Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< April 2005    May 2005     June 2005 >>
May 31, 2005 | سه شنبه 10 خرداد 1384
Õجادو
بعد از آن ديوانگی‏ها ای دريغ باورم نايد که عاقل گشته‏ام گوئيا او مرده در من کين چنين خسته و خاموش و باطل گشته‏ام هردم از آئينه می‏پرسم ملول چيستم ديگر به چشمت چيستم ليک در آيينه می‏بينم که وای سايه‏ای هم زانچه بودم نيستم «فروغ»‌
پ.ن: تقصیر من نبود، می‏خواستم برایت گل هدیه بگیرم امّا اسیر جادوی چشم دخترک گل فروش شدم.
May 31, 2005 | سه شنبه 10 خرداد 1384
Õاپیزود
زندگی من سه مرحله داشت:
1. تا چشم به هم زدم، دیدم عاشق شدم.
2. در یک نفس عشقم رو باختم.
3. حالا سال‏هاست که سعی می‏کنم دوباره لحظه‏ای عاشق باشم.
May 30, 2005 | دوشنبه 9 خرداد 1384
Õقفس را بشکنیم
یک شیر مطمئنا، خوف است دام را هرگز نمی‏نشیند او منکسر به جای: مطرود راه و در مطرود وقت کر چشم‏اش میان ظلمت، جویای روشنی‏ست می‏پرورد به عمق دل آرام انتقام انتقام انتقام... «احمد شاملو»
پ.ن: تنها پرنده‏ای طعم پرواز رو می‏دونه که از قفس گریخته، تنها ماهی‏ای طعم غوطه خوردن در عمق نیلگون آب رو می‏فهمه که دریا رو دیده باشه. جوجه‏ای که در قفس متوّلد شده هرگز نمی‏تونه لذّت پرواز رو تصور کنه، تا آخر عمر آسمون رو می‏بینه، پرواز پرنده‏ها رو می‏بینه امّا به قفس عادت کرده و جرات فرار نداره... مبادا به قفس عادت کنیم. * دلم نمی‏خواهد کسی حتی به جرم کشتن کسی در زندان بماند، کاش روزی میرسید که زندان تنها در قصه‏ها معنا داشت.
May 29, 2005 | یکشنبه 8 خرداد 1384
Õ11 Minites
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ...آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود...در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار...کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‏کشد...جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست نگرفت در تو گریه‏ی حافظ به هیچ رو...حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
ELEVEN MINITES tells the story of Maria, a young girl from a brazilian village. whose firs innocent brushes with love leave her heart-broken. at a tender age, she becomes convinced that she will never fikd true love, instead believing that " love is a terrible thing that wiil make your suffer..."
"قسمتی از رمان «یازده دقیقه از زندگی یک فاحشه»، نوشته‏ی پائولو کوئلیو"
پ.ن: گفتن هر کلام جز افزودن بر رنج ناتمام نیست، دوست دارم غرق چشمان نامهربانت شوم. * این توضیح رو اضافه کنم ( چون دوستان مرتب می‏پرسن ) این کتاب به فارسی ترجمه نشده و نمیشه. نشر کاروان یک تعداد محدود در حدود هزار عدد رو به زبان انگلیسی چاپ کرده، این رمان نگاه و تحلیل زیبایی داره به زندگی، عشق و سکس...
May 27, 2005 | جمعه 6 خرداد 1384
Õصدایم کن
امشب نیز در آغوش تو به خواب رفته‏ام، عادت کرده‏ام که با صدای لالایی تو بخوابم و سحر با نوازش نرم دستانت بر روی گونه‏ام بیدار شوم. امشب نیز به خوابم می‏آیی و مرا با خود به دوردست‏ها می‏بری. با هم بر فراز کوه‏ها پرواز می‏کنیم و تو مرا به آسمان می‏کشانی، آه نمی‏دانی که بی تو چه بی‏تابم و وقتی از تو دور می‏شوم چگونه احساس ترس می‏کنم. تو مرا تنها نمی‏گذاری امّا من ناخودآگاه از تو می‏گریزم و خود را چون طفلی بازیگوش از تو پنهان می‏کنم. تو امّا همیشه مرا زود می‏یابی و بازی را دوباره و چند‏باره آغاز می‏کنیم.
تو هرگز رهایم نمی‏کنی و من خوب می‏دانم که در هنگام سختی‏ها می‏توانم به تو تکیه کنم. تنها تو هستی که با من می‏خندی و با من اشک می‏ریزی. من تو را دوست دارم. مهربانیت را و خشمت را. هرگز با من قهر نمی‏کنی و مرا از خود نمی‏رنجانی. کاش می‏توانستم تو را ببینم و تو باز برایم ترانه‏ای عاشقانه بخوانی. هرچه که بزرگ‏تر می‏شوم صدایت را کمتر می‏شنوم و ترانه‏هایت برایم محزون‏تر می‏شود. صورتت را از یاد برده‏ام و و حتی دیگر از تو سایه‏ای هم در خاطرم به جا نمانده، نمی‏خواهم فراموشت کنم، نمی‏خواهم.
من نمی‏خواهم بزرگ شوم. مشکلات زندگی مرا از تو دور می‏کند و من بی تو احساس ضعف دارم. قلبم شکسته است، تو قلبم را شکستی. مرا به میان دنیایی سرشار از غم فرستادی و تنهایم گذاشتی درحالی که می‏دانستی که چقدر به تو محتاجم. من تو را می‏خواهم، من باز هم آغوش گرم تو را می‏خواهم. من می‏خواهم چون گذشته‏ها در تو گم شوم. می‏خواهم با تو یکی شوم، یکی باشیم بی‏هیچ جدایی و ترسی. دلم برایت تنگ شده. مرا ببوس، مرا در آغوشت بگیر. صدایم کن، مرا بخواه ای پروردگار مهربانم.
--------------------------------

پ.ن: برگرفته از خسله‏ی معنای او، با تمام وجود بعد از خواندن کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" از مصطفی مستور نوشته شد.
* او می‏آید. صدایش را می‏شناسم، او دوباره می‏آید...

May 26, 2005 | پنجشنبه 5 خرداد 1384
ÕReport as bogus
حذف شد.
May 25, 2005 | چهارشنبه 4 خرداد 1384
Õدرد کشیده
این داستان زیبا رو همون دوست ناشناس در دفتر مهمان سایتم نوشته، سایه‏ی عزیز ممنونم:
* حالا درست ده روزی می شد که منتظر تلفن او بود، مرد زنگ نزده بود! هر دقیقه، هر لحظه، هر نفس، زن به ساعت نگاه کرده و با خودش گفته بود: «حالا... همین الآن زنگ میزند... »امّا مرد زنگ نزده بود. زن خبری از او نداشت، تلفن جدیدش را هم نداشت. مرد گفته بود خودش زنگ می زند و زن با خودش می‏اندیشید : چرا هر روز بیست و چهار ساعت است؟ چرا هر ساعت شصت دقیقه است؟ چرا هر دقیقه شصت ثانیه؟ شصت بار شمرد اما او زنگ نزد.
زنگ تلفن به صدا درآمد
پرواز کنان گوشی را برداشت، او نبود. باز هم یکی دیگر بود و این بار با این یکی دیگر، بغضش ترکید، سفره دلش باز شد. از مرد گفت و از این که ده روز است که هر لحظه منتظر است. کمی گریه کرد، بعد گوشی را گذاشت. از سکوت اتاق ترسید. شماره خواهرش را گرفت و باز از مرد گفت، از محبتش، زیبایی‏اش، همدلی‏اش و این که زنگ نمی‏زد... خواهر کار داشت. خداحافظی کرد، اما باز دلش می خواست درباره مرد حرف بزند. دفتر تلفن را ورق زد به این امید که کسی را پیدا کند که مرد را بشناسد. دو نفر را پیدا کرد، نه خیلی آشنا با مرد. به هر دو زنگ زد، صحبت را به مرد کشانید، حالا که صدای مرد را نمی‏شنید، دوست داشت ساعت‏ها و ساعت‏ها درباره او صحبت کند. مثل این که با صحبت کردن درباره مرد، مرد باور می‏کرد که هنوز وجود دارد، هنوز همه چیز تمام نشده بود.
** مرد با خشم گوشی را گذاشت، دو ساعت بود که شماره زن را می‏گرفت و تلفن مدام بوق اشغال می‏زد. خسته شد، با خودش گفت: «عجب، پس اینطوری منتظر تلفن منه؟! معلومه که حسابی سرش گرمه...» سیم تلفن را کشید و به رختخواب رفت و تصمیم گرفت دیگر هرگز به زن زنگ نزند.
May 24, 2005 | سه شنبه 3 خرداد 1384
Õمن سحر نمی‏دانم
من سحر نمی‏دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود بر تو گستراندم. من سحر نمی‏دانم. گفتی زمستان شده‏ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و دکر عشق خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی‏دانم. نفس‏هایت به شماره افتاده بود و روح من با نفس تو می‏تپید. گفتم: دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم، نکند من مرده باشم؟ پس روحم را از روی تو بر چیدم اما تو نبودی .غیب شده بودی، گفتم که سحر نمی دانم.
-----------------------------------

پ.ن: مطلب بالا از مصطفی مستور هست واقعا که جادو می‏کنه آدم رو. من که عاشقش شدم.
May 23, 2005 | دوشنبه 2 خرداد 1384
Õبابا آزادی
حذف شد.
May 22, 2005 | یکشنبه 1 خرداد 1384
Õخنده و گریه
« زندگی پدیده‏ای اسرارآمیز است، خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است. واقعا غمگین، بد نیست گهگاه غمگین باشی، غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی که از زیبایی غمگین بودن لذّت ببری. از سکوت آن، از ژرفای آن.» "OSHO"
عاشق شدن اشتباه بزرگیه و اگه عاشق شدی و شکست خوردی و نتونستی فراموشش کنی اشتباه بزرگ‏تری کردی امّا بزرگ‏ترین اشتباه اینه که برای فراموش کردن عشق قبلی یه تجربه‏ی جدید رو شروع کنی! کی می‏دونه پشیمونی چه رنگیه؟ فیلم "یک شب" اوّلین اثر نیکی کریمی رو کیا دیدن، کلی حرف می‏زنه باهاتون، من که با اون مرد آخری که با کلی ادعای روشنفکری و فمینیست بودن زنش رو کشته بود خیلی همزادپنداری کردم. این دوّمین بار هست که با یه فیلم ایرانی می‏تونم به این خوبی ارتباط برقرار کنم، بار اوّل فیلم "شب یلدا" بود که دیووونم کرد...
May 19, 2005 | پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384
Õمطرود
مطرود یعنی:
مطرود یعنی وقتی تنهایی، وقتی هیچ‏کس دوست نداره، وقتی هیچکی صدای فریادهایی که تو گلو می‏شکنی رو نمی‏شنوه، وقتی هیچ‏کس رنگ پریده‏ی صورتت رو نمی‏بینه. وقتی بغضت رو تو گلو خفه می‏کنی.
مطرود یعنی وقتی میشی یه نقطه‏ی سفید تو دنیای سیاه آدم‏ها. وقتی خودت تنهایی باید غصه‏هات رو کول کنی. مطرود یعنی قلب شکسته یعنی یه آدم وسط چهار تا دیوار.
مطرود یعنی من یعنی تو، یعنی آدمایی که هنوز فکر می‏کنن. هنوز صدای تپش قلبشون رو می‏شنفن آدمایی که هنوزم بلدن گریه کنن. مطرود یعنی تا آخر راه رفتن، یعنی به یه پروانه دل باختن.
مطرود می‏تونه خسته باشه امّا هرگز ناامید نباشه. مطرود یعنی عشق یه طرفه، یعنی هزار تا راه نرفته. مطرود می‏تونه سفید باشه سیاه باشه امّا آدم باشه. مطرود می‏خواد خودش رو پیدا کنه. مطرود احتمالا گم شده، نه صد در صد گم شده. مطرود نه شاخ داره نه دم، فقط یه دیونه‏ی بی آزار هست که حرف‏های آزار دهنده میزنه. مطرود یعنی گریه زیر بارون یعنی خندیدن به هرچی قانون. مطرود یعنی تا همیشه رقصیدن، چرخیدن و اهمیت ندادن.
مطرود یعنی دل دادن، یعنی واسه‏ی قلبی که بخشیدی مردن. مطرود یعنی زندگی رئ تو قمار باختن، یعنی تا ابد بازی رو ادامه دادن. مطرود یعنی تک دل بین دو تا بی‏بی. یعنی رقیب داشتن و وا ندادن.
مطرود باید بتونه با پرنده‏ها پرواز کنه. مطرود باید سفر کنه تا بی‏نهایت.
مسافری باشه که ردّ افق رو بگیره تا برسه به خورشید. مطرود با غروب آفتاب می‏میره و با طلوعش زنده میشه آخه مطرود طاقت شب رو بی حضور یار نداره، آره مطرود از شب فراریه.
مطرود باید شبنمی باشه رو تن گلبرگ گل شقایق، باید از سکوت برکه نترسه تا بتونه عکسش رو روی آب موج دار ببینه. مطرود نباید از غرش توخالی دریا هراس کنه تا بتونه با یه حرکت تا ته ماسه‏ها بره.
مطرود خیلی معنی‏ها داره امّا واسه من مطرود یه آدم معمولیه که تا ابد با خودش غریبه است. غریبه‏یی که سال‏هاست تو پیچ در پیچ سرزمین متروک قلبش راه گم کرده.
-------------------------------

پ.ن: مطرود کلمه‏ایست عربی به معنای نفرین شده، جدا افتاده. cast away یا Rejected معادل انگلیسی اونه. در ایران بیشتر از کلمه‏ی فرانسوی بایکوت براش استفاده می‏کنیم. در افسانه‏های باستان ایران اومده که شهسواری مطرود از سرزمین روشنایی در آن‏طرف دریاها خواهد آمد و مردم را یاری خواهد داد. شعر بالای وبلاگم یاد همین داستان رو زنده میکنه.
* متن بالا رو برای دوستانی که اسم دقیق سایت من رو نمی‏دونستند یا در معناش شک داشتند، نوشتم.
درسته که اسمیست عربی امّا معنایی سحرآمیز داره. تنها کسانی جادوی نامش رو حس می‏کنن که تا آخر راه عاشقی رفته باشن.
پشت دریاها شهریست، قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب، که در آن هیچ‏کسی نیست که در بیشه‏ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

May 15, 2005 | یکشنبه 25 اردیبهشت 1384
Õسایه
این متن زیبا رو یه دوست ناشناس گذاشته بود تو دفتر مهمان وبلاگم، بدون کم و کاست می‏ذارمش اینجا:
توی یکی از همین خونه‏ها، همین نزدیکی‏ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی پشت بوم هم که نگاه کنی می‏بینیش که از توی پنجره‏ی یکی از این خونه‏ها آتیش بیرون می‏ریزه. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی امّا یه کم دیر، از ته یک خیابون دراز. مثل یه سایه نگرانی. کمی دیر اومدی امّا حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من میگن چیزی نگو! نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می‏گیره . دل یکی داره اینجا خاکستر می‏شه. کمی دیر اومدی امّا یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه‏اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش .
واسه‏ی همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می‏شه . یکی داره تو چشات غرق می‏شه . یکی لای شیارهای انگشتات داره گم می‏شه . دل یکی آتیش گرفته . کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه . میون این همه خونه که خفه خون گرفتند یه خونه هست که تو خوب می‏شناسیش ، دل یکی داره توش خاکستر می‏شه . ...
یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه . یکی می‏خواد نیگات کنه، نه... نه... می‏خواد بشنفتت . می‏خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه . یکی می‏ترسه از نزدیک تماشات کنه . یکی می‏خواد تو چشات شنا کنه . یکی اینجا سردشه . یکی همه‏اش شده زمستون . یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می‏شه . وقتی حرف می‏زدی ، یکی نه به اون چیزائی که می‏گفتی که به صدات گوش می‏داد... یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه... توی یکی از همین خونه‏ها، دل یکی آتیش گرفته... کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه...
May 14, 2005 | شنبه 24 اردیبهشت 1384
Õمرثیه
مدّت‏هاست خیلی چیزها رو در زندگی نمی‏بینم. شاید هم می‏بینم امّا خودمون رو به ندیدن می‏زنیم. همه‏ی ما به این روش زندگی عادت کردیم. ببینیم و به روی خودمون نیاریم. هیچ‏کدوم از ما نگاه خسته‏ی کارگر روزمزدی که تمام زندگیش چند تومن بیشتر نیست به فروشگاه‏های بزرگ و لوکس رو نمی‏بینیم. لب‏های غمگین و غریبه با لبخند گارسون جوون کافی‏شاپ در میون هیاهوی جووونای هم‏سن و سالش رو نمی‏بینیم. آغوش باز دخترک فال‏گیر رو برای عروسکای زیبای داخل ویترین نمی‏بینینم. نگاه گرسنه‏ی پسرک ژولیده‏ی دعا‏فروش برای یه تیکه از غذایی که اضافه آوردیم و راحت دور می‏ریزیم رو نمی‏بینیم. دستان کثیفی که هر روز سر چراغ قرمز رو شیشه‏ی ماشین بالا پائین میره و صورت خیس فروشنده‏ی دوره گردی که شهرداری همه‏ی زندگیش رو جمع کرده نمی‏بینیم. نگاه التماس‏آمیز پیاده‏یی که زیر بارون مونده و تو از کنارش با سرعت گذشتی و یا چروک‏های صورت پدری که هرچی به عید نزدیک‏تر می‏شیم عمیق‏تر میشه رو نمی‏بینیم. لرزش صدای پدری که پول نداره یه دست لباس نو واسه‏ی بچه‏اش بخره و ضجه‏های مردی که زنش گوشه‏ی بیمارستان‏های دولتی به‏خاطر چندرغاز پول داره جون میده رو نمی‏بینیم، درد مادری که بچه‏اش چند ساعته سینه‏ی خشک و بی‏شیرش رو میمکه معنایی برامون نداره، چشمان شرمگین زنی که وقت گدایی پشت چادر سیاه پنهوونه به قلبمون اثری نداره. و درست فهمیدیم، هزاران هزار صحنه‏ی دیگه که هر روز می‏بینیم و نمی‏خوایم که ‏ببینیم.
منم مثل همه‏ی شما نمی‏بینم و نمی‏خوام که ببینم. منم عادت کردم که خودم رو ببینم و دو دستی زندگی خودم رو بچسبم، امّا امروز چشمانم صحنه‏یی رو دید که نباید می‏دید و ذهنم اتفاقی رو ثبت کرد که نباید به حافظه می‏سپرد. خدایا چطور ببینم دختری هفت ساله زنجیر شده بر صندلی سیاه ویلچر و فریاد نکشم. چطور باور کنم دنیای پرتحرک کودکی رو بدون پایی استوار. خدای من چطور به چشمانم دستور بدم که این مصیبت رو نبینند و به لبانم فرمان بدم که بر این فاجعه مرثیه‏یی نخوانند.
خداوندا صورت اون دختر کوچک که از فرط زیبایی فرشتگان آسمان رو به بازی گرفته بود و نرمی موهای آشفته در بادش رو چطور از یاد ببرم. چطور دریچه‏ی قلبم رو بر نفوذ نگاه سحر انگیزش ببندم.
ساعت‏هاست که با خودم میجنگم شاید به دلیل سرنوشت سیاه دخترک پی ببرم. خداوندا، ای تواناترین خالق و ای داناترین آگاه، ای پادشاه گذشته و آینده، تو که به تنهایی بر تمامی جهان حکم می‏رانی و خود سرنوشت بندگانت را بر ایشان مقدّر می‏کنی. ای محبوب من، چطور باور کنم این سرنوشت تلخ را بربنده‏ی بیگناهت. به چه جرم از زندگی محرومش کردی و به چه دلیل بر او رحم نیاوردی.
ای پروردگار مهربان من، می‏دانم که سرشار از گناهم و سزاوار مجازات، امّا بر من بگو تا شک از دلم خارج شود. ساعتی قبل به دیدن دخترک زیبا ناخودآگاه تو را شکر کردم به سپاس نعمت سلامتم. امّا می‏اندیشم آیا دلیل این سرنوشت وحشتناک مخلوق تو، قدرت مطلق تو به ظلمیست که بر بندگان ضعیفت روا می‏داری یا احتیاج توست به شکر گذاری چون من. این‏چنین محتاج تملقی یا آن‏چنان ظالم و نامهربان.
دلم از تو گرفته، میدانم که شکایتم را از قلبم می‏خوانی و احتیاجی به نوشتن نیست امّا نوشتم تا دیگر بندگانت شاهد باشند که تو را به صلیب کشیدم و از تو پرسیدم که چرا چنین بی‏پروا با ما بازی میکنی!
May 12, 2005 | پنجشنبه 22 اردیبهشت 1384
Õدکتر زرين كوب
بیاد کسی که کتابش در دستانم است، بیاد "دو قرن سکوت"، کتابی که هرگز کهنه نشد:
آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب
۱-دو قرن سكوت/ ۲-تاريخ مردم ايران پيش از اسلام/ ۳-تاريخ مردم ايران بعد از اسلام/ ۴-بامداد اسلام/ ۵-كارنامه اسلام/ ۶-ارزش ميراث صوفيه/ ۷-پله پله تا ملاقات خدا/ ۸-سرني /۹-با كاروان حله/ ۱۰-پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد ......... دكتر عبدالحسين زرين كوب در سال 1301 هجري شمسي در بروجرد ديده به جهان گشود . دكتر زرين‏كوب تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خويش به پايان برد .سپس در كنار تحصيل در دوره متوسطه به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرع و ديندار بود ،اوقات فراغت را صرف فراگيري علوم ديني و حوزه اي نمود ،و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيات عرب،به شعر عربي هم علاقمند شد .گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه در رشته علمي تحصيل مي كرد با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبياتي بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد ،واو آن را در مطالعه نگرفته باشد. به دنبال تعطيلي كلاس ششم متوسطه در تنها دبيرستان شهر براي ادامه تحصيل به تهران رفت. اما اين رشته ادبي را برگزيد و در سال 1319 تحصيلات دبيرستاني را به پايان برد، و

با وجود آنكه كتابهاي سالهاي چهارم و پنجم متوسطه ادبي را قبلا نخوانده بود در ميان دانش آموزان رشته ادبي سراسر كشور ،رتبه دوم را به دست آورد.با بازگشايي مجدد دانشگاهها در سال 1320 ،دكتر عبدالحسين زرين كوب در امتحان ورودي دانشكده حقوق شركت كرد.با آنكه پس از كسب رتبه اول ،در دانشكده ثبت نام هم كرده بود،اما به الزام پدر ،ناچار به ترك تهران شد . در همان ايام ،علي اكبر دهخدا كه رياست دانشكده حقوق را به عهده داشت ،از اينكه چنين دانشجوي فاضلي را از دست مي داد ،اظهار تاسف كرده بود. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او ر ا به دانشگاه كشاند .در سال 1324 ،پس از آنكه در امتحان ورودي دانشكده علوم معقول و منقول ،و دانشكده ادبيات حايز رتبه اول شده بود ،وارد رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران شد. به هر تقدير ،عبدالحسين زرين كوب در سال 1327 به عنوان دانشجوي رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل شد،و سال بعد وارد دوره دكتري رشته ادبيات دانشگاه تهران گرديد و درسال 1334 از رساله دكتري خود با عنوان (نقد الشعر ،تاريخ و اصول آن) كه زير نظر بديع الزمان فروزانفر تاليف شده بود با موفقيت دفاع كرد .
دكتر زرين كوب در سال 1330 دركنار عده ايي از فضلاي عصر همچون عباس اقبال آشتياني ،سعيد نفيسي ،محمد معين،پرويزناتل خانلري ،غلامحسين صديقي و عباس زرياب ،براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دايره المعارف اسلام (E1)طبع هلند،دعوت شد .
دكتر زرين كوب در ايام تحصيل در تهران ،چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه ،آشنايي بيشتر يافت .از همان روزگار با فلسفه هاي معاصر غربي نيز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نيز علاقمند گرديد. استاد كه از قبل با زبانهاي عربي ،فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود در سالهاي جنگ دوم جهاني ،با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايام در ايران به سرمي بردند،به آموزش اين دوزبان پراخت .در سال 1323 نخستين كتاب او به نام (فلسفه ،شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري درايران) در بروجرد منتشر شد ،در حالي كه در اين هنگام ،حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تاليف كتاب مي گذشت .
دكتر زرين كوب پس از آنكه به الزام پدر دانشكده حقوق را ترك گفت ،به زادگاه خود بازگشت ،و در خرم آباد و بعددر بروجرد به كار معلمي پرداخت ،كاري كه به تدريج علاقه جدي بدان پيدا كرد .در دوران معلمي ،از تاريخ و جغرافيا وادبيات فارسي گرفته تا عربي و فلسفه و زبان خارجي و حتي رياضي و فيزيك و علم الهيات ،همه را تدريس كرد .دكتر زرين كوب پس از اخذ درجه دكترا ،از سوي استاد فروزانفر ،براي تدريس دردانشكده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 يا رتبه دانشياري ،كار خود را دانشگاه تهران آغاز كرد و به تدريس تاريخ اسلام ،تاريخ اديان ،تاريخ كلام و مجادلات فرق ،تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت .پس از دريافت رتبه استادي دانشگاه تهران (1339 ش ) دكتر زرين كوب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران ،ودوره دكترا ادبيات فارسي دانشگاه تهران و در دانشكده هنرهاي درماتيك به افاضه پرداخت.در سالهاي 1347 تا سال 1349 در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاههاي كاليفرنيا و پرنيستون به تدريس علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيات مشغول به كار شد .
دكتر زرين كوب در 24شهريور 1378 به دليل بيماريهاي قلب و چشم و پروستات در گذشت.


May 11, 2005 | چهارشنبه 21 اردیبهشت 1384
Õشعار
دل از من برد و رو از من نهان کرد --- خدایا با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود --- خیالش لطف‏هایی بی‏کران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشیم --- که با ما نرگس او سر گران کرد که را گویم که با این درد جانسوز --- طبیبم قصد جان ناتوان کرد عدوء با جان حافظ آن نکردی --- که تیر چشم آن ابرو کمان کرد
پ.ن: یه وقت‏هایی هست که دلت می‏خواد برگردی به گذشته و خیلی چیزها رو تغییر بدی. بعد غرق در گذشته میشی و امروز رو هم از دست میدی. یه وقت‏هایی هم هست که می‏شینی به تصور آینده، شروع میکنی به تخیّل که اگه یه روزی اون‏جوری بشه که تو دوست داری، چی کار خواهی کرد. من چهار ساله وسط این دو حالت گیر کردم... * صد سال از مشروطه گذشت، ما هنوز جمهوریت نداریم، پارلمان سفارشی تشکیل میدیم. به جای امثال ستار خان و باقر خان به رفسنجانی راضی شدیم.
May 10, 2005 | سه شنبه 20 اردیبهشت 1384
Õبی‏خیال
Friendship is a magic thing
Able to bring a smile from a memory
Able to share a part of another’s life
It doesn’t matter how large a part
What matter is the feeling of warmth it produces
The sunshine added to the day
Because of a smile freely given
A kind thought sincerely sent دوستی بس سحر انگیز است
خاطره ای را شیرین میکند
در زندگی آن دیگری شریک میشود
و چه اهمیتی دارد بزرگی این سهم
مهم شور و حرارتیست که بر می‏خیزد
به لطف خورشید لبخندهای بی‏پروا
که لحظه‏ها را آفتابی میکند
تبلور همان اندیشه‏های خالص و مهرآمیز هيچ‌چيز يک روزه يا يک شبه اتفاق نمی‌افته، نه عشق، نه نفرت. هر چيزی قبلش مهّمه و قبل‌ترش و خيلی قبل‌ترش. زخم‌های آدم سرمايه است، سرمايت رو با اين و اون قسمت نکن، داد نکش، هوار نکش. صبور، آرام و بی‌سر و صدا همه‌چيزو تحمل کن.
«متن بالا از یه فیلم بود که اسمش یادم نیست»
پ.ن: کلی حرف دارم توی دلم که دوست دارم بیام اینجا بنویسم امّا عقل میگه صبر کن، دنیا هزار تا چرخ می‏خوره، حرف کدومشون رو گوش کنم، دلم یا عقلم...
May 8, 2005 | یکشنبه 18 اردیبهشت 1384
ÕMRI is Positive
دلم برای کسی تنگ است کسی که چشم‏های قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می‏دوخت دلم برای کسی تنگ است کودکی معصوم که دلش برای دلم می‏سوخت.
این چه سری هست که وقتی میگم سوال نپرسید همه کنجکاوتر میشن، مگه نشنیدید که میگن: فضول رو بردن جهنم، دیدن هیزمش تره.
بهرحال برای اونایی که نگرانم بودن بگم که حالم خوبه، مرسی. مشکل چندان خاصی هم پیش نیومده. چند وقتی بود که سر دردهای شدیدی داشتم با حالت تهوع و خون ریزی ار بینی، چشم‏هام یه دفعه برای چند ساعت تار میشد و احساس درد شدید در گوشه‏های سرم داشتم. یه مدت بی‏خیالش بودم و همه رو به حساب خستگی یا بدخوابی گذاشتم. امّا دردها ادامه پیدا کرد و مجبور شدم برم دکتر، دکتر دستور آزمایش خون داد و بعد دیدن جواب آزمایشم پیشنهاد کرد به یه دکتر متخصص مراجعه کنم. خیلی شانسی و با کمک یه دوست قدیمی از یک دکتر متخص معروف وقت گرفتم و آزمایش رو نشونش دادم و دکتر لطف کرد دستور ام آر آی داد. امروز نتیجه‏ها رو بردم پیش دوکی و دکتر برام توضیح داد که:
مصرف بی رویه‏ی یه دارو ( موضوع مربوط میشه به یه اشتباه احمقانه که چند سال پیش در یه حالت بد روحی انجام دادم ) باعث شده که یکی از مویرگ‏های سمت چپ مغزم مسدود بشه. البته این مسئله به تنهایی مشکل خاصی رو باعث نمیشده چون مویرگ کاملا مسدود نبوده امّا فشارهای عصبی یا ضربه می‏تونسته باعث فشار به رگ بشه. پارسال وقتی ایران نبودم یه روز صبح که بیدار شدم دیدم ملافه و تختم خونی شده. اون‏شب خون بالا آورده بودم. یادمه که اون موقع خیلی ترسیده بودم چون اولین بار بود تو زندگیم این اتفاق می‏افتاد، امّا دکترها چیزی تشخیص ندادن و حدس زدن که یه جور خون ریزی خفیف معده بوده، البه خودم فکر می‏کردم بر اثر اتفاقی که همون روز عصر افتاده بود دچار خون ریزی شدم (عصر قبل از همون شب تو کلاس صخره نوردی طناب حمایتم پاره شد و از ارتفاع چهار متری افتادم پائین) ماجرا گذشت تا اینکه اوایل پائیز پارسال یه روز که به شدت عصبی شده بودم تو باغ ارم حالم بهم خورد و بیهوش شدم البته خودم چیزی یادم نمیاد امّا امروز فهمیدم فقط خواست خدا بوده که همون روز نمردم و به قول دکتر یک بار تا دروازه‏ی مرگ رفتم و خدا دوباره به این دنیا برم گردونده. همه‏ی این اتفاق‏ها دست به دست هم داده و باعث شده تا این مویرگ تحریک بشه و این تحریک باعث ایجاد عکس‏العمل و تورم در بافت مغزی اطراف رگ شده و یک خون ریزی کوچیک رخ داده ( همون روز کذایی تو باغ ارم )که البته با یه چیزی شبیه معجزه خون ریزی بند اومده و حالا من در خدمت شما هستم.
خوشبختانه با آزمایش‏های که امروز دکتر انجام داد به بافت مغز صدمه‏یی نخورده و تمام این سلول‏های خاکستری سالم و سرحال هستند، فقط دو نوع قرص بهم داد تا خون اطراف مویرگ جذب بشه و سرگیجه و احساس تهوع از بین بره. البته دکتر گفت درمان دارویی وجود نداره و امکان دسترسی به رگ آسیب دیده با عمل‏های معمولی نیست و البته میشه رگ رو با لیزر باز کرد که اونم بیشتر از سودش به سلول‏های اطراف مویرگ صدمه میزنه، پس باید چه کنم؟
هیچی، کاری نمی‏تونم بکنم. دکتر یه جور رژیم غذایی و دارویی بهم داد و انجام ورزش‏های سنگین رو واسم ممنوع کرد و البته باید مواظب باشم که به سرم ضربه‏ی شدیدی نخوره. زیاد پای کامپیوتر و تلوزیون نشینم و تا میتونم از استرس و هیجانات روحی دوری کنم. دقیقا شبیه توصیه‏هایی که دکتر مامانم واسه‏ی چربی خونش کرده.
منم داروهام رو گرفتم و بعد نشستم مثل یه آدم بزرگ عاقل با خودم یک ساعتی فکر کردم و نتیجه گیری کردم که اگه قراره توصیه‏های دکتر رو گوش کنم مطمئنا زودتر از اینکه این مویرگه من رو بکشه از دستورات دکتر میمیرم. پس رفتم یه هات‏داگ تند با پنیر پیتزا خوردم و توی راه برگشتن مدّت باشگاه بدن سازیم رو تمدید کردم. به مامان اینا گفتم که دکتر گفته هیچیم نیست و حالا هم یک ساعته که اینجا پای کامپیوتر عزیزم در خدمت جامعه‏ی وبلاگ نویسان محترم هستم.
قصّه‏ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید. بالا رفتیم ماست بود، پائین اومدیم دوغ بود خلاصه اگه من دعوت حق رو لبیک گفتم، حلالم کنید... دوست دارم جوری زندگی کنم که وقتی خواستم نفس آخر رو بکشم از زندگیم راضی باشم، چه بیست و چهار سالم باشه چه صد و بیست و چهار سال.
**** این شعر رو دکتر زیر نسخم برام نوشت، نمی‏دونست از کیه، منم نمی‏دونم. بیچاره کلی با روحیم حال کرد، یه جوکه بی‏تربیتی هم واسم گفت.
چشمانت را باز كن
به من نگاه كن
به من خيره نگاه كن
در نگاهت مرا غرق كن
با نگاهت مرا بدزد، بدزد مرا
ببر به دنيايی كه اينجا نيست
جايی كه فاصله را معنايی نيست
به من نگاه كن
با نگاهت مرا به عشق دعوت كن
با چشمانی باز مرا خيره نگاه كن

May 6, 2005 | جمعه 16 اردیبهشت 1384
Õمن نمی‏ترسم
چنان به دنيا می‏نگرم که گويی هزار سال ديگر زندگی خواهم کرد و چندان به آن بی‏اعتنايم که گويی همين فردا خواهم رفت من زندگی را ترک نخواهم کرد چرا که زندگی را دوست دارم من عاشق زنده ماندن هستم و زندگی را جاودانه می‏خواهم ليک از مرگ نمی‏هراسم چرا که مرگ حق است همه می‏ميرند اما زندگی نيز حق است حقّی که بر بشر ارزانی شده است به دنيايمان می‏آورند براي زندگی زندگی خوب و مرگی که حق است. «کمال جنبلاط»
این چند روز حسابی گرفتار بودم امّا بلاخره امروز صبح نتیجه‏ی آزمایش‏ها و عکس‏های ام آر آی رو گرفتم. خیلی مسخره است که جواب یه عکس‏برداری ده روز طول بکشه. شنبه میرم پیش پزشک متخصّص، امّا از حالا بگم که بیخودی کنجکاوی نکنید تا شنبه عصر که برم پیش دکتر و مطمئن بشم هیچی نمی‏تونید از من در بیارید. پ‏.ن: فکر بد نکنید که نوزادی در راه نیست. * به نظرتون سنگ قبر هرمی شکل از مرمر مشکی با یه شعر کوچولو از شاملو یا سهراب خوشکل میشه؟ ** فکر می‏کنید شوخیم گرفته. بیچاره دکتر بیمارستانی که عکس‏برداری کردم هم فکر کرد از شوک خبر زده به سرم امّا خبر نداشت من سال‏هاست با عزرائیل رفیقم.
May 4, 2005 | چهارشنبه 14 اردیبهشت 1384
Õتنها
من همین یک نفس از جرعه‏ی جانم باقیست، آخرین جرعه‏ی این جام تهی را تو بنوش.
پ.ن: حذف شد!
May 1, 2005 | یکشنبه 11 اردیبهشت 1384
Õترس
غریبه‏ در ابهام کابوس‏های شبانش گم شده، غریبه نمی‏تونه آشنای کسی بشه. غریبه می‏ترسه، از تجربه‏ی هر شب عشق در خواب‏هاش می‏ترسه. می‏ترسم تو خواب بازم گریه کنم. می‏ترسم که باز فریب بخورم. می‏ترسم که باز عاشق بشم، من نمی‏خوام حتی تو خواب دیوووونه‏ی تو باشم...
پ.ن: چند شبه که یه خواب رو مرتب می‏بینم، خواب می‏بینم که خودم دارم خودم رو خاک می‏کنم.
<< April 2005            June 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share