Network Friends

June 9, 2005 | پنجشنبه 19 خرداد 1384
Õپنجره
هر روز صبح که از خواب بیدار می‏شدم، می‏دیدمش که پشت پنجره‏ی اتاقش نشسته. همون وقتی که من تند تند صبحانم رو می‏خوردم میومد کنار پنجره، سرش رو به آرومی میداد عقب و موهای بلندش رو با آرامش شونه می‏کشید. حالا چند روزه که صبح‏ها پنجره‏اش بسته است. همسایه‏ها میگن دیونه خونه رو بستن. فردا می‏خوام پنجره رو آجر بچینم.
پ.ن: عشق ناب سراپا بی‏رحمیست، اگر مهربان شد عشق نیست... ‏‏
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share