Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< May 2005    June 2005     July 2005 >>
June 30, 2005 | پنجشنبه 9 تیر 1384
Õمعجزه
در یک کلاس خالی، من و تو تنهای تنهائیم، تو آنجا نشسته‏ای و من برای تو از معجزه‏ی اعداد می‏گویم امّا چرا هیچ‏کس نمی‏پرسد که این اعداد چرا برای من و تو معجزه‏ای نمی‏کنند.
قانون اعداد از تفریق دو عدد می‏گوید امّا نگاه تو مرا در خودم ضرب می‏کند.
کاش میشد تا تو دستم را بگیری تا از زیر رادیکال زشت زندگی بیرون بیایم.
کاش لحظات جدایی تقسیم می‏شد و لحظات با هم بودن به توان هزار می‏رسید.
کاش اعداد برایم معجزه‏ای می‏کردند.
کاش من و تو با هم جمع می‏شدیم و حد عشقمان به سوی بی‏نهایت سیر می‏کرد.
کاش از مشکلات مشتق می‏گرفتیم و ناامیدی را در صفر ضرب می‏کردیم.
کاش...
اما اعداد معجزه نمی‏کنند پس:
کاش این قدرت را داشتم تا زمان را متوقف کنم و ساعت‏ها بی‏شتاب و آسوده دستان کوچکت را در دست بگیرم.
کاش سیب سرخی می‏شدم بر درخت پیر حیاط خانه‏ات تا مرا بچینی و در میان انگشتانت بگیری.
کاش اناری آبدار و ترش بودم تا مرا ساعت‏ها با دستان زیبایت بفشاری و بعد مرا آنچنان خالی از وجودم کنی تا دیگر نباشم، دیگر همه تو باشم.
کاش بالشتی پردار و نرم بودم تا شب‏ها سرت را به میان آغوش خود بگیرم و آنقدر آرام برایت لالایی عشق بخوانم تا گرم رویاهای شیرینم شوی.
کاش آبی بودم زلال و خنک تا به وقت خستگی تن برهنه‏ات را به میان امواج مشتاقم بسپاری و من انچنان عاشقانه نوازشت کنم تا مست از احساسم شوی.
کاش خورشید بودم تا هر روز بر صورت زیبایت بتابم و زندگیت را گرما بخشم.
کاش ابری پربار باشم تا بهترین قطرات قلب پر ز خواهشم را نثار وجود تشنه‏ات کنم.
آه نمی‏دانم، نمی‏دانم که چه هستم و چه دوست داشتم که باشم اما این را خوب می‏دانم که اگر اسمم را صدا کنی هر چه که بخواهی خواهم شد...
June 29, 2005 | چهارشنبه 8 تیر 1384
Õقانون
آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون. حال نمی‏دانم که من و تو قانون‏گذاریم یا قانون‏شکن.
وقتی به دنیا آمدم به من گفتند: دوست بدار. حال که عاشقانه عشق می‏ورزم، به من می‏گویند: زندگی همچون قمار است. قماری که تمام آن باخت است...
آه فراموشش کن.
--------------------------------------

پ.ن: این نوشته از من نیست، یادم هم نیست از کجا رسیده به دفتر شعر من.
June 28, 2005 | سه شنبه 7 تیر 1384
Õهر لحظه
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟ "دکتر علی شریعتی"
June 27, 2005 | دوشنبه 6 تیر 1384
Õامید داشته باشیم

هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر

June 25, 2005 | شنبه 4 تیر 1384
ÕHELL BOY
كنار پنجره ايستاده بود و به تاريكی شب خيره شده بود. سياهي قيرمانند شب، او را به وحشت می‏انداخت و ترسی را كه هميشه در اعماق دلش وجود داشت و او هميشه می‏خواست از آن فرار كند، بيشتر مي كرد.
صورتش را برگرداند و به طرف تخت نگاه كرد. پسر جوان آرام و بي سر و صدا خوابيده بود. صداي نفس هاي منظمش را می‏شنيد. چهره او، با نوری که معلوم نبود از کجا می‌تابد، روشن بود. مثل كودكي بی آزار در خواب بود. دختر به چهره او نگاه كرد و با خود فكر كرد، به راستي او كيست؟
آيا ممكن نيست او خود شيطان باشد؟
مگر نه اينكه شيطان در جلد آدم ها می‏رود. مگر نه اينكه شيطان هميشه در جايي كه هوس هست پيدا می‏شود؟
چيزی كه هميشه و هميشه دختر از خود می‏پرسيد ولي به جوابی نمی‏رسيد اين بود که، احساس درون او عشق است يا هوس؟
همين بی‌پاسخی اين پرسش او را می‌ترساند .
وقتي به گذشته به قبل از آشنايی با پسر، فكر مي كرد ، خود را دختری آزاد و بي خيال مي ديد . فارغ از هر دغدغه‏ای . خنده‏هايش عميق و كودكانه با شيطنت خاص خودش همراه بود. دل نگرانی نداشت، هميشه شاد بود و از هيچ چيز و هيچ كس نمي ترسيد. ولي وقتي با پسر آشنا شد...
آشنايي ساده و دوستانه آنها خيلي زود به شكل يك رابطه نزديك و عاشقانه در آمد. او نمی‏توانست بفهمد چرا با اين سرعت پيش رفته است. حس آدم هاي مسخ شده را داشت. هميشه فكر می‏كرد مقاوم است و مي تواند احساساتش را كنترل كند ولي در برابر او خود را ضعيف و ناتوان می‏ديد. همين او را می‏ترساند. او بخاطر پسر بسياری از اعتقاداتش را زير پا گذاشته بود. وقتي پسر براي اولين بار او را بوسيد. احساس لذتي همراه با رخوت به او دست داد. ترس و ناتواني دختر از همان روز شروع شد و امشب براي اولين بار همه وجودش، جسم و روحش را تسليم او كرد. حالا دوباره آن احساس ترس در او پيدا شده بود.
اگر او شيطان باشد...!
اين فكر كه با شيطان هم آغوش شده تنش را لرزاند. حس بدی به او دست داد، حس انزجار از كاری كه كرده بود.
در همين وقت پسر چشمانش را باز كرد. با لبخند به دختر نگاه كرد ، دست‏هايش را باز كرد و او را به طرف خود خواند. دختر لحظه‏ای مكث كرد، آرام آرام به طرف او رفت و به نرمي در بغلش خزيد. پسر او را به خود فشرد و در گوشش گفت:
حالا تو مال من هستي. مال شيطان! و تو يك زنِ شيطان هستی!
June 24, 2005 | جمعه 3 تیر 1384
Õرای نمی‏دهم
صفحه‏ی آخر شناسنامه‏ی من به این قرار است: دو مهر برای دکتر خاتمی و یک مهر برای دکتر معین، حالا خودتون قضاوت کنید و بگید امروز کدام یک از این دو کاندیدا لیاقت داشتند مهر‏شون کنار مهرهای قبلی باشه.
پ.ن: برخلاف میل قلبیم، بر خلاف تمام اصول سیاسی، نمی‏تونم خودم رو رازی کنم و برای فرار از فاشیسم اسلامی احمدی‏نژاد به رفستجانی رای بدم پس ...
* از همین الان دلم واسه خاتمی با همه‏ی خوبی و بدیش تنگ شده، خداحافظ و به امید دیدار رئیس جمهور محبوب ما...
** هنوز هم دوستت دارم خاتمی عزیز
*** مطمئن هستم اگر خاتمی همین الان هم در انتخابات شرکت می‏کرد در چند ساعت اوّل بالای بیست میلیون رای می‏آورد.
June 21, 2005 | سه شنبه 31 خرداد 1384
Õاینجا بهشت نیست
برای فرزندم می‏نویسم برای کسی که روزی خواهد آمد. برای کسی که دوستش خواهم داشت و پاره‏ای از تنم خواهد بود. برایش می‏نویسم وقتی که از موطنش می‏پرسد، آنگاه که نام ایران را در گوشش زمزمه می‏کنم. امروز برایت می‏نویسم تا آنگاه که بزرگ می‏شوی و اشتیاق دیدن سرزمینت تو را در بر می‏گیرد بدانی که چرا چنین کردم. امروز برایت می‏گویم که برای تو بود که از سرزمینم گذشتم و راهی غربت شدم. عزیز دلم، من در زندانی به وسعت ایران متوّلد شدم و هرگز طعم جان‏بخش رهایی را نچشیدم. آزادی برای من کلمه‏ای بیگانه بود که تنها در کتاب‏های لغت دیده بودم. تاریخ سرزمین من سرشار از خیانت‏ و حماقت مردمی بود که هرگز آینده را نمی‏دیدند. مردمی که تنها برای خودشان زندگی می‏کردند.
نازنین من، نمی‏دانی چه سخت بود رفتن و چه سخت‏تر بود پنهان کردن خاطره‏ی سرزمین دردها. امّا همه‏ی این سختی برای تو بود، نمی‏خواستم همیشه حسرت سرزمینی را داشته باشه که مردمش انسانیت را فراموش کرده‏اند. دنیا سرشار از درد است، نمی‏خواستم برای تو درد تازه‏ای بیافرینم.
زیبای من، می‏دانم که گناهکارم. من بی‏آگاهی تو برایت تصمیم گرفتم و بی‏آنکه حتی پای در این دنیا گذارده باشی آینده‏ات را تغییر دادم. من تو را به میان مردمی آوردم که با تو هم ‏زبان نبودند امّا انسانیت را بها می‏دادند. جایی که انسان و حقوق انسانی را از هر چیز دیگر ارزشمندتر می‏دانستند.
عزیزترینم، من در سرزمینی بزرگ شدم که هیچکس انسانیت را یاد نمیداد، نمی‏خواستم که تو نیز این‏چنین باشی. نمی‏خواستم که از کودکی طعم تلخ خشونت و زورگویی را حس کنی. نمی‏خواستم که معنای آزادی را تا ابد ندانی و تا همیشه آرزوی برابری و عدالت میان دو انسان را فریاد کنی.
می‏خواستم که در انتخاب مسیر زندگیت آزاد باشی. می‏خواستم که پروردگار یکتا را آن‏طور که خود دوست داری عبادت کنی نه آن‏طور که دیگران می‏خواهند.
دوست‏داشتنی من، میدانم که به جای تو تصمیم گرفتم و سرنوشتت را به دست گرفتم امّا سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. سرزمین تو پر از قصه‏هایی است که در آن قهرمانان به جنگ دشمنان می‏روند و دلاوران پلیدی را به چالش می‏کشند. امّا برایت می‏گویم که چنین نیست، آری واقعیت سرزمین تو مردم بیچاره‏ایست که دل به منجی پایانی خوش کرده‏اند و جزای دیو صفتان را به قیامت حواله می‏کنند. سرزمین تو قهرمانی ندارد. پادشاهان سرزمین تو برابری را نمی‏فهمند و مردمش عدالت را نمی‏خواهند. دلاوران سرزمین تو همگی در جنگ‏ها جان باخته‏اند و یا در کنج زندان‏ها پوسیده‏اند.
در سرزمین تو دیو پلید در میان کوه‏ها نیست، در میان مردم سرزمینت است، پنهان نیست بلکه آشکارا فرمان میدهد و خون می‏خواهد. ضحاک را در میان افسانه‏ها جستجو مکن که او را همین‏جا در سرزمینت می‏یابی.
آری فرزند دلبندم، من تو را از میان آتش و دود، از میان فقر و جهالت و از میان درد و تبعیض به این سرزمین بیگانه آوردم.
ای همه‏ی امیدم، از من مپرس که چرا سرزمینت را از تو پنهان می‏کردم. من در این زمین غربت برایت آزادی و برابری را هدیه آوردم.
ای همه وجودم، سرزمینت را جستجو مکن که آنجا هیچ چیز در انتظار تو نیست. سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. "موطن تو را بر هيچ نقشه‏ای نشانی نيست، موطن تو تنها در قلب کسانی است که دوستت می‏دارند."
پ.ن: نمی‏دانم امّا نوای بیگانه‏ای در گوشم زمزمه میکند که فرزندم را از این سرزمین فراموش شده دور کنم، هرچند که غربت را برایش هدیه آورم. نوشته‏ی بالا را برای روزی می‏نویسم که بزرگ می‏شود و از سرزمینش، ایران می‏پرسد. سرزمینی که جزء درد هیچ ندارد...
June 20, 2005 | دوشنبه 30 خرداد 1384
Õفال
ناگهان از خواب پریدم و نمی‏دونم چی شد که از حافظ احوالش رو پرسیدم، این غزل رو جواب گرفتم:

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان‏سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم، غم مخور
با یار آشنا، سخن آشنا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ‏بهر خدا بگو
هرکس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن‏کس که منع ما ز خرابات میکند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هرچند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه‏ی آن محتشم بخوان
با ابن گدا حکایت آن پادشا بگو
جان‏ها ز دام زلف چو بر خاک می‏فشاند
بر آن غریبِ ما چه گذشت ای صبا بگو
جان‏پرور است قصه‏ی ارباب معرفت
رمزی بر او بپرس و حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه میدهند
می نوش و ترک رزق ز بهر خدا بگو

پ.ن: اگر حافظ با این فال‏های گاه و بی‏گاهش نبود، نمی‏دونستم با دلتنگی‏ها چه کنم...
June 18, 2005 | شنبه 28 خرداد 1384
Õبی‏خیال
پ.ن: پایان یک ماجرا و آغاز یک راه طولانی:
1. مردم ایران و متاسفانه هم‏وطنان من: خریت نه تنها علف خوردن است...
2. خدایا خستگی این چند روز به تنم موند...
3. و امّا دوستان این تازه آغاز راه ماست، ما نه به معین که به اهداف معین رای دادیم. اهدافی که برامون مقدّس بوده و هست. پس دوباره به پا می‏خیزیم، دوباره و چندباره می‏روئیم و هرگز از پا نمی‏نشینیم. از نو شروع می‏کنیم و از گذشته‏ها درس می‏گیریم و باز هم سلام می‏گوئیم بر آزادی، ای خوب، ای زیبا...
4. جبهه‏ی دموکراسی و حقوق بشر نیازمند همیاری ماست، کسانی که نمی‏خواهند مثل یک برده زندگی کنند.
5. ناراحت نباشیم و یادمون نره که این خواست اکثر مردم بود، مثل بیست و هشت مرداد. تاریخ دوباره تکرار شد و این نشون میده که مردم ما فراموش‏کارند و سیاست رو نمی‏فهمند. باید ادامه بدیم و خستگی رو خط بزنیم، امید و امید، امید به فردای بهتر، به ایران آزاد.
June 18, 2005 | شنبه 28 خرداد 1384
Õخسته اما امیدوارم
چند روز هست که نخوابیدم. چند روز هست که یک لحظه آروم نگرفتم. الان دیگه کاری از دستم برنمی‏یاد جزء اینکه منتظر باشم. خدا شاهد است که همه‏ی توانم را گذاشتم. معین را دعا کنید...
June 15, 2005 | چهارشنبه 25 خرداد 1384
Õدکتر معین
نام: مصطفي
نام خانوادگي: معين
نام پدر: مهدي
تاريخ تولد: 11 فروردين، 1330
ميزان تحصيلات: فوق تخصص آلرژي از دانشگاه علوم پزشكي تهران و متخصص بيماري هاي كودكان از دانشگاه شيراز
کاندیدای اصلاح‏طلبان پیشرو و آخرین امید ما...
June 13, 2005 | دوشنبه 23 خرداد 1384
Õدل
دوستانم می‏پرسیدند چرا از دخترها دوری می‏کنی؟
هرگز نتوانستم برایشان بگویم که دل به فاحشه‏ای باخته‏ام.
June 11, 2005 | شنبه 21 خرداد 1384
Õمن یک دیوانه بودم
بیست و هفتم خرداد هشتاد
وای چقدر گرمه. هفته‏ی آخر ترم دانشگاهی هم به اتمام رسید، این دیگه آخر کار بود. راحت شدم از دست این استادهای مغرور و دانشجوهای کودن. امتحان‏ها رو هم به اصرار مامان و بابا میدم. هنوز امیدوارند که شاید به دانشگاه علاقه‏مند بشم و ایران بمونم.
امروز یه خبر خوب هم شنیدم، هفته‏ی قبل و روز بازی با تیم مقاومت، مربی تیم جوانان استان بازیم رو دیده و آخر بازی که من صدمه دیده بودم و تو رختکن بودم اسمم رو از آقای پازوکی پرسیده بود. بچه‏ها میگن این معنیش اینه که شاید برای بازی در تیم جوانان استان ازم دعوت کنه. واقعا خبر خوبی بود. از این به بعد باید تمرین‏هام رو بیشتر کنم و باید یه کم بیشتر برای بسکتبال وقت بذارم.
با بچه‏ها دارم هماهنگ می‏کنم که گروهی بریم کیش. اگه بشه کلی حال میده. کلاس‏های آموزشگاه رو هم فشرده برگذار می‏کنم. چون این مدت یه کم نامنظم بودم، درس بچه‏ها عقب افتاده امّا تا آخر ترم باید به امتحان برسن. سخت نیست، اکثرا باهوش هستند و اگه یه کم فشرده‏تر باهاشون کار کنم حتما با نمره‏های عالی قبول میشن.
امروز آرتا رو بلاخره دیدم، یعنی واقعیتش ندیدم. ظهر از کلاس برمی‏گشتم خونه دیدم که می‏خواست بره تو خونه‏شون. یه دفعه نمی‏دونم چرا سرم رو انداختم پائین و زود دویدم طرف خونه. وقتی در رو بستم همون‏جا کف حیاط نشستم. خیلی برام عجیبه. من اصلا خجالتی نبودم. این یک هفته معمولا هر شب با هم حرف می‏زنیم و کلی ماجراها تعریف کردیم، جالبه که آرتا هم من رو دقیق ندیده و فقط می‏دونه که قدم بلنده. ولی دو شب پیش یه ماجرایی رو تعریف کرد که کلی خندیدم. مثل ‏اینکه یه شب بارونی تو زمستون آرتا داشته می‏رفته بستنی بخره و منم داشتم از جایی میومدم بعد سر کوچه خوردیم به همدیگه. من که دقیق یادم نیست آخه در روز زیاد به این و اون می‏خورم. دیشب ازش خواستم عکسش رو برام بفرسته امّا قبول نکرد، نمی‏دونم چرا امّا احساس می‏کنم اگه تو خیابون ببینمش نمی‏تونم تو صورتش نگاه کنم. نمی‏دونم چی شدم امّا یه جوری دوست دارم شب بشه و باهاش چت کنم. خیلی عجیبه، همش دو هفته است که می‏شناسمش.
-------------------------------

پ.ن: امروز دکتر معین رو از نزدیک دیدم، شیوایی بیان و مهارت خاتمی رو نداره و خیلی عامیانه صحبت می‏کنه امّا به نکته‏هایی پرداخت که حرف دل خیلی از ماها بود. به ‏هرحال سهم من از دموکراسی همین یک برگ رای هست.
* آهنگ جدید استینگ رو شنیدید؟ معرکه کرده...
** این هاشمی تو هر کوچه پس کوچه‏ی شهر یه ستاد انتخاباتی بزرگ داره، یعنی هزینه‏ی اینا رو فقط با کمک‏های مردمی تامین می‏کنه!
June 10, 2005 | جمعه 20 خرداد 1384
Õتبریک
آنها هم در ورزشگاه بودند. آنها هم بین مردان بودند. آنها سی و سه نفر بودند. با حقوقی برابر و جایگاهی مساوی. من تنها صدایشان را شنیدم اما با تمام وجود همراهشان فریاد زدم: حالا مساوی شدیم...
June 9, 2005 | پنجشنبه 19 خرداد 1384
Õپنجره
هر روز صبح که از خواب بیدار می‏شدم، می‏دیدمش که پشت پنجره‏ی اتاقش نشسته. همون وقتی که من تند تند صبحانم رو می‏خوردم میومد کنار پنجره، سرش رو به آرومی میداد عقب و موهای بلندش رو با آرامش شونه می‏کشید. حالا چند روزه که صبح‏ها پنجره‏اش بسته است. همسایه‏ها میگن دیونه خونه رو بستن. فردا می‏خوام پنجره رو آجر بچینم.
پ.ن: عشق ناب سراپا بی‏رحمیست، اگر مهربان شد عشق نیست... ‏‏
June 8, 2005 | چهارشنبه 18 خرداد 1384
Õمن یک دیوانه بودم
خاطراتم را می‏نویسم تا دیگر از آن خودم نباشند، آن را به امانت نمی‏گذارم بلکه فریادش می‏کنم. مانند این است که رازی را در عمق جنگل‏های دور فریاد کنی. آنقدر بلند که بار سنگینش را از روی قلبت بردارد.
---------------------------------

بیستم یکم خرداد هشتاد
دو روز هست که از تخت‏خواب بیرون نیومدم. روز جمعه وسط بازی پای چپم ضربه خورد. نفهمیدم کی افتاد رو پام ، فقط یادمه که دنیا جلوی چشمام سیاه شد. دکتر بعد معاینه گفت که تاندون پای چپم کش اومده. چیز مهّمی نیست فقط باید یه خورده بهش استراحت بدم. البته چندانم بد نیست چون یه هفته دانشگاه مالیده شد و میشه به کلی کارای دیگه رسید، مثلا بازی کرد. بابایی میز کامپیوتر رو کشیده کنار تختم و بدون اینکه مجبور بشم از تخت پایین بیام می‏تونم با کامپیوتر کار کنم. یه مرحله از بازی رزیدنت اویل هست که نمی‏تونم ردش کنم. بدجوری رفته رو اعصابم. امشب اگه شده تا صبح بیدار بشینم، تمومش می‏کنم.
آموزشگاه رو هم یه هفته مجبورم تعطیل کنم. این ماه یه ریال هم حقوق نمی‏گیرم از بس نامنظم رفتم سر کلاس.
خدا رو شکر لازم نیست برای مصاحبه برم سوریه. چون من تقاضای ویزای دانشجویی کردم مصاحبه نمی‏خواد بدم. فقط باید یه امتحان زبان بدم که دو ماه دیگه تو سفارت استرالیا برگذار میشه. از بس ملت ایران متقلب هستن امتحان زبان رو هم تو سفارت می‏گیرن. بعدش هم باید یه امتحان برای پذیرش دانشگاه بدم که تو خود سفارت کانادا در تهران میدم. پس سوریه رفتن پرپر شد.
امروز صبح یک ساعت با آرتا چت کردم. خیلی ضایع شدم، من رو کامل می‏شناخت امّا من هرچی زور زدم اصلا یادم نیومد که اون کیه. شاید هم دیدمش ولی طبق معمول توجه نکردم. به هر حال خیلی باحاله که آدم همسایش رو تو چت پیدا کنه. از بس شیطونی میکنم و وقتی با دوستام هستم سر و صدا راه میندازم، همه جا تابلو میشم. وقتی گفتم تا حالا ندیدمش. فکر کنم باورش نشد. دختره دو سال هست که تو فاصله‏ی پنجاه متری من زندگی میکنه امّا تا حالا ندیدمش. کی باورش میشه!
خاتمی دوست داریم. امسال خاتمی قول داده تو دور دوّم ریاست جمهوریش غوغا کنه. آخی با این همه بلا که سرمون آورد امّا بازم دوسش دارم. کلی سعی می‏کنه کمک کنه امّا زورش نمی‏رسه. امسالم واسش خیلی تبلیغ کردم. اگه قبل از رفتنم بلایی سرم نیاد شانس آوردم. آخرش این مرتیکه‏ی پشمالو تو حراست دانشگاه یه بلایی سرم میاره. هر روز که از جلوش رد میشم چنان چپ‏چپ نگام میکنه انگار ارث باباش رو خوردم دو تا نوشابه هم روش.
یه کتاب جدید خریدم از گارسیا مارکز، خیلی قشنگه. مخصوصا وقتی وارد نوع ارتباط آدم‏ها با هم میشه. اونقدر دلم می‏خواد یه داستان کوتاه بنویسم امّا تا دو صفحه‏ی اول رو شروع می‏کنم تنبلی میاد سراغم و می‏ذارمش کنار. تا حالا ده بار این دو صفحه رو نوشتم.
پائولو کوئلیو داره غوغا میکنه تو بازار. اسم کتاب جدیدش شیطان و دوشیزه پریم هست. اینم خوشکله امّا به پای گارسیا مارکز نمی‏رسه.
وای خسته شدم‏ چرا هیچکی به من مصدوم توجه نمی‏کنه. این مامان بابایی از اوّلش هم من رو دوست نداشتن. احتمالا من رو گذاشته بودن دم درشون. سالار سر راهی. همش این دخترشون رو دوست دارن بی معرفت‏ها.
June 8, 2005 | چهارشنبه 18 خرداد 1384
Õنقض حقوق زنان در قانون اساسی
آنها حقشان را می‏خواهند. آنها مثل ما هستند. آنها هم آدم هستند. آنها زنان ایرانی هستند.

June 6, 2005 | دوشنبه 16 خرداد 1384
Õمن یک دیوانه بودم
بعضی از دوستانم می‏پرسن چرا گذشته‏ها رو شخم می‏زنم! ‏نمی‏دانم اما در گذشته‏ام چیزی پنهان است که خواب را از چشمانم می‏رباید، شاید رازی باشد در چشمان او. می‏خواهم بدانم که این درد از کجاست.
------------------------------------

شانزدهم خرداد هشتاد:
دیروز امتحان آناتومی داشتم، حتی یه کلمه هم نخونده بودم امّا امروز که نمره‏ها رو زدن تو برد، دیدم ماکزیمم دانشگاه شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. رفتار همه باهام عوض شده آخه سر جلسه به هیچ‏کس تقلب نرسوندم چون فکر می‏کردم همه رو اشتباه زدم. حالا همه فکر می‏کنن که عمدا تقلب ندادم.
مهّم نیست، من که این ترم آخرمه که میام دانشگاه. اصلا نمی‏دونم چرا دارم میام سر کلاس. سه‏شنبه صبح با وکیلم وقت ملاقات دارم. باید یه سری مدارک آماده کنم تا زودتر پرونده‏ام رو تو سفارت باز کنه. احتمال داره که خودم مجبور بشم برم سفارت کانادا در سوریه تا حضوری مصاحبه بدم، وای کی حال سوریه رفتن داره، خدا کنه از همین‏جا سر و ته قضیه هم بیاد. حالا تا سه‏شنبه خدا کریمه.
فردا مسابقه دارم. امروز آقای پازوکی ترکیب رو اعلام کرد. من بازم فوروارد بازی می‏کنم این هفته خیلی باهاش حرف زدم تا شاید اجازه بده گارد بازی کنم. چند ماه هست که دارم رو شوت‏های سه امتیازیم کار می‏کنم. دیگه از هر ده تا پرتاب هشت تاش رو گل می‏کنم اما هنوز با این کار موافقت نکرده. رامتین هم بهم میگه صبر داشته باشم الان وسط فصل مسابقات هست و هیچ مربی عاقلی ترکیب تیمش رو دست نمی‏زنه. اما منم حق دارم جایی بازی کنم که دوست دارم. سه ساله دارم فوروارد بازی می‏کنم و دیگه برام تکراری شده این پست. تا بازی با آبفا صبر می‏کنم اگر اون بازی رو ببریم ازش می‏خوام که بذاره گارد بازی کنم. رامتین هم با این نظرم موافقه. بیچاره رامتین امید این فصل تیم بود امّآ حالا با این پای شکسته حداقل سه ماه دیگه هم نمی‏تونه بازی کنه. پسر خوبیه امّا همیشه تو نگاش می‏بینم که از اینکه من به‏جاش ستاره‏ی تیم شدم ناراحته. حق هم داره من یه فصل بیشتر نیست که اومدم تیم شهرداری اما اون چند سال اینجا بوده. مطمئنم که وقتی پاش خوب بشه، تنها رقیب من اونه.
دو شب پیش یه اتفاق خیلی باحال افتاد. رفته بودم تو چت روم خودم. همونی که به اسم سالار ساخته بودم تو یاهو. کلی حال ‏کردم که یک ماه هست که همیشه تو لیست یاهو بالا قرار می‏گیره و پائین نمیاد، یه دفعه یه نفر پی‏ام داد و خواهش کرد که راهنمائیش کنم و بعد پرسید که چطور میتونه پاسورد یاهو میلش رو عوض کنه. راهنمائیش کردم و طبق معمول به لیستم اضافه کردمش. ماجرا یادم رفت تا امروز رو خط بودم، اونم اومد. پرسیدم که موفق شده پاسوردش رو عوض کنه یا نه و اون گفت که بی‏خیالش شده. پرسید که اسمت چیه و من گفتم سالار. گفت چه اسم خوشگلی. گفتم: قابل نداره مال تو. گفتم چند سالته؟ جواب داد: هفده.
رسمی جواب میداد امّا با هر جواب یه آیکون خنده می‏فرستاد. پرسیدم از کجایی، بازم با خنده گفت: از باغ ناری. با تعجب گفتم چه جالب، منم همون جا هستم. شما کدوم کوچه هستید؟ جواب داد: کوچه‏ی سوسن. خشکم زد، اون کیه که در کوچه‏ی ما زندگی می‏کنه. پرسیدم اسمت چیه؟
گفت: آرتا.
----------------------------------

پ.ن: تمامی اسامی به غیر از نام خودم در سراسر نوشته‏هایم تغییر یافته است. تنها در قسمت‏هایی از متن نوشته شده در دفتر خاطراتم تغییر داده‏ام که گمان برده‏ام شاید باعث شناخت کسی از روی آن شود. در بقیه‏ی موارد متن را بدون هیچ تغییری به اینجا منتقل کرده‏ام. ‎‏
June 3, 2005 | جمعه 13 خرداد 1384
Õمن یک دیوانه بودم
امروز اوّلین قسمت نوشته‏هایی رو اینجا میذارم که یه روز تنها مال خودم بود. داستانی رو شروع میکنم که تماما واقعیست. داستان من، پسری که دیوانه بود.
-------------------------------

سیزدهم خرداد هشتاد:
خیلی بدِ که مجبور باشی روزی چهار پنج ساعت بری سر درسی که اصلا بهش علاقه نداری، دیگه حالم از حفظ کردن دوزهای دارویی و تفاوت‏های دستگاه گوارشی گاو و آدمیزاد به هم می‏خوره. عجب غلطی کردم وقت انتخاب رشته، دامپزشکی رو گذاشتم انتخاب چهارم، هوا هم داره گرم میشه و من طاقت گرما ندارم. مامانم میگه آخرش یه روز تو میری قطب زندگی میکنی. هر روز صبح باید بکوبم از اینجا برم اون‏طرف شهر دانشگاه، یه نفر نیست بگه حالا رشته‏اش مزخرفه! چرا دانشگاه رو بیرون شهر ساختین.
این روزها خیلی ولگرد شدم، درس هم که نمی‏خونم. هر روز عصر با یکی از بروبچ گردشم. یه شب تولّد یه شب پارتی. یواش یواش داره صدای بابایی در میاد. فکرکنم الان یه ماهی شده که شب‏ها اونقدر دیر میام که نمی‏بینمش.
امیر هر هفته از اکراین زنگ میزنه. خیلی از تنهایی می‏ناله، خوبه که مثلا زن گرفته، اگه مرجان همراهش نبود فکر کنم دو روز نشده برمی‏گشت. دلم می‏خواد باهاش باشم اما اکراین منو اصلا راضی نمی‏کنه. بعد این همه زحمت که تونستم مخ بابا رو بزنم که بذاره من دانشگاه رو ول کنم و از ایران برم حیفه که برم اکراین. مخصوصا حالا که یه وکیل توپ پیدا کردم که ویزای کانادا رو بگیره واسم.
"سال دیگه این موقع‏ها، سالار وسط برفاست میره به کنسرت می‏خوره پنکیک" این پنکیک آخری فقط واسه‏ی حفظ قافیه‏ی شعر بود مگرنه می‏خورم مک‏دونالد قشنگ‏تره.
عصرها میرم آموزشگاه کامپیوتر، هفته‏ای هشت تا کلاس بیشتر برنداشتم. شاگردام اکثرا دختر هستن و خیلی مهربون. امّا کلی ناز و ادا دارن، منم که کلا تو این‏جور وقت‏ها جدی و خشک میشم و بعضی وقت‏ها بدجوری بهشون فشار میارم. چند روز پیش یکیشون زد زیر گریه، با کلی بدبختی آرومش کردم میگم چرا گریه میکنی، برگشته میگه: آخه شما گفتی این درس آخری خیلی ساده است مگه اینکه کسی خِنگ باشه و نفهمیده باشه، منم نفهمیدم. حتما خِنگم!!!
کلی دلم سوخید واسش، باید یه کم بیشتر مواظب حرف‏هام و کارام باشم. دختر جماعت خیلی دلش نازکه.
امروز عصر می‏خوام برم کلاس زبان فرانسه. میگن کانون زبان یه دوره آموزشی رو شروع کرده. وقتی بخوام از ایران برم خیلی به دردم میخوره. جمعه هم مسابقه‏ی بسکتبال دارم. مسابقه‏ی زیاد سختی نیست، بازی اصلیمون با تیم آبفا است. روزهای فرد سه ساعت تمرین دارم. بعد این هفته تمرینات رو زیادتر میکنن تا برای بازی با آبفا آماده بشیم.اگر اون بازی رو ببریم میریم جزء زیر گروه لیگ سراسری. یعنی میشه؟
June 1, 2005 | چهارشنبه 11 خرداد 1384
Õباور کنید
پرده‏ی اوّل، دو روز پیش: مردم فرانسه در پاسخ به نارضایتی خود از حکومت ژاک شیراک به قانون اساسی اروپا رای منفی دادند.
پرده‏ی دوّم: روز بعد از رای‏گیری نخست‏وزیر فرانسه استعفاء و کابینه تغییر کرد.
پرده‏ی سوّم، هشت سال اخیر: تا چند روز دیگر انتخابات ریاست جمهوری ایران برگذار می‏شود، حداقل هفتاد درصد مردم در این انتخابات شرکت نمی‏کنند و یا به کاندیدیهایی که دم از تغییر مسالمت‏آمیز حکومت می‏زنند رای می‏دن. مخالفت مردم با وضع کنونی به دو حالت:
1. رای مردم به آقای خاتمی در دو دوره‏ی متوالی ریاست جمهوری و همچنین نمایندگان طرفدار وی در انتخابات مجلس ششم و
2. تحریم انتخابات مجلس هفتم و دومّین دوره‏ی شوراهای شهر و روستا
به وضوح دیده و احساس شد. در حالی که در کشور فرانسه، مهد پارلمان و آزادی در کمتر از بیست و چهار ساعت صدای اعتراض مردم با تغییر نخست‏وزیر پاسخ داده می‏شه، اینجا در سرزمین من یک‏صد سال هست که از مشروطه می‏گذره و ما هنوز اندر خم یک کوچه‏ایم.
هشت سال است که مدام بر طبل آزادی، برابری و عدالت می‏کوبیم امِا چه پاسخی جز تهدید و گلوله گرفته‏ایم.
باور کنید ما چیز زیادی نمی‏خواهیم، تنها آرزویمان این‏است که با ما مثل انسان رفتار کنند...
-------------------------------------

پ.ن: این آخرین بار بود که در مورد انتخابات می‏نوشتم، دلیلش هم این بود که وسوسه‏ای عجیب برای رای دادن به دکتر معین پیدا کرده بودم امّا تجربه‏ی یک دهه‏ی اخیر نشانم داده است که در قلمرو شیاطین آتش، حتی فرشتگان هم می‏سوزند.
* از فردا نوشته‏ی دنباله‏داری با نام " من یک دیوانه بودم" که بازنویسی دفتر خاطراتم در بحرانی‏ترین دوران زندگیم یعنی اوایل سال هشتاد هست رو آغاز می‏کنم، این داستان پیاده سازی متن نوشته‏هایی است که در اون روزهای سخت و شیرین به روی کاغذ آوردم.
<< May 2005            July 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share