برگرفته از
مجموعهی زنان کانون وبلاگنویسان پارس
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است. همانجا که نگاههای گمشده برای مرگ را میتوانی نظارهگر باشی. در گوشهای از اتاق دختری جوان زمان را گم کرده و آینده را بر قاب خالی سقف سیمانی میجوید و آن سوتر مرد جوان با اشکهای حسرت لحظههای به غروب نشسته خود را بدرقه میکند، دیدن آنان دل هر بیننده را مچاله میکند.
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است که از قامت بلند تو چیزی جز پوستی و استخوانی نمیماند . نفس ها به شمارش میافتد، چهره درهم میرود و این تنها مادر یا همسر است که گونه را به گونه بیمار میفشارد و آهی میکشد تا به آسمان...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است، انتهای راهرو دست چپ
آخرین لحظهها، آخرین نفسها و آخرین دیدارها.
تا بهحال چشم دهها بیمار در همین اتاق آخر به سقف خیره مانده است. درماندگان و محکومانی که با ناآگاهی و با شدت عمل از جامعهمان طردشان کردهایم و با نگاه نفرتانگیز از هموطنانشان پاسخ گرفتهاند. "نازنین" همان است یکی از همان هزاران بیمار، نازنین همان نازنین مادر است اما دیگر مادر آرزوئی برای او ندارد جز اینکه او بماند.
سرفهاش بند نمیآید، چشمهی اشک مادر خشکیده است و او مات...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است...
پ.ن: کاش باور کنیم ایدز یک بیماری است و بس.
* قول داده بود با هم به دیدن نازنین بریم اما باز هم به جای من تصمیم گرفت.