Network Friends

May 14, 2005 | شنبه 24 اردیبهشت 1384
Õمرثیه
مدّت‏هاست خیلی چیزها رو در زندگی نمی‏بینم. شاید هم می‏بینم امّا خودمون رو به ندیدن می‏زنیم. همه‏ی ما به این روش زندگی عادت کردیم. ببینیم و به روی خودمون نیاریم. هیچ‏کدوم از ما نگاه خسته‏ی کارگر روزمزدی که تمام زندگیش چند تومن بیشتر نیست به فروشگاه‏های بزرگ و لوکس رو نمی‏بینیم. لب‏های غمگین و غریبه با لبخند گارسون جوون کافی‏شاپ در میون هیاهوی جووونای هم‏سن و سالش رو نمی‏بینیم. آغوش باز دخترک فال‏گیر رو برای عروسکای زیبای داخل ویترین نمی‏بینینم. نگاه گرسنه‏ی پسرک ژولیده‏ی دعا‏فروش برای یه تیکه از غذایی که اضافه آوردیم و راحت دور می‏ریزیم رو نمی‏بینیم. دستان کثیفی که هر روز سر چراغ قرمز رو شیشه‏ی ماشین بالا پائین میره و صورت خیس فروشنده‏ی دوره گردی که شهرداری همه‏ی زندگیش رو جمع کرده نمی‏بینیم. نگاه التماس‏آمیز پیاده‏یی که زیر بارون مونده و تو از کنارش با سرعت گذشتی و یا چروک‏های صورت پدری که هرچی به عید نزدیک‏تر می‏شیم عمیق‏تر میشه رو نمی‏بینیم. لرزش صدای پدری که پول نداره یه دست لباس نو واسه‏ی بچه‏اش بخره و ضجه‏های مردی که زنش گوشه‏ی بیمارستان‏های دولتی به‏خاطر چندرغاز پول داره جون میده رو نمی‏بینیم، درد مادری که بچه‏اش چند ساعته سینه‏ی خشک و بی‏شیرش رو میمکه معنایی برامون نداره، چشمان شرمگین زنی که وقت گدایی پشت چادر سیاه پنهوونه به قلبمون اثری نداره. و درست فهمیدیم، هزاران هزار صحنه‏ی دیگه که هر روز می‏بینیم و نمی‏خوایم که ‏ببینیم.
منم مثل همه‏ی شما نمی‏بینم و نمی‏خوام که ببینم. منم عادت کردم که خودم رو ببینم و دو دستی زندگی خودم رو بچسبم، امّا امروز چشمانم صحنه‏یی رو دید که نباید می‏دید و ذهنم اتفاقی رو ثبت کرد که نباید به حافظه می‏سپرد. خدایا چطور ببینم دختری هفت ساله زنجیر شده بر صندلی سیاه ویلچر و فریاد نکشم. چطور باور کنم دنیای پرتحرک کودکی رو بدون پایی استوار. خدای من چطور به چشمانم دستور بدم که این مصیبت رو نبینند و به لبانم فرمان بدم که بر این فاجعه مرثیه‏یی نخوانند.
خداوندا صورت اون دختر کوچک که از فرط زیبایی فرشتگان آسمان رو به بازی گرفته بود و نرمی موهای آشفته در بادش رو چطور از یاد ببرم. چطور دریچه‏ی قلبم رو بر نفوذ نگاه سحر انگیزش ببندم.
ساعت‏هاست که با خودم میجنگم شاید به دلیل سرنوشت سیاه دخترک پی ببرم. خداوندا، ای تواناترین خالق و ای داناترین آگاه، ای پادشاه گذشته و آینده، تو که به تنهایی بر تمامی جهان حکم می‏رانی و خود سرنوشت بندگانت را بر ایشان مقدّر می‏کنی. ای محبوب من، چطور باور کنم این سرنوشت تلخ را بربنده‏ی بیگناهت. به چه جرم از زندگی محرومش کردی و به چه دلیل بر او رحم نیاوردی.
ای پروردگار مهربان من، می‏دانم که سرشار از گناهم و سزاوار مجازات، امّا بر من بگو تا شک از دلم خارج شود. ساعتی قبل به دیدن دخترک زیبا ناخودآگاه تو را شکر کردم به سپاس نعمت سلامتم. امّا می‏اندیشم آیا دلیل این سرنوشت وحشتناک مخلوق تو، قدرت مطلق تو به ظلمیست که بر بندگان ضعیفت روا می‏داری یا احتیاج توست به شکر گذاری چون من. این‏چنین محتاج تملقی یا آن‏چنان ظالم و نامهربان.
دلم از تو گرفته، میدانم که شکایتم را از قلبم می‏خوانی و احتیاجی به نوشتن نیست امّا نوشتم تا دیگر بندگانت شاهد باشند که تو را به صلیب کشیدم و از تو پرسیدم که چرا چنین بی‏پروا با ما بازی میکنی!
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share