Network Friends

<< February 2005    March 2005     April 2005 >>
March 31, 2005 | پنجشنبه 11 فروردین 1384
Õمجنون کو؟
امشب شبکه دو فیلم زیبای « نغمه » رو پخش کرد، خیلی اتفاقی متوجه نمایش این فیلم شدم و با اینکه از نوع نگاه فیلم‏سازی ابوطالب خوشم نمی‏یاد اما باز هم از بازی زیبای حسین یاری همراه با فیلم‏نامه‏ی عالی داستان لذت بردم. وقتی فیلم تموم شد تا لحظاتی داشتم اشک می‏ریختم، ما تو این کشور به خیلی آدم‏ها مدیونیم. خیلی‏هایی که هیچ ادعایی ندارند...
-----------------------------------------------------
* قسمت دوم داستان گناهکار داره یواش یواش آماده میشه، اسمش رو گذاشتم: « خدای من خدای شیما نبود ».
March 26, 2005 | شنبه 6 فروردین 1384
Õگناهکار
« بازگشت دون‏کیشوت »

حذف شد.
قسمت اوّل: « تنها‏ مثل خدا »
سه‏شنبه، نهم دی
سرم داره سوت می‏کشه، فکر نمی‏کردم سر و کله زدن با شاگردها اینقدر سخت باشه. امّا کارم رو دوست دارم، یه احساس جدید واسم داره. توی این شش ماه بعد از گرفتن دیپلم، دیگه صبح زود بیدار نمی‎‏شدم امّا حالا باز باید مثل مدرسه سر وقت برم موسسه. با آن‏تایم بودنش مشکل ندارم امّا عمرا بتونم ادای استاد بداخلاق‏ها رو دربیارم. صبح‏ها که IDSL درس میدم، همه‏ی شاگردام هم سن و سال خودم هستن، اکثرا هنرستانی هستن و می‏خوان دیپلم کامپیوتر بگیرن. ولی زود با هم خودمونی شدیم و کلاس‏ها از خشکی در اومد. اونقدر پیشرفتشون خوب بود که از هفته‏ی پیش دو تا کلاس اضافه برام گذاشتن. تمام بچه‏هایی که از هنرستان حبیب یا بهشتی اومدن فقط می‏خواستن با من کلاس داشته باشن. حسابی معروف شدم.
شنبه، سیزدهم دی
هوووم، از سفارت کانادا تماس گرفتن و قرار مصاحبه رو گذاشتن، هنوز به بابا اینا نگفتم. بهتره که آخره همه بدونن.
یک‏شنبه، چهاردهم دی
دیروز عصر نزدیک بود دعوام بشه، کلاس‏های عصرم با مدیران و معاونین مدارس هست، چون مدیریت آموزشگاه ما یک زن هست اکثر شاگردها هم زنند. این کلاس‏ها رو مجبورن بیان و بعدش یه امتحان تو خود آموزش پرورش باید بدن، اگه قبول بشن پایه‏ی حقوقشون بالا میره. خسته و کوفته میان سر کلاس، نه چیزی از کامپیوتر میدونن نه زبان. بدتر از همه اینه که سه برابر من سن دارن و من رو به شکل یکی از شاگردهای مدرسشون می‏بینن. دیروز یکی از کامپیوترها خراب شده بود و مجبور شدم از یکی از خانوم‏ها بخوام که با یک آقا بطور مشترک با یک کامپیوتر تمرین کنه و ماجرا شروع شد. خانومه گیر داده بود که ایراد شرعی داره و داد و بیداد که وقتی معلمشون یه بچه باشه همین میشه. بحث بالا گرفت و مشکل قیمت روغن و ماست و این چیزا اومد وسط و کلاس داشت از دستم در می‏رفت که با یه داد نشوندمشون سر جاشون. حالا که فکر می‏کنم حتما قیافم شبیه ناظم دوران دبستانم شده بود، چون همشون ساکت شدن. بهشون گفتم که اگه بخوان سر کلاس سر و صدا کنن اسمشون رو رد نمی‏کنم واسه‏ی امتحان و در نتیجه اضافه حقوق رو باید بی‏خیال بشن. از خانومه هم خواستم که یا بشینه سر یک میز و با اون آقا کار کنه یا اینکه بره خونشون و من منتقلش می‏کنم تو یه گروه دیگه، البته تصمیم گرفت که بمونه و شریکی با اون آقاهه تمرین کرد. فکر کنم تجربه‏ی خوبی برام بود.
چهارشنبه، هفدهم دی
دیروز بعد تموم شدن کلاس‏هام به طور اتفاقی شیما رو دیدم، درست سه ماه می‏شد که هیچ خبری از هم نداشتیم. بعد از اینکه شوهر خواهرش ما رو با هم تو خیابون دید، رابطه‏ی ما قطع شد. نمی‏فهمیدم چرا امّا مطمئن بودم که چیزی هست که من نمی‏دونم، ازش خواستم که به من زنگ بزنه تا بتونیم در مورد دوستیمون حرف بزنیم و بعد پیاده برگشتم خونه. شیما اولین دختری بود که من اجازه داده بودم وارد حریم خصوصی زندگیم بشه و حالا نمی‏خواستم به این سادگی از دستش بدم.

March 25, 2005 | جمعه 5 فروردین 1384
Õفرشته‏ی ما
maybe God want you to meet many wrong people before you meet the right one,so when this happens,you'll be thankful
----------------------------------------------------------------------
گفتی سکوت کن، زیرا سکوت تو
در این غروب قهوه‏یی، دیدنیست.
گفتم از این به بعد
فریاد می‏کنم
اندوه پاره‏های دل من شنیدنیست
این عشق دیدنیست.
----------------------------------------------------------------------

کودکی که آماده‏ی تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید: می‏گویند فردا شما مرا به زمین می‏فرستید، امّا من به این کوچکی و بی‏هیچ کمکی چطور می‏توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‏ام تا نگاهبان تو باشد. امّا کودک هنوز مطمئن نبود پس گفت: اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست. پروردگار لبخندی زد و گفت: فرشته‏ی تو برایت آواز خواهد خواند.
کودک ادامه داد: من چطور می‏توانم بفهمم مردم چه می‏گویند وقتی زبان آنها را نمی‏دانم، خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته‏ی تو زیباترین و شیرین‏ترین واژه‏هایی که ممکن است بشنوی را در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد چگونه صحبت کنی.
کودک با نارحتی گفت: وقتی می‏خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته‏ات دستهایت را کنار هم می‏گذارد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‏ام که در زمین انسان‏های بدی هم زندگی می‏کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته‏ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد، من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی‏بینم، ناراحت خواهم بود. پروردگار لبخندی زد و گفت: فرشته‏ات همیشه در مورد من با تو صحبت خواهد کرد، گرچه من همواره در کنار تو هستم.
کودک می‏دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند پس به آرامی پرسید: خدایا، اگر حتما باید بروم پس لطفا نام فرشته‏ام را به من بگو.
خداوند موهای کودک را نوازش کرد و گفت: نام فرشته‏ات اهمیتی ندارد، هرچند که می‏توانی به راحتی او را مادر صدا کنی.

----------------------------------------------------------

پ.ن: به زودی داستان دنباله‏داری رو در اینجا آغاز می‏کنم، می‏خواستم اولین قسمتش رو از امروز شروع کنم امّا ترجیح دادم با یک کم حوصله بیشتر روش کار کنم. پس به زودی با قسمت اوّل داستان "گناهکار" برمی‏گردم.
March 20, 2005 | یکشنبه 30 اسفند 1383
Õعیدی غریبه
به‏انتها رسیده‏ایم و این خود آغاز راهی دیگر است. درختان مدت‏هاست بهار را جشن گرفته‏اند، انگار در جامعه‏ی آنها تقویم وجود ندارد. بهار آمده است، خورشید گرم‏تر می‏تابد. برف‏ها آب می‏شوند. رودها پر آب ‏شده‏اند. جنگل‏ها سبز‏تر و آسمان آبی‏تر. ابرهای تیره و سیاه تسلیم نسیم ملایم صبح‏گاهان می‏شوند.شبنم‏ها روی برگ‏ها تاب می‏خورند و شکوفه‏ها از خواب بیدار می‏شوند.
بچه‏ها می‏خندند. همه‏ی طبیعت تغییر می‏کند و دنیا پوست می‏اندازد. اما من بهار را به دلایل دیگری دوست دارم، بهار را دوست دارم چون بهار بود که صدای او را شنیدم، بهار را دوست دارم چون در بهار او را دیدم. بهار را دوست دارم بهار بود که عاشقش شدم. هر چند اکنون در کنار من نیست اما باز هم بهار را دوست دارم چون بهار بوی او را می‏دهد.
بهار را دوست دارم. فالگیر پیر کولی مرگ مرا در بهار دیده است و من بهار را به شوق رسیدن به زمان مرگ دوست دارم. پرسیدم که چگونه خواهم مرد و فالگیر پیر گفت: تنها عاشق خواهی بود.
ناامید نیستم، زمان درازی تا مرگ من مانده است و من کارهای زیادی دارم. خسته نیستم چون امروز تنها در پایان راهی کوچک از مسیر بلند زندگیم هستم. می‏گویند که در لحظه‏ی مرگ خواهند پرسید که چگونه زندگی کرده‏یی، و من می‏خواهم طوری زندگی کنم که بتوانم پاسخ دهم عاشقانه.
بگذار زندگی کنم، بگذار کارهای ناتمامم را پایان دهم اما در لحظه‏ی مرگم مرا دریاب. مرا در آغوش گیر . لب‏هایم را ببوس، لبانی که نام تو را عاشقانه خوانده‏اند و چشمانم را با دستان خودت ببند، به پاس عمری که تو را پرستیده‏اند. دستانم را در دست گیر تا جان از کالبدم خارج شود. می‏خواهم در آغوش تو که دوستت دارم بمیرم. تمام اعضای بدنم را به بیماران محتاج ببخش اما قلبم را به خاک بسپار، قلبی که تمام عمر به یاد تو و به عشق تو تپیده است، قلبم را به کسی مده، بگذار این قلب شکسته در دل خاک آرام گیرد شاید روزی شقایقی شود در دستان تو.
مرا در دشتی پهناور دور از آدم‏ها به خاک بسپار، اثری بر قبرم مگذار. تنها نهال درخت سروی بر مزارم بنشان تا مسافران خسته را سرپناهی باشد. دفتر خاطراتم تنها میراث من برای تو بود اما افسوس که آن را سوزاندم تا هیچ‏چیز در این دنیا شریک در عشق من به تو نباشد. بهار نزدیک است و من نیز تغییر خواهم کرد، می‏خواهم زندگی کنم و مرگ را به مرگ بسپارم. فرشته‏ی زیبای مرگ دور شو، هنوز مرا با این دنیای پست هزاران کار است.
پ.ن: عید آمده است و دنیا دگرگون می‏شود، اگر عاشقید مواظب قلبتان باشید و اگر عاشق نیستید به دنبال عشقتان بگردید. شاید عید دیگری در کار نباشد.
مریض‏ها رو فراموش نکنید، برای همه‏ی مردم دنیا چه خوب و چه بد خوشبختی و سلامت بخواهید. خودتون بهتر می‏دونید که از خدا چه آرزویی دارید اما یادتون نره که برای چی زنده هستید. وظیفه‏یی بر عهده دارید در انجامش کوشا باشید.
-----------------------------------------------

* کسی را دوست دارم، کسی که نمی‏شناسمش.
** آیا نیمه‏ی گمشده‏ی قلبم را خواهم یافت، شاید این تنها آرزوی من در لحظه‏ی تحویل سال برای خودم باشد.
March 20, 2005 | یکشنبه 30 اسفند 1383
Õشیر پیر

سال‏ها باید می‏گذشت تا اسطوره‏ ستایش شود.
دکتر یک منجی نبود، انسانی بود مثل همه‏ی ما. با اشتباهات و افتخاراتش. من او را دوست دارم نه به‏خاطر شخصیتش، که برای اعتقاداتش.
مصدق را دوست دارم به‏خاطر عشق پاکش به ایران و انسانیت. به‏خاطر آزادی و برابری.
March 17, 2005 | پنجشنبه 27 اسفند 1383
Õدوستت دارم
در قصه‏یی قدیمی حکایت شده است که روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنان مقرر کند، تنبیهی سخت‏تر از آنچه بتوان تصور کرد، مجازاتی که نسل‎‏ها را سوزنده‏تر از آتش بسوزاند بی آن‏که کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند کلمات " دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه‏شنیده، نه‏گفته و نه‏احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما بلا کم‏کم رخ نمود. زمانی که مادری می‏خواست عشقی بی‏غش تقدیم فرزند کند، هنگامی که دو دلداده می‏خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند، آن‏گاه که انسان‏ها، دو همسایه، دو برادر، دو دوست در سینه‏ چیزی گرم و صادقانه احساس می‏کردند و می‏خواستند که آن را نثار دیگری کنند، زبان‏ها بسته بود و چشم‏ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه‏ی این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمی‏آمد و تشنگی‏ها سیراب نمی‏شد. و بعد...
کم‏کم سینه‏ها سرد شد، روابط گسست و محبت مرد. دیگر کسی حرفی برای گفتن نداشت. آدم‏ها در خود شکستند و در تنهایی بی‏وقفه از خود می‏پرسیدند: چه شد!
خدا را شکر که ما هنوز می‏توانیم به هم بگوییم: « دوستت دارم ».
---------------------------------------------------------------------------------------------------
انگلیسی: I love you
ارمنی: Siroum em kez
فرانسوی: Je t'alme
هندی: Mai tujhe pyaar kartha ho
سوئدی: Jag a iskar dig
اسپانیایی: Le quiero
آلمانی: Ich leibe dich
پرتقالی: Amo-te
روسی: Ya vas liuble
یونانی: S;ayapo philo su
ایتالیایی: Ti amo
مجاری: Seretlek
سوئیسی: Ch'ha di ga''rn
چینی: Mi tuzya varprem karata
دانمارکی: Jeg elesker dig
ترکی: Seni seviyo rum
ایرلندی: Ta sva ayam ort
هلندی: Ik hou van jou
کانادایی: Naanu ninanu preethisuthene
برزیلی: Eu te amo
...
March 14, 2005 | دوشنبه 24 اسفند 1383
ÕGod Killer
اگه یه تفنگ داشتم، همیشه شب وقت خواب زیر بالشتم قایمش می‏کردم تا اگه خدا اومد به خوابم، یواشکی بکشمش.
March 13, 2005 | یکشنبه 23 اسفند 1383
Õممنوع !

شعله‏ی لرزان شومینه صورتت رو روشن کرده. پشتم رو به تو می‏کنم و خودم رو به خواب می‏زنم. خوب می‏دونم که زل زدی به من. سنگینی نگاهت رو حس می‏کنم. می‏پرسی خوابیدی، و من جواب نمیدم. می‏دونی که بیدارم. گرمای دستات که آروم روی کمرم می‏لغزه و بالا میاد قلقلکم میده، صورتم رو برنمی‏گردونم انگار باهات قهرم و تو می‏دونی که چقدر این‏کار رو دوست دارم.دستات روی گردنم به هم رسیدن و همون‏جا موندن. دوست دارم ادامه بدی و ساعت‎‏ها نوازشم کنی. اما نباید حرفی بزنم، این قانونشه. نباید این سکوت مقدس رو شکست.
خودت رو از پشت بهم ‏می‏چسبونی. قلبم تند‏و‏تند میزنه. تپش قلب تو رو هم احساس می‏کنم، سعی می‏کنم ضربان قلبامون رو با هم هماهنگ کنم امّا نمیشه.دستات همین‏طور بی‏حرکت رو گردنم صلیب شدن. دلم می‏خواد آروم حرکتش بدی و بازم قلقلکم کنی و من خودم رو محکم بگیرم تا نخندم.
انگار صدام رو شنیدی چون دستات آروم میره رو شونه‏هام و همون‏طور آروم میره تا کمرم. دارم تو ذهنم معادله‏ی منحنی دستت رو روی کمرم حساب می‏کنم که می‏فهمی حواسم نیست و ناخنت رو یه کوچولو فشار میدی تو پوستم. از کجا می‏فهمی حواسم به تو نیست؟
یادته یه بازی تو بچگی‏هامون بود که یه چیزی رو پنهان می‏کردیم و بعد برای پیدا کردنش از صدا استفاده می‏کردیم. هر وقت بهش نزدیک میشدیم صدا رو بلند‏تر میکردیم یا می‏گفتیم داغ داغ داغ‏تر... حالا هم همون بازیه اما اینجا با صدای نفس‏هام راهنمائیت می‏کنم. بعضی جاها نفسم کند میشه و یه جاهایی اونقدر تند که احساس میکنم الانه که بمیرم، تو خوب این بازی رو بلدی و همیشه می‏دونی که کجاها می‏تونی نفسم رو بند بیاری.
تمام سعیت رو بکن چون زمان بازی تو داره تموم میشه و بعدش نوبته منه که بازی کنم و خودت خوب می‏دونی که عالی بازی می‏کنم. هربار یه شعبده‏ی جدید تو آستین دارم و هر بار تو غافلگیر میشی. هر دفعه گیج میشی و من بهت فرصت میدم تا خودت رو جمع و جور کنی و ادامه بدی. هربار تو می‏خوای که دوباره تکرارش کنم و من می‏دونم که تمام لذت بازی فقط یه بارِ.
تو مثل تماشاگرای فوتبال که محو حرک بازیکن‏ها میشن مبهوت میشی و من حسابی کیف میکنم که بازم غافلگیرت کردم و تو بازم لذت بردی. امّا همیشه بعدش یه ترس میاد سراغم. می‏ترسم از روزی که دیگه جادوی جدیدی واست نداشته باشم. یه روز حتما از تمام ماجرا یه فیلم می‏گیرم، دلم می‏خواد یه فیلم از چشمات بگیرم و بعد هزار بار نگاش کنم. میدونی وقتی چشمات خمار میشه انگار دنیا رو بهم میدن. یه روز یه قاب آویزون می‏کنم تو خونم و عکس چشمات رو می‏زارم اونجا...
--------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: بعضی خاطره‏ها و آرزوها در دنیا هست که هیچ قلم و هیچ زبانی هرگز قدرت بیانش رو ندارند . این داستان هم جزئی از همون خاطره‏ها و آرزوهاست. داستان‏هایی که هر کدوم از ما بارها نقش اوّلش بودیم اما هرگز راضی به آشکار کردنش نشدیم. خاطره‏هایی که زیباترین و به یاد ماندنی‏ترین‏ها در زندگی تک‏تک ما بودند ولی هرگز تعریف نشدند، اعتقاد دارم که هیچ آدمی در هیچ‏کجای دنیا خاطره‏ی بوسه‎‏های عاشقانه‏ی زندگیش رو هرگز از یاد نمی‏بره. *حیف که تو قمار عشق در ایران، سکس یه برگِ بازنده است.
March 12, 2005 | شنبه 22 اسفند 1383
ÕRestart Mission
کاش زندگی مثل بازی IGI بود تا هر‏جایی که گیر می‏کردی می‏شد Restart Mission بزنی.
March 11, 2005 | جمعه 21 اسفند 1383
Õانسان
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع عقل و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: اگه با خوندن این شعر هیچ تفاوتی در درونتون به‏وجود نیومد و به من خندیدین که چرا سعی دارم خاطراتی رو در وجودتون زنده کنم! بدونید که یه آدم‏آهنی هستین در پوست انسان.
امّا اگه وقت خوندن شعر، رفتین تو فکر و شایدم یه قطره اشک اومد رو گونه‏هاتون، یا اگه احساس کردین این شعر حداقل یک‏بار حرف دلِ شما بوده، بدونید که هنوز یه انسانید با یه قلب جادویی.
March 8, 2005 | سه شنبه 18 اسفند 1383
Õسبزی‏پلو
خانه تکانی عید همیشه بد نیست، با همه‏ی سختی عاشق پایانش هستم. سال پیش این موقع‏ها خانه‏ی کوچکم را دل غربت می‏تکاندم. می‏دانستم که مهمانی نخواهم داشت در سرزمینی که نوروز را به آن راهی نیست. کریسمس تازه گذشته بود و من سال جدید را با آن‏ها جشن گرفته بودم. امّا عادت بود خانه تکانی قبل از عید و چاره نداشت.
به فراهم کردن هفت‏سین اصلا نمی‏توانستم فکر کنم که تنها سیب و سکه را داشتم و در این غربتکده نه سماق می‏دانستند چیست و نه سرکه دیده بودند، سمنو را خودتان حدس بزنید. از آن‏طرف دوستانم گیر داده بودند که شب عید را با من باشند و حتی نمی‏دانم از کدام سوراخی خبردار شده بودند که سبزی‏پلو با ماهی رسم است و از من به جبران بوقلمون کریسمس شام مخصوص شب عید می‏خواستند. جالب است که حتی نمی‏دانستند که سبزی‏پلو چیست!
بماند که چطور خر شدم و تصمیم گرفتم عیدی ایرانی برایشان بسازم به این امید که به قول سفیر ایران کاری فرهنگی کرده باشم. سماق را از رانندگان ترک ترانزیت گرفتم و سرکه رو از ترشی‏فروشی‏های عرب، سیر که موجود بود در انواع مختلف و سبزه که در اون هوا خود‏به‏خود سبز میشد. مشکل فقط سمنو بود که اونم با سفارش آن‏لاین به یک شرکت اینترنتی ایرانی واقع در سوئد حل شد( استکهلم و هامبورگ رو میشه به جرات یکی از شهر‏های ایران دونست ).
حالا فقط مونده بود درست کردن سبزی‏پلو، این مشکل هم به کمک دخترهای هم‏وطن حل شد( فکر نکنید واسم درست کردن، نه فقط کتاب آشپزی رو بهم غرض دادن. واقعا فکر کردین دخترهای ایرانی اونجا بلدن سبزی‏پلو با ماهی درست کنن! )
شب چهار‏شنبه سوری پدرشون رو درآوردم و تا تونستم انتقام همه‏ی مشکلاتی که گفتم رو ازشون گرفتم، کاش صدای "میو" ( مثل اسم ماشین موسو خونده میشه، با صدای گربه اشتباه نگیرید. میو تا اونجایی که یادم مونده اسمی محلیست در شرق ژاپن به معنی ساحل )رو ضبط کرده بودم تا بدونید سرخی من از تو، زردی تو از من با لهجه‏ی ژاپنی چه باحال می‏شه.
لحظه‏ی تحویل سال نو با صدای رادیو ایران که به لطف پائولو از اینترنت گوش کردیم، ده تومنی‏های تا نخورده وسط قرآن، فال حافظ به رسم شیرازی‏ها. هزار تا دلیل که سمنو از گندم درست میشه و رنگ تیره‏ش دلیل بد بودنش نیست. التماس‏های بچه‏ها بعد خوردن سمنو که چه خوش‏مزه هست و به ما باید یاد بدی چطور درست کنیم. ( عجب غلطی کردم ) دست‏گل چارلز که فکر کرده بود همه‏ی چیزهای توی سفره‏ی هفت‏سین رو باید خورد و وقتی رسیدم بالای سرش که میخواست بره سراغ خوردن سبزه. ( سماق رو ریخته بود تو سرکه با سیر خام خورده بود، حالا هی بگید این آمریکایی‏ها مخ دارن ). سبزی‏پلو که بیشتر شبیه قورمه سبزی قاطی شده با برنج بود. دست‏پخت عالی من، غارت ذخیره‏ی پسته توسط دزدها. موزیک ایرانی ناب ( شجریان، گلپایگانی... )رقص اصیل ایرانی ( این قسمت رو فیلم گرفتم، هرکی می‏خواد سه ساعت از خنده بمیره، خبرم کنه ) باباکرم با شامپاین و هزاران برنامه‏ی متنوع دیگه، شب عیدی برام ساخت که شاید تکرارش هرگز دیگه ممکن نباشه.
پ.ن:عید باستانی نوروز بر همه‏ی ایرانیان پیشاپیش مبارک...
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1. این مطلب از وبلاگ هزار حرف نگفته واقعا زیباست، کاش یه کم به حرف‏هاش فکر کنیم.
2. این مطلب هم از وبلاگ شهر سوخته هست، من نمی‏دونم واقعیت ماجرا چیه اما هرچی که هست راهش اینی که مسئولین در ایران پیش گرفتن نیست!
March 7, 2005 | دوشنبه 17 اسفند 1383
Õفامیل
من اناری می‏کنم دانه
و به خود می‏گویم، خوب بود این مردم
دانه‏های دلشان پیدا بود.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
باران می‏بارد، روبروی پنجره می‏ایستم. دهانم را به شیشه‏ی پنجره نزدیک می‏کنم، بخار روی شیشه را می‏گیرد، کبوتر ذهنم بر این مه روی شیشه بال می‏گیرد.
خانه‏ی قدیمی مادربزرگ ظاهر می‏شود، تمام فامیل مادری جمعند به‏جز دایی محمدم که طبق معمول در تهران مانده است، بحث داغ است و من بچه‏تر از آنکه از حرفهایشان چیزی بفهمم، دعوا بالا می‏گیرد و مادرم من را از آنجا می‏برد. این آخرین باریست که همه‏ی فامیل مادری را یک‏جا می‏بینم.
دوباره نفسم را به روی شیشه می‏دهم، بزرگ‏تر شده‏ام و کمی خوب را از بد تشخیص می‏دهم. چیزی به اسم فامیل در من گم شده است، وقتی که دوستانم از دایی و عمه می‏گویند بغضی ناشناخته در گلویم می‏شکند. از بابا می‏پرسم که چرا عموهایم به خانه‏ی ما نمی‏آیند، جواب ساده است و مبهم، مادرت از آنها خوشش نمی‏آید. نمی‏توانم از مادرم دلیلش را بپرسم، خوب می‏دانم که سوالم آزارش می‏دهد. دوباره از پدر می‏پرسم و این بار در جواب پافشاری می‏کنم، پدرم از اختلاف مادرم با خاله‏ها و دایی‏هایم می‏گوید و من نمی‏دانم که این چه ارتباطی به عموها و عمه‏هایم دارد!
باز هم بخار روی شیشه، این بار نوجوانی هستم در پی راز گمشده‏ی خانواده‏ام، از مسافرت به شمال برمی‏گردیم، من و برادرم به همراه دوستانش. دوستانش در صندلی عقب به خواب رفته‏اند و من تنها کنار برادرم بیدارم. رانندگی می‏کند و من مشتاقم که این کیلومتر‏های باقیمانده سریع‏تر تمام شود و دوباره به شهر خودمان برسیم، سکوت عجیبیست. برادرم به زمین‏های کنار جاده چشم دوخته و در فکرهایش غرق است، سکوت را می‏شکنم: به چی فکر می‏کنی؟
دیگر آنقدرها بزرگ شده‏ام که بتوانم مشکل را درک کنم و برادرم از پدربزرگی می‏گوید که مالک بزرگی بود، ماه‏ها باید بگذرد تا بفهمم که میراث یعنی چه و سال‏ها باید می‏گذشت تا بتوانم بفهمم که پول چطور می‏تواند روابط یک خانواد‏ه را متلاشی کند. حرف‏های برادرم را هنوز به خاطر دارم، او نیز چون من گیج شده است. می‏پرسم پول این‏قدر مهم است: آری، وقتی که میلیاردها باشد.
بارها خواسته‏ام که خودم را راضی کنم. پدربزرگم خان بوده است، خان‏ها ظالم بوده‏اند. این پول دست‏رنج هزاران دهقان بیچاره است و به همین دلیل این‏چنین شوم.
امّا هیچ‏کس بدش را نمی‏گوید، در سالروز مرگش صدها تن از رعیت‏هایش بر سر مزارش حاظر می‏شوند، خیلی‏ها زندگیشان را مدیون او می‏دانند.
باران قطع شده‏ است. پنجره را می‏گشایم و به تاریکی چشم می‏دوزم. پدرم را مجسم می‏کنم. او پسر مرد فقیری بود. کار کرده است و اکنون همه چیز دارد. اهل هیچ‏چیز نیست، تنها علاقه‏اش مهمانی دادن است. یادم می‏آید که می‏گفت: دوست ندارم این خانه حتی یک شب بی‏مهمان بماند. مهمانی‏ها نیز برقرارند امّا او را راضی نمی‏کنند، دوستان خانوادگی زیادی داریم امّا هیچ‏کس جای فامیل را نمی‏گیرد.
حالا دیگر می‏دانم که چرا عموها و عمه‏هایم را نمی‏بینم، آنها مادرم را به خاطر پول پدرش می‏خواسته‏اند و حالا تیرشان به سنگ خورده. پدرم عاشق مادرم است، همه را از خود رانده تا مبادا مادرم را ناراحت کنند. اشتیاق عجیبی به ترمیم روابط خانوادگی مادرم دارد، یک بار به دایی بزرگم گفت: خدا را شکر آنقدر دارم که بچه‏هایم تا آخر عمر راحت زندگی کنند، هیچ طمعی به میراث شما نیست. اما کاش می‏فهمیدید که نمی‏توانم جای خالی فامیل را برایشان پر کنم.
نیمه شب زمستانیست، بوی خاک خیس عاشقم می‏کند. فکرها را از کله‏ام بیرون می‏ریزم. از خانه بیرون می‏زنم، همین که می‏دانم در این دنیا کسانی هستند که با من هم‏خونند راضیم می‏کند. پ.ن: دانستن واقعی بودن داستان کمکی به درک تلخی آن نمی‏کند، پس هر‏طور که دوست دارید آن را قبول کنید.
March 6, 2005 | یکشنبه 16 اسفند 1383
Õمطرود یعنی:
What ho sed de t'ing wide the t'ree bonce
Don't meddle widt'ing you don't understand
آنچه هیولای سه سر گفت: در چیزهایی که نمی‏فهمی دخلات نکن.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
خیلی‏ها می‏‏پرسن مطرود یعنی چی؟
مطرود معنی‏های زیادی داره که یه روز همش رو میزارم اینجا، امّا قشنگ‏ترین معنیش اینه: وقتی با همه هستی و با هیچکس نیستی.
<< February 2005            April 2005 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share