پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانهدانه پرهایش را چید تا
بر بالهایش خواب دیگری ببیند
آوای باد آوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالیست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالیست
هستی تهیتر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدستتر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا
دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه میداند، دل اسیر اوست
سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی میگذارد آنقدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آنقدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد