Network Friends

<< October 2005    November 2005     December 2005 >>
November 29, 2005 | سه شنبه 8 آذر 1384
Õsms
زیباترین مطلبی که در این چند وقت دیدم این اس‏ام‏اس بود: عشق مثل خیس کردن شلوارت می‏مونه، همه ازش باخبر میشن اما فقط خودت گرماش رو احساس می‏کنی.
November 27, 2005 | یکشنبه 6 آذر 1384
Õده فرمان
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‏کنم صد بار توبه کردم دیگر نمی‏کنم باغ بهشت و سایه‏ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی‏کنم
سپاه علی از جنگ صفین بازمی‏گشت. امیرالمومنین بر خلاف همیشه که در صدر لشکر اسب می‏تاخت این بار آهسته در آخر سپاه می‏آمد گویی که واهمه داشت از آنچه در روبرو بود. این‏چنین بود تا به دشتی وارد شدند خشک و سوزان، ناگهان سپاهیان علی را دیدند که فریاد می‏زند: اینجا، اینجا... آنگاه بر زمین افتاد و مشتی خاک در دست گرفت و فرمود: آه ای خاک از تو مردمی محشور می‏شوند که بدون حساب به بهشت خواهند رفت. پرسیدند اینجا کجاست، فرمود: محل اندوه و بلاست، اینجا کربلاست.
------------------------------------------------------------
ده فرمان موسی چنین است: 1. خدای یگانه را بپرستید. 2. بت‏پرستی پیشه نسازید. 3. تمام یهود را بزرگ دارید. 4. روز هفتم هر هفته دست از کار بکشید. 5. پدران و مادران خود را گرامی بدارید. 6. هرگز جنایت نکنید. 7. هرگز زنا نکنید. 8. هرگز دزدی نکنید. 9. سوگند دروغ نخورید. 10. شهادت دروغ ندهید.
------------------------------------------------------------
دخترک پرسید: چند تا دوسم داری؟ پسر گفت: یکی. دختر با ناراحتی پرسید: یکی یعنی چقدر؟ پسر چواب داد: یعنی خیلی زیاد، یعنی اندازه‏ی خدا.
November 24, 2005 | پنجشنبه 3 آذر 1384
Õخدای خدایان
هنگامی که دست روزگار سنگین
و شب
بی‏آواز است
زمان عشق ورزیدن و اعتماد است
و چه سبک است دست روزگار
و چه پر آواز است شب
هنگامی که آدمی عشق می‏ورزد
و به همگان اعتماد دارد.
"جبران خلیل جبران"
زئوس (ژوپیتر) که از عشق بازی با خدایان خسته شده بود به زمین آمد و دل به دانائه دختر پادشاه ارکوس باخت. از آنها پسری به دنیا آمد که پرسئوس نام گرفت. بعدها پرسئوس با الهه‏ی آسمان در هم آمیخت. هرکول نیمه خدای شجاعت و پرسه پادشاه ایران فرزندان آن دو هستند.
------------------------------------------------------------

"I think everyone in this world love someone, but some people hide it and some express it، and someone don’t know that they are involve in love."
شما جزء کدام دسته هستید، عشقی که در سینه دارید رو اظهار می‏کنید، پنهان می‏کنید یا اصلا نمی‏فهمید که عاشقید؟
------------------------------------------------------------

می‏دونید بانوان مشعل‏دار به چه کسانی بودند؟
1. فورانس نای‏تی‏نگل: ملقب به مشعل‏دار، چون همیشه شب‏ها به عیادت بیماران می‏رفت.
2. الیزابت بلاکول: اولین پزشک زن دنیا.
3.کلرارا بارتون: ملقب به چراغ‏دار، موسس صلیب سرخ.
------------------------------------------------------------

پ.ن: از امروز تصمیم گرفتم که علاوه بر مطالب شخصی خودم، چند متن متفاوت اضافه کنم تا خوندن وبلاگ تنها جنبه‏ی سرگرمی نداشته باشه. مطالب مختلف و جدید هست، بعضی‏ها رو خودم هم نمی‏دونستم و همراه با شما یاد می‏گیرم.
* کسی کتاب "هفت سال در میان زنان وحشی قبیله‏ی آمازون" رو داره، یا می‏دونه از کجا میشه گیر آورد؟
** کسانی که می‏خوان با دیدگاه اسلام در مورد حجاب و زن بیشتر آشنا بشن کتاب "مسئله‏ی حجاب" اثر مرتضی مطهری رو حتما بخونن.
November 21, 2005 | دوشنبه 30 آبان 1384
ÕKiss him
به او گفتم آنقدر دیوانه‏ات هستم که حاضرم برایت بمیرم، گفت: مرگت را نمی‏خواهم اگر می‏خواهی عشقت را به من ثابت کنی یک بار فقط یک بار احمدی‏نژاد را ببوس.
او رفت و من نتوانستم...
November 18, 2005 | جمعه 27 آبان 1384
Õ3...
*تاریک ترین ساعت پیش از طلوع خورشید فرا میرسد . " پائولو کوئلیو "
*كسانی‌ كه آزادند نه آزادی را می‌شناسند و نه بند را، اما كسانی‌كه در بندند هم آزادی را می‏فهمند و هم بند را
*و تو مگذار که دستان من آن، اعتمادی که به دستان تو دارد، به فراموشیها بسپارد!
November 16, 2005 | چهارشنبه 25 آبان 1384
Õآرزو
در زندگیم کارهایی هست که همیشه حسرت انجام دادنشان را داشته‏ام. یکی از مهم‏ترینشان آرزوی خوابیدن با فاحشه‏ای زشت و معلول است، دوست دارم صبح آن‏شب بیشتر از قرارمان پول بشمارم و با لبخند به او بگویم که شب قبل بهترین شب زندگیم بوده است.
November 15, 2005 | سه شنبه 24 آبان 1384
Õ...
احساس بسیار خوبی دارم، احساس انسانی که بارها مورد تجاوز قرار گرفته است.
پ.ن: به نیمه‏ی پر لیوان نگاه کنید.
* اگر طرفدار رمان جنگ و صلح هستید،"شکست" اثر زیبای امیل زولا رو از دست ندید.
November 13, 2005 | یکشنبه 22 آبان 1384
ÕHey you
هی شما، آره همین تو، شاید غرورم را شکسته باشید، شاید آبرویم را برده باشید، شاید همه‏ی داشته‎‏هایم را، زندگیم را و حتی عشقم را از من دزدیده باشید، امّا هرگز نمی‏توانید شرافتم را لکه‏دار کنید.
با شما هستم، صدای فریاد وجدانتان را می‏شنوید؟
November 11, 2005 | جمعه 20 آبان 1384
ÕMy LORD
شب‏های احیا برای من خاطره‏ی خواندن جوشن‏کبیر است با آن لحن شعرگونه‏اش. گردش در خیابان سرد است به وقت ابوحمزه ثمالی و گریه‏های ناخودآگاه است زیر چتر قرآن. همیشه خیلی شلوغ به مسجد می‏رویم، الغوث الغوث را آنقدر بلند می‏گوییم که صدای جمعیت در صدای ما چند نفر گم می‏شود.
احیا را دوست داشته‏ام حتی بیشتر از ظهر عاشورا، امّا این‏بار...
این‏بار ترسیدم از رودررو شدن با او. درست است که همیشه حضورش را در کنارم در گوشه گوشه‏ی وجودم حس می‏کنم امّا این‏قدر گستاخ نشده‏ام که بتوانم چشم در چشمش بدوزم. بیست روز از آن شب‏ها می‏گذرد و دل من بدجوری هوای احیا دارد. دلتنگ آن احساس عجیب در بازگشت. احساس عجیب پرواز، سبک و بی‏هیچ دردی...
پ.ن: مدّت‏هاست که وقت خواب به او شب به‏خیر نگفته‏ام و برای مراقبت‏ها و مهربانی‏‎هایش به او لبخندی نزده‏ام، خودش خوب می‏داند که ناسپاس نیستم امّا چطور یادش کنم آن‏گاه که سرکشی کرده‏ام در برابر خواسته‏اش. خدای من، محبوب من، مرا تنها مگذار که خودت خوب می‏دانی که من سخت ضعیف‏ام و تنها.
November 9, 2005 | چهارشنبه 18 آبان 1384
Õاعتماد به نفس
بعضی حرف‏ها هرچند کوتاه بدجور به آدم اعتماد به نفس می‏بخشد. مثلا گفتن یک آه بلند در لحظه‏ی هم‏آغوشی من و تو، مرا سرمست از زندگی و غرور می‏کند.
November 7, 2005 | دوشنبه 16 آبان 1384
Õهم‏آغوش
دنبال کسی می‏گردم، کسی که دستانش خیلی گرم نباشد. کسی که هم‏آغوش هوس‏هایم شود.
دنبال کسی می‏گردم که مجبور نباشم برای ساعتی هم‏آغوشی هزار بهانه برایش بتراشم. دنبال کسی می‏گردم که از من طلب عشق نکند و برایم از فلسفه‏ی عاشقی نگوید. دنبال کسی می‏گردم که مثل خودم از همه‏ی نقش بازی کردن‏ها خسته باشد. کسی که بعد از یک شب گرم از من از خود من از جسم من سپاس‏گذار باشد. کسی که سر روی قلبم نگذارد و برایم شعری نخواند. کسی که حافظ نداند.
دنبال کسی می‏گردم که سال‏ها آشنای هم نباشیم، همان شب آمده باشد بی‏هیچ نشانی و صبح فردا برود بی‏هیچ دلیلی. دنبلا کسی می‏گردم که از من طلب عاشقی نکند، هرچند گران باشد.
دنبال کسی می‏گردم که با رفتنش همه چیز به فراموشی سپرده شود جز شبی لذت‏بخش در آغوش کسی که نمی‏شناختمش.
پ.ن: فاحشگان را دوست دارم، آخر من هم یکی از آنانم.
November 4, 2005 | جمعه 13 آبان 1384
ÕSafe sex
نمی‏دونم چرا چند وقته هر وقت احمدی‏نژاد رو می‏بینم یا اسمش رو می‏شنوم یاد بارداری ناخواسته و کاندوم پاره میوفتم. بعد یه جور عذاب وجدان میاد سراغم که چرا دقت نکردی و خساست کردی و یه کاندوم خوب نگرفتی تا حالا اینجور پشیمون نباشی...
November 3, 2005 | پنجشنبه 12 آبان 1384
Õفراموش نکن
اگه تو تنهایی من رو پر کردی من هم دنیای تو رو رنگ زدم، وقتی تو همه‏چیز رو تلخ می‏دیدی من بودم که زندگیت رو شیرین کردم. یادت میاد وقتی همدیگرو دیدیم کی بود که غرق مشکلاتش بود؟
دنیای تو بی‏صدا بود، سرد و خسته کننده. من بودم که واسش یه موزیک آروم گذاشتم. من بودم که گرمش کردم. من بودم که تارهای عنکبوتی زندگیت رو کنار زدم و پنجره‏ای رو به روی چشمات باز کردم که تا اون‏وقت ندیده بودی.
اگه چیزی به من بخشیدی همیشه بیشترش رو گرفتی. یه‏کم فکر کن تا یادت بیاد چقدر تکراری و کسل کننده بودی، من بودم که به روزت کردم، آره یادت میاد، من کی بودم؟
November 2, 2005 | چهارشنبه 11 آبان 1384
Õقدیس
قدیسی که خراب انگاشته می‏شود، شادمان خواهد بود و راضی. درد آنجاست که فاسد باشی و خراب و قدیس صدایت کنند.
پ.ن: مرا این‏چنین می‏پندارند، پاک و منزه. بی‏خبر از واقعیت درونی من که تاریک است و هولناک...
<< October 2005            December 2005 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share