خاطراتم را مینویسم تا دیگر از آن خودم نباشند، آن را به امانت نمیگذارم بلکه فریادش میکنم. مانند این است که رازی را در عمق جنگلهای دور فریاد کنی. آنقدر بلند که بار سنگینش را از روی قلبت بردارد.
-------------------------------------------------------------------------
قسمت سوم بیستم یکم خرداد هشتاد
دو روز هست که از تختخواب بیرون نیومدم. روز جمعه وسط بازی پای چپم ضربه خورد. نفهمیدم کی افتاد رو پام ، فقط یادمه که دنیا جلوی چشمام سیاه شد. دکتر بعد معاینه گفت که تاندون پای چپم کش اومده. چیز مهّمی نیست فقط باید یه خورده بهش استراحت بدم. البته چندانم بد نیست چون یه هفته دانشگاه مالیده شد و میشه به کلی کارای دیگه رسید، مثلا بازی کرد. بابایی میز کامپیوتر رو کشیده کنار تختم و بدون اینکه مجبور بشم از تخت پایین بیام میتونم با کامپیوتر کار کنم. یه مرحله از بازی رزیدنت اویل هست که نمیتونم ردش کنم. بدجوری رفته رو اعصابم. امشب اگه شده تا صبح بیدار بشینم، تمومش میکنم.
آموزشگاه رو هم یه هفته مجبورم تعطیل کنم. این ماه یه ریال هم حقوق نمیگیرم از بس نامنظم رفتم سر کلاس.
خدا رو شکر لازم نیست برای مصاحبه برم سوریه. چون من تقاضای ویزای دانشجویی کردم مصاحبه نمیخواد بدم. فقط باید یه امتحان زبان بدم که دو ماه دیگه تو سفارت استرالیا برگذار میشه. از بس ملت ایران متقلب هستن امتحان زبان رو هم تو سفارت میگیرن. بعدش هم باید یه امتحان برای پذیرش دانشگاه بدم که تو خود سفارت کانادا در تهران میدم. پس سوریه رفتن پرپر شد.
امروز صبح یک ساعت با آرتا چت کردم. خیلی ضایع شدم، من رو کامل میشناخت امّا من هرچی زور زدم اصلا یادم نیومد که اون کیه. شاید هم دیدمش ولی طبق معمول توجه نکردم. به هر حال خیلی باحاله که آدم همسایش رو تو چت پیدا کنه. از بس شیطونی میکنم و وقتی با دوستام هستم سر و صدا راه میندازم، همه جا تابلو میشم. وقتی گفتم تا حالا ندیدمش. فکر کنم باورش نشد. دختره دو سال هست که تو فاصلهی پنجاه متری من زندگی میکنه امّا تا حالا ندیدمش. کی باورش میشه!
خاتمی دوست داریم. امسال خاتمی قول داده تو دور دوّم ریاست جمهوریش غوغا کنه. آخی با این همه بلا که سرمون آورد امّا بازم دوسش دارم. کلی سعی میکنه کمک کنه امّا زورش نمیرسه. امسالم واسش خیلی تبلیغ کردم. اگه قبل از رفتنم بلایی سرم نیاد شانس آوردم. آخرش این مرتیکهی پشمالو تو حراست دانشگاه یه بلایی سرم میاره. هر روز که از جلوش رد میشم چنان چپچپ نگام میکنه انگار ارث باباش رو خوردم دو تا نوشابه هم روش.
یه کتاب جدید خریدم از گارسیا مارکز، خیلی قشنگه. مخصوصا وقتی وارد نوع ارتباط آدمها با هم میشه. اونقدر دلم میخواد یه داستان کوتاه بنویسم امّا تا دو صفحهی اول رو شروع میکنم تنبلی میاد سراغم و میذارمش کنار. تا حالا ده بار این دو صفحه رو نوشتم.
پائولو کوئلیو داره غوغا میکنه تو بازار. اسم کتاب جدیدش شیطان و دوشیزه پریم هست. اینم خوشکله امّا به پای گارسیا مارکز نمیرسه.
وای خسته شدم چرا هیچکی به من مصدوم توجه نمیکنه. این مامان بابایی از اوّلش هم من رو دوست نداشتن. احتمالا من رو گذاشته بودن دم درشون. سالار سر راهی. همش این دخترشون رو دوست دارن بی معرفتها.
-------------------------------------------------------------------------
* دو تا داستان آخر وبلاگ
زن آبی خیلی زیباست.
** زنان ایرانی گوشهای کوچک از حقشان را میخواهند، مسخره است که برای دیدن بازی فوتبال هم احتیاج به اجازه و نیاز به تحصن دارند:
رفتن به استادیوم حق ساده شهروندی ماست
*** فردا بازی فوتبال هست و تا چند ساعت هم شده همه چیز تحت تاثیر بازیه، حتی انتخابات.
**** بین رای ندادن و به دکتر معین رای دادن، مردد هستم. مطمئن هستم که با رای ندادن هیچی درست نمیشه امّا با انتخاب دکتر معین هم چیزی عوض نمیشه. تا زمانی که این مردم به زور و ظلم تن میدن از هیچکس کاری ساخته نیست. باید فکرها رو اصلاح کرد...
***** این جک خیلی خوشکله: یه روز جوجهِ با مامانش دعواش میشه، بعد میاد تو حیاط میگه: (با لحن جوجه کوچولوها بخونید) پیشی بیییییا منو بخور.