Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< July 2005    August 2005     September 2005 >>
August 30, 2005 | سه شنبه 8 شهریور 1384
Õارزش برد
گامبی شاه، پیاده‏ها به صف می‏شوند.
بازی آخر، باخت یعنی مرگ.
سواران به طرف مرکز، حمله به قلب دشمن.
اسب با فیل تعویض شد، دشمن را هرگز کوچک نگیر.
قلعه‏ی بزرگ، حالا بهتر شد شاه از معرکه گریخت است.
دو پیاده زیر ضرب وزیر، ملکه‏ فرمانده‏ی سپاه من است.
رخ آچمز شاه، قلعه محکم و استوار باقی می‏ماند.
پیاده به عرض آخر، پیشرفت بی‏خطر کردن ممکن نیست.
فیل یک خانه به جلو، پیاده‏ی شجاع را حمایت کنید.
اسب‏ها در مرکز، شاه کیش است.
یک قدم تا پیروزی، وزیرش را بگیرید.
وزیر به وزیر، تقابل دو قدرت برتر.
شاه سقوط می‏کند، کیش و مات
پیروزی در تقابل بزرگ. پ.ن: به دشت نبرد دوباره نگاه کن، بازی را مرور کن. همه‏ی سوارانت بر خاک افتاده‏اند. تو مانده‏ای و نمی‏دانی پرچم پیروزی را برای که تکان بدهی، پیروزی به چه ارزشی؟
August 27, 2005 | شنبه 5 شهریور 1384
Õمعما
معمای هستی این است:
پرستیدن یا پرستیده شدن؟
----------------------------------------

در میان هفت دریای خروشان، پشت بلند‏ترین کوه‏ و درست وسط خشک‏ترین کویر، دشت سرسبز و زیبایی هست که به شهر کوچکی می‏رسه. دور تا دور شهر با حصار بلند و محکمی از سنگ خارا احاطه شده، حصاری که تنها یک دروازه داره و این دروازه تنها راه ورود به این شهر افسانه‏ایست.
وسط این شهر زیبا قلعه‏ای سر به فلک کشیده دیده می‏شه از الماس ناب. قلعه‏ای که هزاران نگهبان مسلح و شجاع از اون حفاظت می‏کنن و راه ورود بر هر بیگانه‏ای رو می‏بندند.
در بالاترین اتاق این قلعه شهسوار زیبا تکیه زده بر شمشیر بلند و درخشانش به دوردست‏ها خیره شده، به پشت حصارها، به پشت کوه‏ها، به اون‏طرف دریاها...
-----------------------------------------

پ.ن: دانوب زیبا طغیان کرده است. خانه‏ام، خاطراتم و همه‏ی آنچه دوستش داشتم زیر آب رفته است و من اینجا دورتر از آنم که کاری بتوانم انجام دهم.
August 23, 2005 | سه شنبه 1 شهریور 1384
Õقالی
عشق مثل قالی می‏مونه، هرچی بیشتر پا بخوره ارزشش بیشتر میشه.
دل من مثل کاروان‏سرا است، پر از مهمان خسته.
قالی عشقم رو انداختم کف دلم امّا هیچ‏ مسافری پابند نقش و نگار عشقم نمیشه.


پ.ن: بیست و هشت مرداد گذشت و حسی نبود برای یاد کردن.
August 19, 2005 | جمعه 28 مرداد 1384
Õپند
فاحشه‏ی پیر نگاه خسته‏اش را به چشمانم دوخت، سیگارش را تندتر گیراند و آهسته زمزمه کرد: آسان است، زود یاد می‏گیری. تنت را به گران‏ترین قیمت بفروش امّا دلت را به کسی مسپار.
August 18, 2005 | پنجشنبه 27 مرداد 1384
Õانتخاب
بین با عشق ازدواج کردن، با عشق زندگی کردن و یا با عشق مردن کدوم رو انتخاب می‏کنید؟
August 15, 2005 | دوشنبه 24 مرداد 1384
Õ3 اصل
اصول سخن‏وری در جامعه‏ی ایران بر سه حالت است:
سکس
سیاست
فوتبال
August 13, 2005 | شنبه 22 مرداد 1384
Õمهّم اینه:
مهّم نیست که در زندگیت چی به دست آوردی، مهّم اینه که دنبال چی بودی.
پ.ن: چند وقت بود که احساس کمبود می‏کردم، حس می‏کردم که شیء گران‏بهایی رو از دست دادم، امروز یه نفر غریبه که نمی‏دونم از کجا اومد و ندیدم به کجا رفت این بیت حافظ رو تو گوشم زمزمه کرد:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق نیز چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

August 12, 2005 | جمعه 21 مرداد 1384
Õحدس
همسایه‏ی جدید ما همیشه صبح‏ها خسته و خواب‏آلوده است، هرکس حدسی می‏زنه امّا فقط من می‏دونم بیچاره دو تا زن داره!
August 10, 2005 | چهارشنبه 19 مرداد 1384
Õیک بوسه
امروز می‏خواهم زیباترین شاهکار زندگیم را خلق کنم،
امروز می‏خواهم باارزش‏ترین هدیه را به تو تقدیم کنم.
پس یک بوسه مهمان من باش.
August 8, 2005 | دوشنبه 17 مرداد 1384
Õخانه‏ی کوچک من
خانه‏ی کوچک تنهایی من، قاب عکسی دارد - قاب عکسی که در آن نقش چشمان تو هست،
طرح چشمان تو هر لحظه به من می‏گوید:
عشق دروغ است، دروغ
پ.ن: به مناسبت روز خبرنگار... یک روز مهربانی، سال‏ها نامهربانی
August 6, 2005 | شنبه 15 مرداد 1384
Õدزدانه
سرت را روی زانوانم می‏گذاری، مست می‏شوم مستم می‏کنی، انتظارش را ندارم دستپاچه می‏شوم خشک می‏شوم مانند مجسمه‏ای در میدان شهر.
دزدانه نگاهت می‏کنم تو آرام گرفته‏ای چونان کودکی در آغوش مادر و من می‏لرزم همچون بوته‏ای در برابر نسیم، حرفی ندارم زبانم نمی‏چرخد و ذهنم کلامی نمی‏یابد. آرام می‏گیرم و می‏گذارم که عشق خود پیامبر احساس کودکانه‏ام باشد.
موهایت را می‏بویم و آرزو می‏کنم که بمیرم، کاش دنیا در همین جا می‏مرد و من با تو می‏ماندم. کاش زمان متوقف می‏شد. کاش عشق متولد می‏شد و مرا در خودم گم می‏کرد.
آرام دست در موهایت می‏کنم، می‏دانی که بازی با موهایت را دوست دارم. دستم را روی گردنت می‏کشم، گرم می‏شوی، نفست به شماره می‏افتد. دستم را بالاتر می‏برم و لبانت را لمس می‏کنم. سرد است مثل ستاره‏ای خاموش.
هرگز نتوانستم برایت بگویم گونه‏هایت چه زیبا هستند. امروز امّا گونه‏هایت رنگ باخته‏اند، چشمانت را درست نمی‏بینم. ناگهان می‏لرزی و صدای هق هقت مرا می‏خشکاند. گرمای اشک‏هایت آبم می‏کند. آتش می‏گیرم و یکباره خاکستر می‏شوم و تو بر بادم می‏دهی. زمان می‏ایستد و من تو را از روی زانوانم بلند می‏کنم، رهایت می‏کنم و تو را نمی‏بوسم. گریه‏ات را نمی‏خواهم. من عاشقانه تو را می‏نگرم و تو همچون پروانه به دور دیگری می‏گردی و من خوب می‏بینم که او دیگری را می‏جوید .
عشقش آتشت می‏زند و در مقابلم خاکسترت می‏کند، نمی‏خواهم ببینم تمام شدنت را نمی‏‎توانم ببینم .
از خواب می‏پرم، بوی تو تمام اتاقم را پر کرده است و من قسم می‏خورم که دیگر هرگز خواب‏های خاکستری نبینم.
August 5, 2005 | جمعه 14 مرداد 1384
Õاطلاعیه
قابل توّجه پرنسس‏های زیبا، از امروز عبور و مرور هرگونه شاهزاده‏ی دلربا سوار بر اسب سپید در کلیه‏ی خیابان‏های شهر ممنوع است.
August 4, 2005 | پنجشنبه 13 مرداد 1384
Õسیاست = احساسات
ز روزی که دنیا سر ناسازگاری ساز کرد پای تازی را به ایران باز کرد بر فراز خاک پاک ملک جم جای شاهین خرمگس پرواز کرد
روی دیوار اتاق من سه کلمه نوشته شده: خدا، ایران و مردم. دوست ندارم که هر روز چهره‏ی اتاقم تغییر کنه، امّا امروز دقت کردم که کنار عکس مصدّق و شریعتی، یه جای خالی وجود داره. حالا عکس خاتمی هم روی دیوار اتاقمه. پ.ن: بک‏گراندهای امروزخانه‏ی ما: مادری که پای تلویزیون با اشک از خاتمی خداحافظی می‏کنه. پدری که مدام زیر لب مرغ سحر ناله سر کن می‏خونه و برادری که پوستر خاتمی رو وسط شیشه‏های کنیاک و ویسکی آویزون کرده. * نمی‏خواستم امشب آپ کنم امّا دلم بدجوری گرفته بود، به قول مسعود بهنود حالا می‏فهمم مردم عصر بیست و هشت مرداد چه حالی داشتن. ** در قاموس ما شکست معنایی ندارد، چون شیشه‏ایم گر بشکنیم تیزتریم.
August 3, 2005 | چهارشنبه 12 مرداد 1384
ÕNightmare
I LOST MY VIRGINITY
August 1, 2005 | دوشنبه 10 مرداد 1384
Õفریب
بیل رو عمیق‏تر فرو می‏کنم و خاک بیشتری بیرون می‏ریزم، قطره‏های عرق از روی پیشونیم سر می‏خوره و روی گردنم می‏غلطه، عرق رو از روی پیشونیم پاک می‏کنم و تندتر بیل می‏زنم، محکم‏تر و محکم‏تر، چاله عمیق و عمیق‏تر میشه اونقدر عمیق که فکر می‏کنم شاید به مرکز زمین رسیده باشم.
زیر چشمی نگاش می‏کنم، آروم و بی صدا کنار تل خاک‏ها افتاده و انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش زنده و پر تحرک بوده.
انتظار دارم که تکونی بخوره، فرار کنه، التماسم کنه ولی انگار تسلیم سرنوشتش شده.
می‏ندازمش توی چاله و بیل رو از خاک پر می‏کنم، می‏لرزم نه از سرما، بدنم امّا داغ داغه، می‏سوزم از لذت انتقام.
اوّلین بیل رو پر می‏کنم، تلفن زنگ می‏خوره، یه صدای آشنا بعد روزها پشت خطه، بهم میگه که چقدر دوستم داشته و چطور غرورش اجازه نداده که به من بگه. بهم میگه که توی این مدّت چه لحظه‏ها که به یادم بوده و چطور از ترک کردنم پشیمونه.
دومین بیل رو پر می‏کنم، تلفن دوباره زنگ می‏خوره، بی‏تابه که برام بگه چی تو قلبش می‏گذره، ازش می‏خوام که گوشی رو روی قلبش بذاره و می‏شنوم همه‏ی ناگفته‏هاش رو . ناگفته‏هایی که باور کردنشون سخته امّا من باور می‏کنم چون از زبون قلب اونه .
سومین بیل رو پر می‏کنم، تازه رسیدم خونه زنگ و زنگ، گوشی رو برمی‏دارم و از پشت خط فقط صدای یک بوسه رو می‏شنوم.
بیل بعدی، نیمه شبه با صدای زنگ تلفن از خواب می‏پرم، بهم میگه که سرش درد می‏کنه و من می‏دونم که این فقط یه بهونه است. قلبش داره میگه "دلم واست تنگ شده" و من بهش نمیگم که داشتم خوابش رو می‏دیدم، یادم میاد که خودش اینجاست و دیگه لازم نیست تو رویاهام دنبالش بگردم.
یه بیل دیگه، باز هم زنگ می‏خوره و من می‏دونم که خودشه، دم در منتظره. می‏خواد ببینتم، می‏خوام ببینمش. گوشی رو نذاشته می‏دوم طرف در. هیچکس نمی‏تونه بفهمه که دیدنش چطور آرومم می‏کنه، مثل دریایی که از طوفان گذشته.
اشک از روی گونه‏هام سر می‏خوره و جمع میشه گوشه‏ی لبم، انتظار دارم که شور باشه مثل عرق امّا گسه مثل خون.
یه بیل دیگه و یه زنگ دیگه، دوتایی میریم بیرون و لحظه‏ی خداحافظی برای اوّلین بار می‏بوستم، انتظار دارم که شیرین باشه مثل عسل اما تلخه مثل فریب.
یه بیل پر از خاک، دیگه نمی‏بینمش. تلفن زنگ می‏خوره و من خیلی زود می‏فهمم که این آخرین بار هست که صداش رو می‏شنوم.
بیل آخره، همه‏ی نفرتم رو پر می‏کنم و روش می‏ریزم. تلفن زیر خاک مدفون شده. تلفن دیگه زنگ نخواهد خورد تا بهم بگه همه دوستت دارم‏هاش دروغ بوده.
<< July 2005            September 2005 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share