Network Friends

September 5, 2005 | دوشنبه 14 شهریور 1384
Õزهیر
پ.ن: داستان واقعیست. اما نه برای شما، که تنها برای خودم اینجا می‏نویسمش تا بارها بخوانمش و فراموشش نکنم.
* یک هفته‏ای نخواهم نوشت، باید با خودم خلوت کنم تا شاید بفهمم که کجای زندگیم ایستاده‏ام.
-----------------------------------------
دخترک محکم به پهلویم می‏کوبد، از خلسه بیرون می‏آیم، چشمان ریز و پر از شیطنتش را به صورتم می‏دوزد و با نگاهش مرا بدرقه می‏کند. برای خریدن نوشیدنی از خانه بیرون زده‏ام و حالا در چند قدمی فروشگاه چشمان دخترک مرا بر سر دو راهی می‏گذارد.
عقب‏گرد می‏کنم و دنبال دخترک می‏روم، لحظه‏ای کوتاه از خودم می‏پرسم که کارم درست است، برای اولین بار در زندگیم به دنبال دختری در خیابان افتاده‏ام بی‏ترس از عواقب آن. دخترک سر برمی‏گرداند، انگار فکرم را می‏خواند، با دستانش اشاره می‏کنم که تندتر بیایم.
تند می‏کنم اما همچنان از نزدیک شدن به دختری که در میان صف ماشین‏های قطار شده در کنارش محو شده است واهمه دارم. به داخل کوچه‏ی تاریکی می‏پیچد، ورودی کوچه با زنجیر بسته شده، ماشین‏ها یک به یک دور می‏زنند و مانند لشکر شکست خورده‏ای پر سر و صدا دور می‏شوند. کوچه بن‏بست است این را خوب می‏دانم در اینجا متوّلد شده‏ام و بارها از داخلش گذشته‏ام.
به داخل کوچه می‏پیچم و خیلی زود شبح دخترک را در میانه‏ی کوچه پیدا می‏کنم. هیپنوتیزم شده‏ام و ناخودآگاه جلو می‏روم. سایه به میان درختان کنار کوچه می‏رود آهسته می‏کنم و دنبالش می‏گردم. پشت بوته‏ای ایستاده، چشمانش برق می‏زند.
-----------------------------------------
ماجرا از دو روز پیش شروع شد یعنی در اصل از همان زمان که فکر می‏کردم تمام شده، شروع شده بود امّا در تمام این چند سال اجازه نمی‏دادم که شعله‏هایش زبانه بگیرد. می‏ترسیدم که وجودم را بیش از این بسوزاند.
برای اوِلین بار در این چهار سال اخیر در مقابل این پرسش که آیا با او دوست بودی جواب مثبت می‏دهم و برای کسی که زمانی رقیبم بود با افتخار از رابطه‏مان می‏گویم. سال‏ها این راز را پنهان نگاه داشته بودم و به هیچ‏کس چیزی نگفته بودم، نمی‏دانم چرا دوست داشت کسی از دوستیمان چیزی نداند اما من هم نمی‏خواستم کسی بداند چون این رابطه را گنج خصوصی خودم می‏دانستم، گنجی که حتی دوست نداشتم کسی را از وجودش مطلع کنم.
-----------------------------------------
از میان بوته‏ها می‏گذرم و به کنار دختر می‏رسم، مانتو و شلوار مشکی تنگی به تن دارد، براندازش می‏کنم اما او نگاهم نمی‏کند، احتیاجی هم نیست چون فرصت دیدنم را آنقدر داشته است که حالا انتخابم کرده بود. حرفی نمی‏زند و من خوشحالم که سکوت کرده‏ایم، علاقه‏ای به حرف زدن هم ندارم.
-----------------------------------------
آشفته از خواب می‏پرم هنوز هوا روشن هم نشده است. برعکس کابوس‏های همیشگی حتی یه قطره عرق نکرده‏ام. آنچنان خشک هستم که احساس می‏کنم هر لحظه ممکن است پوست بدنم بشکافد، آب دهانم را با فشار پائین می‏دهم و دوباره به تختم باز می‏گردم، رویایم آنقدر واقعی بود که شک می‏کنم شاید بازگشتم به زندگی واقعی خواب باشد. او در خوابم بازگشته بود تا پیشم بماند و دوستم بدارد امّا حتی در خواب هم شادیم طولی نکشید و دوباره ناگهانی ترکم کرد و من می‏فهمم که بازگشتش تنها به این دلیل بود که بتواند پولی برای بودن با دوست پسرش از من بگیرد.
------------------------------------------
صورت به صورت دختر ایستاده‏ام، نفسش به گردنم می‏خورد و احساس می‏کنم که مانند بخار روی شیشه بر پوستم نقش می‏بندد. از میان آن همه پسر با شکل‏های مختلف، از میان آن همه ماشین با قیمت‏های مختلف این دختر مرا انتخاب کرده. پیاده با لباس چروک و صورتی که سه روز است اصلاح نشده، با موهای پراکنده در باد و چشمانی که از زور بی‏خوابی مثل یک وزغ پف کرده است. به خودم می‏بالم.
---------------------------------------
از تخت بیرون می‏آیم و از خانه بیرون می‏زنم، پیاده به ناکجا آبادی که نمی‏دانم. نمی‏فهمم چطور از شهر کتاب سر در می‏آورم و با آخرین نسخه از کتاب پائولو کوئلیو بیرون می‏آیم، هنوز چند قدم نرفته‏ام که جادوی همزاد پنداری با کتاب مسخم می‏کند و همان‏جا در گوشه‏ی خیابان پهن زمین می‏شوم، تنها زمانی به خودم می‏آیم که خورشید سوزان نیمه‏ی تابستان به وسط آسمان رسیده و آفتاب مغزم را نیم‏پز کرده است. خودم را کنترل می‏کنم، تاکسی می‏گیرم و به خانه برمی‏گردم. سرم را زیر شیر آب می‏گیرم و این بار در اتاقم مشغول خواندن می‏شوم، تمام روز را صرف کتاب می‏کنم، نه یک بار که چندین بار و این راضیم نمی‏کند، صفحاتی را علامت می‏گذارم و جملاتی را نسخه برمی‏دارم.
زهیر، انگار هر جمله‏ی کتاب از زبان خودم بیرون آمده. انگار من هستم که داستان را برای خودم تکرار می‏کنم. من هستم که هر روز مثل نویسنده‏ی کتاب بارها فکر می‏کنم که او را دیده‏ام. که با معشوقه‏های مختلف سعی در از یاد بردن چراهای رفتنش دارم. من که او را مقصر نمی‏دانم اما نمی‏توانم ببخشمش تا فراموشش کنم. من که هنوز عاشقانه می‏پرستمش.
------------------------------------
دستانم را دور کمر دختر حلقه می‏کنم، نفسش تند می‏شود اما اعتراضی ندارد. به این می‏اندیشم که از میان هزاران پسر مرا انتخاب کرده و این آرامم می‏کند. زیر لب زمزمه می‏کنم که من نقصی ندارم. عشق من تنها به این‏خاطر ترکم کرد که راضی نبود. شاید تنها دوستم داشت و این برای تبلور عشق کافی نیست.
لبانم را بر لبانش می‏گذارم، به خودم می‏چسبانمش و می‏گذارم که شهوت از جزء جزء بدنش عبور کند. گرمش می‏کنم و اجازه می‏دهم که لمسم کند. یک ربع بعد ارضاء شده است و مشغول مرتب کردن لباسش می‏شود. آرام از کنارش دور می‏شوم بی‏آنکه حتی نام کسی را که هم‏ آغوشم بوده بپرسم.
به طرف خانه می‏روم و زیر لب زمزمه می‏کنم: آنقدر بزرگ شده‏ای که از راز زندگیت نگریزی. او را پبدا کن، یا ببخشش یا بکشش.
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share