏های ايران و بابل و ممالک تحت امر خود بر عهده گرفته‏ام موفق گرداند.
*این است سند افتخار تمدن آریایی.
January 12, 2005 | چهارشنبه 23 دی 1383
Õهشدار
متاسفانه حذف شد!
January 10, 2005 | دوشنبه 21 دی 1383
Õپاسدار
آنها نیز زنده بودند و زندگیشان را دوست داشتند


و اگر ناگفته های آن شب ها بیش از گفته هاست ، دلیلش هیچ چیزی نمیتواند باشد مگر مظلومیت ، خلوص و گمنامی شما ...
چه شجاعانه رهسپار شدند آنان که آخرین نماز عشق را بر سجده گاه خون خود به تماشا نشسته بودند . چه غریبانه بر خاک مقدس جنوب ، تشنه از سوزش خورشید جان سپردند . قسم خوردند که میمیرند اما اجازه نمیدهند که پای اجنبی به خاک میهن گشوده شود ، گفتند که میرویم تا شما آسوده بمانید .
آسمان غرب ، امشب شما را انتظار میکشد . امواج اروند آغوش خود را برای شما گشوده است . دشت تفتیده ی شلمچه شما را فریاد میزند . امشب فرشتگان خدا شما را به نظاره نشسته اند ، امشب از شمال پنج ضلعی تا پاسگاه بوبیان از شلمچه تا جزیره ی بوارین ، از نهر جاسم تا صالحیه زیر قدم های شما به لرزه درآمده است . امروز خاکریز های هلالی مدل روسی ، خط های پدافندی نوع فرانسوی و مین های پدالی و سیم خاردارهای ساخت اسرائیل در برابر قدرت شما سر خم کرده اند . امروز بزرگترین تئوریسین های نظامی دنیا و پیشرفته ترین خط دفاعی جهان که فرماندهان نظامی آن را با دیوار پدافندی ماژالان مقایسه میکردند تسلیم اراده و قدرت شما شده اند . صدام قول داده است که اگر از این خطوط دفاعی عبور کنید کلید بصره را به شما تقدیم میکند . اینجا تقابلگاه پاسداران سرافراز ایران با قلبی آکنده از مهر وطن در مقابل کماندو های تا دندان مسلح گارد ریاست جمهوری عراق است ، اینجا شلمچه است . تا بصره راهی نیست ، مرکز فرماندهی ارتش سوم عراق آنجاست ، امروز صدام ژنرال سپهبد خلیل الدوری را از سمتش برکنار کرد . ژنرال عراقی در جواب سرزنش های رئیس جمهور عراق با ناتوانی گفته بود که در هر ساعت یک میلیون گلوله ی توپ بطرف ایران شلیک میکردم اما ایرانی ها هنوز مقاومت میکنند .
و اینگونه بود که هجده سال پیش ارتش اعراب در مقابل قدرت ایران و ایرانی خفت بار تسلیم شد . یادشان گرامی و خونشان خروشان باد .


هر آدمی از کودکی آرزوهایی داره ، همه جای دنیا همین جوره . یه نفر میخواد پلیس بشه یکی میخواد دکتر بشه . اون یکی میخواد خلبان بشه و ....
یه روز تو این سرزمین از هر بچه ای که میپرسیدی فقط یک جواب میشنیدی : دلم میخواد پاسدار بشم .
دیروز پاسدار معنی عشق میداد ، پاسدار معنی خوبی میداد . یه روزایی پاسدار حافظ آرامش و امنیت ایران بود امروز پاسدار یعنی ظالم ، یعنی حافظ استبداد ، یعنی نفرت ... .
یه روز جنگ دفاع مشروع بود . دیروز جنگ موهبت اللهی بود امروز جنایت بشری مینامیمش ، خدا کند که فردا مصیبت نخوانیمش . دیروز شهادت معامله با خدا بود امروز وظیفه ی سربازان و فردا حماقت خواهند خواندش .
اینها تقصیر شماست ، اگر مردم از دین گریزان شده اند تقصیر شماست اگر خدا به خلوت خانه ها گذاشته شده است تقصیر شماست .
امروز صبح از یک بسیجی سیلی خوردم تنها به این جرم که داشتم کتابی از دکتر شریعتی رو میخریدم امروز صبح بر هر چی پاسدار و حزب اللهی لعنت فرستادم . امروز خدا رو کفر گفتم و از وضعیت ایران دلم گرفت . امروز دلم میخواست از ایران برم و اسم ایران و اسلام رو از خاطرم پاک کنم اما وقتی مادر یه شهید اشکی رو که نه از سر ترس که از اوج نفرت ناخود آگاه بر گوشه ی چشمم نمایان شده بود رو با گوشه چادرش پاک کرد وقتی از من بخاطر رفتار سادیسم گونه ی اون پاسدار عذر خواست و اون مرد رو به خون پسرش نفرین کرد ، دلم میخواست بهش بگم مادر من میدونم که فرزندت چه حقی به گردنم داره میخواستم بگم اگه این خدا رو به بازی گرفته ها با اسم پسرت به اینجا رسیدن من پسرت رو با اونها قاطی نمیکنم دلم میخواست بگم ...
دلم خیلی از مردم کشورم گرفته . آی آدما ، آی بازیچه ها ، آی به اسم دین جلاد مردم شده ها ، باور کنید خدا در روز قیامت از حق خودش میگذره اما هرگز از حق بندگانش نمیگذره . آهای آقای رهبر ، حکومت عدل علی فقط در سایه ی محبت و سادگی حضرت علی شکل میگیره نه با شمشیر و خشم علی .
January 6, 2005 | پنجشنبه 17 دی 1383
Õرویا
کدام باران در کجای جهان
بغض بی قرار مرا خواهد بارید ؟
با پاهای بی رمق از کشاکش کارزار
که بسان ستون های شکسته
یادگار تلخ نگاه تو هستند
بی تو هر طلوع زنگ کهنه ی ساعتیست
که بیهودگی مرا تکرار میکند
و غروب تنهایی ، پناهیست برای گریستن من و آفتاب .


سرت را روی زانوانم میگذاری ، مست میشوم مستم میکنی . انتظارش را ندارم ، دستپاچه میشوم ، خشک میشوم مانند مجسمه ای در میدان شهر .
دزدانه نگاهت میکنم تو آرام گرفته ای چونان کودکی در آغوش مادر و من میلرزم همچون بوته ای در برابر نسیم . حرفی ندارم ، زبانم نمیچرخد و ذهنم کلامی نمی یابد . آرام میگیرم و میگذارم که عشق خود پیامبر احساس کودکانه ام باشد .
موهایت را میبویم و آرزو میکنم که بمیرم ، کاش دنیا در همین جا میمرد و من با تو میماندم . کاش ساعت ها متوقف میشدند . کاش عشق متولد میشد و مرا در زمان گم میکرد .
آرام دست در موهایت میکنم ، میدانی که بازی با موهایت را دوست دارم . دستم را روی گردنت میکشم ، گرم میشوی ، نفست به شماره می افتد . دستم را بالاتر میبرم و لبانت را لمس میکنم . سرد است مثل ستاره ای خاموش .
هرگز نتوانستم که بگویم گونه هایت چه زیباست . گونه هایت رنگ باخته اند ، چشمانت را نمیبینم . میلرزی و صدای هق هقت مرا میخشکاند . گرمای اشک هایت آبم میکند . آتش میگیرم . خاکستر میشوم و تو بر بادم میدهی . زمان می ایستد و من تو را از روی زانوانم بلند میکنم . رهایت میکنم و تو را نمیبوسم . گریه ات را نمیخواهم . من عاشقانه تو را مینگرم و تو همچون پروانه به دور دیگری میگردی و من خوب میبینم که او دیگری را میجوید .
عشقش آتشت میزند و در مقابلم خاکسترت میکند ، نمیخواهم ببینم نمیتوانم .
از خواب میپرم ، بوی تو تمام اتاقم را پر کرده است و من قسم میخورم که هرگز خواب های خاکستری نبینم .
January 4, 2005 | سه شنبه 15 دی 1383
Õمدفون شده
بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر
هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی اگر
ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟
اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون
ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .
" اعتراف اثری از افشین سرفراز "


بیل رو عمیق تر فرو میکنم و خاک بیشتری بیرون میارم ، عرق رو از روی پیشونیم پاک میکنم و تندتر بیل میزنم ، محکم و محکم تر ، چاله عمیق و عمیق تر میشه اونقدر عمیق که شک میکنم شاید به مرکز زمین رسیده باشم .
زیر چشمی نگاش میکنم ، آروم و بی صدا کنار خاک ها افتاده انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش ...
انتظار دارم که تکونی بخوره ، فرار کنه ، التماسم کنه ولی انگار تسلیم سرنوشت شده .
میندازمش توی چاله و بیل رو پر از خاک میکنم ، میلرزم اما نه از سرما ، بدنم داغ داغه ، میسوزم از لذت انتقام .
اولین بیل رو پر میکنم ، تلفن زنگ میخوره ، یه صدای آشنا بعد روزها پشت خطه ، بهم میگه که چقدر دوستم داشته و چطور غرورش نذاشته که بهم بگه . بهم میگه که توی این مدت چه لحظه ها که به یادم بوده و چطور از رفتنش پشیمونه .
دومین بیل رو پر میکنم ، تلفن دوباره زنگ میخوره ، بازم خودشه ، میخواد بهم بگه که چی تو قلبشه چیزش که نتونسته هیچوقت بگه . ازش میخوام که گوشی رو روی قلبش بذاره و میشنوم همه ی ناگفته ها رو . ناگفته هایی که باورش سخته اما باور میکنم چون از زبون قلب اونه .
سومین بیل رو پر میکنم ، تازه رسیدم خونه ، زنگ و زنگ . گوشی رو برمیدارم و از پشت خط فقط صدای یک بوسه رو میشنوم .
بیل بعدی ، نیمه شبه با صدای زنگ از خواب میپرم ، بهم میگه که پاهاش درد میکنه و من میدونم که این یه بهونست . قلبش داره میگه " دلم واست تنگ شده " و من بهش نمیگم که داشتم خوابش رو میدیدم ، یادم میاد که خودش اینجاست و دیگه لازم نیست تو رویاهام دنبالش بگردم .
یه بیل دیگه ، زنگ میخوره و من میدونم که خودشه ، دم در منتظره . میخواد ببینتم ، میخوام ببینمش . گوشی رو نذاشته میدوم طرف در . هیچکس نمیتونه بفهمه که دیدنش چطور آرومم میکنه ، میشم مثل دریایی که از طوفان گذشته .
اشک از روی گونه هام سر میخوره و میاد روی لبم ، انتظار دارم که شور باشه مثل عرق یا تلخ باشه مثل زهر اما طعمش شیرینه مثل خون .
یه بیل دیگه و یه زنگ دیگه ، میریم بیرون دوتایی با هم و وقت خداحافظی میبوسمش ، انتظار دارم شیرین باشه مثل عسل اما تلخه مثل فریب .
یه بیل پر از خاک ، دیگه نمیبینمش . تلفن زنگ میخوره و من خیلی زود میفهمم که این آخرین بار بود که دیدمش .
بیل آخره . همه ی نفرتم رو روش میریزم . تلفن زیر خاک ها مدفون میشه . تلفن دیگه زنگ نخواهد خورد تا بهم بگه همه دوستت دارم هاش دروغ بوده .
January 2, 2005 | یکشنبه 13 دی 1383
Õو مسیح زاده شد
اگر آدمی خود را چنین بیند که خدا او را میبیند ، موجودی تابناک میشود به زمان به مرگ به زندگی .
زیرا خداوند انسان را به سیمای خود و شبیه خود آفرید یعنی از روح خود در او دمید .
پس هر انسانی از خداست و قابلیت انجام هر ناممکن را دارد ، تا حد معجزه آدمی قادر است و موفق ، اگر ایمانی به اندازه ی یقین به خدا داشته باشد . "بر گرفته شده از انجیل"


زمانی که کرور کرور بمب از آسمان میبارید و آن لحظه که خروار خروار آتش نصیبمان بود دلمان به استواری زمین زیر پاییمان خوش بود ، چه شده که امروز زمین این مادر همیشه مهربان اینچنین به خشم آمده است ، با زمین چه کرده ایم ؟
خداوندا آیا این ، گوشه ای از رستاخیز موعود است . پروردگارا بندگان سرکش خود را در پناه رحمت بی پایانت گیر .
آب از تو ، خاک از برای تو ، مائیم بندگان تو ، اهریمن فرشته ی محبوب تو ، سزاست اینچنین سرنوشتی !
ما به خواست خود نیامده ایم و به قدرت خود هم نمیرویم ، عدالت نباشد در این بازی ببازیم .
January 1, 2005 | شنبه 12 دی 1383
Õسلطنت : دیکتاتوری
سالن دانشگاه پر شده از ایرانی هایی که از سرتاسر اروپا دور هم جمع شدن تا سخنرانی مدعی حکومت کشورشون رو بشنوند . میون جمعیت از هر گروه و تفکری دیده میشدن ، چپ های لنینی - مجاهدین خلق - ملی مذهبی ها و حتی چند تا دانشجوی حزب الله ی دو آتیشه .
برای ورود به سالن باید از چند راهروی بازرسی و ازدحام محافظان شخصی جناب پهلوی رد بشی و البته بماند که پنج دقیقه مانده به شروع جلسه سالن کنفرانس رو به بهونه ی نبود امنیت کافی تغییر دادن . سالن پر از شعار و سر و صداست و میشه انواع فحش و ناسزا رو هم شنید . بلاخره رضا پهلوی میاد و سخنرانی شروع میشه . متنی ساده و پیش پا افتاده که آدم رو به یاد انشاء کودکان دبستانی میندازه . استفاده ی بیشمار از کلمات و اصطلاحات انگلیسی در بین متن فارسی و گنجاندن ابیاتی از حافظ و بخصوص فردوسی بصورت ناشیانه که همه رو خواب آلوده کرده ، جالب بود که اکثریت حاضرین رو اعضاء گروه هایی تشکیل داده بودن که اصولا دارای سابقه ی مخالفت با سلطنت رو در کارنامه داشتن . بیشتر میشد گفت که حضور رضا پهلوی بهانه ای جهت تبلیغ و ابراز قدرت بود تا مکانی برای ابراز عقاید و بحث های سیاسی ...
بعد از یک ساعت خمیازه کشیدن و شنیدن خزعبلاتی که اصلا انتظار شنیدنش رو نه تنها از مدعی حکومت که از یک دانشجوی بیسواد هم نداشتم نوبت به بخش پرسش و پاسخ رسید که بر خلاف انتظار من و دقیقا به همون روال ایران ، حتی بدتر از ایران تنها کسانی که میشد به راحتی فهمید از قبل مشخص شدن سوالاتی تکراری و ساده رو پرسیدن که البته آقای پهلوی در جواب همون ها هم موند وقتی هم با اعتراض دانشجو ها مواجه شد و مجبور شد به یکی دو سوال خارج از برنامه پاسخ بده ، جواب هایی داد که سر آدم منفجر میشد سوت کشیدن طلبتون .
من نمیدونم اما به نظر شما کسی که بعد چند دهه زندگی در آمریکا هنوز انگلیسی رو با ایراد و اشکال حرف میزنه ( در مورد فارسی صحبت کردنش حرفی نزنم بهتره فقط بهتون میگم گول برنامه های رادیویی و تلوزیونی رو نخورین که فهمیدم همش فیلمه ) و کسی که هنوز کودتای بیست و هشت مرداد رو مردمی و بدون دخالت آمریکا میدونه ( خوبه که مادلین آلبرایت به علت دخالت آمریکا در کودتا بر علیه حکومت مردمی مصدق معذرت خواهی هم کرد ) و حتی نمیتونه کینه ی خانوادگیش رو از مصدق در عموم پنهان کنه چه انتظاری میشه داشت ؟
کسی که نمیتونه زندگی شخصیش رو جمع و جور کنه ( یه سر بزنید به روزنامه های سوئیس در زمان اسکی های هر ساله ی شخص پادشاه ) کسی که بزرگترین مدرک دانشگاهیش مدرکی نصفه و نیمه از کشور مراکش هست ( دانشگاه پیام نور شاخه ی مراکش احتمالا ) کسی که بخاطر دوری چندین ساله ( چند دهه ) از ایران دیگه حتی نمیتونه شرایط ساده ی کشور و مردمش رو درک کنه ( البته احساس من این بود که خواسته ی مردم ارزش چندانی هم براش نداشت و رضا پهلوی مردم ایران رو وسیله ای در جهت رسیدن به حق مشروعش در بازگشت به سلطنت میدونست و حتی یک جا تاکید کرد که حکومت شاه بر مردم رو از الطاف خدا بر مردم میدونه ) .
ببینید من قصد کوبیدن هیچ شخص و گروهی رو ندارم اما آیا کسی بدون آگاهی از جامعه ی ما میتونه ثمر بخش باشه . آیا حداقل نباید از گذشته درس گرفته باشه و کینه های شخصیش رو با تحریف تاریخ تکرار نکنه و تلاشش رو بجای تمرکز بر قدرت به سوی برطرف کردن نیاز مردم کشورش بذاره . کسی میتونه به این مردم خدمت کنه که این مردم ، دردهاشون ، تاریخ و نوع تفکرشون ، خواسته هاشون و در کل زندگیشون رو بشناسه و حتی از نزدیک درک کرده باشه .
آقای پهلوی : اکثریت این مردم بر خلاف نظر شما نه تنها دین رو به فراموشی نسپردن که دین و آمیزه های مذهبی در گوشه گوشه ی زندگیشون جایگاه ویژه ای داره . شاید به علت باورهای غلط حکومت ، دین از سطح آشکار جامعه رخت بربسته باشه اما هنوز به شدت در کنج هر خانواده ایرانی مورد استفاده و احترام قرار داره . شاید یکی از دلایل مهم شکست شاه نادیده گرفتن نقش مذهب در بین مردم ایران بود ، ایرادی که نظام کنونی ایران اون رو به نوعی دیگر ( نادیده گرفتن نقش ملیت و تاریخ ) داره تکرار میکنه . به دست فراموشی سپردن و انکار ارزش های مردم یک کشور شاید بزرگترین اشتباه یک حکومت باشه اشتباهی که در ایران بطور متناوب در حال تکرار هست .
بسیار برام عجیبه امروز در حالی که مردم دور افتاده ترین مناطق جهان به طرف دموکراسی و پارلمانیسم حرکت میکنند و نظام های شاهنشاهی در همه جا رو به نزول هست ، عده ای بدنبال بازگرداندن رژیم پادشاهی به ایرانند . به نظر من حکومت یک فرد بر همه ی مردم در هر حالت چه بصورت پادشاهی - سلطنت مشروطه و یا حتی همین مدل اسلامیش ( ولایت مطلقه ی فقیه ) غیر قابل قبول و دور از انتظاره .
اگر دقت کرده باشید در نظر سنجی گویا چند نکته ی اساسی ( ایرادات و ابهامات ) وجود داره که چند تایی رو اینجا بیان میکنم :
*نظر سنجی زمانی دارای اعتبار و اهمیت خواهد بود که تمامی گروه های موجود در یک جامعه رو در بر بگیره . اینترنت در بخش اول به علت دسترسی محدود و قرار نگرفتن در بین قشر کلی جامعه ی ایران تنها دربرگیرنده ی نظرات بخش بسیار کوچکی از مردم ماست .
**سایت گویا نیز پاتوق عده ی خاصی از مردم ما بخصوص ایرانیان مقیم خارج از کشور هست .
***فکر میکنم به دلیل دور بودن اکثر سیاستمداران اپوزسیون ایرانی از کشور به مدت چندین سال و قطع ارتباط آنها با ایران دید این گروه نسبت به خواسته ها - تمایلات و نوع بینش مردم در داخل ایران بسیار متفاوت از واقعیات درونی کشور ماست . بطور مثال اگر در حالت آزاد یک نظر سنجی در یک دانشگاه معمولی در داخل ایران برگزار و پرسیده بشه که آینده ی سیاست ایران با کیست ، مطمئنا افرادی مثل رجوی یا پهلوی دارای کمترین حمایت و محبوبیت خواهند بود .
****امروزه از انقلاب بیست و چند سال میگذره و نسل پایه در جامعه تغییر کرده . اکثریت مردم ایران جوانانی هستند که شاه رو از کتاب های تاریخ میشناسن ، کسانی که کمونیست و دوران ظهور و افول مارکسیست ها و سوسیالیست ها رو به چشم ندیدن . امثال کیانوری ها و طبری ها رو نه دیدند و نه میشناسن حالا چه انتظاری داریم که مثلا به کوروش مدرسی نامی رای هم بدن .
کودکانی و جوانانی که با جنگ بزرگ شدند و همیشه در حال مبارزه اند شخص یا گروه نمیخوان بلکه تنها آرامش و رفاه میخوان حالا به هر اسم یا عنوانی که باشه .
*****کاش هر کس که در راس قدرت هست یا خواهد اومد این رو بفهمه و از درون قلبش درک کنه که وقتی محبوب و موفق خواهد بود که بر قلب ها حکومت کنه . کاش میشد برای هیچ انسانی محدودیت ایجاد نمیکردیم . نه مذهبی و نه غیر مذهبی . نه خودی و نه غیر خودی .
هرگز فراموش نکنیم که اهورامزدا یعنی همون پروردگار عادل و مهربان ناظر بر اعمال همه ی ماست . همه جا و همه وقت ....
<< December 2004            February 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share