Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< January 2005    February 2005     March 2005 >>
February 28, 2005 | دوشنبه 10 اسفند 1383
Õخدا زن است
طبق روایات اسلامی و مسیحیت و ...اولین کسی که در حق زن‏ها تبعیض قائل شد، خدا بود. روزی که حوا رو برای آدم آفرید.( مطمئنم که خدا آدم و حوا رو با هم آفرید و بازم مطمئنم که شیطان هر دوتاشون رو با هم فریب داد )
** مطمئن هستم که خدا قادر به انجام همه کاری هست الا آفرینش جفتی لایق عشق خودش.
***اگه از من بپرسن خدا مرد هست یا زن میگم با این دل مهربون و گذشت بی‏شمار حتما زن هست.
****من نه از طرف همه‏ی مردها که تنها از طرف خودم میگم:شرمنده‏ام که ما مردها این‏قدر نامرد و هوس‏بازیم.( به مناسبت روز جهانی زن )
February 27, 2005 | یکشنبه 9 اسفند 1383
Õدختر
متاسفانه حذف شد!
February 24, 2005 | پنجشنبه 6 اسفند 1383
Õدل تو کجاست
پرستوی فراری از شبم،
یک امشب مهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن‏ها درآید،
به دیدارم بیا چشم انتظارم
February 23, 2005 | چهارشنبه 5 اسفند 1383
Õآدمیّت
از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ
آدميت برنگشت...
روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر‏دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه‏ی گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‏ها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است. "فریدون مشیری"
February 22, 2005 | سه شنبه 4 اسفند 1383
ÕHELP THEM
نگذاریم آزادی به سیاهی استبداد سقوط کند...

February 22, 2005 | سه شنبه 4 اسفند 1383
Õباران
عشق از سوی شهر لامکان می‏آید وز بهر شکار عاشقان می‏آید ای تن اگرت هزار جان است چه سود غارتگر صد‏هزار جان می‏آید
وقتی نیمه شب با صدای شرشر بارونی که به پنجره میخوره از خواب میپری و بارون رو می‏بینی که چه مهربان به پنجره‏ی بسته‏ی اتاقت میخوره و دنبالِ راهی برای ورود میگرده، اون‏وقت اگه جای خالی کسی رو در آغوشت احساس کردی، اگه بارون با همه‏ی زیبایی اشک به چشمانت آورد، اگه گریه‏ی تو از غم عشقی باشه که زیر بارون پیداش کردی. اگه عشقت رو زیر همین بارون گم کرده باشی. اون‏وقت پنجره رو باز کن و صورتت رو از ضربه‏های بارون پنهان نکن. بذار قطرات بارون با قطرات اشکِ چشمهات یکی بشه.
و شاد باش که در اون لحظه، تو و خدای تو، باهم بر این غم اشک میریزید.
و خوشحال، چون چنین عشقی رو در داستانها جستجو می‏کنند، چون یان تنها پاداشی هست که خداوند به بندگان محبوبش می بخشه. باران می‏بارد، باران را دوست دارم. باران مرا پنهان میکند، باران مرا پاک میکند.
باران می‏بارد، باران در نظر من گریه‏ی پروردگار بر حال بندگانِ غمگینش است.
باران می‏بارد، خدا تنهاست، خدا خوب میداند که عاشقان تنها چه دردی میکشند.
باران می‏بارد، عشق را زیر باران باید خواست.
باران می‏بارد، زیر باران رفتن خاطراتم را زنده میکند.
باران می‏بارد، باران گریه‏ام را در چهره‏ام پنهان میکند.
باران می‏بارد، من میدانم که او هم مثل من به این نمایش زیبا چشم دوخته است.
باران می‏بارد، باران چون سیلی خروشان تخم کینه را از دلم می‏رباید و قلبم را پاک میکند.
باران می‏بارد، قلبی که پاک شود، آماده‏ی پذیرفتن عشق است.
باران می‏بارد، عشقی در دلم جوانه میزند.
باران ببار، تندتر و پاکیزه‏تر. بگذار جوانه‏ی زیبای عشق من، در این دل کوچک سیراب شود از تو.
باران بر من خسته نه، با من عاشق ببار،
ببین که من چه معصومانه تو را صدا میزنم...
* تقدیم به شما، آری شمایی که عشق را می‏فهمید. میدانم که همدیگر را نمی‏شناسیم امّا کسی که عشق را می‏فهمد، دوست من است.
**نوشته شده در بامدادِ بارانی صبحی که عشق را جار میزد.
February 21, 2005 | دوشنبه 3 اسفند 1383
Õتمامی جهان
وقتی كمی دورتر تمامی جهان اينست، كه حوا به آدم سيب ميدهد، همين نزديكی هنوز تمامی گناه اينست كه در آغوش تو آرام گيرم و بگويم چه خسته‏ام از شنيدن جنگل كه تبر‏تبر ميميرد.

February 19, 2005 | شنبه 1 اسفند 1383
ÕJust do it please
فکر کنم مریض شده،
نه، صبح خودم دیدمش، حالش خوب بود.
شاید از چیزی عصبانیه؟
نه بابا، اوّلا از چی، بعدشم ما که از همه‏ی جیک و بیک دنیا با خبریم.
حتما یه جایی کارش گیر کرده!
الاغ این همه سال همه چیز رو خودش تنها جمع و جور کرده، حالا کارش گیر کرده.
...
اینها حرف‏هایی بود که چند روز پیش صبح فرشته‏ها در حالی که گیج و پریشون وسط حیاط بهشت نشسته بودن و پاهاشون رو به خنکی آب داده بودن، در گوش هم نجوا میکردن. بایدم نگران می‏شدن، آخه چند وقتی بود که خدا حسابی رفته بود تو لاک و دیگه اون خدای همیشگی نبود. فرشته‏ها هر کاری که به فکرشون میرسید انجام داده بودن امّا هیچ تغییری در حال خدا پیدا نشده بود که هیچ، اوضاع بدترم شده بود. مخصوصا از روزی که این جبرئیل از خود راضی به این حساب که بعد یه عمر شاگردی درگاه باری تعالی همه چیز حالیشه، دکمه‏های کنترل رو دست کاری کرده بود و بعدش به جای اینکه در آفریقا بارون بیاد در شرق آسیا سونامی اومده بود و در حالی که مردم در اروپا داشتن از گرما می‏پختن در آمریکای جنوبی یخبندان شده بود، خلاصه همه چیز به‏هم ریخته بود.
وضع به همین حالت بود تا اینکه یه روز فرشته‏ها از سر ناچاری دست به دامن شیطان شدن و شیطان به امید اینکه اگه باعث خوشحالی خدا بشه شاید بخشیده بشه، تمام شیطانک‏ها رو جمع کرد و بهشون گفت: هرکس از دلیل ناراحتی خدا خبردار بشه، بعد از خودم جانشین من خواهد بود.
تمام شیطان کوچولو‏ها به تکاپو افتادن، آخه جانشین ابلیس شدن کم موقعیتی نبود، امّا معلومه که وقتی فرشته‏ها با اون همه برو و بیا نتونسته بودن پرده از این راز بردارن، شیطان که سالها دور ار درگاه پروردگار زندگی کرده بود چطور می‏تونست مشکل رو حل کنه!
ماجرا داشت هر لحظه بدتر و بدتر و البته جالب وجالب‏تر میشد، سیل دعا و التماس‏های بندگان هم از زمین به طرف آسمون جاری بود و لحظه‏یی نبود که کسی روی زمین دست به دعا برنداره و ازاین وضع خر تو خر شکایتی نداشته باشه. بلاخره طاقت فرشتگان به آخر رسید و تصمیم گرفتن همگی برن پیش خدا و مشکل رو ازش بپرسن تا شاید اوضاع به حال اولش برگرده.
همین کار رو هم کردن و دسته جمعی رفتن پیش خدا و دلیل ناراحتی و گوشه گیریش رو پرسیدن، خدا که انگاری منتظر چنین لحظه‏یی بود چنان آهی از ته دل کشید که تمام ارکان جهان به لرزه در اومد و بعدش با غصه گفت: فرشته‏های نازنین من، دلم یه تیکه آتیشه از دست این دنیا، آخه این چه وضعیه که هر کی هر غلطی میکنه میگه خواست خدا این بوده. همه کاسه کوزه‏ها سر من می‏شکنه، من شدم آدم بده و این ابلیس مادر مرده شده نقش مثبت فیلم.
فرشته‏ها با تعجب در حالی که یه نگاهی به هم میکردن و یه گوشه چشمی به خدا، همگی با هم گفتن: ای بابا این که غصه نداره خدا جون. ما که هزاران ساله داریم همین رو بهت میگیم که عزیز، این بشر دوپا آدم بشو نیست، اصلا همون آدمش چه گلی به سرت زد، اما کو گوش شنوا؟
خدا در حالی که مثل بچه‏هایی که خودشونم میدونن چه اشتباهی کردن اما مجبورن کفاره‏ی گناهشون رو پس بدن سرش رو تکونی داد و آروم گفت: میدونم، خودم میدونم اما چه کنم که از دست این ابلیس ور پریده همون اوّل‏های کار دکمه‏ی"Delete" زمین رو قایم کردم و الان میلیون‏ها سالهِ که دارم میگردم دنبالش که کار رو تموم کنم اما پیداش نیست که نیست!
February 16, 2005 | چهارشنبه 28 بهمن 1383
Õانتظار
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به دنبال آخرین شعر، رنج قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کم ترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر، نباشم.


کاش می توانستی فریاد هزاران حرف نگفته ام را، از سکوت چشمانم بخوانی...
February 9, 2005 | چهارشنبه 21 بهمن 1383
Õمیعاد
کوله پشتم را ببند که فردا صبحگاهان
بر فراز قله ی پر برف با خورشید قرار دارم
کوله پشتم را ببند
که من از شهر انسان های پر درد می آیم
کوله پشتم را ببند
که تا فریاد پر شکوه قله سفر دارم
که قله یادآور میعاد صبح است
کوله بارم را ببند که من از دامن خورشید برایت
کوله باری از شقایق خواهم چید.


بعد از هزاران دشت پهناور، آن طرف صدها دریای خروشان، کوه بلند سپیدیست، کوه عظیمی که هیچ طوفانی یارای جنباندنش را ندارد و هیچ زمین لرزه یی بر تنش اثر نمی کند. کوهی که عاشق است، کوهی که تنهاست، من آن کوهم. فرهاد کوه کن را میجویم.


خیلی دور خیلی نزدیک _ کارگردان: رضا میرکریمی
*هر کدوم از این ستاره ها داستانی دارن، اونها هم متوّلد میشن و میمیرن، اما نمیدونم میتونن عاشق هم بشن؟
**سال دو هزار و هفت ناسا یه سفینه میفرسته به فضا که قراره همراه خودش هزاران پیغام از مردم زمین رو برای تمدن های کهکشانی ببره، من پیامی برای آدم فضایی ها ندارم اگه میشه یه نفر حرف من رو به یه دختر زمینی برسونه.
February 9, 2005 | چهارشنبه 21 بهمن 1383
Õمعنا
روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند و قفل افسانه است
و قلب برای زندگی است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. *وقتی کسی رو نداری که براش بمیری، چه فایده یی داره زندگی؟


کافه ترانزیت _ کارگردان: کامبوزیا پرتوی
کافه یی وسط جاده، یه زنِ تنها با دو تا بچه که نمیخواد سربار کسی باشه، رسوماتی که قبولشون نداره، برادر شوهری که پایبند رسم هاست، جامعه یی که مردسالار هست و زن رو فقط توی آشپزخانه تحمل میکنه و ...وعشقی که حتی مرگش مقدسه.
شاید وقتی " اون راننده ی یونانی گفت: خانم،مرز فردا باز هست، من رفت، من تو را دوست دارم،" تنها من میدونستم که عشق میتونه چه بی رحم باشه!
February 8, 2005 | سه شنبه 20 بهمن 1383
Õعجیب
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بهاری به بهار دیگر.


باغ های کندلوس _ کارگردان: ایرج کریمی
"* عشق کاوه و آبان خیلی عجیب بود!
** تو این دنیا اگر دو نفر همدیگر رو دوست داشته باشن خودش کلی عجیبه."
February 7, 2005 | دوشنبه 19 بهمن 1383
Õسپاس
سخت تر از هر كاريست
سپاس از تو
حتــی
سخت تر از به دوش كشيدن كوه
نوشيدن شيره سنگ
اما برای سپاس
هديه می كنم، قلبم را.
February 3, 2005 | پنجشنبه 15 بهمن 1383
Õموج
تو می تونی بعضی از مردم رو احمق فرض کنی یا همه ی مردم رو برای مدتی احمق فرض کنی، اما نمی تونی همه ی مردم رو برای همیشه احمق فرض کنی.
"آبراهام لينکن"


از کار که برمی گشت به پشت بام پناه میبرد. میدانست که علی خواهد آمد، تمام قد می ایستاد و به جاده ی خاکی شهرک زل میزد تا شاید از علی نشانی بیابد. یک ماه بود که پیدایش نشده بود. سرمای شب زمستانی میلرزاندش اما امید به بازگشت علی همچنان سرپا نگهش میداشت.
جاده در تاریکی فرو میرفت و همه چیز در سایه گم میشد. نگاهش را به آسمان بی ستاره ی شب می دوخت و علی را بالای ماشینش تجسّم می کرد در حالی که مشغول پر کردن ظرف های غذا بود. ماه ها بود که به آمدن هر روزه اش عادت کرده بودند و حالا دو هفته بود که پیدایش نشده بود. از کار که برمی گشت پناه میبرد به پشت بام و چمباتمه میزد رو به جاده ی خاکی، چشمانش را گرد میکرد تا شاید بتواند دوردست ها را ببیند، جایی که یک بار علی گفته بود خوابگاه دانشگاهش آنجاست.
دل به کار نداشت، هر روز وسوسه میشد که سر بگذارد به جاده خاکی و برود به شهر شاید علی را بیابد در این معرکه ی روزگار امّا زود پشیمان میشد وقتی که به یاد برادرها و خواهرهای کوچکش می افتاد، هر چه بود حالا با همه ی کوچکیش مرد خانواده حساب میشد و چشم مادر به دستان کوچکش دوخته شده بود.
به یاد صورت مهربان علی می افتاد و اشکی که با دیدن تک تک مردم حلبی آباد به چشمانش میدوید. یاد روزی می افتاد که روی بلند ترین دودکش آجرپزخانه رفته بودند و همه ی زاغه نشین را به علی نشان داده بود و علی قول داده بود که روزی زودتر از آنچه که فکرش را بکند با دوستانش بیایند و همه ی آنجا را آباد کنند. مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند، مسجد بسازند و حتی جاده خاکی را آسفالت کنند تا بی بی به آرزویش برسد و هر هفته بتواند به زیارت امام زاده برود.
یعنی میشد روزی آنها هم برق داشته باشند، یعنی میشد روزی او هم بتواند مثل همه ی بچه ها به مدرسه برود، یعنی میشد روزی برسد که کسی به خاطر دوری از بیمارستان نمیرد، یعنی میشد روزی بچه های حلبی آباد هم سینمایی داشته باشند، یعنی میشد...
حتما میشد چون علی قول داده بود، گفته بود خیلی زود، زودتر از آنکه فکرش را بکند.
یادش می آمد که از علی پرسیده بود چرا حلبی آباد آب ندارد و علی جواب داده بود چون کشور پولی ندارد و وقتی پرسیده بود چرا ایران پول ندارد جواب شنیده بود چون دزد زیاد دارد.
یاد حرف های بابا می افتاد که میگفت: امام قول داده که همه جا را آباد کنند، قول داده جاده بسازند، مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند و...
میگفت آقا گفته که مردم ولی نعمت جامعه هستند و او نمیدانست که ولی نعمت یعنی چه.
روزی که پدرش پشت درب بسته ی بیمارستان جان داد دلش میخواست فریاد بزند مگر ما مستضعف نیستیم مگر پدرم کارگر این کشور نبود مگر در کارخانه ی شما مریض نشد مگر مادرم چشمش را روی قالی هایی که شما میخرید نگذاشت مگر برادرم برای دفاع از جان و ناموس شما به جبهه نرفت و شهید نشد مگر برای همین مستضعفین و ندارها انقلاب نکردید پس چه شد همه ی قول و قرارها؟
و علی جواب همه ی دردهای نهفته اش بود، علی با آن دل کوچک اما مهربانش و حالا علی هم نبود. علی که با دوستانش در دانشگاه پول جمع میکرد تا لب مریضی را به خنده یی هر چند کوچک باز کنند، علی که با دوستانش از غذای خود میزدند تا شکم گرسنه یی را هر چند برای یک شب سیر کنند، علی که مادر مثل پسر شهیدش میپرستیدش، علی که به قول مشتی رضا یادگار سر زدن های پنهانی بسیجی ها در نیمه های شب به زاغه نشین بود و حالا علی نبود با همه ی مهربانیش. صدای ماشین در حلبی آباد پیچید، حتما خودش بود این وقت شب. پله ها را سه تا سه تا دوید و خود را به کوچه انداخت، ماشین را از دور دید، ماشین خودش بود در میان دایره ی مردم، و دستی که هر بار پایین میرفت و با بسته یی غذا بالا می آمد، خودش را به میان جمعیت انداخت و به زور به لبه ی ماشین رسید، اما این که علی نبود، پس که بود با ماشین علی.
غذا تمام شد و مردم یواش یواش پراکنده شدند، او ماند و پسر در کنار هم و سوالی که جگرش را میسوزاند ترس جوابش. پسر از بالای ماشین نگاهش کرد و آرام گفت: غذا تمام شد، شرمنده .
علی کجاست، چرا این چند هفته نیامدید، چرا خودش نیامد، تو دوستش هستی مگر نه، این ماشین علی است، قول داده بود که یک بار مرا تا دانشگاهتان ببرد، پس کجاست؟
پسر آرام از ماشین پایین آمد، دست در داشتبورد کرد و تکه یی کاغذ بیرون آورد و به دستش داد.
گرد و خاک رفتن ماشین که فرو نشست آرام کاغذ را باز کرد:
انجمن دانشجویی ایران بازداشت غیر قانونی علی . . . . را به جرم بیان واقعیات جامعه ی ایران و رساندن پیام مردم درد کشیده به گوش جهانیان محکوم میکند و اعلام میدارد که با دستگیری جوانان این سرزمین فریاد آزادی و عدالت خواهی مردم ایران ساکت نخواهد شد...


فردا صبح روی تنها دیوار گچی حلبی آباد این شعر خود نمایی میکرد:
ما زنده برآنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

<< January 2005            March 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share