Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< November 2005    December 2005     January 2006 >>
December 30, 2005 | جمعه 9 دی 1384
Õگل نرگس
وقتی که عشق و روح عاشقان مجنون را
در مسلخ هوس گردن میزنند
ای مهربان عاشق کجا بودی؟
آوازهای شرقی تو دیگر این زخم های کهنه
و این رنج سالیان سیاه را درمان نمیکند...
اینک زمان، زمان بی عشقی
و فصل عشق های دروغین است
ای سوگوار حرمت مجنون بگذار بگذریم.


بهش میگم اگه این‏قدر سکسی نبودی امکان نداشت باهات بمونم، بهم میگه: خیلی پستی!


پ.ن: تقصیر منه که اصل موضوع رو رک و راست بهت میگم، باید مثل بقیه بگم من عاشق قلب کوچولوتم ولی دستم همیشه بین پاهاته.
* تمام شهر پر شده از عطر گل نرگس، پنجره‏ی اتاقم رو محکم می‏بندم تا هیچ بویی داخل نیاد. عطر عکس تو پر کرده تمام اتاقم رو.
Building Burn, People Die, but Real Love is forever

December 27, 2005 | سه شنبه 6 دی 1384
Õبهتان
برهنگی‏ات را بر من بنما
من با تو به جنگ تن به تن خواهم آمد
برگُشا آغوشت را
می‏خواهم به آن حمله ورم
و پستان‏هايم را كه همچون نيزه‏ايست برنده
در ژرفناي قلبت فرو برم
من چشم‏هايت را مست گناه خواهم كرد
"عاطفه کرديان"


پ.ن: هوا بس ناجوانمردانه مشکوکانه سرد است...
December 25, 2005 | یکشنبه 4 دی 1384
ÕHappy Christmas
پرده‏ی اوّل: هوی مردیکه نصفه شبی با اون ریش و پشم، سرت رو انداختی مثل گوسفند از لوله بخاری میای تو اتاق مردم، میگی بابا نوئل‏ام! فکر نکردی شاید مردم در حال امر خیر باشن؟
پرده‏ی دوّم: پاپا نوئل جونم، من جورابام رو شستم، آویزونش کردم. لوله بخاری رو هم تمیز تمیز کردم، امّا بیا یه امسال رو مرام بذار مثل آدمیزاد از در بیا تو.


Smile... this is the second best thing you can do with your lips

اگه گفتین منظور پنهان جمله‏ی بالا چیه، پیش من جایزه دارید!


دنیای غرب، صد سال قبل:
دولت‏ها: محدودیت‏های مذهبی، تبلیغ آزادی‏های سیاسی.
مردم: دین گریزی، افزایش آزادی‏های اجتماعی.
دنیای غرب، امروز:
دولت‏ها: سرکوب آزادی‏های مدنی، رواج آزادی‏های جنسی.
مردم: گرایش به دین، مخالفت با بی‏بند و باری.
پ.ن: مخالفت گسنرده‏ی هم‏جنس گرایان با تصویب قانون "سکس گروهی" در کانادا.


شب یلدا چطور بود؟
فال حافظ و بوسیدن کسی که دوستش دارید رو که فراموش نکردید؟
پ.ن: کریسمس همه‏ مبارک، برقصید و بخندید و اگه بود شامپاین بخورید و حتما منتظر پاپا نوئل باشید.
* خدایا راضی هستم به رضای تو، آخر تو بینایی بر تمام نقاط تاریک زندگیم و آگاهی بر همه‏ی زوایای پنهان شخصیتم. گناه‏کارم ولی به امید بخشایش تو زنده‏ام.
December 23, 2005 | جمعه 2 دی 1384
Õاندوه
نامه‏ی امشب من… به تنها خدايم سوگند كه می‏دانم چه دلايل محكمی برای اندوهگين بودن وجود دارد!
می‏دانم كه زندگی كار ساده‏ای نيست كه بدانی چه راهی در پيش‏گيری، يا چه تصميمی بگيري.
تنگناهای زندگی اغلب چنان دردناكند كه تاب پايداری در برابرشان را نداريم و چنان كوبنده‏اند كه گاه می‏شكنيم و فرو می‏افتيم… اما ای هميشه عزيز...
به ياد داشته باش كه ضرورت ” اندوه “ برای تو انكار ناپزير است زيرا هيچ چيز همانند ” اندوه “ روح را تصفيه نمی‏كند و عاطفه را صيقل نمی‏دهد! اما ميدان دادن به آن نيز هرگز جايز نيست، چرا كه اندوه حريص است و مرز ناپذير و اگر به عقب نرانی‏‏اش، تمامي روح لطيفت را فرا می‏گيرد و انسان را بيهوده، بی‏اعتبار، ذليل و مصلوب خويش می‏كند. يادت باشد كه نمی‏تواني گذشته را تغيير دهی، نمی‏توانی آينده را پيش‏بينی كنی، تنها می‏توانی اميدوار باشی و باور كنی كه ” فردا روز ديگری است! “ می‏توانی با خود بگويی كه هميشه راهی هست، می‏توانی بهترين دوست خود باشی، می‏توانی به ياد آوری كه چگونه روزها سرشار از لبخند و اميد توانند بود و باور كنی هر آنچه در پی‏اش هستی دست يافتنی است ، میتوانی... تنها يادت باشد كه اگر روزی روزگاری نيازمندم بودی در كنارت خواهم بود.
پ.ن: نوشته‏ی بالا رو در میان دفتر خاطراتم یافتم نمی‏دانم از کیست یا چگونه به دستم رسیده است.
December 19, 2005 | دوشنبه 28 آذر 1384
Õشاهدان پرواز
تقدیم به شاهدان پرواز:
روبروی من بنشین
دستت را مشت کن
انگشت اشاره‏ات را باز نگه‏دار
آن را روی زمین در مقابل انگشت من بگذار
حالا حواست را خوب جمع کن
آماده باش
آماده‏ای؟
کلاغ پر!
گنجشک پر!
عقاب پر!
طشت پر!
مواظب باش طشت که پر نمی‏زند
پرواز نمی‏کند .
دیگ پر!
آدم پر!
آدم پر!
آدم پر!
چرا دستت را بلند نکردی؟
مگر نمی‏دانی آدم‏ها هم پرواز می‏کنند؟
نمی‏کنند؟
البته کسانی هستند که پرواز نمی‏کنند
حتی حرکت هم نمی‏کنند
مثل طشت، مثل دیگ
اما آدم‏ها می‏توانند پرواز کنند مثل پرنده‏ها
مثل کبوترها
نمی‏توانند؟
مگر ندیدی؟
احمد پرواز کرد، اکبر پرواز کرد
مریم پرواز کرد، سارا پرواز کرد
آرش پرواز کرد، زهرا پرواز کرد
می‏پرسی به کجا؟
به آسمان‏ها
و از آنجا به خانه‏هایشان
مثل پرنده‏ها
مثل کبوترها که به آسمان ها پرواز می‏کنند و از آنجا به خانه‏هایشان
"مهدی معینی _ شهریور 1365"


پ.ن: جدیدترین معیار سنجش آدم‏ها: عزیزم قبلا چند بار سکس داشتی؟
December 17, 2005 | شنبه 26 آذر 1384
Õراحتم بذار
پس از دیدار تو
همواره شادمان بوده‏ام
ولی دائم در نگرانی
نگران این که شاید از من ناامید شوی
نگران اینکه شاید دوستیمان به پایان رسد
نگران اینکه شاید از بودن با من شاد نباشی
نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیوفتد
عاشق تو شده‏ام
و شاید نگرانی فراوان من
به خاطر عشق فراوان من به توست …


پ.ن: حداقل تو خواب راحتم بذار، این انتظار زیادی هست؟
December 15, 2005 | پنجشنبه 24 آذر 1384
Õپسر
حذف شد.
December 12, 2005 | دوشنبه 21 آذر 1384
Õپوست
سال‏ها قبل هر صبح جمعه فوتبال در زمین چمن به راه بود، دوستی آنجا بود که به علتی چشم دیدنش را نداشتم، همیشه صدایش می‏کردم "علی دایی". شاد می‏شد و تشکر می‏کرد، هرگز نفهمید چه توهین بزرگی به او می‏کنم.


You may only be a person in this world, but for someone you are the world


December 9, 2005 | جمعه 18 آذر 1384
Õتراژدی
اگه حرفی از تراژدی سقوط هواپیما نمی‏زنم به این دلیل نیست که برام اهمیتی نداشته، برای من مرگ حتی یک پرنده اهمیتی بیشتر از همه‏ی مسایل بشری داره، اما چه سود که از این اتفاقات در گذشته کم نداشته‏ایم و در آینده هم زیاد خواهیم داشت. ما سال‏هاست که به پرواز فرشته‏ی مرگ بالای سرمان عادت کرده‏ایم. از کجا معلوم نفر بعدی من یا تو نباشیم؟
December 7, 2005 | چهارشنبه 16 آذر 1384
Õمن حرفی نزدم
شبهای زيادی گذشته است
اين قصه شايد كودكان زيادی را به خواب برده باشد
قصه هميشه از دل شب آغاز شده است


گفت: چرا فقط نگاهم می‏کنی؟
می‏خواستم بگم: هنوز عاشق نشدی تا لذت دیدن معشوق رو بفهمی.
گفت: حرفی نداری؟
می‏خواستم بگم: هزار سال حرف دارم برات، امّا نمی‏دونم چرا نمی‏تونم بگم.
پرسید: هنوز دوستم داری بعد این همه وقت؟
می‏خواستم بگم مگه میشه دوست نداشته باشم، امّا فقط سرم رو تکون دادم.
خندید و گفت: خیلی بچه‏ای، پس کی بزرگ میشی؟
می‏خواستم داد بزنم: اگه بازیت داده بودم و فراموشت کرده بودم، بزرگ می‏شدم؟
او رفت و من هیچ حرفی نزدم...
-----------------------------------------

تو زندگی لحظاتی هست که دلت یه سنگ صبور بخواد، اگه خوش‏شانس باشی، دوستی هست که گوش بشه واسه قصه‏هات. اگر هم بدشانس باشی که باید بشینی روبروی آینه و مثل دیونه‏ها با خودت حرف بزنی.
امّا درد اونجاست که دلت گرفته باشه و کسی رو لایق درد دل ندونی، نه دوستی و نه آینه‏ای.
--------------------------------

برابری یا برادری؟
پ.ن: کتاب "اسلام شناسی" نوشته‏ی دکتر شریعتی رو دوبار خوندم امّا نفهمیدم شریعتی کدام‏یک رو انتخاب کرده!
December 5, 2005 | دوشنبه 14 آذر 1384
Õکی اشک‏ها رو پاک می‏کنه؟
مصرع هايی وجود دارند
گاه اشعاری تمام كه حتي خود من هم معنايشان را نمی‏‏دانم
و اين كه نمی‏دانم
هنوز مرا نگه می‏دارد


No person deserves your tears, and who deserves them want make you cry

فکر کن پدر و مادرت رفته باشن مسافرت، فکر کن خودت باشی و خونه‏ی خالی، فکر کن دوستات چه نقشه‏هایی دارن واسه اون‏شب، فکر کن چه پارتی باحالی میشه، فکر کن...
ولی من حتی یک لحظه هم فکر نکردم، واسه‏ی همین تنها کاری که اون شب کردم این بود که تا صبح عکست رو گرفتم تو بغلم و بلند بلند زار زدم.
پ.ن: معنی نوشته‏ی بالا رو فقط زمانی می‏فهمی که شب‏ برای اینکه کسی صدای گریه‏هات رو نشنوه، دهنت رو تا حلق توی بالشتت فرو کرده باشی.
December 3, 2005 | شنبه 12 آذر 1384
Õعهد پیشین
یکی‏یکی در صف جلو می‏رویم، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و...نوبت به من می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبم کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟ قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیبا روی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در نزدیک‏ترین مکان به خودم در جایگاه پیامبران جای دهید.
----------------------------------

نمی‏دانم چرا، یک‏دفعه دلم گرفت. مثل مرغ عشقی شدم که بعد سال‏ها باز دلش هوای پرواز را کرده.
نمی‏دانم چرا، امّا کاش بود تا با یک لبخند دلم را خوش کند. خوش کند به هیچی، ما که چیز زیادی نمی‏خواستیم، به‏همان هیچی هم راضی بودیم.
نمی‏دانم چرا، امّا دلم گرفته.
پ.ن: روزی ما می‏آییم با همان عهد پیشین. هنوز هم در قلب‏ ما جای داری، همین.
* مگر هشت سال مدّت کمی است برای عادت کردن. دلم برایش تنگ شده، عیبی دارد؟
** عکس متعلق به دکتر خاتمی است در کنار فرزندانش.
----------------------------------------

"You only see what your eyes want to see, how life can be what you want it to be."
زندگی هرکس همان‏طور هست که خودش خواسته، همان‏طور که خودش ساخته!
*** کتاب "شهر شیطان زرد" اثر ماگسیم گورکی رو هم حتما بخونید، اگر نخوندید.
December 1, 2005 | پنجشنبه 10 آذر 1384
Õلغت‏نامه
"I love you not for whom you are, but who I am when I'm by your side"
آری، دوستت دارم نه به‏خاطر زیبایی‏هایت و نه برای خوبی‏هایت. دوستت دارم برای زیبایی‏هایی که در کنار تو پیدا می‏کنم.
پ.ن: چندبار به این شکل به دوستی‏هایمان نگاه کرده‏ایم؟

<< November 2005            January 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share