Network Friends

March 11, 2005 | جمعه 21 اسفند 1383
Õانسان
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع عقل و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد پ.ن: اگه با خوندن این شعر هیچ تفاوتی در درونتون به‏وجود نیومد و به من خندیدین که چرا سعی دارم خاطراتی رو در وجودتون زنده کنم! بدونید که یه آدم‏آهنی هستین در پوست انسان.
امّا اگه وقت خوندن شعر، رفتین تو فکر و شایدم یه قطره اشک اومد رو گونه‏هاتون، یا اگه احساس کردین این شعر حداقل یک‏بار حرف دلِ شما بوده، بدونید که هنوز یه انسانید با یه قلب جادویی.
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share