Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< December 2005    January 2006     February 2006 >>
January 31, 2006 | سه شنبه 11 بهمن 1384
Õسنگ
دل تو از سنگ بود امّا تقصیر از تو نبود، من فرهاد کوه‏کن نبودم...
پ.ن: یه نفر می‏گفت: اوضاع حکومت خیلی خرابه، آخه همه‏ی دنیا بر علیه‏اش هستن. نه رفیق اوضاع حکومت از وقتی خراب شد که همه‏ی مردم ازش بریدن.
January 30, 2006 | دوشنبه 10 بهمن 1384
Õگناه
عجب کشوری شده، پنج درصد مردم دربه‏در دنبال تغییر جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی هستند و نود و پنج درصد باقیمانده دنبال پیدا کردن یه راهی هستند که تاسوعا عاشورا رو چه‏جوری خوش بگذرونند.
پ.ن: دیروز یه دوست تعریف می‏کرد که قیمت فاحشه برای شب‏های تاسوعا عاشورا دوبرابر شده که همون‏ها رو هم از الان رزرو کردن. یادمه یه روز که خیلی دور نبود می‏گفتن تاسوعا عاشورا خندیدن گناهه...
January 29, 2006 | یکشنبه 9 بهمن 1384
Õاگه عاشق باشی
اگه زیباترین باشی، همیشه به خودت میگی اگه زیبا نبودم این‏قدر دوستم نداشت.
اگه پول‏دارترین باشی، همیشه به خودت میگی فقط به‏خاطر پول من رو دوست داره.
اگه معروف‏ترین باشی، همیشه به خودت میگی وقتی زمان بگذره من رو یادش میره.
اگه جذاب‏ترین باشی، همیشه به خودت میگی حتما یه روزی واسش تکراری میشم.
اگه شاد و سرزنده باشی، همیشه به خودت میگی فقط وقتی غمگینه من رو می‏خواد.
اگه جمله‏های عاشقونه براش می‏خونی، همیشه به خودت میگی یه روز می‏رسه که دیگه جمله‏ای لایق عشقت براش نداری.
اگه میگه تا آخر دنیا باهات میام، همیشه به خودت میگی دنیا هم یه روز به آخر می‏رسه.
اگه قوی‏ترین باشی، همیشه به خودت میگی روزی که پیر و ضعیف شدم تنهام میذاره و میره.
اگه وقت گریه سر روی سینه‏ات می‏گذاره، همیشه به خودت میگی روزی که شاد باشه دیگه سینه‏ی من رو می‏خواد چه‏کار.
اگه روان‏ترین شعرها رو براش بگی همیشه به خودت میگی هرگز نمی‏تونم قشنگ‏تر از "دوست دارم" شعری بگم.
...
اگه هیچ‏چیز قابل توجّه‏ی نداشته باشی، همیشه به خودت میگی حتما از روی ترحّم دوستم داره.
پ.ن:
شب‏خیز که عاشقان به‏شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
هرجا که دری بود به شب در بزنند
الا در دوست را که شب باز کنند
January 27, 2006 | جمعه 7 بهمن 1384
Õیادمان باشد
وقتی که پنجره‏ها را ببندیم پرنده جایی برای رفتن ندارد زير باران می‏ماند، بال‏هایش خيس می‏شود و می‏میرد. وقتی که پنجره‏ها را می‏بندیم یادمان باشد شاید پرنده‏ای خسته زیر باران مانده باشد.


پ.ن: همیشه با هم بودن، چند سال بود که به بودنشون روی درخت کنار پنجره‏ام عادت کرده بودم، یه‏جورایی انگار تو اتاقم بودن. دو تا قمری نقره‏ای با یه حلقه‏ی سرخ روی گردنشون. امروز صبح دیدم یکی‏شون کنار پنجره مرده، داشتم دنبال جفتش می‏گشتم که بابا گفت: اون‏یکی رو دیروز گربه...
January 26, 2006 | پنجشنبه 6 بهمن 1384
Õخسته‏ام
به‏ایران اگر نیز جز تو کس است ... ستاینده‏ی آسمان او را بس است
هرکی هرچی دلش می‏خواد بگه، بی‏ناموس، بی‏غیرت، بی‏شرف... امّا دلم می‏خواد برم یه جای دور، که اگه کسی اسم ایران رو برد با تعجّب بگم کجای نقشه‏ی جغرافیاست؟
January 24, 2006 | سه شنبه 4 بهمن 1384
Õخودخواهی
اگر موضوعی وجود داشته باشد که بتواند شخصیت کسی را خرد کند، این است که به او بگویید رفتارش در تختخواب نادرست بوده است.
"David Strovny”
پ.ن: هرگز فکر نکنید که برای او بهترین هستید، از شما بهتر همیشه هست، اگر دست از این خودخواهی مسخره برندارید روزی متوجّه می‏شوید که محبوبتان را در آغوش دیگری ببینید.
* بعد از سال‏ها فهمیدم تنها چیزی که مرا به اندازه‏ی داشتن خود او راضی می‏کند، وفاداری به عشق اوست.
January 23, 2006 | دوشنبه 3 بهمن 1384
Õستاره می‏شود
چشمانی آرزو می‏کنم که چراغ‏ها و نشانه‏ها را در ظلماتمان ببیند و گوشی که صداها و شناسه‏ها را در بی‏هوشی‏مان بشنود و روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
* ستاره می‏شود، ستاره هست و ستاره بود. بازی عزت‏الله انتظامی در اپیزود اوّل (ستاره می‏شود) واقعا عالی بود.
** فکر کن شب سر حال بیای بخوابی و تا صبح خواب بمباران و جنگ ببینی، بدجوری ترسیدم، تصور یه شهر ویران و دود زده بدجوری آزارم میده.
پ.ن: این انسان نیست که با اصالت زائیده می‏شود بلکه اصالت زائیده‏ی انسان‏های بزرگ است. "دانته"
January 22, 2006 | یکشنبه 2 بهمن 1384
Õتاجر ونیزی
امسال تصمیم گرفتم فقط فیلم‏هایی از جشنواره رو ببینم که ارزش دیدن داشته باشه. برای روز اوّل چه انتخاب‏هایی داشتم!
وقتی فیلمی نوشته‏ی شکسپیر باشه، ناخودآگاه آدم برای دیدنش تحریک میشه. نمایش‏نامه‏ی "تاجر ونیزی" رو قبلا خونده بودم و اجرای زیبایی از اون رو هم در تاتر شهر دیده بودم ولی افسون پرده‏ی سینما چیز دیگه‏ایست.
* روز اوّل: "تاجر ونیزی" نوشته‏ی ویلیام شکسپیر، کارگردان: مایکل رادفورد، محصول مشترک (آمریکا – ایتالیا) سال 2004.
وقتی یه فیلم دو ساعته تبدیل بشه به هفتاد دقیقه و ترجمه‏ای بسیار ابتدایی و پر اشتباه روش بذارن تبدیل میشه به نمایش مضحکی که من دیدم. به اون‏هایی که قبلا کتابش رو خوندن یا اجرای تاترش رو دیدن توصیه می‏کنم که اصلا برای دیدنش نرن چون متاسف می‏شن. اگر هم اوّلین باره که میرید سراغ این اثر بازم پیشنهاد می‏کنم به‏جای دیدن فیلم برید کتابش رو بخونید یا اجرای تاترش رو ببینید.
فیلم با صحنه‏ای از انداختن یهودیان در رودخانه آغاز میشه و با تنهایی یک یهودی تازه مسیحی شده به پایان می‏رسه. در همون خلاصه‏ای از فیلم که نمایش داده میشه چندین بار به صورت یهودیان آب دهان انداخته میشه و بارها آئین یهود بصورت آشکار تحقیر میشه و معادل رباخواری، دزدی، سنگ‏دلی و جنایت‏پیشگی نمایش داده میشه. واقعا باید به مسئولی که این فیلم رو برای شرکت در جشنواره انتخاب کرده آفرین گفت. یک تحریف کاملا سیاسی از نژادپرستانه‏ترین نمایشنامه‏ی شکسپیر. باید گفت که مسئولین اداره‏ی ارشاد با شرکت دادن این فیلم در جشنواره به خوبی از یک ساختار کاملا مسیحی برای تحریک احساسات تماشگران بر علیه آئین یهود استفاده کردند. جالبه که برادران مسلمان جهت کوبیدن یهودیت بدون هیچ خجالتی از کلیسای مسحیت یارگیری کرده‏اند. انتظار میره که با این اوصاف این فیلم کاندید بهترین فیلم خارجی جشنواره هم باشه!
اگر فیلم رو دیدید، حتما به صحنه‏هایی که در اون گوشه‏هایی از تورات کتاب آسمانی یهودیان خونده میشه گوش کنید و شباهتش رو به کتاب آسمانی ما مسلمانان مورد توجّه قرار بدید. مسلما تاثیرگذارترین قسمت فیلم سرگردانی پیرمرد یهودی پس از فرار تنها دخترش با پسرک مسیحی و اوج اندوه یک پدر برای دختر دوست‏داشتنیش هست.
پ.ن: دیروز بیست و یکم ژانویه، روز در "آغوش گرفتن" بود، آیا کسی رو که دوست دارید در آغوشتون گرفتید و بهش گفتید که چقدر براتون عزیز هست؟
January 20, 2006 | جمعه 30 دی 1384
Õ30
فقط يك ماه! برای هر 30 روزش برنامه داشتم...
به سراغ تك‏تك آدم‏هايی رفتم كه دوستشون داشتم و تا به حال اينو بهشون نگفته بودم، رفتم و فرياد زدم: " دوستت دارم " مطمئنم كه اين دفعه غرورم رو له نكردم.
موهام رو كه حلقه حلقه روی تخت سی‏تی‏اسكن ريخته بود، نگاه می‏كردم و به ياد قصه‏ای افتادم كه وقتی بچه بودم پدرم برام تعريف می‏كرد، به سراغ پدر و مادرم رفتم و سیر نگاهشون کردم.
رفتم پيش اونائی كه واقعا ازشون بدم می‏اومد به خاطر ادب تا به حال به روشون نياورده بودم، رفتم و داد زدم: حالم رو به هم می‏زنيد، اين بار ديگه لبم رو نگزيدم كه چرا اونقدر رک حرف زدم.
دكتر گفت :متاسفانه...
يك روز تمام رفتم سرزمين عجايب و تمام جيب‏هام رو خالی كردم و نگران پس اندازهام هم نشدم. فرداش رفتم رستوران و يك پرس چلوكباب مخصوص با همه مخلفاتش خوردم و نگران به‏هم خوردن اندامم نشدم. يك روز تمام رفتم توی كوچه‏ها دوچرخه سواری کردم و نگران حرف مردم نشدم، هوا رو توی ريه‏هام كشيدم و بعد رفتم توي آخرين باقی‏مانده‏های برف ته خیابون غلت زدم و نگران سرما خوردن هم نبودم .
به عكس‏ها نگاه ‏كردم كه رفته‏رفته چقدر تغيير می‏كردند، خنديدم و زمزمه كردم آهای عجله كنيد، زمان داره خیلی زود می‏گذره!
آخرين اجرای ارکستر شهر رو برای اوّلين بار شنيدم، تا به حال اينقدر براي موسيقی خرج نكرده بودم. اولّین اجرای جدید تاتر شهر رو برای آخرین بار دیدم و کلی لذّت بردم، تنهایی رفتم سینما و کلی سوت و دست زدم. همه‏ی پول توی جیبم رو به فقیری بخشیدم و تمام راه تا خونه رو پیاده اومدم. رفتم سیرک و از ته دل مثل بچگی خندیدم. چشم بسته از اتوبان رد شدم و اصلا نترسیدم. تمام شیشه‏های خونه رو با توپ فوتبال شکستم ولی خسته نشدم. رفتم کوه و بدون هیچ ترسی دو شب چادر زدم. با دست غذا خوردم و برای اولین بار مزّه‏ی واقعی غذا رو حس کردم. چایی رو داغ‏داغ خوردم و دهنم اصلا نسوخت. کامپیوترم رو انداختم تو شومینه و سوختنش رو با لذّت نگاه کردم. دیر به دیر رفتم سر کار و دهن رئیسم رو سرویس کردم.
به مسئول اتاق سي‏تی‏اسكن گفتم: چقدر اين تختتون ويژ ويژ می‏كنه، كم كم داره رو اعصاب من پاتيناژ بازی می‏کنه و اون خندید...
نه، عجله نكن ... هنوز کلی حرف دارم .
دیوار خونه رو همون‏جور که همیشه دوست داشتم رنگ زدم و همون‏جور که همیشه دوست داشتم لباس پوشیدم. یه شب رو با خیابون خواب‏ها گذروندم و تا صبح از سرما لرزیدم. به یکی دو نفر زنگ زدم و تا جا داشت بهشون فحش دادم. به اونم زنگ زدم و بهش گفتم که همیشه دوستش داشتم، بهش گفتم که بخشیدمش و هیچ کینه‏ای ازش ندارم. خودم قبرم رو یه جای خوش آب و هوا کندم و بالاش یه درخت بید کاشتم، از اون بید خوشکل‏ها، بید مجنون. دستور دادم سنگ قبرم رو هرمی بسازن امّا هرم معکوس تا هر وقت بارون میاد کلی آب زلال توش جمع بشه واسه پرنده‏های مسافری که از سر قبرم رد میشن، سفارش کردم که دیواره‏ی قبرم رو سیمان نکنن تا روباه‏ها بتونن راحت سوراخش کنن و برای خودشون تو قبرم لونه بسازن، به بهونه‏ی مردنم کلی کبوتر خریدم و گفتم بعد مردنم آزادشون کنن تا حداقل اگه زندگیم سودی برای کسی نداشت مردنم داشته باشه...
رفتم پارک تاب خوردم و با بچه‏ها گل بازی کردم. رفتم استخر و بی‏هیچ ترسی از بالاترین ارتفاع شیرجه زدم. وبلاگم رو پاک کردم و فقط نوشتم خوشحال باشید که درش تخته شد. سعی کردم یه روز صبح سر وقت نماز بخونم که نشد. سعی کردم دروغ نگم که شد. سعی کردم ده دقیقه حرف‏های احمدی‏نژاد رو تحّمل کنم که نشد، سعی کردم تا اون بالا بالاهای آسمون پرواز کنم که شد، سعی کردم یاد خاتمی که میوفتم گریه‏ام نگیره که نشد. سعی کردم آدم بشم که دیدم اصلا راه نداره.
به کاسپاروف پیغام دادم که بیا چند دست شطرنج بزنیم، به شوماخر پیشنهاد مسابقه‏ی سرعت دادم. علی دایی رو هم کشتم و یه ملّت رو از دستش راحت کردم.
کارهایی کردم اما نه از اين كارهايی كه شما و خيلی‏‏ها فكر می‏كنيد شاهكاری خلق نکردم، همه اموالم رو به هيچ‏كس نبخشيدم و اسمم رو جاودانه نکردم.
خوب به آسمان نگاه كردم، خوب آب خوردم، خوب كنار پنجره ايستادم و به درخت‏ها خیره شدم، با حیوون‏ها درددل کردم، چند شب با ماه حرف زدم و از اینکه شب‏ها می‏خوابیدم سخت پشیمون شدم. توی باد رقصیدم و تا میشد زیر بارون راه رفتم، خوب بلند بلند گريه كردم، خوب بلند بلند خنديدم، كسی فكر نكرد ديوانه‏ام ، همه می‏دونستن اين آخرين بارهاست.
به دستگاه نگاه كردم، قلبم چه نامنظم می‏زد، می‏دونستم اگه اينجا هنوز مدرسه بود يه بلايی سرش می‏آوردم... با كلمات مخ و مخچه برای خودم جمله ساختم، سعی کردم قلبم رو نقاشی کنم، خودم رو توی آینه مدّت‏ها تماشا کنم و سعی کنم عشق رو تجّسم کنم. شعر خوندم، شعر گفتم، رمان خوندم و رمانی هم نوشتم و سعی کردم چند تا حرف فیلسوفانه بزنم امّا نشد...
و امروز من مُردم ، در حاليكه فقط يك ماه زندگی كردم...
پ.ن: وقتی سوژه رو از جایی بدزدی و کلی شاخ و برگ بهش بدی میشه همین مزخرفات بالا.
January 17, 2006 | سه شنبه 27 دی 1384
Õروی ماه خداوند را ببوس
یه‏دفعه دلم هوای این نوشته رو کرد، آدم رو دیونه می‏کنه:
من سحر نمی‏دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم. من سحر نمی‏دانم. گفتی زمستان شده‏ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی‏دانم. نفس‏هایت به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می‏تپید. گفتم: «دوستت دارم» و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم کند تو را کشته باشم، نکند من مرده باشم؟
پس روحم را از روی تو برچیدم امّا تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی‏دانم.
"مصطفی مستور"
January 16, 2006 | دوشنبه 26 دی 1384
Õاگر عاشق باشی
می‏خواهم همین نزدیکی بمیرم کنار این چشمه که از دل تو می‏جوشد.
اگر عاشق باشی، سپیده‏دم از خواب برمی‏خیزی همچنان که من برمی‏خیزم. اگر عاشق باشی سپیده‏دم از خواب برمی‏خیزی همچنان که مرغان عاشق، خروس‏های سحرگاهی و بلبلان غزل‏خوان برمی‏خیزند. سپیده‏دم لطف و صفای خاصی دارد و بی‏سبب نیست که پیامبران در سحر با خالق خود راز و نیاز می‏کنند. من نیز در این ساعت با نوازش روح تو از خواب برمی‏خیزم، روح تو آرام آرام مرا به آغوش خود می‏کشاند، مثل اینکه دو روح درهم آمیخته باشند. پ.ن: وقتی که هیچ‏چیز جزء عشق برایم باقی نماند، تازه دریافتم که به هیچ چیز جزء آن نیازمند نیستم.
January 15, 2006 | یکشنبه 25 دی 1384
Õصبر داشته باش
هر صبح وقتی خسته و گریان به خانه برمی‏گشتم، فاحشه‏ی پیر دلداریم می‏داد و می‏گفت: صبر داشته باش به زودی در بهشت خداوند به کار گمارده می‏شوی، پایان کارآموزی نزدیک است...
پ.ن: عجب دنیای مسخره‏ایست، به شراب انگور می‏گویند شربت بهشتی و حوریان بهشتی را فاحشه می‏خوانند.
* آنگاه که بر صلیب کشیده شود مانند بدکاران و آنگاه که فریاد برآورد پدر، پدر چرا مرا تنها گذاشته‏ای، پرده‏ی خانه‏ی خداوند از سر تا پا بشکافد و او پادشاه یهود سفری را که وعده داده بود آغاز کند. (مرقس 16-34)
January 13, 2006 | جمعه 23 دی 1384
Õدر وفای عشق تو...
این چند تا اس‏ام‏اس هدیه‏ی امشب من به شما:
1. هیچ‏کس تو رو نمی‏خواد، هیچ‏کس تو رو خوشحال نمی‏کنه، هیچ‏کس واسه تو چیزهای خوب نمی‏خواد، هیچ‏کس مواظب تو نیست، هیچ‏کس تو رو دوست نداره، گریه نکن اسم من هیچ‎کس هست.
2. قراره یه پارتی تو آسمون برقرار بشه، خدا و فرشته‏ها منتظر آغاز پارتی هستن امّا پارتی شروع نمیشه چون یکی از فرشته‏ها مشغول خوندن این اس‏ام‏اس هست.
3. از تو پرسیدم من رو دوست داری، جواب دادی نه. گفتم اگر خوشکل بشم گفتی نه، گفتم اگر تو قلبت باشم گفتی نه، گفتم اگر برم گریه میکنی گفتی نه، پس من رفتم امّا تو دستم رو گرفتی و به من گفتی: تو خوشکل نیستی زیباترین هستی، تو توی قلب من نیستی همه‏ی قلب منی، من دوست ندارم بلکه عاشق تو هستم و اگر بری گریه نمی‏کنم، می‏میرم.
4. سه تا فرشته تو این دنیا هست، اوّلی به آدما کمک می‏کنه، دوّمی به پرنده‏ها غذا میده و سوّمی داره این اس‏ام‏اس رو می‏خونه.


این غزل حافظ چهار بار تو یک ماه واسه‏ی من اومده، یک بار تو خود حافظیه، یک بار تو اینترنت، یک بار خودم گرفتم و یک با دوستم واسم فال گرفت. هر چهار بار همین شعر اومد:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب‏نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‏آید به‏چشم غم‏پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
...
رشته‏ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم‏ رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
...
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه‏ی وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
...
بی‏جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در و آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
...
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منّور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
...
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع



پ.ن: چی می‏خوای بگی خواجه‏ی راز؟
January 12, 2006 | پنجشنبه 22 دی 1384
Õایسم
کتاب‏ها را گوشه‏ای جمع می‏کنم، یکی روی دیگری. امّا نه همه‏ی کتاب‏ها ارزش یکسانی ندارند. چندتایی را جدا می‏کنم، صدسال تنهایی گارسیا مارکز، طاعون آلبرت کامو، سه تفنگ‏دار از الکساندر دوما، خوشه‏های خشم جان اشتاین‏بک، دشمنان اثر آنتون چخوف... کتاب‏ها مثل یک کوه، بی‏جان امّا پر از حرف‏های نگفته. یاد جمله‏ای از هنریک سینکیویچ می‏افتم: هربار که کتابی را بخوانی داستانی جدید دارد، متفاوت‏تر از قبل و شبیه‏تر به تو.
گالن بنزین را بلند می‏کنم و روی کوه کتاب‏هایم سر می‏دهم، دستم را منظم می‏چرخانم تا همه‏ی کتاب‏ها به یک اندازه خیس شوند، تبعیضی در کار نیست همه‏شان دوستان خوبی بودند. کبریت را که به آتش می‏کشم دستم می‏لرزد، خاموشش می‏کنم و کنار کوه کتاب‏ها می‏نشینم، چشمانم را می‏بندم و دستم را روی کتاب‏ها می‏چرخانم. احساس خوبی دارد، مثل این است که ربروی صف هزاران انسان ایستاده باشی یکی را اتفاقی برای مردن انتخاب کنی و دیگران را در انتظار انتخاب شدن بگذاری.
یکی را اتفاقی بیرون می‏کشم، دارالمجانین اثر جمالزاده، بازش می‏کنم: آزمودم عقل دوراندیش را...بعد از این دیوانه سازم خویش را...هست دیوانه که دیوانه نشد...این عسس را دید و در خانه نشد. یکی دیگر بیرون می‏کشم: جری در جزیره شاهکار جک‏لندن، بعدی: ریشه‏ها از آلکس هایلی، جنگل از اپتون سینکلر و...
چشمانم را که باز می‏کنم مولیر و راسین را می‏بینم که به کلاسیسم ادبی چنگ زده‏اند، جملات خشک امّا واقعی نویسندگان ناتورالیسی را مجسم می‏کنم و وحشتم را از منطق‏گریزی افراطی سورئالیست‏ها پنهان می‏کنم. ژان پل سارتر را تجسم می‏کنم که غرق در اگزیستانسیالیسم ، آزادی‏های وجودی بشر را فریاد می‏زند و آخر خودم را می‏بینم که چون کودکی ترسیده از تاریکی شب به ایده‏آلیسم درونیش پناه برده.
مست و سرخوش از غرور کاذب ایسم‏ها به واقعیتی می‏رسم که قبل از من تورگو هم به آن رسیده بود: بگذار هرچه می‏خواهند بکنند. به‏یک باره پی می‏برم که چنگیز و جولیس‏سزار تنها پای در مکتب فکری غالب بر طبقه‏ی خود گذاشته بودند. اگر اسکندر پرس‏پولیس را به آتش کشید و فکر فتح جهان در سر داشت از تعالیم فیثاغورث و سقراط درس می‏گرفت، تعالیمی که هزاران سال بعد به تائید ژان‏بودن فرانسوی رسید و هگل، مارکس و انگلس از آن پیروی کردند.
حالا می‏فهمم که هیتلر و موسیلینی قاتلینی بالفطره نبودند تنها نوک پیکان مکتب نازیسم و فاشیسم بودند. حالا می‏فهمم تمامی انسان‏ها ناخودآگاه به سوی کمال مطلق حرکت می‏کنند و انسان بد وجود ندارد. حالا می‏فهمم که این انسان‏ها نیستند که مرتکب انواع جنایت‏ها می‏شوند، تنها از ایسم‏ها پیروی می‏کنند و قربانی غرور ناشی از قدرتی می‏شوند که بی‏دلیل به دست آورده‏اند.
کتاب‏ها را کنار می‏زنم و کبریت را روشن می‏کنم، کسی که لایق آتش است من هستم که این‏چنین برده‏ی ایسم‏ها شده‏ام. خودم را آتش می‏زنم و به انتظار پایان می‏نشینم، چند لحظه به پایان کار چشمم به کتاب نیمه‏بازی می‏افتد که نخوانده باقی گذاشته‏ام: شکست اثر امیل‏زولا.


پ.ن: هرگز هیچ حسرتی در دنیا این‏چنین یک‏جا جمع نمی‏شود که در این سه واژه‏ی کوتاه: " او دوستم ندارد "
January 11, 2006 | چهارشنبه 21 دی 1384
Õکابوس هر شب من
حذف شد.
January 1, 2006 | یکشنبه 11 دی 1384
Õشهادت
هنگامی که من در شهری بزرگ
گم‏گشته و غریبم
می‏‏خواهم در اتاق‏های گوناگون بخوابم
در خیابان‎‏های گمنام گام بردارم
و عابران گمنام را تماشا کنم
من دوست دارم که مسافری تنها باشم.
"خلیل جبران"


مردی از خانه‏ی فاطمه بیرون آمده است، تنها با دست‏های خالی، یک‏تنه بر روزگار وحشت و ظلمت یورش برده است. جز "مرگ" سلاحی ندارد امّا او فرزند خانواده‏ایست که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است.
و حسین وارث آدم که به بنی‏آدم زیستن داد، وارث پیامبران بزرگ که به انسان چگونه زیستن را آموختند، اکنون آمده است تا در این روزگار غریب به فرزندان آدم "چگونه مردن" را بیاموزد.
"شهادت" نوشته‏ی استاد دکتر علی شریعتی
<< December 2005            February 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share