Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< March 2005    April 2005     May 2005 >>
April 24, 2005 | یکشنبه 4 اردیبهشت 1384
Õخواب
چشمام رو باز می‏کنم
هوا هنوز تاریکه
سکوت اسرارآمیز اتاق رو صدای آروم نفس‏هات می‏شکنه
می‏چرخم طرف تو و خیلی آروم‏تر از اون چیزی که باور کنی بغلت می‏کنم
اونقدر آروم که بیدار نشی
حالا صورتت زیر گردنمه و نفس‏هات قلقلکم میده.
صورتم رو می‏برم لای موهات و چشمام رو دوباره می‏بندم
آرزو می‏کنم هرگز صبح نشه.
April 22, 2005 | جمعه 2 اردیبهشت 1384
Õپاپ
دو هفته از مرگ پاپ ژان پل دوّم رهبر دینی یک میلیارد کاتولیک جهان می‏گذره، امّا پاپ به واقع که بود و چه کرد؟
پاپ کارگری معدنچی از کشور کمونیستی لهستان بود، در کودکی به بازیگری در تاتر پرداخت و یکی از طولانی‏ترین دوران حکومت فردی را بر واتیکان گذراند. او اوّلین کاردینال غیر ایتالیایی بود که به این مقام برگزیده شد. به هفت زبان مسلط بود و برای اوّلین بار به مسجد و کنیسه پای گذارد. دیوار برلین را فرو ریخت و زمینه‏ی فروپاشی کمونیزم را سرعت بخشید. در بوسنی و فلسطین در کنار مسلمانان ایستاد، در هنگام محاصره‏ی بیت الحم تلفنی با کشیش اعظم کلیسا صحبت کرد و بطور واضح از جنگجویان فلسطینی محاصره شده در کلیسا حمایت کرد. با جنگ طلبی آمریکا در عراق مخالفت نمود و در برابر توسعه طلبی اسرائیل ایستاد. جمله‏ی معروف "دنیای ما پل می‏خواهد نه دیوار" را در هنگامی بیان کرد که تمام دنیا در کنار اسرائیل ایستاده بودند. به بیش از یک‏صد و نود کشور دنیا سفر کرد و تمامی آفریقا را درنوردید. از سیاهان به خاطر سال‏ها تبعیض عذر خواست و در هر زمان سعی در برقراری ارتباط میان ادیان کرد. سرمایداری غربی را قابل قبول ندانست و دنیای انسانی را جستجو نمود.
امّا به هر حال او پاپ بود و سخت در بند قوانین کلیسا، ورود زنان را به عرصه‏ی رهبری دینی مجاز ندونست و سقط جنین که از ساده‏ترین حقوق یک زن بر بدن خویش است را بر خلاف اراده‏ی پروردگار خواند، با ممنوع کردن وسایل ضد بارداری مبارزه با گسترش ایدز در جهان و به ویژه آفریقا را با شکست جدی مواجه کرد و به قول "تری اگیلتون" منتقد انگلیسی با این کار دستش را به خون هزاران کودک و زن بیگناه آلوده نمود. هرگز برنامه‏یی جامع برای مبارزه با فقر در جهان نداشت و هر نظر رادیکال و متفاوت در داخل کلیسا را مورد قهر و غضب قرار داد. در زمان ریاستش بر کلیسا بارها فساد اخلاقی ده‏ها کشیش فاش شد اما هرگز دست به اصلاح قوانین داخلی کلیسا نزد. مذهب کاتولیک را دین برتر و آخرین راه و تنها‏ روش نجات بشری دانست و یک‏جانبه‏گرایی را در راس همه‏ی امورش قرار داد.
با همه‏ی این دلایل مختلف در مراسم خاک‏سپاریش هزاران زن و مرد از سراسر جهان شرکت نمودند تا بار دیگر ثابت کنند که روسای دینی هنوز جایگاه قدرتمندی در دنیای تکنولوژیک امروزی دارند.
آری، پاپ مرد و قضاوت در مورد تلاش‏ها و خواسته‏هایش را به مردم جهان سپرد.
--------------------------------

پ.ن: یه چیز جالب در مورد پاپ، شباهت عجیبی هست که در نوع تفکراتش با رهبران دینی ایران داشت. درجه دو دانستن زنان و اعمال تبعیض جنسیتی بر علیه اونها، تابوهای کهنه‏ی دینی، اصرار به کامل بودن دین خودش به عنوان برترین آئین و... شاید همین شباهت‏ها باعث شد که مردم ایران مرگ پاپ را چندان مهم ندونن و به روایت بعضی پیام‏های تلفنی او را مسلمانی در لباس کاردینالی بخونن. تفکری که نشانه‏ی فاصله گرفتن آنها از دین محبوب و اعتقادات دیرینه‏شون هست.
* نوع انتخاب پاپ توسط یک‏صد و هفده کاردینال من رو به یاد انتخاب رهبر ایران توسط مجلس خبرگان میندازه. پاپ جدید رو کاردینال‏هایی انتخاب میکنند که خودشون توسط پاپ قبلی منسوب شدن. فرايندی بسيار شبيه به انتخاب ولایت فقیه توسط اعضای مجلس خبرگان كه بواسطه‏ی نظارت استصوابی شوراي نگهبان ( اعضاء شورای نگهبان خود منتخب رهبر هستند ) به طور غير مستقيم منصوب خود ولی فقيه هستند. روشی که در آن مردم به طرز شگفت انگیزی نقش ندارند.
------------------------------------

** مرجع مطالب بالا از مقالات سایت گویا برداشت شده و با حذف و اضافه‏یی از سایت مطرود همراه است.
April 20, 2005 | چهارشنبه 31 فروردین 1384
Õدر رویای من
اگر در سرزمین عجایب زندگی می‏کردم، بهتر از این بود! در واقعیت من و تو با هم غریبه‏ایم و در رویای من یکرنگ و صمیمی نه در واقعیت می‏توانم به تو نزدیک شوم و نه در رویاهایم از تو دور اگر در سرزمین عجایب زندگی می‏کردم، بهتر از این بود. آیا این حس غریب عشق است؟ به من بگو ، آیا این عشق است؟ "Alisin Moyet"
دیشب در اتاقم رو قفل کردم، چراغ خواب رو خاموش کردم، تلفن رو قطع کردم و دراز کشیدم کف زمین. یه دفعه احساس کردم از تمدّن و تکنولوژی دور افتادم، چه حس خوبی بود، یه لحظه تنهایی بدون ترس از حضور هیچ غریبه و آشنایی. دلم بدجور هوای غربت کرده، دلم می‏خواد بازم مثل اون موقع‏ها نصفه شبی دیووونه‏ی چشمات بشم و زیر بارش تند برف از خونه بزنم بیرون. برم و برم تا اونجایی که از خستگی ولو بشم گوشه‏ی یه دیوار، بعد یه کولی سر برسه و نصف بطری دهن خورده‏ی آبجوش رو بذاره جلوم و من آرزو کنم که ای کاش کولی بودم... * یه دوست هست که تو تموم این مدّت با همه‏ی حرف‏هایی که پشت سرش زدن و همه‏ی سختی‎‏هایی که کشید، تنهام نگذاشت و پا به پام اومد، بی حوصلگی‏هام رو تحمّل کرد و خودش رو شریک غمها و خستگی‏هام دونست. ممنونم ازش به خاطر دل نگرانی‏هاش و سپاس گذارم از خدا به خاطر نعمت یه دوست به این مهربونی.
-----------------------------------
غرب مست آرزوهای دست نیافتنی، غرق فساد... شرق چشم دوخته به منجی تا که بیاد، زنجیر شده به تابوهای کهنه... اگه دنبال داوطلب واسه زندگی تو ماه بگردن، من هستم! دیشب یه میل از صاحب خونه‏ی سابقم داشتم ( اسمش یاکوب بود ) دلم یه دفعه هوای بازی‏های شطرنج آخر هفته رو کرد. هر هفته یه روش جدید یادم می‏داد و از اینکه هفته‏ی بعد همون حرکات رو برای حمله کردن به نیروهاش استفاده می‏کردم لذت می‏برد. یادمه وقتی برای اوّلین بار ماتش کردم تا دو ساعت واسم دست میزد. اون یه یهودی مهاجر بود که از روسیه رفته بود اسرائیل. همیشه فکر می‏کردم تنها و مجرده و اگر هم پدر و مادر یا اقوامی داره در روسیه هستن. روزای آخر بود که اتفاقی فهمیدم زن و یه بچه داشته و چه تلخ بود وقتی عکسشون رو نشونم داد و یه فیلم که از تلویزیون ضبط شده بود، یک مشت آهن پاره که از یه اتوبوس بمب گذاری شده باقی مونده بود. یاکوب هیچکس رو مقصر نمی‏دونست حتی اون جوان فلسطینی که زن و بچه‏ش رو ازش گرفته بود. می‏گفت: ما برای یک زندگی بهتر اومدیم فلسطین ولی بهمون نگفتن اونجا سرزمین آدمایی هست که ما رو نمی‏خوان. دلم براش تنگ شده، یاکوب بیچاره. * راستی همین روزا عید پسح واسه پیروان موسی«ع» شروع میشه، عیدشون مبارک. مخصوصا برای چشم عسلی کوچولوی خودم.
------------------------------
کتاب "تنگسیر" نوشته‏ی صادق چوبک رو پیشنهاد می‏کنم بخونید. ساده و صمیمی نوشته شده هرچند که فضاش برای انسان شهر نشین یه خورده غریبه است. این روزا دارم ترجمه‏ی بدون سانسور "پرواز بر فراز آشیانه‏ی فاخته" رو می‏خونم از "کِن کیسی". احتمالا بارها فیلمش رو با بازی زیبای "جک نیکلسون" از شبکه‏های مختلف تلویزیون دیدید( شاید اسم "دیوانه از قفس پرید" بیشتر به گوشتون آشنا باشه ). با خوندن هر صفحه از کتاب محو روابط انسان‏ها در محیطی کاملا کنترل شده هستیم. حتی اگر فیلم رو دیدید امّا کتابش رو نخوندید، کتاب رو گیر بیارید و بخونید. پیشنهاد من در مورد خرید کتاب "داستان زندگی یک انسان واقعی" هنوز پا برجاست. چند نفر فیلم "گل یخ" رو دیدن؟ شنیدم پر فروش هم شده. داستان سینمای ایران اینه: اگر فیلم نامه‏ات آشغال بود، اگه بازیگرات اصول اولیه‏ی بازی رو بلد نیستن، اگه خودت هیچی از کارگردانی نمی‏دونی، اصلا مهم نیست. کافیه که تو تبلیغات چند تا نمای نزدیک از امثال امین حیایی یا هدیه تهرانی نشون بدی تا فیلمت گیشه‏ها رو تسخیر کنه.
April 18, 2005 | دوشنبه 29 فروردین 1384
Õزن من میشی؟
حذف شد.
April 16, 2005 | شنبه 27 فروردین 1384
Õوداع
وقتی که شب از گیسوان تو می‏بارد بگذار شب به‏خیر بگویم به آفتاب بگذار عاشقانه بگویم: وقتی به غزل‏هایم تکیه می‏زنی، چشمانت چکیده‏ی دریاست.
---------------------------------
*دو هفته هست که سایت مشکل داره، زنگ زدم به شرکت میگن: یه نفر شیطونی کرده و کل سرور مشکل پیدا کرده، به زودی حل میشه. به هر حال نمی‏تونم از خونه مطلبی پست کنم. **نیمه شب دیشب، یک سال شد که برگشتم ایران، چه لحظه‏یی بود. هوای خنک بهاری، چراغ‏های پر نور مهرآباد، شکوه میدان آزادی که هرچی دورش می‏چرخیدم بازم دوست داشتم ادامه بدم. از الان عزای تابستون رو گرفتم که دوباره وقت رفتنم مشه، خیلی سخته مخصوصا شب آخر. یادمه شبی که می‏خواستم برم، همه‏ی فامیل اومده بودن خونه‏ی ما. مدّت‏ها بود همه رو با هم ندیده بودم، من امّا طاقت یه جا نشستن رو نداشتم. دوستام که از رفتن ناگهانیم شوکه شده بودن یکی یکی میومدن دم در. اشک بود که زیر خنده‏های مصنوعی پنهان میشد و من دعا میکردم که هر ثانیه صد سال طول بکشه. آخر شب نشسته بودم تنهایی زیر نور ماه، تو تاب قدیمی زیر درخت بید، داشتم واسه آخرین بار با تمام قدرتم تاب میخوردم. یه وقت به خودم اومدم دیدم بابایی جلوم نشسته مثل بارون بهاری اشک میریزه. اوّلین بار بود که گریه‏اش رو می‏دیدم. باورم نمیشد بابایی من که همیشه اون‏جور بزرگ و دست نیافتنی بود، با اون بازوهای قوی که من رو حتی تو بیست سالگی هم میون آغوشش گم میکرد داره اینجور گریه میکنه. گرفتمش تو بغل و برای اوّلین بار من شدم پدر و اون شد بچّه. برای اوّلین بار به کسی که هر روز میدیدمش نگاه کردم و برای اولین بار دیدم که پیر شده، شکسته شده و حالا که به من احتیاج داره، دارم میذارمش تو خاطره‏هام و میرم. من رو نشوند جلوش و تو صورتم خیره شد. میدونستم که میخواد چیزی بگه. منتظر بودم که بگه نرو، بگه بمون. امّا یه حرفی زد که آتیش به جونم زد، گفت: جون بابایی، به نظرت قبل مردنم بازم می‏بینمت... چه شبی بود اون‏شب. گذاشتم که مثل بچه‏گی‏ها برام قصه بگه. گذاشتم تا میتونه تو بغلش نگهم داره. گذاشتم تا می‏خواد گریه کنه. بابا رو که آروم کردم، زل زدم به ستاره‏ها. شنیده بودم که ستاره‏های هیچ آسمونی مثل آسمون ایران نیست، دوستام شب رو پیشم مونده بودن، بیچاره‏ها تموم تلاششون رو کردن که از اون حال در بیام امّا مگه میشد. چقدر آن‏لاین شدم شاید از کسی که دوستش داشتم خبری بشه. امّا بی‏معرفت حتی خداحافظی هم نکرد. صبح همه‏ فامیل و دوستام رو فرستادم خونه‏هاشون. دوست داشتم خودم تنها برم امّا از پس اصرار مامان برنیومدم. مامان خوب تحمّل کرد. انتظار نداشتم اینقدر قوی باشه، به‏جز لحظه‏ی آخر تو فرودگاه اصلا ندیدم اشک بیاد تو چشماش... واسه‏ی آخرین بار خونه رو دیدم، خونه‏یی که توش بزرگ شده بودم، در اتاقی رو که همه‏ی خاطراتتم رو توش جا گذاشته بودم، بستم. با کوچه‏یی که هزار بار گشته بودمش و شهری که همه جاش رو از حفظ بودم، وداع کردم. خیلی سخت بود بریدن از گذشته... بابایی رو مجبور کردم از جلوی خونه‏ی اونا رد بشه. دو هفته بیشتر نبود که از اونجا اسباب‏کشی کرده بودند و من تو این دو هفته چه ساعت‏هایی رو اونجا به مرور خاطراتم نگذرونده بودم. شب آخر بود و هیچ‏کس نپرسید چرا نیم ساعت به یه پنجره‏ی خالی زل زدی، هر چند که اون پنجره به اتاقی باز میشد که یه روز همه‏ی زندگیم اونجا بود، صبح‏ها نور زیبای خورشید از اون پنجره به تختش می‏تابید و شب نور نرم ماه بسترش رو روشن می‏کرد. پنجره‏یی که بزرگ‏ترین آرزوی من دیدن شبح صورتش از پشتش بود. آره، هیچ‏کس نپرسید چرا اون پنجره‏ی خالی برای من قدر یه دنیا ارزش داره، آخه شب آخر بود. رفتن رو دوست ندارم و حالا باید دوباره برم و این بار باید باز با پنجره‏ها وداع کنم، زل زدن به پنجره‏ها رو دوست ندارم.
-----------------------------------
پ.ن: هر‏جای دنیا که برید، دیر یا زود یه نفر سر می‏رسه و می‏پرسه: چرا اومدی غربت؟... و تو باید سرت رو بندازی پائین و بگی چون بازی رو باختم.
April 12, 2005 | سه شنبه 23 فروردین 1384
Õچرا؟
.امروز از اون روزایی هست که بدجوری دلم از دنیا گرفته، تو عجب خوک‏دونی زندگی می‏کنیم
April 9, 2005 | شنبه 20 فروردین 1384
Õکی میدونه؟
کی میدونه معنی با همه بودن و با هیچکی نبودن چیه؟
کی میدونه که چه دردی داره وقتی میدونی کسی که همه‏ی زندگیته، عاشق یه آدم دیگه شده؟ پ.ن: تو که تنهام گذاشتی و رفتی، حداقل میگفتی چطور فراموشت کنم.
یه نفر بهم گفت برای فراموش کردن یه عشق، دوست جدیدی پیدا کن. حالا من چند تا دوست جدید دارم که دوستشون دارم امّا عشق تو اینجاست. همین‏جا تو این قلب صاحب مرده...
کاش فقط یک ساعت پیشم بودی تا بتونم حداقل باهات درد دل کنم، شاید سبک‏تر بشه این بغضی که نمی‏شکنه.
دیشب یه آشنای دوطرفه رو دیدم، خوردن شام رو سه ساعت طول دادم تا بیاد بیرون و از تو بپرسم امّا وقتی رو در رو شدیم به وضوح دیدم که دوست نداره از این قصه‏ی طولانی حرفی بزنم، پس سکوت کردم. امروز خودت رو دیدم، دوستام میخواستن خفم کنن، شب قبل تا نیمه شب معطلشون کرده بودم تا احوالت رو از یه دوست بپرسم و امروز درست پشت سرت بودم و کافی بود تا یه کم تندتر برونم، باید تصمیم میگرفتم و من دور زدم و برگشتم. هر چقدر بیشتر از تو دور میشدم نفرتم کمرنگ‏تر میشد. بلاخره با خواست خودم بخشیدمت.
سحر بهم میگه عشق زور نمیشناسه، درست میگه. چهار سال پیش فهمیدم عشق خودش میاد و امروز میدونم که خودش یه روزی میره. حالا دیگه نمیخوام که پیشم باشی تا درد دل کنم، آره برو، برو دیگه دوستت ندارم. گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی‏حساب است
ای وای به حال هر دوی ما. * چند وقته در به در دنبال یه کتاب به اسم "داستان زندگی یک انسان واقعی" میگردم، تو بچگی خوندمش و حالا فقط اسمش یادمه. حتی اسم نویسنده هم یادم نیست. اگه کسی داره خریدارم.
**دیشب داشتم تو انباری بابا‏بزرگ فضولی می‏کردم، یه چراغ جادو پیدا کردم شبیه چراغ جادوی تو فیلم‏ها، دست کشیدم روش، بعد یه‏دفعه غولِ خوشگل گنده پرید بیرون و گفت سلام ارباب!
سه تا آرزو کن تا برات برآورده کنم. منم گفتم فقط یه آرزو دارم، اگه میتونی کاری کن که قلب آدما از سنگ نباشه، غوله سرش رو انداخت پائین و گذاشت رفت...

April 2, 2005 | شنبه 13 فروردین 1384
Õاژدهای خفته بیدار می‏شود !
همان‏طور که تاریخ نشان داده است، انسان از ابتدای پیدایش وابستگی شدیدی به ایجاد امنیت داشته است. زندگی در غار، ساخت خانه و ایجاد روستاها و تکامل زندگی اجتماعی تنها به این دلیل بوده که ضریب امنیت بشر افزایش یابد.
شکار، کشاورزی و در این اواخر یعنی عصر آهن و فضا انسان مجبور بوده که برای برطرف کردن نیازهای اولیه‏ی خود به قدرت جسمانی متکی باشد. نبود قانون و جنگ‏های خونین نیز دلیل دیگری بر اهمیت جسم بوده است. ادیان و مذاهب نیز بر همین طریق می‏باید بر اساس نیازهای بشری شکل می‏گرفتند و پیامبران ناچار باید دین خود را مطابق با اصول جامعه‏ی خود در هر زمان شکل می‏دادند.
امروز با توجه به شکل‏گیری قوانین بشری و ایجاد نظمی نوین در زندگی انسان، نقش قدرت جسمانی رنگ باخته و جای خود را به قوای عقلی و روحیات برتر داده است. تکنولوژی و زندگی ماشینی دیگر احتیاجی به قدرت بدنی ندارد و روبات‏ها به آهستگی در تمامی جوامع جایگاه خود را پیدا می‏کنند.
تمامی این دلایل نشان می‏دهد که امروزه مردان دیگر دارای جایگاه قدرتمند گذشته‏ی خود نیستند و به مرور زمان جامعه‏یی جدید با نوع نگاه جدیدی شکل می‏گیرد. زنان در مراکز علمی و هنری، سیاست، ارتش و تمامی مدارج و مراحل زندگی نقش قدرتمندی پیدا کرده‏اند و به زودی خواهند توانست که با پشت سر گذاشتن مردان به قدرت اوّل و رهبری کننده در تمدن بشری تبدیل شوند.
آری، به زودی تاریخ را زنان خواهند نوشت و مردان تنها نظاره‏گر هنرنمایی آنان خواهند بود، این واقعیتیست که انکار ناپذیر خواهد بود امّا سوال اینجاست که در این تبدیل و تحول چه محرک‏هایی نقش مثبت و چه مسائلی بازیگر نقش بازدارنده را خواهند داشت؟
آیا پس از پشت سر گذاشتن تجربه‏ی شکست مردسالاری، تکرار این تجربه با محوریت زنان اشتباه نیست؟
آیا می‏شود انسانی را به جرم زن یا مرد بودن نادیده گرفت؟
آیا تبعیض جنسیتی به مراتب بدتر و ناعادلانه‏تر از دیگر تبعیضاتِ بشری نیست؟
آیا مردان بدون کمک زنان می‏توانند به زندگی ادامه دهند؟
ایا اصرار مردان بر ادامه‏ی برتر بودنشان احمقانه‏تر از اصل اشتباهشان نیست؟
هزاران سوال بی جواب وجود دارد امّا چه بخواهیم و چه نخواهیم زنان این فرشتگان خفته از خواب بیدار شده‏اند و حق خود را طلب می‏کنند...
-----------------------------------------
امّا چند سوال که جوابشان به درک موقعیت و پیش‏بینی آینده‏ی بشر کمک خواهد کرد: 1. نقش ادیان الهی و به‏خصوص اسلام در این چرخه‏ی تکاملی چیست؟
2. آیا مردان قادر خواهند بود این سیر تاریخی را متوقف کنند و یا حداقل خود را با شرایط جدید سازش دهند؟
3. آیا در آینده، مردان به انسان‏هایی درجه دو تبدیل می‏شوند که بود و نبودشان تاثیر چندانی در شکل‏گیری دنیا نخواهد داشت؟
4. آیا با قدرت گرفتن زنان، انتقام‏گیری از مردان در راس امور قرار خواهد گرفت و قوانین زن‏سالارانه شکل می‏گیرند؟
‎‏
April 1, 2005 | جمعه 12 فروردین 1384
Õگناهکار 2
« خدای من، خدای شیما نبود»

دوشنبه، بیست و یکم دی
هیچ اتفاقی که مشتاقم کند برای نوشتن نیست. هنوز منتظر تماس شیما هستم و پیش خودم حدس‏هایی میزنم که برای هر کدام دلیلی دارم امّا تمام جواب‏هام پیش اونه.
چهارشنبه، بیست و سوّم دی
امروز صبح شیما زنگ زد و برای شب قرار گذاشت. ساعت 12 شب باید منتظر تلفنش باشم، از صبح تا حالا صد بار به ساعتم نگاه کرده‏ام، چرا شب نمیشه؟
چهارشنبه، بیست و سوّم دی
ساعت 11:40 شب
نمی‏دونم چرا دلم شور میزنه. تلفن رو گرفتم تو بغلم و زل زدم به ساعت. برای اینکه دیونه نشم اومدم سراغ این دفتر.
دوشنبه، بیست و هشتم دی
دراز کشیدم روی تختم. یک هفته هست که تا اومدم چیزی بنویسم دفترم خیس شده از اشک و ذهنم پر شده از هزار سوال.
چرا زودتر به من نگفتی، چرا از واکنش من می‏ترسیدی. چرا من و تو نمی‏تونیم با هم بمونیم. چرا مردم اینقدر احمقند. چرا خدای من خدای عشق من نیست.
از همون روزی که نگفتی دوستم داری در حالی که چشمات فریاد میزد عشقت رو به من، از همون روز که یه‏دفعه غیبت زد و من رو تنها ول کردی، می‏دونستم که رازی هست، می‏دونستم که ما کنار هم هستیم امّا از هم دوریم. وقتی لبخند روی لبانت یخ می‏بست و اشک چشم‏های زیبات رو خیس می‏کرد، می‏دونستم که دیوار بلندی سد راه من شده امّا چرا غم این دیوار رو تنهایی تحمل کردی و نخواستی که با هم شریک باشیم.
این انصاف نیست، تو این مدت من و تو فقط اشک ریختیم. خدا جون هیچوقت فکر اینو نمی‏کردم که یه روز سد راه باشی. تو این مدت کلی به بودنت شک کردم امّا بازم شیما به دادم رسیدی و آرومم کرد. از تو گفت و اینکه بازیچه‏ی دست آدما شدی. وقتی فکر میکنم دلم به حال شیما می‏سوزه، تو تمام این چند ماه این راز رو پنهان کرده بود، میگفت که همیشه از گفتنش هراس داشته، از واکنش من و...
من دوستش دارم و اونم من رو دوست داره امّا برای اولین بار دوست داشتن همه چیز نیست. یه نفر به من بگه چه فرقی بین خدای محمد و موسی هست. مگر هر دو خدای یکتای مهربان رو صدا نمی‏کردند پس حالا چرا ما دو نفر نمی‏تونیم با هم بودنمون رو فریاد کنیم.
شیما برام گفت که برای رسیدن به من باید از خانواده و دوستانش بگذره و من نمی‏خواستم این رو. نترسیدم از تنها موندنش که من باهاش می‏مونم تا همیشه، امّا ترسیدم که مانعی باشم در زندگیش و قفسی بشم بر آزادی‏هاش.

‎‏
<< March 2005            May 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share