Network Friends

<< June 2005    July 2005     August 2005 >>
July 31, 2005 | یکشنبه 9 مرداد 1384
Õشمارش معکوس
بر کدام جنازه زار می‏زند این ساز؟
بر کدام مرده‏ی پنهان می‏گرید این ساز بی‏زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ می‏موید این سیم و زه، این پنجه‏ی نادان؟
بگذار برخیزد مردم بی‏لبخند، بگذار برخیزد!
"احمد شاملو"
------------------------------------------------------------------------------------

مادران در بلفاست این نغمه را هنگام گرسنگی نوزادانشان زمزمه می‏کنند:
زود بزرگ شو ایرلندی کوچک من، قوی باش و هرگز اشک مریز، بابی ساندز هرگز گریه نکرد.
پ.ن: بابی ساندز، قهرمان افسانه‏ای مردم ایرلند که جان در ره آرمانش نهاد. ( او در اعتراض به رعایت نکردن شرایط انسانی زندانیان پس از تحمل شصت و پنج روز اعتصاب غذا جان سپرد )
* کسی در گوشه‏ای جان می‏سپارد، کسی در روز روشن جان می‏ستاند. شمارش معکوس مرگ را برای اکبر گنجی آغاز کنید...
July 29, 2005 | جمعه 7 مرداد 1384
Õمزد
اتاق نیمه تاریک
جیرجیر تخت چوبی
و دختری که نگاهش را از نگاهم می‏دزدد
پول‏هایت را با من تقسیم کن دختر، آخر من هم تنم را به تو وا گذاشته‏ام. پ.ن: پسران فاحشگان بدبختی هستند، حتّی مزد فروش تنشان را هم نمی‏گیرند.
July 27, 2005 | چهارشنبه 5 مرداد 1384
Õاتاق آخر
برگرفته از مجموعه‏ی زنان کانون وبلاگ‏نویسان پارس
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است. همان‏جا که نگاه‏های گمشده برای مرگ را می‏توانی نظاره‏گر باشی. در گوشه‏ای از اتاق دختری جوان زمان را گم کرده و آینده را بر قاب خالی سقف سیمانی می‏جوید و آن سوتر مرد جوان با اشک‏های حسرت لحظه‏های به غروب نشسته خود را بدرقه می‏کند، دیدن آنان دل هر بیننده را مچاله می‏کند.
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است که از قامت بلند تو چیزی جز پوستی و استخوانی نمی‏ماند . نفس ها به شمارش می‏افتد، چهره درهم می‏رود و این تنها مادر یا همسر است که گونه را به گونه بیمار می‏فشارد و آهی می‏کشد تا به آسمان...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است، انتهای راهرو دست چپ
آخرین لحظه‏ها، آخرین نفس‏ها و آخرین دیدارها.
تا به‏حال چشم ده‏ها بیمار در همین اتاق آخر به سقف خیره مانده است. درماندگان و محکومانی که با ناآگاهی و با شدت عمل از جامعه‏مان طردشان کرده‏ایم و با نگاه نفرت‏انگیز از هم‏وطنانشان پاسخ گرفته‏اند. "نازنین" همان است یکی از همان هزاران بیمار، نازنین همان نازنین مادر است اما دیگر مادر آرزوئی برای او ندارد جز اینکه او بماند.
سرفه‏اش بند نمی‏آید، چشمه‏ی اشک مادر خشکیده است و او مات...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است...
پ.ن: کاش باور کنیم ایدز یک بیماری است و بس.
* قول داده بود با هم به دیدن نازنین بریم اما باز هم به جای من تصمیم گرفت.
July 26, 2005 | سه شنبه 4 مرداد 1384
Õمادر
ما ... ماما ... مامان مامان...
July 25, 2005 | دوشنبه 3 مرداد 1384
Õآه
چطور بگویم که برای فراموش کردن فاحشه‏ای با دختران باکره می‏خوابم.
July 24, 2005 | یکشنبه 2 مرداد 1384
Õچه سود
عشق از سوی شهر لامکان می‏آید
وز بهر شکار عاشقان می‏آید
ای تن اگرت هزار جان است چه سود
غارتگر صد‏هزار جان می‏آید


پ.ن: یه وقت‏هایی هست که هزار تا درد می‏ریزه تو دل آدم، اما بعد یه بیت شعر آرومش میکنه...
July 23, 2005 | شنبه 1 مرداد 1384
Õبارووون
اگر نیمه‏شبی با صدای شرشر بارون که به پنجره اتاقت می‏خوره از خواب پریدی و بارون رو دیدی که چه مهربان به پنجره‏ی بسته‏ی اتاقت می‏خوره و دنبال راهی برای ورود می‏گرده، اون‏وقت اگه جای خالی کسی رو در آغوشت احساس کردی، اگه بارون با همه‏ی زیبایی اشک به چشمانت آورد، اون‏وقت پنجره رو باز کن و صورتت رو از خنکی بارون پنهان نکن و بذار قطره‏های بارون با اشک چشم‏هات یکی بشه.
July 22, 2005 | جمعه 31 تیر 1384
Õاوج خودخواهی
امروز یکی از بزرگ‏ترین لذّت‏های بشری رو کشف کردم. لذّت اینکه بدونی که دیگران به توانایی‏هات حسادت میکنن.
July 20, 2005 | چهارشنبه 29 تیر 1384
Õدلیل اینست
عشق آتش است، همه کس را می‏سوزاند
هر چهره‏ای را دگرگون می‏کند
دلیل این است، زشتی جهان را
July 19, 2005 | سه شنبه 28 تیر 1384
Õهرگز نفهمیدی
هرگز نفهمیدی
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته
شنیدن دروغین دوست دارم سخته
بدون تو زندگی کردن سخته
از یه عشق دردآور، افسانه ساختن سخته
به یاد آوردن خاطره های مرده سخته
به دیگران حالی کردن که نمی‏تونی دیگه آدم بشی سخته
از خدا شاکی بودن سخته
ناسزا گفتن به دنیا سخته
متنفر شدن از تو سخته
فراموش کردنت سخته
قبول بازیچه بودن سخته
نمایش بازی کردن سخته
خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته
تو تنهایی اشک ریختن سخته
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته
قانع کردن دیگران به عشق سخته
دیدن گریه‏ی دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته
نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته
عشق وقتی یک طرفه است سخته
تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته
گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته
زنگ زدن وقتی که می‏دونم منتظرم نیستی سخته
دیدن پنجره‏ای که تو پشتش نیستی سخته
گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته
اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته
دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته
امروز و فردا کردن به امید تو سخته
ساختن فردا بدون تو سخته
ترسیدن از آینده‏یی که داره میاد سخته
...
July 18, 2005 | دوشنبه 27 تیر 1384
Õدموکراسی
دموکراسی آمریکایی: هرکس با ما نیست دشمن دنیاست.
دموکراسی ایرانی: هرچی آقا بگه.
دموکراسی فمینیستی: مرده باد مردها.
دموکراسی اسلامی: همه جهنمی هستن الا ما.
دموکراسی مردانه: عجب تیکه‏ای هستن این زن‏ها.
دموکراسی انصار: یا روسری یا توسری.
دموکراسی لائیک: هر غلطی میخوای بکن.
دموکراسی وبلاگی: همه فیلتر بشن الا من.
دموکراسی جهانی: ضعیف‏تری، پس می‏خورمت.
دموکراسی خدایی: بشر سرور مخلوقات است پس پدرش را در می‏آورم.
...
...
دموکراسی جنگل: شاید شیر از همه قوی‏تر باشه امّا این آهوست که همیشه سیر به خونه برمی‏گرده.
--------------------------------------------------------------

پ.ن: بعضی‏ از ماها یادمون رفته که همین پاسدارهای ریشوی یقه کثیف مرتجع یه زمانی جونشون رو کف دستشون گرفته بودن و بدون هیچ چشم داشتی از وجب وجب خاک ایران دفاع می‏کردن.
July 17, 2005 | یکشنبه 26 تیر 1384
Õ...
یه جای خیلی دور یه راهروی باریک هست که به اتاقی قدیمی با چند تا در می‏رسه. اونجا پشت یکی از درها، دختری زیبا برهنه روی تخت خوابیده و در حالی که منتظر مشتری بعدیه من رو خواب می‏بینه.
July 16, 2005 | شنبه 25 تیر 1384
ÕLORD OF THE RINGS
هرکسی تو زندگیش یه داستان داره. اشیاء هم هرکدوم یه داستان جداگانه دارن. بعضی وقت‏ها داستان اشیاء و آدما یکی میشه، قاطی میشه.
یه روز یه پسر احمقی بود که عاشق یه دختر ساده شد، نه اشتباه گفتم: یه روز یه پسر احمق بود که ساده عاشق یه دختر شد. بعد چند مدّت که با این عشق مقدس زندگی کرد، تصمیم گرفت عشقش رو به رسم آدما یه جایی ثبت کنه، رسمیش کنه، قانونیش کنه. پس یه حلقه‏ی ساده اما خیلی زیبا خرید و اسم خودش و عشقش و خدای خودش و عشقش رو با هم رو حلقه حک کرد. بعد اون حلقه رو تو یه شب رویایی به دخترک هدیه داد.
سال‏ها گذشت. دختر، پسرک قصه رو تنها گذاشت و رفت. پسرک هم سعی کرد عشق رو فراموش کنه و بچسبه به زندگی. تا اینکه چند روز پیش پسرک ما دختر رو دید که داره با دوست جدیدش قدم میزنه و حلقه‏ای به دست داره که اسم اون و دخترک و خدای دختر و پسر روش حک شده...
July 15, 2005 | جمعه 24 تیر 1384
Õباور
باورهایم تک‏تک شکسته‏اند و رنگ می‏بازند. همیشه اعتقاد داشتم که تنها یک بار می‏توان عاشق شد، باور داشتم که عشق واقعی را نمی‏توان نادیده گرفت و از خودم می‏پرسیدم که آیا نفرت هرگز می‏تواند عشق بی‏پایان را در بر گیرد؟
من برای اولین بار عاشق او شدم، اما مجبور شدم برای فراموش کردنش به رابطه‏ای جدید متوسل شوم.
من عشقی واقعی را به او عرضه کردم، اما ظالمانه آن را به بازی گرفت.
حالا به من حق بدهید از کسی که تمام اعتقاداتم را خرد کرده است، متنفر باشم.
July 14, 2005 | پنجشنبه 23 تیر 1384
Õچرت و پرت
هرکی گفته" لذتی که در گذشت هست در انتقام نیست" بزرگ‏ترین چرت و پرت دنیا رو گفته!
July 13, 2005 | چهارشنبه 22 تیر 1384
Õ3P
Perfect ... professional ... ... paramour
پ.ن: وسط یه کویر خشک در دورترین نقطه‏ی خشکی‏ها یه شاخه گل سرخ هست که سال‏هاست بدون حتی یه قطره آب رشد میکنه و بزرگ میشه، جادوگرای قبیله میگن این گل، سرخی و زیبائیش رو از قلب عاشقی می‏گیره که به انتظار برگشتن معشوق نشسته.
July 12, 2005 | سه شنبه 21 تیر 1384
Õدادگاه
"به نام آنکه نام دوست از اوست"
اگر می‏دانستم به واسطه‏ی سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد و خود این چنین به قضاوت خواهی نشست و مرا به جرم صداقت و مهربانی به پشت میله‏های زندان تنهایی تبعید خواهی کرد ، هرگز چشم بر روی پنجره‏ی همواره غمگین چشمانت نمی‏گشودم .
ای همیشه مغرور
حال تو بمان
حال مرا تنها گذار
تویی که تمام غرورم را شکستی ...
July 10, 2005 | یکشنبه 19 تیر 1384
Õدلیل
می‏دونید چرا خدا سینه‏هایی به این زیبایی به زنان بخشیده، سینه‏هایی که حتی از زیر کلفت‏ترین و سیاه‏ترین لباس‏ها هم جلب نظر می‏کنه.
چون می‏خواسته هر لحظه به مردها یادآوری کنه که یه قلب بزرگ و مهربون زیر اون سینه‏های بزرگ در حال تپیدنه.
July 9, 2005 | شنبه 18 تیر 1384
Õعجب صبری خدا دارد
نیمه شب شلوغ یه روز آروم
کوی دانشگاه
...
چوب و چماق و چاقو
لباس شخصی و انصار
...
خون و زجه و درد
دانشجوی بی‏دفاع
...
...
و صدایی که در همه شهر می‏پیچه: ای مومنان " ازفت الازفه "


پ.ن: روایت شده که از نشانه‏های اصلی ظهور منجی آخرین ستم بی‏نهایت ظالم بر مظلوم بی‏گناه است.
* ازفت الازفه: وقت ظهور فرا رسید
July 8, 2005 | جمعه 17 تیر 1384
Õساده است
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می‏رود و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بی‏احساس عشقی، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمی‏شناسمش.
ساده است لغزش‏های خود را نشناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این‏چنینم.
ساده است که چگونه می‏روی، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: چطور می‏توانند این‏چنین سنگ‏دل باشند.
* چند انفجار تروریستی لندن را به خون کشید
July 7, 2005 | پنجشنبه 16 تیر 1384
Õزمان عشق ورزیدن
هنگامی که دست روزگار سنگین و شب بی آواز است زمان عشق ورزیدن و اعتماد است و چه سبک است دست روزگار و چه پر آواز است شب هنگامی که آدمی عشق می‏ورزد و به همگان اعتماد دارد. "جبران خلیل جبران"

July 6, 2005 | چهارشنبه 15 تیر 1384
Õنامه
پ.ن: قسمتی از یک نامه که دوست دارم او روزی بخواند:
عشق من، تو به مناسبت دوست نداشتن من هیچ گناهی نداری، برای اینکه هیچ‏کس نمی‏تواند دیگری را وادار کند که شخصی را دوست بدارد ولی گناه تو این است که با وجود آنکه مرا دوست نمی‏داشتی اما طوری رفتار کردی که من فکر کردم مرا دوست داری. این اشتباه هر چند به قیمت جان من تمام می‏شود ولی سوگند می‏خورم که تو را می‏بخشم اما در وقت مرگ خود را نخواهم بخشید زیرا تصور کردم که تو مرا دوست داری. آنگاه که بمیرم به مکانی خواهم رفت که کینه را در آن جایی نیست ولی عشق من به تو در آنجا جاویدان خواهد بود، قسم می‏خورم که اگر می‏دانستم که برای تامین سعادت تو باید خون خود را تا آخرین قطره فدا کنم، بدون لحظه ای تردید فدا میکردم.
فرشته‏ی من، تو را نفرین نمی‏کنم و در آخرین ثانیه‏ها فریاد خواهم زد که تو را دوست دارم و می‏میرم.
صبحگاهان وقتی آفتاب در حال روشن کردن روز است، من بیدارم و اولین فکرم تو هستی.
شبانگاهان، در تاریکی به درختان خیره می‏شوم که چون سایه‏هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده‏اند و من مجذوب این آرامش مطلق می‏شوم و آخرین فکرم تو خواهی بود.
July 5, 2005 | سه شنبه 14 تیر 1384
Õواقعیت
از هرکسی که اعتقاد داره خدا از جنس مذکر است بپرسید:
1. مگر خدا داناترین نیست؟
2. مگر خدا مهربان‏ترین نیست؟
3. مگر خدا قدرتمند‏ترین نیست؟
حالا یکی از خصوصیات بالا در مردها پیدا میشه! پ.ن: با عرض معذرت از تمامی آقایون، متاسفانه واقعیت همیشه تلخ بوده است.
July 4, 2005 | دوشنبه 13 تیر 1384
Õفریاد کن
دخترک همیشه عاشق دریا بود امّا...
...
...
...
یک‏شنبه دوازدهم تیر ماه
ساعت ده و پنجاه و چهار دقیقه
دویست و نود مسافر بی‏گناه
خلیج پارس
ناو وینسنس
...
تقدیرشان چنین نبود


پ.ن: آخر چرااااااااااااااااااااا ؟
July 3, 2005 | یکشنبه 12 تیر 1384
Õباربی
تو یه باربی هستی، یه باربی خوشکل. میشه گذاشتت پشت ویترین تا هرکسی که از اونجا رد میشه محو دیدنت بشه.
امّا حیف که مجبورم بفروشمت. با اینکه کلی دوست دارم امّا نمیشه به باربی‏ها دل سپرد، هرچقدر هم که زیبا باشن.
پ.ن: حیف که عروسک‏ دل ندارد، راستی چرا برای عروسک‏ها دل نمی‏گذارند؟
July 2, 2005 | شنبه 11 تیر 1384
Õیک پیشنهاد ساده
لطفا متن زیر را با دقت بخوانید و در صورت موافقت با محتوای آن در اجرا و گسترش این پیشنهاد ما را یاری رسانید:
چند روز به رفتن رئیس‏جمهور خاتمی بیشتر نمانده است، چند روز تا پایان این هشت سال مشکل امّا خاطره‏انگیز بیشتر نمانده است. امروز بسیاری می‏پرسند که دکتر خاتمی برای شما چه کرد که این‏چنین مشتاقانه دوستش می‏دارید؟
ما جواب خواهیم داد: چون او متفاوت از دیگران بود امّا بسیار شبیه ما بود. چون قهرمانی بود که نمی‏خواست قهرمان باشد. از میان ما برخواست و در میان ما ماند. سیاستمدار نبود و سیاست پیشه نکرد، اندیشمندی ساده بود و راستی پیشه کرد و در این راه دشوار پاک ماند.
میهمانی بود که میزبان قلب‏هایمان شد، او یادمان داد که چطور زندگی باید کرد، شاید او مصدّقی بود که بار دیگر بر شانه‏های مردم نشست و از خواسته‏هایشان گفت.
آری چند روز بیشتر تا وداع با او وقّت نداریم، آقای خاتمی از کاخ ریاست جمهوری می‏رود اما همچنان در قلب‏هایمان آشیانه دارد. قول داده است که باز می‏گردد و ما نیز سوگند خورده‏ایم که همچنان به تمام عهدهایمان با او وفاداریم.
دوست من:
( آقای احمدی‏نژاد منتخب جدید مردم است، شاید چندان با سلیقه‏ی ما جور نباشد ولی ما به خواست اکثریت مردم احترام خواهیم گذاشت. این چیزیست که از خاتمی یادگرفته‏ایم و مطمئنا هرگونه خواست آقای احمدی‏نژاد برای کمک به توسعه و پیشرفت ایران عزیز مورد حمایت همه‏ی ما قرار خواهد گرفت. امّا بیایید از ایشان با حفظ احترام فراوان در مقالات، نوشته‏ها، مصاحبه‏ها و حتی در مکالمات روزمره به عنوان "رئیس دولت، ریاست قوه‏ی مجریه و یا..." یاد کنیم و خاتمی عزیز را تا همیشه "رئیس جمهور" به معنای کسی که آغازگر و پیشروی آرمان جمهوری خواهی ما بوده و هست، بخوانیم. )
آری شاید مهم نباشد اما بگذار اقتدارگرایان بدانند که با همه‏ی سعی و تلاش بسیارشان و ایجاد هزاران بحران مختلف نتوانسته‏اند شخصیت رئیس‏جمهور خاتمی را در نظر ما خرد کنند و از احترام و علاقه‏ی ما نسبت به او ذره‏ای بکاهند. به امید روزی که همه‏ی ما زنان و مردان ایرانی در عدالت و برابری کامل در سرزمینی آرام و آزاد زندگی کنیم.
July 1, 2005 | جمعه 10 تیر 1384
ÕWHO AM I

پ.ن: تنها نیستم، من و تنهائیم همیشه با هم هستیم .
<< June 2005            August 2005 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share