Network Friends

<< September 2005    October 2005     November 2005 >>
October 30, 2005 | یکشنبه 8 آبان 1384
Õاگه من دختر بودم
به این دلایل بهتر که دختر نشدم:
اگه دختر بودم همیشه روسری از سرم می‏افتاد.
اگه دختر بودم باید کلی پول خرج لوازم آرایش می‏کردم.
اگه دختر بودم حتما انتظار داشتن که آشپزی کنم.
اگه من دختر بودم با هر بار آشپزی یا خودم رو می‏سوزوندم یا بقیه رو.
اگه دختر بودم با این رانندگی مزخرف ملت ایران، عمرا جرات می‏کردم که پشت ماشین بشینم.
اگه دختر بودم با این همه پسر علاف که تو خیابون ول می‏گردن، جرات نمی‏کردم کنار خیابون منتظر تاکسی بشم.
اگه دختر بودم هیچ‏وقت حوصله نمی‏کردم که درست و حسابی آرایش کنم.
اگه دختر بودم با هیچ پسری بدون اینکه خوابم ببره نمیتونستم سه ساعت تلفنی حرف بزنم.(شما پسری رو سراغ دارید که بشه بیشتر از ده دقیقه تحملش کرد؟)
اگه من دختر بودم باید تمام صورتم رو عمل می‏کردم، شاید بشه بهم نگاه کرد.
اگه من دختر بودم دیگه نمی‏تونستم با آهنگ‏های گوگوش مثل الان حال کنم.
اگه من دختر بودم بازم می‏گفتم که باهوش‏تر از همه پسرا هستم.
اگه من دختر بودم و به طرف می‏گفتم لطفا سیگارتون رو خاموش کنید، حتما کلی متلک می‏شنیدم.
اگه من دختر بودم با این قد باید آرزوی دو متری بودن رو به گور می‏بردم چون همین الانشم بهم میگن دراز.
اگه من دختر بودم بعد از کشته شدن هنرپیشه‏ی مثبت فیلم اونقدر گریه می‏کردم که می‏مردم.
اگه من دختر بودم چه‏جوری بحث‏های خاله‏زنکی ته اتوبوس رو می‏تونستم تحمل کنم!
اگه من دختر بودم بازم نمی‏رفتم رشته‏ی مامائی، چون اون‏قدر دست‏و‏پا چلفتی هستم که بچه‏ی بیچاره مردم رو در ایکی ثانیه ناقص می‏کردم .
اگه من دختر بودم به جای خرید نون باید ظرف می‏شستم.(الان هم خرید رو انجام میدم هم ظرف‏ها رو می‏شورم!)
اگه من دختر بودم با هر بار دیدن قیافه‏ی گلزار تا یک هفته کابوس می‏دیدم.
اگه من دختر بودم کامنت وبلاگم پر از جملات رمانتیک بود.
اگه من دختر بودم با این شانسم به محض پوشیدن مانتو نارنجی سر از مفاسد در می‏آوردم.
اگه من دختر بودم همون روز اول سر حق طلاق با نامزدم دعوا می‏کردم و حتما طلاقم می‏داد.
اگه من دختر بودم تو دانشگاه یا پسرای کلاس خفم می‏کردن یا استادم.
اگه من دختر بودم عمرا می‏تونستم عذاب پوشیدن سوتین رو تحمل کنم.
اگه من دختر بودم حتما یه روزی باید بچه به‏دنیا می‏آوردم دیگه! ( زنده باد سزارین )
اگه من دختر بودم روز هشت مارس می‏گرفتن اعدامم می‏کردم.
اگه من دختر بودم چه جوری به این پسرای نامرد اعتماد می‏کردم؟
اگه من دختر بودم عاشق "تارو" می‏شدم تو کارتون فوتبالیست‏ها.
اگه من دختر بودم تا یه هفته بعد عروسی نمی‏گذاشتم آقای همسر از تو تخت بیرون بره، در نتیجه جفتمون سر از بیمارستان درمی‏آوردیم.
اگه من دختر بودم متاسفانه خیلی زشت می‏شدم.
اگه من دختر بودم حتما کاندید ریاست‏جمهوری می‏شدم.
اگه من دختر بودم چه‏طور می‏تونستم این همه تبعیض رو توی ایران تحمل کنم؟
اگه من دختر بودم، خیلی از ارزش‏های جامعه رو زیر‏پا می‏گذاشتم.
اگه من دختر بودم و یه عرب میومد خواستگاریم، خودم رو می‏کشتم.(دارم سعی میکنم احساسات نژادپرستانه نداشته باشم)
اگه من دختر بودم عاشق ماتیک سیاه با لاک قرمز جیغی می‏شدم.
اگه من دختر بودم موهام رو های‏لایت آبی میکردم.
اگه من دختر بودم با توجه به چند گزینه‏ی بالا، احتمالا ... بودم.
اگه ... بودم، چقدر باحال بودم.
اگه من دختر بودم...
-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: هرگز به اینکه یک پسرم، احساس غرور نداشتم، فکر نمی‏کنم که ما پسرها دارای مزیتی که لیاقت افتخار کردن را داشته باشد باشیم.
* مطمئن هستم که خدا قادر به انجام همه کاری هست الا آفرینش جفتی لایق عشق خودش.
**اگه از من بپرسن خدا مرد هست یا زن میگم با این دل مهربون و گذشت بی‏شمار حتما زنه.
***قابل توجه خانم‏ها، این مطلب اصلا و ابدا فمینیستی نیست، واقعیتی بود که بیان شد، همین.
October 29, 2005 | شنبه 7 آبان 1384
Õقدر امروز را بدان
ديروز غريبه‏ای را ديدم، امروز آن غريبه آشناست
اگر نمی‏ايستادم تا سلامی كنم يا لبخندی زنم، دستی دهم و يا گوشی شاید باشم، فرصت شناخت چنين فردی را نداشتم
ديروز می‏گذشت و شانس شناخت او را از دست می‏دادم
ديروز عزيزی را به آغوش گرفتم، امروز او اينجا نيست
و آمدن فردا، او را بر نمی‏گرداند
چه موهبتی است اگر می‏دانستيم فردايی نخواهد بود
ولي اينچنين نيست
پس قدر امروز را بدان
در آغوش بگير، لبخندی بزن و از بيان "دوستت دارم" كوتاهی نكن
قدر امروز را بدان
پ.ن: چند وقته شرمنده‏ی دوستانی شدم که سر می‏زنند و من جواب محبتشان را نداده‏ام. از این حال که خارج شوم از خجالتان در می‏آیم.
October 26, 2005 | چهارشنبه 4 آبان 1384
Õwhy
وقتی کسی رو نداری که براش بمیری، چه دلیلی هست برای زندگی؟
October 25, 2005 | سه شنبه 3 آبان 1384
Õحسادت
آری، اصلا عوض نشده‏ام. هنوز آنقدر حسودم که حاضر نیستم خاطراتت را با کسی تقسیم کنم، حتی عیب‏هایت را. هرچند که هیچ عیبی نداشتی ...
پ.ن: این 251 مطلبی بود که در طی این چند سال در مطرود نوشته‏ام، چه زود گذشت.
October 24, 2005 | دوشنبه 2 آبان 1384
ÕNothing else

October 23, 2005 | یکشنبه 1 آبان 1384
Õفرض

تو می تونی بعضی از مردم رو احمق فرض کنی یا همه ی مردم رو برای مدتی احمق فرض کنی، اما نمی تونی همه ی مردم رو برای همیشه احمق فرض کنی.
"آبراهام لينکن"

October 22, 2005 | شنبه 30 مهر 1384
Õروزی خواهد آمد
از کار که برمی‏گشت به پشت بام پناه میبرد. می‏دانست که علی خواهد آمد، تمام قد می‏ایستاد و به جاده‏ی خاکی شهرک زل میزد تا شاید از علی نشانی بیابد. یک ماه بود که پیدایش نشده بود. سرمای شب زمستانی می‏لرزاندش اما امید به بازگشت علی همچنان سرپا نگهش می‏داشت.
جاده در تاریکی فرو میرفت و همه چیز در سیاهی گم میشد. نگاهش را به آسمان بی‏ستاره‏ می‏دوخت و علی را بالای ماشینش تجسّم می‏کرد در حالی که مشغول پر کردن ظرف‏های غذا بود. ماه‏ها بود که به آمدن هر روزه‏اش عادت کرده بودند و حالا دو هفته بود که پیدایش نشده بود. از کار که برمی‏گشت پناه می‏برد به پشت بام و چمباتمه میزد رو به جاده‏ی خاکی، چشمانش را گرد می‏کرد تا شاید بتواند دوردست ها را ببیند، جایی که یک بار علی گفته بود خوابگاه دانشگاهش آنجاست.
دل به کار نداشت، هر روز وسوسه میشد که سر بگذارد به جاده خاکی و برود به شهر شاید علی را بیابد در این معرکه‏ی روزگار امّا زود پشیمان میشد وقتی که به یاد برادرها و خواهرهای کوچکش می‏افتاد، هر چه بود حالا با همه ی کوچکیش مرد خانواده بود و چشم مادر به دستان کوچکش دوخته شده بود.
به یاد صورت مهربان علی می‏افتاد و اشکی که با دیدن تک تک مردم حلبی آباد به چشمانش میدوید. یاد روزی می‏افتاد که باهم روی بلندترین دودکش آجرپزخانه رفته بودند و همه‏ی زاغه نشین را به علی نشان داده بود و علی قول داده بود که روزی زودتر از آنچه که فکرش را بکند با دوستانش بیایند و همه ی آنجا را آباد کنند. مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند، مسجد بسازند و حتی جاده خاکی را آسفالت کنند تا بی‏بی به آرزویش برسد و هر هفته بتواند به زیارت امام زاده برود.
یعنی میشد روزی آنها هم برق داشته باشند، یعنی میشد روزی او هم بتواند مثل همه ی بچه‏ها به مدرسه برود، یعنی میشد روزی برسد که کسی به خاطر دوری حلبی‏آباد از بیمارستان نمیرد، یعنی میشد روزی بچه های حلبی آباد هم سینمایی داشته باشند، کاش میشد...
حتما میشد چون علی قول داده بود، گفته بود خیلی زود، زودتر از آنکه فکرش را بکند.
یادش می آمد که از علی پرسیده بود چرا حلبی آباد آب ندارد و علی جواب داده بود چون کشور پولی ندارد و وقتی پرسیده بود چرا ایران پول ندارد جواب شنیده بود چون دزد زیاد دارد.
یاد حرف های بابا می افتاد که میگفت: امام قول داده که همه جا را آباد کنند، قول داده جاده بسازند، مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند و...
میگفت آقا گفته که مردم ولی نعمت جامعه هستند و او نمیدانست که ولی نعمت یعنی چه.
روزی که پدرش پشت درب بسته ی بیمارستان جان داد دلش میخواست فریاد بزند مگر ما مستضعف نیستیم مگر پدرم کارگر این کشور نبود مگر در کارخانه‏ی شما مریض نشد مگر مادرم چشمش را روی قالی هایی که شما می‏خرید نگذاشت مگر برادرم برای دفاع از جان و ناموس شما به جبهه نرفت و شهید نشد مگر برای همین مستضعفین و ندارها انقلاب نکردید پس چه شد همه ی قول و قرارها؟
و علی جواب همه ی دردهای نهفته‏اش بود، علی با آن دل کوچک اما مهربانش و حالا علی هم نبود. علی که با دوستانش در دانشگاه پول جمع می‏کرد تا لب مریضی را به خنده‏ای هر چند کوچک باز کنند، علی که با دوستانش از غذای خود می‏زدند تا شکم گرسنه‏ای را هر چند برای یک شب سیر کنند، علی که مادر مثل پسر شهیدش می‏پرستیدش، علی که به قول مشتی رضا یادگار سر زدن‏های پنهانی بسیجی‏ها در نیمه‏های شب به زاغه‏نشین بود و حالا علی نبود با همه‏ی مهربانیش.
صدای ماشین در حلبی آباد پیچید، حتما خودش بود این وقت شب. پله‏ها را سه تا سه تا دوید و خود را به کوچه انداخت، ماشین را از دور دید، ماشین خودش بود در میان دایره‏ی مردم، و دستی که هر بار پایین میرفت و با بسته‏ای غذا بالا می‏آمد، خودش را به میان جمعیت انداخت و به زور به لبه‏ی ماشین رسید، امّا این که علی نبود، پس که بود با ماشین علی.
غذا تمام شد و مردم یواش‏یواش پراکنده شدند، او ماند و پسر در کنار هم و سوالی که جگرش را می‏سوزاند ترس جوابش. پسر از بالای ماشین نگاهش کرد و آرام گفت: غذا تمام شد، شرمنده.
آرام پرسید: علی کجاست، چرا این چند هفته نیامدید، چرا خودش نیامد، تو دوستش هستی مگر نه، این ماشین علی است، قول داده بود که یک بار مرا تا دانشگاهتان ببرد، پس کجاست؟
پسر آرام از ماشین پایین آمد، دست در کیفش کرد و تکه‏ای کاغذ بیرون آورد و به دستش داد.
گرد و خاک رفتن ماشین که فرو نشست آرام کاغذ را باز کرد:
انجمن دانشجویی ایران بازداشت غیر قانونی علی . . . را به جرم بیان واقعیات جامعه ی ایران محکوم میکند و ...
فردا صبح روی تنها دیوار گچی حلبی آباد این شعر خودنمایی می‏کرد:
ما زنده به‏آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

October 21, 2005 | جمعه 29 مهر 1384
ÕLust
Principles of lust are easy to understand
what do want to do, and do it until you can't
پ.ن: به این جمله اعتقادی ندارم هرچند که اصل اساسی زندگی خیلی از پسرهاست.
October 19, 2005 | چهارشنبه 27 مهر 1384
Õساقی
من بی می ناب زیستن نتوانم بی‏باده کشید بار تن نتوانم من بنده‏ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر و من نتوانم
پ.ن: همیشه خدا رو به‏خاطر داشتن این همه دوست خوب شکر می‏کنم، ممنونم.
October 16, 2005 | یکشنبه 24 مهر 1384
ÕAre you Crazy
اين ديوانگيست...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اينکه خار يک از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهای خود را تنها بخاطر اينکه يکی از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگی با شکست مواجه شده ايم...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکی از کارهايمان بی‏نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايی را که برای دوستی بسوی ما دراز می‏شوند را بخاطر اينکه يکی از دوستانمان رابطه‏مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقی را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکی از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست...
که همه شانس‏ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکی از تلاشهايمان ناکام مانده‏ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگی‏ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه:
شانس‏های ديگری هم هستند
دوستی‏های ديگری هم هستند
عشق‏های ديگری هم هستند
نيروهای ديگری هم هستند
تنها بايد قوی و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پيش باشيم...
پ.ن: ممنونم از یک دوست که یادآوری کرد. آری همین‏طور است.
October 14, 2005 | جمعه 22 مهر 1384
Õظرف
زندگی انسان‏ها مثل هم نیست. امّا خیلی هم متفاوت نیست. هر انسانی در زندگی شخصی‏اش چند ظرف مختلف دارد، درست خوانده‏اید ظرف، از همین ظرف‏هایی که در هر آشپزخانه‏ای پیدا می‏شود. انسان‏ها در زندگیشان چند ظرف مهم دارند مانند ظرف کار، ظرف شهرت، ظرف ثروت و البته ظرف عشق. ظرف‏های زیاد و مختلفی وجود دارد، بعضی همیشه مهم هستند مثل ظرف سلامت و بعضی در لحظات خاص اهمیت پیدا می‏کند مثل ظرف تحصیلات.
تا اینجا همه شبیه هم هستند امّا تفاوت‏ها آنجا آشکار می‏شود که مردها همه‏ی ظرف‏هایشان را می‏گذارند جلویشان و هر از گاهی سرشان به یکی از آنها گرم می‏شود. از یکی که خسته شدند می‏روند سراغ دیگری و این کار را آنقدر ادامه می‏دهند تا دوباره به اوّل راه برگردند، شیبه یک چرخه‏ی تمام نشدنی است.
امّا زن‏ها یکی دو ظرف خاص را انتخاب می‏کنند و وقتشان را مشغول بقیه نمی‏کنند، اینکه چه ظرف‏هایی را انتخاب می‏کنند البته به روحیاتشان بستگی دارد.
گروه سومی هم البته هست که کمیاب و دست نیافتنی هستند. گروهی که یا تمام ظرف‏های زندگیشان را می‏شکنند و خودشان را از هر قید و بندی رها می‏کنند و یا تمام ظرف‏هایشان را در هم می‏آمیزند و ظرف واحدی می‏آفرینند.
من جزء این گروه آخر هستم. من تمام ظرف‎‏های زندگیم را در هم آمیخته‏ام و از وجودم بر گل این کوزه‏ افزوده‏ام تا تنها ظرف دلم را بیافرینم. ظرف عشق من همه‏ی وجود من است. تمام هنرم را در آفرینشش به کار برده‏ام و تمام زندگیم را فدای پیدایشش کرده‏ام. نه غروری دارم و نه اعتباری.
ثروت و مقام ارزش نشستن در کنار عشقم را ندارد. هیچ‏کس این شیوه را نمی‏پسندد امّا چه کنم که عادت دارم بر نظراتم پافشاری کنم.
پ.ن: می‏خواهد؟
October 13, 2005 | پنجشنبه 21 مهر 1384
Õدیوار
ای که از کوچه‏ی معشوقه‏ی ما می‏گذری بر حذر باش که سر می‏شکند دیوارش
من به‏خاطر شادمانی تو بسیار شادمانم، برای تو شادمانی شکلی از آزادیست و در میان تمام کسانی که من می‏شناسم تو آزادترین آنان هستی. قطعا تو این شادمانی را و این آزادی را به دست آورده‏ای. زندگی نمی‏تواند به تو جز با مهر و شیرینی جور دیگری رفتار کند، چون تو با زندگی جز با مهر و شیرینی رفتار نکرده‏ای. 1923/1/24 جبران خلیل جبران پ.ن: خوشحالی تو خوشحالی من است، سعادت تو سعادت من است، حتی اگر این سعادت به قیمت نابودی من باشد.
October 12, 2005 | چهارشنبه 20 مهر 1384
Õکه بود و چه شد
آوازه‏ی جوان زیبارویی که در کوه‏های دور زندگی می‏کرد بارها به گوشم رسیده بود، مدّت‏ها بود که دلم می‏خواست از نزدیک او را ببینم و داستان زندگیش را از زبان خودش بشنوم. شایعات در مورد او زیاد بود، بعضی‏ها می‏گفتند که او پسر تاجری است که سرمایه‏ی پدر را صرف خوشگذرانی خود کرده و حالا از ترس طلبکاران به کوه پناه آورده. بعضی دیگر او را یاغی دولتی می‏دانستند، عده‏ای کافر و تعدادی زاهد می‏پنداشتنش.
ماه‏ها گدشت و هر از چند گاهی شایعات بالا می‏گرفت و همان‏طور سریع هم فروکش می‏کزد. هرچه بود مرد جوانی از بودن در میان جمع فراری بود و روزها و شب‏های بسیار در کوهستان به تنهایی زندگی می‏کرد.
سرانجام در صبحگاهی سرد تقدیر چنین رقم زد که من در دامنه‏ی کوه او را ملاقات کنم. بگذرد که چقدر طول کشید تا با او سر صحبت را باز کردم و چه‏ها کشیدم تا راضی شد داستان زندگیش را که سال‏ها از همه پنهان کرده بود برای من باز گوید. پس هفت شب و هفت روز او تعریف می‏کرد و من سراپا گوش بودم:
او شاهزاده‏ای بود از سرزمین‏های دور، از آ‏ن‏طرف کوه‏ها، او بر سرزمینی حکومت می‏کرد که از شرق به دریا می‏رسید و از غرب به کویر. دشتی بود سرسبز و حاصل‏خیز و مردمی داشت سلحشور و کشاورز.
زندگی شاهزاده با خوشی همراه بود تا اینکه دل به دخترکی باخت زیباروی که با پدر پیر و سالخورده‏اش در کنار تپه‏ای که قصر شاهزاده بر آن استوار بود در کلبه‏ای حقیر زندگی می‏کرد.
شاهزاده دل به دخترک باخت و آن‏چنان که رسم قصه‏هاست بر سر این عشق روی از همه‏چیز گرداند و دل در گرو وصلت دلدار نهاد.
شاهزاده و دخترک در جشنی که هفت شب و هفت روز برپا شد به وصال هم درآمدند و زندگی شادمانه‏ای را آغاز نمودند. شاهزاده از کارهای حکومتی روی گرداند و همه‏ی قدرتش را به بهترین دوستش وا نهاد تا او در لباس وزارت به امور کشورداری بپردازد و شاهزاده با خیال راحت و دور از هیاهوی قدرت به همسر محبوبش بپردازد.
گدشت تا اینکه روزی شاهزاده‏ی قصه‏ی ما مجبور شد برای شرکت در مراسمی مهّم قصر را به قصد سرزمینی دور ترک کند. در حوصله‏ی شما نیست که بگویم شاهزاده با چه غم و اندوهی همسر زیبایش را وا نهاد و راهی سفر شد. یک ماه بر شاهزاده مثل یک سال که نه مانند ده سال گذشت. پس شاهزاده راه بازگشت در پیش گرفت و همان‏طور که همه‏ی ما می‏دانیم و رسم عشاق چنین باشد، برای دیدن یار آنچنان شتاب کرد که سپاه و دربار همراه را جا گداشت و یک‏تنه به کوه و بیابان زد و هفت شب و هفت روز یکسره بر اسب بود تا با شهر خود رسید، امّا چه بگویم از این رسیدن که کاش در میان کویر جان سپرده بود و هرگز به زادگاهش باز نمی‏گشت.
همسر زیبا رویش دل در گروی وزیر نهاده بود و وزیر که روزی نزدیک‏ترین دوستش بود سر به خیانت برداشته بود. پس دروازه‏های قصر بسته بود و سربازان راه بر شاهزاده ببستند و او را با خفت و خواری از شهر بیرون انداختند.
واگذاردن قدرت و نهادن حکومت بر شاهزاده سخت نیامد اما بی‏وفایی دلدار و خیانت نزدیکان آن‏چنان بر شاهزاده گران آمد که بی‏درنگ سپاهی عظیم فراهم کرد و چنان بر شهر بتاخت که سنگ بر سنگ نماند و خون و خاک با هم آمیخت.
وزیر خیانت‏پیشه را طعمه‏ی گرگان بیابان نمود و یار دلربا را با دست خود به جلاد سپرد، امّا دلش آرام نگرفت و بر هر شهر و دیاری که رسید جز آتش و خون باقی نگداشت و سرزمین زیبایش را با خاک یکسان نمود.
چنین بود تا روزی به دشتی رسید پهناور و در آن دشت گله‏ای دید بزرگ و بر آن گله چوپانی نگاهبان بود سالخورده. پس چوپان را ندا داد که کیستی ای پیرمرد؟
چوپان پاسخ داد که من همانم که هستم امّا تو همانی که بودی؟
این حرف بر شاهزاده گران آمد و معنی سخن چوپان چون رعد بر سینه‏اش فرود آمد، آنقدر سخت که از پای فتاد و تکان نخورد تا هفت شب و هفت روز. پس بعد این مدّت تاج از سر برداشت و شمشیر از کف نهاد و تنها و پیاده از پی خود روان شد تا شاید بفهمد که "که بود و چه کرد".
پ.ن: معنی داستان‏هایم را هیچ‏کس نمی‏داند، آخر برای شما نمی‏نویسم. برای خودم می‏نویسم و برای خودم می‏خوانم تا شاید بفهمم که: که بودم و چه کردم...
October 10, 2005 | دوشنبه 18 مهر 1384
Õاو راست می‏گوید
من رومانتیک نیستم. من مهربان نیستم. من قلبی در سینه ندارم. حتی عاشقی را نمی‏دانم. این وبلاگ صورتکی است بر چهره‏ی هولناک من. من لیاقت ترحم کوچکتان را هم ندارم. بی ‏ارزشم، پست و حقیر. شمایی که اینجا را می‏خوانید، مرا آنچنان ببینید که او دیده است، این واقعیت من است: زمانی برام بسیار عزیز و بزرگ بود ... خیلی بزرگتر از دنیای خیالیم ؛! لحظه ای بی حضورش حتی توی فکرم نمی تونستم تاب بیارم و احساس می کردم اگه روزی از دستم بره دنیا پیش چشمم چه تاریک و سیاه می شه!!!
چه ساده لوح بودم و غافل !!! ...بی او هیچ تصمیمی ارزش فکر کردن نداشت ، بی او انگیزه ای نبود ، حتی درس خوندن هم با فکر و خیال او لطف دیگه ای داشت ...
اما روزی فهمیدم که او بزرگ نبود من بزرگش کردم ... او هیچ نبود ؛ تنها شهاب سنگ کوچکی که مدتها هیچ نوری نداشت ؛ این من بودم که به او نور بخشیده بودم ... نه ، او بزرگ نبود
او هیچ نبود . تنها بتی بود که خودم ساخته بودمش ، بتی که حتی شکوه یک بت بزرگ رو نداشت.
این من بودم که دوستش داشتم و دوستیم رو بی پروا نثارش می کردم هیچ ارزش درونی نداشت که قابل اعتنا باشه ، خالیه خالی بود ؛ مثل چاه خشکیده ای که من خود آب به درونش میریختم . بزرگش کردم در حالیکه هیچ نبود تنها صورتکی بود که شکل جذابی رو به خودش گرفته بود اما از درون پوچ و خالی ...
در واقع از او هیچ سودی به من جز احساس یاس و بی انگیزگی نمی رسید فقط وابستگی کاذب من به او بود که احساس لذت همراه با ذلت رو به من میداد
متاسفم که دیر به این نتیجه رسیدم ، اما حضور یک تازه وارد همه چیز رو متحول کرد ...
احساس پشیمانی ندارم ، دلمرده نیستم ، پُر از هیجانم !
هر لحظه که بیشتر غرقش می شوم ، پر از انگیزه می شوم ...
پ.ن: درد داشت خواندنش. همین.
* نوشته‏ات را امروز خواندم، به خدا سوگند که درست‏ترین تشبیه از من بود. آتش گرفته‏ام. آتشم زدی. خدایا درد دارم...
October 10, 2005 | دوشنبه 18 مهر 1384
Õحرف هایی که نباید گفت
گاه وقتی كه قلم در دست می‏گيری و قلم می‏زنی بی‏خيال از زمين و زمان و هر آنچه كه وجودش را، بار سنگينی بر شانه‏های آرزوهایت احساس می‏كنی، سطور را پشت سر هم طی می‏كنی بی‏خيال از اينكه نيمی از دفتر زندگيت را پشت سر گذاشته‏ای و چه بسا آخرين برگ اين دفتر قطور را نقش می‏زنی.
كمی به عقب‏تر برگرد. آری، زمانی كه دور از هياهوی اين امواج طوفان زده، چشم‏هايت را به روی دنيايی پر از وهم و خيال گشودی به اميدی كه شايد در اين جاده‏ی طولانی غم و غصه‏ی برگ‏های زرد زير پای عابران را گوش كنی و درد دل‏های درختان پير دور از مردم را به جان بخری و سنگ صبوری باشی بی‏همدم تا نتوانی برگی از دفتر زندگيت را برای كسی بخوانی تا شايد لحظه‏ای طعم شيرين همزبانی را از برق نگاهش درك كنی.
و حال، پياپی از عشق دم می‏زنی كه تبلور ناب و پاك آن در وجودت تجلی يافته ، حال آنكه جماعتی دو رو و بی‏مهر كه همگی قلبی از جنس سنگ دارند تو را احاطه كرده و تو تنها چشمانت را به روی تك افق روشن زنديت گشوده‏ای و او كسی نيست جز همان سفر كرد ه‏ی ديرين و آن يار دلربا و شيرين.
چشمهايم را كه روی هم می‏گذارم و به ياد تو می‏افتم كه خود را در حصاری از تنهايی‏های بی‏دليل گرفتار كرده‏ای و از عشقی دم می‏زنی كه تار و پود تو را در خود می‏سوزاند حال آنكه تو می‏توانی وجود عشق را در خود گم كنی و هم عشق را و هم او را دوست داشته باشی.
آری بدان و بگو كه دوست داشتن عشق از عاشق بودن برتر است و عشق را دوست بدار تا عاشقت شوند و دوست داشتن را سرلوحه‏ی عشق به زندگی قرار ده تا همه‏چيز و همه‏كس را به خاطر عشق او دوست داشته باشی چون تو همه را فقط در وجود او می‏بينی و اوست كه عاشق دوست داشتن توست.
پ.ن: متن بالا هدیه‏ای بود از یک دوست که چند روزیست نمی‏دانم کجاست.
October 8, 2005 | شنبه 16 مهر 1384
Õرسم عاشقی
نفهمیدم که چطور عشقت در دلم نشست آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم چطور باید دوستت داشته باشم، آخر من برای اوّلین بار عاشق می‏شدم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم برای ابراز عشقم نسبت به تو مقدمه‏ای لازم است.
مرا ببخش، آخر کسی به من نگفته بود که چطور باید به تو بگویم دوستت دارم، من هرچه در قلبم احساس می‏کردم با تو در میان می‏گذاشتم امّا نمی‏دانستم که نباید در عشق پای حرف‏های دل را به میان آورد.
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که در عشق هم می‏شود دروغ گفت. پس اگر همیشه به تو حقیقت را گفته‏ام با اینکه می‏دانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم.
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که نباید تمام ماسک‏هایی که در زندگی روزمره‏ام بر چهره می‏گذارم را برای تو آشکار کنم.
مرا ببخش، من فکر می‏کردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران می‏بینند، پس پرده‏های درونم را کنار زدم تا تو به خصوصی‏ترین لایه‏های وجودم راه پیدا کنی.
مرا ببخش، که هرگز ترا نبوسیدم، آخر من به اشتباه فکر می‏کردم که عشق مقدّس‏تر از آن است که به شهوت آلوده شود.
مرا ببخش، که عشقمان را حساب نمی‏کردم، آخر من نمی‏دانستم که عشق را می‏شود اندازه گرفت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم آخر نمی‏دانستم که عشق هم حدی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظه‏ی زندگیم را با تو تقسیم کرده بودم، باور کن نمی‏دانستم که از عشق هم می‏شود خسته شد.
مرا ببخش که نمی‏دانستم عشق را باید یاد گرفت، باید بازی کرد. من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمی‏دانستم.
مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست می‏داشتم، آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
October 7, 2005 | جمعه 15 مهر 1384
Õبارووووون
هرگز عاشق مباش
که عاشقان دنيا هرگز خوشبخت نيستند
و خوشبختان دنيا هرگز عاشق نبودند
پس
دوست بدار ، عشق بورز
ولی هرگز عاشق مباش

اگر نیمه‏شبی با صدای شرشر بارون که به پنجره اتاقت می‏خوره از خواب پریدی و بارون رو دیدی که چه مهربان به پنجره‏ی بسته‏ی اتاقت می‏خوره و دنبال راهی برای ورود می‏گرده، اون‏وقت اگه جای خالی کسی رو در آغوشت احساس کردی، اگه بارون با همه‏ی زیبایی اشک به چشمانت آورد، اون‏وقت پنجره رو باز کن و صورتت رو از خنکی بارون پنهان نکن و بذار قطره‏های بارون با اشک چشم‏هات یکی بشه.
و شاد باش که در اون لحظه، تو و خدای تو، باهم بر این احساس زیبا اشک می‏ریزید.
و خوشحال باش، چون چنین عشقی رو در داستانها جستجو می‏کنند، چون این پاداشی‏ست که خداوند به بندگان محبوبش می بخشه.
پ.ن: ندارد.
October 5, 2005 | چهارشنبه 13 مهر 1384
Õسکانس
مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرشکی هم نشاندی گذشت از من، ولی آخر نگفتی که بعد ار من به امید که ماندی
شاید این داستان واقعی باشد! سکانس اول، عصر پنج‏شنبه‏ی چهار سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام غریبه
غریبه: سلام، چطور مطوری‏؟
یه دوست: خوبم، میگم امروز کجایی‏؟
غریبه: وای هزار جا، نمی‏دونم از بس سرم شلوغه چی کار کنم‏!
اوّل قرار دارم با باربد می‏خوایم بریم عفیف‏آباد خرید، بعدش میرم دنبال مریم و با دوستش میریم یه ساعتی کافی‏شاپ، ساعت هشت با مهدی و امیر و بقیه‏ی بروبکس می‏خوایم بریم فیلم متولد ماه مهر، ساعت ده باید تندی برم خونه‏ی ناهید، جشن تولدشه هزار بار زنگ زده حتی مامانشم تماس گرفته، گفته منتظرم هستن. از اونجا هم میرم پیش آرش آخه تنهاست، مامان باباش رفتن ترکیه، جوووووون امشب اونجا پاتوق بچه‏هاست. فردا صبح قرار دارم پیست سرعت با هومن، ظهرم ناهار مهمون داییم هستم. بعد‏از‏ظهر کلاس تنیس دارم، عصر هم میرم با دوستای کلاس موسیقی باغ بابایی شنا، وای یادم باشه صبح به مش جعفر بگم استخر رو آب کنه. تو شنا بلد نیستی، نه؟
فردا شب شام مهمون گیتا هستم آخه دانشگاه قبول شده،همه‏ی دوستاش رو دعوت کرده، تو با خواهرش دوست بودی، میشناسنت پاشو بیا با هم می‏ریم. ببین الان دیرم شده باید به صد نفر زنگ بزنم اما شنبه بهم زنگ بزن، نه شنبه هم گرفتارم، یک‏شنبه منتظرتم!


سکانس دوّم، عصر پنج‏شنبه‏ی سه سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام
غریبه: سلام تویی؟!
یه دوست: آره، منتظر تماس کس دیگه‏یی بودی؟
غریبه: نه نه، چیزی نیست، خوب چه خبر‏ها؟
یه دوست: هیچی دیدم خبری از تو نیست، گفتم ببینم کجایی!
غریبه: زیر سایه‏ی خدا
یه دوست: امشب چه کاره‏ هستی با بچه ها می‏خوایم بریم تو شهر گشتی بزنیم، حالی بکنیم!
غریبه: راستیاتش نمی‏تونم بیام!
یه دوست: ای بابا تو هم که شورش رو در‏آوردی الان چند ماه که گم‏وگور شدی، تولد منم که نیومدی، عروسی ستاره هم که کادو فرستادی فقط.
غریبه: خب دیگه، تا همیشه که نمیشه علاف بود
یه دوست: ای خاک بر سر زن ذلیلت، بدبخت از صبح تا شب دست به سینه نشستی که ببینی این دختر چی امر می‏کونه تو واسش مهیا کنی، از همه بریدی هیچ جا نمیری هیچ جا نمیای، آخه این دختر چه جادویی کرده تو رو؟
غریبه با خنده: جادوی عشق
یه دوست: برو بمیر دیووونه، اسمت رو عوض کن بذار "غریبه‏ی مجنون"
غریبه: فکر بدی هم نیست، من برم، کاری نداری؟
یه دوست: اِ اِ اِ کجا هنوز قرار شب‏ رو نذاشتم!
غریبه: آخه یه نفر پشت خط تلفنه، شاید خودش باشه...


سکانس سوّم، عصر پنج‏شنبه‏ی دو سال پیش:
یه دوست: دینگ دینگ دینگ، سلام، از غریبه چه خبر؟
مادر ‏غریبه: هق هق گریه
یه دوست: نمی‏خواستم ناراحت‏ بشید، فقط می‏خواستم بگم که ما ظهر رفتیم آی‏سی‏یو عیادتش اما راهمون ندادن، همه‏ی دوست‏هاش نگرانن
مادر غریبه: معذرت میخوام، این چند روز همه‏ی‏ خانواده به هم ریختن، شما نمی‏دونی خواهرش اونور دنیا چطور داره بال‏بال می‏زنه
یه دوست: واقعا نمی‏دونم چی بگم، همه‏ی ما شوکه شدیم، آخه این پسر همیشه به عاقلانه رفتار کردن معروف بچه‏ها بود!
مادر غریبه: ما هم توش موندیم، وقتی دکتر گفت خودکشی کرده، پدرش تا چند ساعت باورش نمی‏شد.
یه دوست: حالا دکتر‏ها چی میگن، کی به هوش می‏آد؟
مادر غریبه: دکترها هیچی نمیگن، ما که همه امیدمون به خداست، نذر کردم اگه به هوش بیاد مستقیم ببرمش پابوس امام رضا.
یه دوست: انشاء‏الله، ما رو هم بی خبر نذارید همه‏ی دوستاش هاج ‏و واج موندن به خدا، می‏خوان بدونن کاری ازشون برمیاد؟
مادر غریبه: دعا کنید فقط واسش، پسرم همش بیست‏و‏یک سالشه


سکانس چهارم، عصر پنج‏شنبه‏ی یک سال پیش (یه جایی وسط اروپا):
غریبه در حال قدم زدن در پارک می‏خونه: غریبه توی غربت، نگی چی شد محبت، بگی میگن دیونه‏ است حرفاش چه بچه‏گونه است...


سکانس آخر، عصر پنج شنبه‏ی چند سال بعد (قبرستان)
دوستِ دوستِ غریبه: اِ اون قبر رو ببین، چه عکس طرف آشناست، بذار ببینم چیه اسمش: غریبه‏ی مطرود!
یه دوست: آره مگه نمی‏دونستی مرده؟
دوستِ دوستِ غریبه: نه، این که چیزیش نبود، شاد و سرحال...
یه دوست: موفق بود تا قبل از اینکه عاشق بشه
دوستِ دوستِ غریبه: مگه عشق کسی رو هم می‏کشه، این چه جور عشقی پس!
یه دوست: شعر روی سنگ قبرش رو بخون تا خودت بفهمی.
دوستِ دوستِ غریبه با صدای بلند می‏خونه:
کفتر دل را چه کسی پر می‏دهد
عاشقی معنای دیگر می‏دهد
عشق یعنی پا نهادن بر وجود
غیر از این هرگز کسی عاشق نبود
عشق یعنی یک سبد دیوانگی
عشق یعنی از درون ویرانگی
عشق من معنای دیگر می‏دهد
عشق من بوی یاس پرپر می‏دهد...


پ.ن: شاید همین‏گونه بود، اما نباید حضور سبز و همیشگی بعضی از دوستانم را فراموش کرد. آنهایی که مرا در سخت‏ترین لحظات تنها نگذاشتند...
October 2, 2005 | یکشنبه 10 مهر 1384
Õشیر و خط
سکه‏ی زندگی من تنها یک رو دارد، خطی که به تو می‏رسد...
October 1, 2005 | شنبه 9 مهر 1384
Õبی‏رحمی
تو سالروز تولد نداری
چون همیشه زنده بوده‏ای
تو هرگز متولد نشده‏ای
و تو هرگز نخواهی مرد
تو فرزند انسانهایی که آنها را پدر ومادر می‏نامی نیستی
تو شریک ماجراجویی هستی
در سفری درخشان
برای ادراک آنچه هست
پرواز کن، آزاد و شادمان
بر فراز تولدها و از میان هستی‏ها
تا ابدالاباد
و ما می‏توانیم اکنون و هر زمان که بخواهیم با هم دیدار کنیم
در میان جشنی که هرگز پایان نمی‏پذیرد.
"ریچارد باخ"
پ.ن: هر کجا نام ترحم آمده ثمره‏اش آلوده‌گی و ناخالصی بوده است. به‌ خصوص آن ‌جا که پای عشق در ميان بوده باشد. عشق توام با ترحم نمی‌شايست که عشق نام بگيرد، عشق ناب سراپا بی‌رحمی است.
<< September 2005            November 2005 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share