Network Friends

<< August 2005    September 2005     October 2005 >>
September 29, 2005 | پنجشنبه 7 مهر 1384
Õچرا گریه می‏کنی؟
29/6/1383 ساعت ده و بیست و هفت دقیقه شب زنگ زد. تا صبح حرف زدیم، یعنی من حرف زدم از پنج سالی که بدون او گذشت و او گریه کرد، فقط گریه.
‏پرسیدم چرا گریه می‏کنی؟
30/6/1383 ساعت دو و بیست و یک دقیقه زنگ زد، پرسید بعد این همه سال نمی‏خوای من رو ببینی، گفت چرا نمیای دم در، گفتم اگه می‏دونستی که بعد این همه وقت چه حالی میشه آدم. اگه می‏دونستی چند بار اومدم و نبودی، می‏ترسم یه خواب باشه و من باز جای خالیت رو ببینم...
گریه می‏کنه و باز می‏پرسم چرا گریه می‏کنی؟
30/6/1383 ساعت شش عصر، هتل هما. برای اولین بار بعد پنج سال دستم رو گرفت تو دستاش. اشکش که می‏ریزه رو دستم آروم می‏پرسم چرا گریه می‏کنی؟
2/7/1383 تمام عصر با هم هستیم، صبح هم با هم بودیم، تمام روز رو با هم هستیم، پر از حرفیم امّا سکوت می‏کنیم. فقط نگاهش می‏کنم، تمام وقت. میگم می‏ترسم دوباره بری، میگه نترس، اگه بترسی حتما پیش میاد.
1/7/1383 ساعت یک نیمه شب، با صدای زنگ تلفن از خواب می‏پرم، بدون مقدمه میگه: دوست دارم تا همیشه پیشت بمونم، تا همیشه‏ی همیشه. نمی‏گم که یادش همشه تو دلم بوده، مهمون نبوده که بخواد دوباره برگرده...
گریه می‏کنه و من نمی‏پرسم چرا گریه می‏کنی...
8/7/1383 ساعت یک و چهل و سه، می‏پرسم فکرات و این‏بار کردی، دوباره تو عشق غرقم نکنی و بری، میگه تا همیشه هستم، مثل یک روح در دو بدن، مثل دو قاچ یک سیب. مثل آدم به حوا، مثل ماهی‏ها به آب، مثل...
12/7/1383 ساعت یازده و ده دقیقه، حتی نگفت خداحافظ، فقط گریه می‏کرد...
13/7/1383 نیمه شب، از پشت شیشه‏ی بیمارستان زل می‏زنم به ستاره‏ها، صدای چک‏چک قطره‏های سرم می‏پرسه: چرا گریه می‏کنی؟

پ.ن: یک سال گذشت و من هنوز نمی‏دونم چرا گریه می‏کرد؟
* ای رفته از بر من به دیاران دوردست
با هر نگین اشک به‏چشم تر منی
هرجا که عشق هست، صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی...
September 27, 2005 | سه شنبه 5 مهر 1384
Õوقتی هنوز
زندگی پدیده‏ای اسرارآمیز است
خنده و گریه نیز جزئی از آن است
واقعا غمگین، بد نیست گهگاه غمگین باشی.
غمگین بودن زیبایی خود را داراست
فقط باید بیاموزی که از این زیبایی لذت ببری.
از سکوت آن و از ژرفای آن.
"osho"
درست وقتی که فکر می‏کنی همه چیز درست شده، همون لحظه‏هایی که داری یواش یواش بعد سال‏ها عشق رو واسه دلت دوباره معنا می‏کنی، تازه وقتی که داشت یادت می‏رفت که تنها موندی، که تنهات گذاشتن.
با اینکه هنوز لذت قلبی که دوباره یاد گرفته برای کسی بتپه رو احساس نکردی.
وقتی خواهش گرم یک بوسه‏ی عاشقانه رو در دل می‏پرورونی، همون شب‏هایی که با لالایی دلنشین معشوقه به خواب میری و صبح‏هاش رو با نغمه‏ی زیبای ساده‏ترین دختر دنیا آغاز می‏کنی.
روزهایی که تنها به اشتیاق دیدارش می‏گذره و شب‏هایی که با آرزوی دیدنش در خواب به صبح می‏رسه.
در حالی که هنوز از لمس دستای سردش گیج و سرگردونی و مشتاق آتشی هستی که در نگاه‏های معصومش انبار کرده...
درست همین وقت یک نفر از راه می‏رسه و کاخ آرزوها رو ویران می‏کنه و تو نمی‏تونی مانع بشی چون معشوقه بهت میگه، دخالت نکن این رویای تو نیست.
پ.ن: در قمار عشق، شکست معتایی نداره، همیشه پیروز هستی. نه اشتباه کردم در این بازی هرگز برنده نیستی، بردن هزینه داره و هزینه‏ی یرد در این قمار بی‏پایان زندگی تو هست. باید سر دلت بازی کنی.
September 25, 2005 | یکشنبه 3 مهر 1384
Õدرد
پیش از آنکه مرگ بر در بکوبد هرآنچه که داری تقسیم کن! آیا می‏توانی ترانه‏ای زیبا بخوانی، بخوان و آن را تقسیم کن. آیا می‏توانی تصویری زیبا بیافرینی، نقاشی کن و آن را تقسیم کن. هرآنچه در کف داری به‏کار گیر... و هرگز ندیدم که کسی چیزی برای تقسیم کردن با دیگران نداشته باشد "osho"
می‏خواستم آپ کنم ولی بعد خوندن این خبر یک ساعته که دارم می‏لرزم، از خشم و درد. برده‏داری جنسی در سرزمین امام زمان و سکوت انسانیت. پ.ن: دلم می‏سوزد برای خودم، برای تو. برای انسانیت و عاطفه... *عدالت برای این دختر کجاست، ایراد از کجای کار است؟
September 23, 2005 | جمعه 1 مهر 1384
Õلیلی
خدا گفت: زمين‏ام سردش است، چه كسي می‏تواند زمين را گرم كند؟
ليلی گفت: من
خدا شعله‏ای به او داد، ليلی شعله را در سينه‏اش گذاشت. سينه‏اش آتش گرفت. خدا لبخند زد ليلی هم لبخند زد.
خدا گفت: شعله را خرج كن زمينم را به آتش بکش.
...
ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا كرد
ليلی گر می‏گرفت، خدا کیف می‏كرد
...
ليلی می‏ترسيد، می‏ترسيد آتش‏اش تمام شود
ليلی چيزی از خدا خواست، خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد، مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد، آتش ماند، زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلی نبود، زمين من هميشه سردش بود...


پ.ن: برگرفته از نوشته‏های دوست ناشناسم "سایه" در دفتر مهمان.
* پس سهم مجنون کو از این گرما؟
September 21, 2005 | چهارشنبه 30 شهریور 1384
Õنقش
در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از انها گم شود، که آن نود و نه را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم‏شده نرود تا آن را بیابد؟ «انجیل لوقا»
مدت‏هاست که به یکی از عجایب انسان پی بردم، حساسیت به آنچه دوست دارد، تا حالا شده به چیزی علاقه داشته باشید و بعد ببینید در زندگی‏تون چقدر نقش پیدا می‏کنه. اسم او رو تا شش سال پیش هرگز در عمرم نشنیده بودم اما حالا در عرض همین چند سال: سه تا سوپر مارکت، یه موسسه موسیقی، چهار تا ویدئو کلوپ، یه مکانیکی، یک تیم فوتبال، شش تا آژانس، دو تا خشکبار، دو تا کتاب فروشی، یک رستوران، یک سس شیرین، یک کارخانه‏ی رب و مربا، سه تا دفتر پستی، سه تا ساندویچی، نه تا فروشگاه لباس، چهار تا داروخانه، دو تا لوازم التحریری و... ده‏ها شرکت و موسسه و مغازه و فروشگاه و غیره با اسم او پیدا کردم. "جمعا دویست و هفتاد و هفت تا" تازه این‏ها به غیر از چهار نفر هم اسمش، نود و دو قطعه نهال که شهرداری اسم گذاری کرده و آمار زیر هست: یک‏صد و سی و چهار بار اسمش در حافظ اومده... هشتاد و نه بار در اشعار مولانا... چهل و شش بار در شاهنامه... بیست و یک بار در سهراب... شانزده بار در نیما و... در ضمن معنی اسمش رو در زبان شصت و یک کشور پیدا کردم و هزاران شعر و نوشته‏ که اسمش در اون‏ها بود رو جمع کردم. ... پ.ن: لازم نیست شما بگید، خودم خوب می‏دونم که هم دیوانه‏ام و هم بیکار! * یک سال از تکرار اون روزها می‏گذره و من هنوز مست شرابی هستم که خودم ساخته‏ام...
September 18, 2005 | یکشنبه 27 شهریور 1384
Õسحر
من سحر نمی‏دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم. من سحر نمی‏دانم. گفتی زمستان شده‏ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی.
من سحر نمی‏دانم. نفس‏هایت به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می‏تپید. گفتم: «دوستت دارم» و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم کند تو را کشته باشم، نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو برچیدم امّا تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی‏دانم.
"مصطفی مستور"

پ.ن: یادگاری از تو که نمی‏شناختمت.
September 16, 2005 | جمعه 25 شهریور 1384
Õفکر کن
فکر کن یه دوستت رو یک سال هست ندیدی، مادرش تو بیمارستان هست و حالا به حضور تو احتیاج داره اما تو نیستی پیشش.
فکر کن یه دوست دیگه‏ات رو هفته‏ای یک ساعت هم نمی‏بینی، اونقدر با هم غریبه شدید که دیگه مشکلاتش رو از تو پنهان می‏کنه.
فکر کن توّلد یه دوستت هست، ولی تو اینقدر گیج و سردرگم هستی که نمی‏تونی حتی براش یه جشن کوچولو برگزار کنی.
فکر کن یه دوست داری که دو ماه هست ندیدیش و اونقدر تو خودت غرق شدی که نمی‏فهمی دو ماه چقدر زمان زیادی هست.
...
فکر کنم به این وضعیت میگن پریود روحی از نوع بدخیم.
...
پ.ن: کی میگه اگه نگران آدم‏های اطرافت باشی، احمقی؟
September 13, 2005 | سه شنبه 22 شهریور 1384
Õبه کجا چنین شتابان؟
September 10, 2005 | شنبه 19 شهریور 1384
Õزمان
چند ساعت طول می‏كشه تا تصمیم بگیری کسی رو بکشی، چند دقیقه طول می‏کشه تا تصمیمت رو عملی کنی. چند روز طول می‏کشه تا پلیس پیدات کنه، محاکمت چند ماه طول می‏کشه ولی فقط یک بار اعدام میشی، مجازاتی که تنها چند دقیقه طول خواهد کشید.
يك ثانيه طول کشید تا دوستش داشته باشم، یک لحظه طول کشید تا عاشقش بشم امّا چند ساله که از دوری او آرزوی مرگ می‏کنم ولی هیچ خبری نیست، هیچ خبری...
--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: دلم می‏خواد سوار یه قایق بشم و برم جایی که تا چشم کار می‏کنه فقط آب باشه و آب، بعد خم شم رو لبه‏ی قایق و زل بزنم به اعماق دریا و با همه‏ی وجودم داد بزنم: خدااااااااااااااااااا، سهم من از زندگی همین بود؟
September 5, 2005 | دوشنبه 14 شهریور 1384
Õزهیر
پ.ن: داستان واقعیست. اما نه برای شما، که تنها برای خودم اینجا می‏نویسمش تا بارها بخوانمش و فراموشش نکنم.
* یک هفته‏ای نخواهم نوشت، باید با خودم خلوت کنم تا شاید بفهمم که کجای زندگیم ایستاده‏ام.
----------------------------------------------------------

دخترک محکم به پهلویم می‏کوبد، از خلسه بیرون می‏آیم، چشمان ریز و پر از شیطنتش را به صورتم می‏دوزد و با نگاهش مرا بدرقه می‏کند. برای خریدن نوشیدنی از خانه بیرون زده‏ام و حالا در چند قدمی فروشگاه چشمان دخترک مرا بر سر دو راهی می‏گذارد.
عقب‏گرد می‏کنم و دنبال دخترک می‏روم، لحظه‏ای کوتاه از خودم می‏پرسم که کارم درست است، برای اولین بار در زندگیم به دنبال دختری در خیابان افتاده‏ام بی‏ترس از عواقب آن. دخترک سر برمی‏گرداند، انگار فکرم را می‏خواند، با دستانش اشاره می‏کنم که تندتر بیایم.
تند می‏کنم اما همچنان از نزدیک شدن به دختری که در میان صف ماشین‏های قطار شده در کنارش محو شده است واهمه دارم. به داخل کوچه‏ی تاریکی می‏پیچد، ورودی کوچه با زنجیر بسته شده، ماشین‏ها یک به یک دور می‏زنند و مانند لشکر شکست خورده‏ای پر سر و صدا دور می‏شوند. کوچه بن‏بست است این را خوب می‏دانم در اینجا متوّلد شده‏ام و بارها از داخلش گذشته‏ام.
به داخل کوچه می‏پیچم و خیلی زود شبح دخترک را در میانه‏ی کوچه پیدا می‏کنم. هیپنوتیزم شده‏ام و ناخودآگاه جلو می‏روم. سایه به میان درختان کنار کوچه می‏رود آهسته می‏کنم و دنبالش می‏گردم. پشت بوته‏ای ایستاده، چشمانش برق می‏زند.
----------------------------------------------------------

ماجرا از دو روز پیش شروع شد یعنی در اصل از همان زمان که فکر می‏کردم تمام شده، شروع شده بود امّا در تمام این چند سال اجازه نمی‏دادم که شعله‏هایش زبانه بگیرد. می‏ترسیدم که وجودم را بیش از این بسوزاند.
برای اوِلین بار در این چهار سال اخیر در مقابل این پرسش که آیا با او دوست بودی جواب مثبت می‏دهم و برای کسی که زمانی رقیبم بود با افتخار از رابطه‏مان می‏گویم. سال‏ها این راز را پنهان نگاه داشته بودم و به هیچ‏کس چیزی نگفته بودم، نمی‏دانم چرا دوست داشت کسی از دوستیمان چیزی نداند اما من هم نمی‏خواستم کسی بداند چون این رابطه را گنج خصوصی خودم می‏دانستم، گنجی که حتی دوست نداشتم کسی را از وجودش مطلع کنم.
----------------------------------------------------------

از میان بوته‏ها می‏گذرم و به کنار دختر می‏رسم، مانتو و شلوار مشکی تنگی به تن دارد، براندازش می‏کنم اما او نگاهم نمی‏کند، احتیاجی هم نیست چون فرصت دیدنم را آنقدر داشته است که حالا انتخابم کرده بود. حرفی نمی‏زند و من خوشحالم که سکوت کرده‏ایم، علاقه‏ای به حرف زدن هم ندارم.
----------------------------------------------------------

آشفته از خواب می‏پرم هنوز هوا روشن هم نشده است. برعکس کابوس‏های همیشگی حتی یه قطره عرق نکرده‏ام. آنچنان خشک هستم که احساس می‏کنم هر لحظه ممکن است پوست بدنم بشکافد، آب دهانم را با فشار پائین می‏دهم و دوباره به تختم باز می‏گردم، رویایم آنقدر واقعی بود که شک می‏کنم شاید بازگشتم به زندگی واقعی خواب باشد. او در خوابم بازگشته بود تا پیشم بماند و دوستم بدارد امّا حتی در خواب هم شادیم طولی نکشید و دوباره ناگهانی ترکم کرد و من می‏فهمم که بازگشتش تنها به این دلیل بود که بتواند پولی برای بودن با دوست پسرش از من بگیرد.
----------------------------------------------------------

صورت به صورت دختر ایستاده‏ام، نفسش به گردنم می‏خورد و احساس می‏کنم که مانند بخار روی شیشه بر پوستم نقش می‏بندد. از میان آن همه پسر با شکل‏های مختلف، از میان آن همه ماشین با قیمت‏های مختلف این دختر مرا انتخاب کرده. پیاده با لباس چروک و صورتی که سه روز است اصلاح نشده، با موهای پراکنده در باد و چشمانی که از زور بی‏خوابی مثل یک وزغ پف کرده است. به خودم می‏بالم.
----------------------------------------------------------

از تخت بیرون می‏آیم و از خانه بیرون می‏زنم، پیاده به ناکجا آبادی که نمی‏دانم. نمی‏فهمم چطور از شهر کتاب سر در می‏آورم و با آخرین نسخه از کتاب پائولو کوئلیو بیرون می‏آیم، هنوز چند قدم نرفته‏ام که جادوی همزاد پنداری با کتاب مسخم می‏کند و همان‏جا در گوشه‏ی خیابان پهن زمین می‏شوم، تنها زمانی به خودم می‏آیم که خورشید سوزان نیمه‏ی تابستان به وسط آسمان رسیده و آفتاب مغزم را نیم‏پز کرده است. خودم را کنترل می‏کنم، تاکسی می‏گیرم و به خانه برمی‏گردم. سرم را زیر شیر آب می‏گیرم و این بار در اتاقم مشغول خواندن می‏شوم، تمام روز را صرف کتاب می‏کنم، نه یک بار که چندین بار و این راضیم نمی‏کند، صفحاتی را علامت می‏گذارم و جملاتی را نسخه برمی‏دارم.
زهیر، انگار هر جمله‏ی کتاب از زبان خودم بیرون آمده. انگار من هستم که داستان را برای خودم تکرار می‏کنم. من هستم که هر روز مثل نویسنده‏ی کتاب بارها فکر می‏کنم که او را دیده‏ام. که با معشوقه‏های مختلف سعی در از یاد بردن چراهای رفتنش دارم. من که او را مقصر نمی‏دانم اما نمی‏توانم ببخشمش تا فراموشش کنم. من که هنوز عاشقانه می‏پرستمش.
----------------------------------------------------------

دستانم را دور کمر دختر حلقه می‏کنم، نفسش تند می‏شود اما اعتراضی ندارد. به این می‏اندیشم که از میان هزاران پسر مرا انتخاب کرده و این آرامم می‏کند. زیر لب زمزمه می‏کنم که من نقصی ندارم. عشق من تنها به این‏خاطر ترکم کرد که راضی نبود. شاید تنها دوستم داشت و این برای تبلور عشق کافی نیست.
لبانم را بر لبانش می‏گذارم، به خودم می‏چسبانمش و می‏گذارم که شهوت از جزء جزء بدنش عبور کند. گرمش می‏کنم و اجازه می‏دهم که لمسم کند. یک ربع بعد ارضاء شده است و مشغول مرتب کردن لباسش می‏شود. آرام از کنارش دور می‏شوم بی‏آنکه حتی نام کسی را که هم‏ آغوشم بوده بپرسم.
به طرف خانه می‏روم و زیر لب زمزمه می‏کنم: آنقدر بزرگ شده‏ای که از راز زندگیت نگریزی. او را پبدا کن، یا ببخشش یا بکشش.
September 2, 2005 | جمعه 11 شهریور 1384
Õمرده
نمی‏توان عاشق یک مرده شد...
روزی که به عشقم پشت ‏پا زدی در قلبم ترا کشتم و در گوشه‏ای تاریک و سرد خاکت کردم.
...
نمی‏توان عاشق یک مرده شد.
...
...
کشتمت تا همیشه همان‏طور که می‏پنداشتم در یادم بمانی، کشتمت تا نتوانم ترا دروغ‏گو بخوانم، تو مرده‏ای و یک مرده نمی‏تواند احساس مرا به بازی بگیرد.
...
نمی‏شود عاشق یک مرده شد، می‏شود؟
پ.ن: درد تنها واقعیت زندگی من است. واقعیتی که نمی‏خواهم نادیده‏اش بگیرم.
<< August 2005            October 2005 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share