Network Friends

April 9, 2005 | شنبه 20 فروردین 1384
Õکی میدونه؟
کی میدونه معنی با همه بودن و با هیچکی نبودن چیه؟
کی میدونه که چه دردی داره وقتی میدونی کسی که همه‏ی زندگیته، عاشق یه آدم دیگه شده؟ پ.ن: تو که تنهام گذاشتی و رفتی، حداقل میگفتی چطور فراموشت کنم.
یه نفر بهم گفت برای فراموش کردن یه عشق، دوست جدیدی پیدا کن. حالا من چند تا دوست جدید دارم که دوستشون دارم امّا عشق تو اینجاست. همین‏جا تو این قلب صاحب مرده...
کاش فقط یک ساعت پیشم بودی تا بتونم حداقل باهات درد دل کنم، شاید سبک‏تر بشه این بغضی که نمی‏شکنه.
دیشب یه آشنای دوطرفه رو دیدم، خوردن شام رو سه ساعت طول دادم تا بیاد بیرون و از تو بپرسم امّا وقتی رو در رو شدیم به وضوح دیدم که دوست نداره از این قصه‏ی طولانی حرفی بزنم، پس سکوت کردم. امروز خودت رو دیدم، دوستام میخواستن خفم کنن، شب قبل تا نیمه شب معطلشون کرده بودم تا احوالت رو از یه دوست بپرسم و امروز درست پشت سرت بودم و کافی بود تا یه کم تندتر برونم، باید تصمیم میگرفتم و من دور زدم و برگشتم. هر چقدر بیشتر از تو دور میشدم نفرتم کمرنگ‏تر میشد. بلاخره با خواست خودم بخشیدمت.
سحر بهم میگه عشق زور نمیشناسه، درست میگه. چهار سال پیش فهمیدم عشق خودش میاد و امروز میدونم که خودش یه روزی میره. حالا دیگه نمیخوام که پیشم باشی تا درد دل کنم، آره برو، برو دیگه دوستت ندارم. گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی‏حساب است
ای وای به حال هر دوی ما. * چند وقته در به در دنبال یه کتاب به اسم "داستان زندگی یک انسان واقعی" میگردم، تو بچگی خوندمش و حالا فقط اسمش یادمه. حتی اسم نویسنده هم یادم نیست. اگه کسی داره خریدارم.
**دیشب داشتم تو انباری بابا‏بزرگ فضولی می‏کردم، یه چراغ جادو پیدا کردم شبیه چراغ جادوی تو فیلم‏ها، دست کشیدم روش، بعد یه‏دفعه غولِ خوشگل گنده پرید بیرون و گفت سلام ارباب!
سه تا آرزو کن تا برات برآورده کنم. منم گفتم فقط یه آرزو دارم، اگه میتونی کاری کن که قلب آدما از سنگ نباشه، غوله سرش رو انداخت پائین و گذاشت رفت...

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share