Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< March 2006    April 2006     May 2006 >>
April 30, 2006 | یکشنبه 10 اردیبهشت 1385
Õزنجیر زن
محرم‏ها تو می‏شینی گوشه‏ی پنجره‏ی اتاقت. منم میشم تنها زنجر زن جین‏پوش دسته‏ی محله. همین که گوشه‏ی پرده‏ی اتاقت رو میدی کنار، من مست نگاهت میشم. دیگه هیچی نمی‏فهمم تا وقت خواب تو بشه. همین که پنجره رو می‏بندی من زخمی و خونی پخش زمین میشم. تا فردا شب، خوب بخوابی عزیزم...
April 29, 2006 | شنبه 9 اردیبهشت 1385
Õاحمقانه
عادت کرده‏ایم. سال‏هاست که تکرار می‏کنیم بی‏آنکه ذره‏ای تعمّل کنیم، هرکسی که باشیم و در هر کجا که ایستاده باشیم، بر مسند قضاوت می‏نشینیم، خودمان دادستان می‏شویم. خودمان وکیل می‏شویم و خودمان هم حکم می‏دهیم. اگر دستمان برسد حکم را هم اجرا می‏کنیم.
خوبی و بدی آدم‏ها را بر اساس معیاری می‏سنجیم که مسخره است، بر اساس خودمان. ما مرز بین خوبی و بدی، سیاهی و سپیدی و عشق و کینه هستیم. همه‏ی مشکل امّا این نیست، مشکل این است که ما همیشه خوب، همیشه سفید و همیشه عاشق بوده‏ایم. ما هرگز اشتباه نکرده‏ایم و اشتباه هم نخواهیم کرد.
پس دیگری همیشه محکوم خواهد بود، احمقانه است امّا جاندار مزخرفی هستم...
پ.ن: شاید این هم احمقانه باشد، امّا اصلا به یاد نمی‏آورم که آخرین بار کی به خودم گفتم شاید حق با دیگری است؟
April 28, 2006 | جمعه 8 اردیبهشت 1385
Õپاسدار
بچّه‏ها همیشه آرزوهای قشنگی دارند. این روزها همه دوست دارند که دکتر یا مهندس باشند، خلبان شدن، وزارت و مدیر یک شرکت بزرگ بودن آرزویی محال نیست. امّا آرزوی کودکی من خیلی ساده‏تر از این چیزها بود، وقتی بچه بودم دوست داشتم یک پاسدار باشم. برای من پاسدار بودن یعنی جهان‏آرا شدن، برای من پاسدار یعنی با دست خالی در خرمشهر ماندن و جنگیدن. برای من پاسدار یعنی شب‏ها برای مردم فقیر غذا بردن. برای من پاسدار یعنی دل برای هم‏نوع سوزاندن. وقتی که خوب فکر می‏کنم می‏بینم که امروز هم دوست دارم یک پاسدار باشم. اسم قشنگیست: پاسدار...
April 27, 2006 | پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385
Õتجاوز
آمریکا بداند، اسرائیل بداند، تا وقتی ایران پریود است هیچ‏کس نمی‏تواند به آن تجاوز کند...
April 26, 2006 | چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385
Õامید آینده
می‏دونید چی خنده‏دار هست، اینکه من و تو نسل فردای انقلاب اسلامی هستیم.
April 25, 2006 | سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
Õ2H+O=H2O
تو می‏گفتی دوستی من و تو مثل آب زلال و پاکه، از وقتی تنهام گذاشتی و رفتی فهمیدم آب هم تا وقتی فرمولش اینه زلال و پاک نیست...
April 24, 2006 | دوشنبه 4 اردیبهشت 1385
Õ000
نمی‏دونم چطور به اینجا کشید، یه‏دفعه دیدم که عاشق دختر روی دسک‏تاپم شدم.
April 23, 2006 | یکشنبه 3 اردیبهشت 1385
Õکجا ایستاده‏ایم
وقتی که یک وبلاگ به روز می‏شود برای آگاه کردن دیگران از این مسئله به اصطلاح پینک می‏کند.
وبلاگ‎‏هایی که از سیستم کنترل محتوای بلاگر یا ام‏تی استفاده می‏کنند خودبه‏خود پینک می‏شوند امّا اکثر وبلاگ‏ها باید به‏صورت دستی پینک گردند.
برای پینک کردن کافیست که به این آدرس رفته و در کادر بالا اسم وبلاگ (Site title) و در کادر پائین (Url of weblog) آدرس کامل وبلاگ را وارد کنید و سپس مندرجات بالا را تائید (Ping) کنید تا وبلاگ شما در سه سایت معتبر بلاگ‏رولینگ، بلاگر و تکنوراتی همزمان پینک شود. (با بقیه‏ی کادرهای صفحه کاری نداشته باشید)
لحظاتی بعد از عمل پینک کردن، شما خواهید دید که در لیست وبلاگ‏های دوستانتان بالا آمده یا به‏عنوان وبلاگ آپ شده به‏صورت متمایز مشخص شده‏اید.
پ.ن: این ساده‏ترین حالتی بود که می‏تونستم پینک کردن رو توضیح بدم.
.................................................................................................

کجا ایستاده‏ایم، نه سال از اصلاحات می‏گذرد. بیست و هشت سال از آخرین انقلاب و دو هزار و پانصد و چندی سال از آغاز امپراتوری هخامنشی. ایران سرزمینی به قدمت بیش از هشت هزار سال است، زمانی بزرگ‏ترین و مقتدرترین امپراطوری جهان بوده و گه‏گاه به کوچکی چند شهر. هرچه که بوده امروز ایران سرزمینی است به وسعت بیش از یک و نیم میلیون متر مربع، متشکل از صدها قوم و نژاد متفاوت و ده‏ها دین و مذهب مختلف.
آه کشیدن برای گذشته‏ها دردی از دردهای این سرزمین پهناور درمان نمی‏کند. شاید اگر بدانیم که در کجای دنیای کنونی ایستاده‏ایم بتوانیم آینده‏ی بهتری را تصور کنیم.
دو مقایسه‏ی متفاوت انجام می‏دهم. مقایسه‏ی داخلی و خارجی، در سنجش داخلی، ایران را با قبل از انقلاب مقایسه می‏کنم و در حالت دوّم جایگاه ایران را در دنیای کنونی می‏سنجم.
ایران قبل از انقلاب:
ایران قبل از انقلاب رو میشه کشوری در راه توسعه نامید. کشوری که بدون هیچ‏گونه پیش‏نیازی سعی در رسیدن به کشورهای در حال توسعه داشت. دانشگاه‏ها و مدارس آموزش عالی تازه شکل گرفته بودند و صنعت نفت که اساسی‏ترین منبع بودجه‏ی کشور بود احتیاج به گسترش بسیار زیادی داشت. عقب‏ماندگی شدید کشور که ریشه در هزاران سال بی‏توجهی سلاطین و پادشاهان داشت آنقدر گسترده بود که برای رفع کمبودها احتیاج به سال‏ها تلاش و کوشش منظم احساس می‏شد.
در هر حال ایران قبل از انقلاب در مسیر توسعه‏ی اقتصادی گام برمی‏داشت، شاید بتوان افزایش بی‏سابقه‏ی نفت در دهه‏ی چهل را که به این توسعه شتاب سرسام‏آوری بخشید یکی از دلایل تورم، مهاجرت روستائیان به شهرها و بیکاری بی‏سابقه در آن زمان به‏حساب آورد.
از منظر سیاسی ایران دارای حکومت پادشاهی بود که در آن مجلس نقشی سمبلیک و نمایشی داشت.
آزادی‏های سیاسی به‏شدت محدود و کنترل شده و نقش سازمان اطلاعات "ساواک" به شدت پررنگ می‏نمود.
ارتش بسیار قدرتمند و مجهز به پیشرفته‏ترین تجهبزان نظامی، ایران را در برابر تجاوز کشورهای همسایه نفوذ ناپذیر نشان می‏داد.
آزادی‏های اجتماعی تا جایی که به محدوده‏ی سیاست وارد نمی‏شد مجاز و فرهنگ الگو پذیری از غرب به شدت تشویق می‏شد. شاید بتوان مردم در جامعه‏ی ایران قبل از انقلاب را به سه گروه: اصیل‏زادگان، تازه به دوران رسیدگان و عوام تقسیم کرد.
ایران بعد از انقلاب:
ایران بعد از انقلاب را می‏شود به چهار دوره‏ی مجزا تقسیم کرد. اوّل، دوره‏ی گذر از انقلاب که همراه با درگیری‏های خونین و اعدام‏های شتاب‏زده بود. دوّم، دوره‏ی جنگ که کشور با رکود اقتصادی شدید، تورم و فشار روانی درگیر شد. سوّم، دوره‏ی فوت آیت‏الله خمینی که کشور با تنش‏های پنهان و قتل‏عام‎‏های گسترده روبرو گردید و چهارم، دوره‏ی اصلاحات.
در دوره‏ی اوّل کشور دچار تحولات بسیاری بود، اعتصابات گسترده و تظاهرات هر روزه اقتصاد آشفته‏ی کشور را کاملا از پای درآورده بود. تصفیه حساب‏های شخصی و بی‏رویه سایه‏ی ترس و وحشت را بر فراز کشور گستراند و بسیاری از افراد با کفایت و مفید تنها به دلیل حضور در مجموعه‏ی دربار قربانی شدند.
دانشگاه‏ها که در جریان انقلاب بزرگ‏ترین تغذیه‏کننده‏ی تظاهرات‏ها و راهپیمایی‏ها بر علیه حکومت شاه بودند در انقلاب به‏ اصطلاح فرهنگی از وجود هرگونه عنصر بانفوذ سیاسی تصفیه شدند و این انقلاب فرهنگی آن‏چنان گسترده بود که تا به امروز دیگر هرگز دانشگاه و دانشجویان نتوانستند در عرصه‏ی سیاسی کشور سر بلند کنند. در انقلاب ایران به وضوح این تئوری که هر انقلابی در شروع فرزندان اصلی خودش را قربانی می‏کند مشاهده شد.
دوره‏ی دوّم دوران جنگ بود، جنگ خصوصیات خاص خودش را دارد و شاید اگر جنگ نبود حکومت تازه تاسیس ایران دوام چندانی نمی‏یافت. دشمن خارجی تمام مردم را متحد کرد و اتفاقات داخلی را کوچک و بی‏اهمیت جلوه داد. هشت سال جنگ به روحانیون آماتور فرصت داد تا تجربه‏ی سیاسی کافی کسب کنند و مخالفان را تار و مار نمایند. این‏چنین شد که آیت‏الله خمینی گفت: جنگ یک موهبت الهی است.
دوره‏ی سوّم بعد از انقلاب دوران گذر از خمینی بود. خمینی علاوه بر نقش مذهبی هرچه که بود در درجه‏ی اوّل یک رهبر و وزنه‏ای اساسی در معادلات داخلی کشور حساب می‏شد. با شروع نشانه‏های مرگ راس هرم، جنگ پنهان قدرت در ارکان نظام شدت گرفت که از اثرات آن می‏توان به عزل آیت‏الله منتظری و اعدام‏های گسترده در پایان دهه‏ی شصت و هم‏چنین مرگ فرزند امام اشاره کرد.
آخرین دوران را می‏توان دوران اصلاحات نامید، این دوران خود به دو قسمت تقسیم می‏شود. دوران اصلاحات دموکراتیک و اصلاحات بنیادگرایانه. اصلاحات بنیادگرایانه که با انتخاب محمود احمدی‏نژاد فرد نزدیک به عناصر افراطی سپاه و شخص آیت‏الله مصباح آغاز شد را می‏شود دوران بازگشت به انقلاب هم نامید.
امروز و با گذشت بیش از سه دهه از انقلاب، ایران کشوریست که پایه‏های اقتصادی قدرتمندتری نسبت به قبل از انقلاب دارد. صنعت پیشرفته‏تر و پایه‏های پیشرفت با کمبودهای جزیی بنیان نهاده شده. امّا از لحاظ سیاسی ایران پیشرفت چندانی نداشته است. حکومت تک محوری و پارلمان نمایشی هم‏چنان پابرجا هستند. انتخابات بصورت سمبلیک برگذار می‏شود و شخص برنده تنها مترسکی در دست بازیگردان‏های قدرتمند و پنهان است.
آزادی‏های اجتماعی به شدت سرکوب می‏شود و آزادی سیاسی معنایی ندارد. کلا در شرایط کنونی صحبت از آزادی خود تابوی بزرگیست.
اطلاعات ناجا جای خالی ساواک را به‏خوبی پر کرده و سپاه پاسداران انقلاب همان نقش چماق ارتش شاه را بازی می‏کنند.
شاید مهم‏ترین نکته در شرایط کنونی ایران را نبود یک اپوزیسیون واقعی و قدرت‏مند در مقابل رژیم ایران نام برد. در حقیقت هیچ وزنه‏ی قابل توجه‏ای برای ایجاد تعادل در صحنه‏ی سیاسی ایران وجود ندارد. دولتی که هیچ مخالف جدی و قدرتمندی در برابر خود نبیند بدون هراس از نقد و بررسی اوج می‏گیرد امّا همه می‏دانیم که پایان هر فواره‏ی بلندی سقوط است. شاید این را نمی‏دانیم که این فواره‏ی بلند در راه سقوط قدرتمند و ویران‏گر خواهد بود و مانند آبشار هر چیزی را در سر راهش نابود خواهد کرد.
April 22, 2006 | شنبه 2 اردیبهشت 1385
Õتابو
سه تفکر کلی در مورد سکس در میان زنان جهان وجود داره:
1. دخترانی که سکس رو لذّتی دوطرفه، کاملا برابر و بدون هیچ سود و منفعت خاص برای مرد یا زن می‏دونند.
2. دخترانی که سکس رو روشی برای رسیدن به خواسته‏های اغلب مادی خودشون می‏دونند.
3. دخترانی که سکس رو وظیفه‏ی همسر در برابر شوهر می‏دونند.
امّا در میان پسران فقط دو نوع نگرش نسبت به سکس وجود داره:
1. پسرهایی که سکس رو تفریحی سوء استفاده‏گرانه نسبت به جنس زن می‏دونن.
2. پسرهایی که سکس رو نشونه‏ی مردانگی و قدرت می‏دونن.
پ.ن: تابوی بزرگی که کوچک می‏شماریمش...
April 21, 2006 | جمعه 1 اردیبهشت 1385
Õزبان
فارسی زبان مادری توست، عربی رو در مدرسه یاد گرفتی و انگلیسی رو در کانون زبان یادت دادن، فرانسه رو می‏فهمی، آلمانی صحبت می‏کنی و پرتقالی رو کم و بیش بلدی. وقت آزادت رو صرف یاد گرفتن اسپانیایی کرده‏ای. زبان روسی رو دوست داری و امسال چند واحد در مورد ادبیات و زبان شرق آسیا برداشتی.
کتاب‏خونه‏ی اتاقت پر شده از صدها کتاب در مورد زبان‏های قدیمی و منسوخ شده، زبان‏هایی که هزاران ساله کسی به اون‏ها توجه نکرده و از یاد رفته.
تو حتی زبان صفر و یک‏ کامپیوترها رو بهتر از خیلی‏ها می‏فهمی، لب‏خونی بلدی و کافیه یه نفر گوشه‏ی چشمش رو تکون بده تا تو به تمام زاویه‏های پنهان وجودش پی ببری. معنای نت‏های موسیقی رو درک می‏کنی و از نت‏های بی‏معنی آهنگ‏های زیبا می‏سازی.
امّا نمی‏دونم با این همه استعداد چرا وقتی من به ساده‏ترین حالت ممکن بهت میگم: دوست دارم، نمی‏فهمی؟
April 20, 2006 | پنجشنبه 31 فروردین 1385
Õعشق بدون سکس
در همه جای دنیا بعد از سکس عاشق هم میشن، در ایران عاشق هم میشن تا بتونن سکس داشته باشن.

پ.ن: به گزارش مرکز آمار خانواده، چهل و دو درصد طلاق‏هایی که بعد از سال هفتاد اتفاق افتاده به دلیل عدم رضایت از روابط جنسی طرف مقابل بوده است. به زبان ساده‏تر عدم تفاهم در روابط جنسی در ایران بعد از اعتیاد بیشترین آمار طلاق را به خود اختصاص می‏دهد.


April 18, 2006 | سه شنبه 29 فروردین 1385
Õآدریان
دلم برای آدریان کوچولو تنگ شده، همون دختر مو طلایی شیطون. همون دختری که وقتی با چشمای درشتش به من خیره می‏شد، شبم مثل روز روشن می‏شد. دلم برای پوست نرم و سفیدی که می‏خواست به زور برنزه‏اش کنه تنگ شده. پوستی که مثل چینی‏های عطیقه ظریف و پر از نقش‏های زیبا بود. دلم برای بازی‏های بچه‏گانه‏اش، بوسه‏های گرم و طولانیش و برای شکلات‏هایی که هر دفعه تو کیفش قائم می‏کرد، تنگ شده.
دلم برای اون شلوار آبی که باز کردن دکمه‏هاش خیلی طول می‏کشید تنگ شده. دلم برای خنده‏های بلندش وقتی من رو کلافه و منتظر می‏دید تنگ شده.
دلم برای صبح‏هایی که با نوازش دست‏های سردش از خواب بیدار می‏شدم و شب‏هایی که با آهنگ گیتارش به خواب می‏رفتم تنگ شده.
هیچ‏وقت نتونستم در مقابل جادوی آهنگ‏هاش مقاومت کنم، اون گیتار قهوه‏ای که تو آغوش کوچولوش جا نمی‏شد. اون آهنگ‏های زیبای اسپانیش.
اون سفره‏ی هفت‏سین زیبا که به جای سبزه، علف داشت. به‏جای ماهی زنده‏ی کوچولوی قرمز یه ماهی سفید گنده‏ی یخ زده داشت. آخه آدریان کوچولوی من چه تقصیری داشت که سفیر ایران سر به سرش گذاشته بود و بهش نگفته بود ماهی هفت‏سین باید زنده باشه نه مرده.
وقتی اون روسری قرمز رو که از بازار چینی‏ها خریده بودی و باهاش رفته بودی سفارت یادم میاد از تصور قیافه‏ی سفیر خنده‏ام می‏گیره. اون آقاهه که خیلی مهربون بود رو یادته آدریان، همون که حتی تو صورت پسرها نگاه نمی‏کرد چه برسه به دخترها. نمی‏دونم برات گفتم که اون بعدا سفیر ایران در عراق شد و چند ماه گروگان عراقی‏ها بود. خیلی مهربون بود، تنها کسی بود که من با وجود اون همه ریش دوستش داشتم اما تو همیشه یه کاری می‏کردی که چشماش بیفته تو چشمات و می‏گفتی باید عادتش بدیم تا بعدا بتونه تو چشم زنش نگاه کنه.
آدریان هرگز نگفتی که وسط اون سرما و یخ‏بندون از کجا سمنو گیر آوردی و سر سفره‏ی هفت‏سین گذاشتی، یادته قبل سال تحویل خنده‏ام گرفته بود. می‏دونی تو آینه قرآن رو کنار شیشه‏ی شامپاین می‏دیدم و از همسایگی این دوتا خنده‏ام گرفته بود.
یادته که وقتی سال تحویل شد بهت یه اسکناس ایرانی هدیه دادم و تو یه بوس گنده به من دادی.
یادته که واست فال حافظ گرفتم و تو از اینکه ما به هم نمی‏رسیم غمگین شدی.
آدریان تا الان باید انگلیسی رو خیلی خوب یاد گرفته باشی امّا من هنوز فرانسه یاد نگرفتم.
آدریان امروز بدجور دلم هوات رو کرده، دلم برای با هم بودنمان، با هم بودنی که الزام‏آور نبود تنگ شده. برای دوستی که هیچ دلیلی نداشت تنگ شده. برای عشقی که همون لحظه بود و برای فردا نقشه نمی‏کشید تنگ شده.
دلم برای عشق آزاد تنگ شده. دلم واست تنگ شده آدریان...
April 17, 2006 | دوشنبه 28 فروردین 1385
ÕMisstate
من در حالی که دستم رو آروم روی پوست کمرت می‏کشم زمزمه می‏کنم: چقدر بدنت گرمه عزیزم، تو یه نگاه به اطراف می‏کنی و میگی: عزیزم این خونه چقدر می‏ارزه؟
April 15, 2006 | شنبه 26 فروردین 1385
Õچهار جوابی
کدام گزینه‏ی زیر خدا را بهتر توصیف می‏کند؟
الف. خدا از همه زودتر به دنیا آمده.
ب. خدا خیلی سنگ‏دل‏ است.
ج. خدا بسیار فراموش‏کار‏ است.
د. خدا همیشه خواب است.


پ.ن: وقتی که خیلی‏خیلی دلم از دستت می‏گیره با این جمله خودم رو آروم می‏کنم: عجب صبری خدا دارد.
April 14, 2006 | جمعه 25 فروردین 1385
Õخدا
اگه گفتید چرا در همه‏ی ادیان الهی و مکتب‏های فکری و ایدئولوژیک از خدا به‏عنوان یک مرد نام برده شده؟
چون اگر خدا زن بود تا الان هزار بار بهش تجاوز کرده بودند...
April 13, 2006 | پنجشنبه 24 فروردین 1385
Õاحمق
آدم‏ها در این دنیا دو نمونه هستند، بدبخت‏ها و بدبخت‏ترها. بدبخت‏ها اونایی هستند که تا مشکلی پیدا می‏کنند شروع می‏کنند به غر زدن و ناله کردن. اعصاب همه رو می‏ریزن به هم و همه رو کلافه می‏کنن امّا در عوض خودشون رو سبک می‏کنن و آروم میشن.
امّا بعضی‏ها هم هستند که بدبخت نیستند ولی بدبخت‏ترند. بدبخت‏ترها تمام غم و غصه‏های زندگی‏شون رو می‏ریزن تو دل خودشون و هرگز حرفی به زبون نمی‏آرن، میرن یه گوشه و خودشون رو حبس می‏کنن و تا وقتی آروم نشدن هیچ‏جا آفتابی نمیشن، این آدم‏ها کسی رو لایق درد دل نمی‏دونن و معمولا اون‏قدر مغرور هستند که حاضر نیستن سفره‏ی دل‏شون رو پیش هیچ غریبه و آشنایی باز کنن.
حالا یه احمقی هم پیدا میشه تو این دنیا که نمی‏دونم چی صداش می‏کنن. این جانور احمق وقتی دلش خیلی گرفته نه میره جایی پنهان میشه و نه کسی رو لایق سنگ صبور شدن می‏دونه، در نتیجه خودش رو می‏زنه به دیوونه بازی و جوری رفتار می‏کنه که هیچ‏کس متوّجه غمی که در دل داره نشه. این‏جوری میشه که در اوج ناراحتی و غصّه، همه‏ی اطرافیانش فکر می‏کنن که بی‏دردتر از اون نیست و به قول معروف: So fun
پ.ن: فکر می‏کنید اون آدم احمق جز من کی می‏تونه باشه؟
April 12, 2006 | چهارشنبه 23 فروردین 1385
Õحذف
حذف شد.
April 11, 2006 | سه شنبه 22 فروردین 1385
ÕMy Lord
نکیر: مسلمان بودی؟
غریبه: خدا پرست بودم.
منکر: نماز خوانده‏ای؟
غریبه: هر ثانیه خدا را به‏خاطر همه‏ی لحظات زندگی‏ام شکر گفته‏ام.
نکیر: به روز قیامت اعتقاد داشتی؟
غریبه: اعتقاد داشتم که هیچ خوبی بی‏پاداش و هیچ بدی بی‏جزاء نمی‏ماند.
منکر: گناه‏کاری یا بی‏گناه؟
غریبه: گناه‏کار
نکیر: پس چرا این‏چنین خندانی؟
غریبه: چون به مهربانی و گذشت پروردگارم ایمان مطلق دارم.
………………………………………………………………………..

پ.ن: خدایا، خواهش می‏کنم شرمینه‏ی عزیزم رو در پناه لطف و قدرت خودت بگیر.
* یوتا اون‏قدر قشنگ حرف دلش رو نوشته که فکر نمی‏کنم من بتونم حرف بیشتری بزنم.
April 9, 2006 | یکشنبه 20 فروردین 1385
Õتنظیم خانواده
تدریس خصوصی درس تنظیم خانواده، یک‏نفره - گروهی، تئوری - عملی، بدون پرداخت شهریه و به صورت قرض‏الحسنه و فقط به‏خاطر رضای خدا. با تضمین قبولی در امتحانات دانشگاه و امتحان زندگی. با کلاس رفع اشکال در شب قبل از امتحان و شب قبل از ازدواج.
پ.ن: آقای محترم توقف شما مانع پیشرفت علم است، حتی شما دوست عزیز...
April 8, 2006 | شنبه 19 فروردین 1385
Õشب رویایی
رویایی‏ترین شب برای من وقتی هست، که اون‏قدر مست باشم که نفهمم شب رو کجا خوابیدم و البته با کی خوابیدم!
April 7, 2006 | جمعه 18 فروردین 1385
Õترس
همیشه دخترهای زیادی در کنارم هستند، دلیلش هوس‏بازی نیست، اعتراف می‏کنم که از تنهایی می‏ترسم.
April 5, 2006 | چهارشنبه 16 فروردین 1385
Õافتخار
من وقتی می‏شنوم که سریع‏ترین موشک ضد زیردریایی دنیا رو ایران ساخته همون‏قدر ذوق‏زده میشم که وقتی می‏فهمم پربیننده‏ترین فیلم‏های پورنو اروپا رو یه دختر ایرانی بازی می‏کنه.
April 4, 2006 | سه شنبه 15 فروردین 1385
ÕBikini
پ.ن: هنوز تعداد زیادی از مردم در لرستان بدون چادر شب‏های سرد رو به صبح می‏رسونند... * پرچم ایران رو در عکس که ملاحظه می‏فرمائید!
April 3, 2006 | دوشنبه 14 فروردین 1385
Õآخه چرا؟
پ.ن: حالا هی زار بزنید که در عشق شکست خوردم، کارم سخته، پول ندارم و... حالا هی بنیامین گوش کنید که واستون بخونه: حالم بده، عشقم رفته نیومده، نه زنگ زده نه سر زده، نه کسی جاش رو بلده. آره عاشق شدن به من نیومده... * عکس رو این دوست خوب برام فرستاده امّا جالبه که خودش عکس گل و بلبل گذاشته تو وبلاگش... ** تا حالا از خودتون پرسیدید: چرا؟
April 2, 2006 | یکشنبه 13 فروردین 1385
ÕShift + Delete
زندگی مثل میل‏باکس گوگل می‏مونه، میشه بعضی‏ها رو ستاره‏دار کرد. میشه بعضی‏ها رو پاک کرد، میشه بعضی‏ها رو گذاشت تو لیست اسپم‏ها تا دیگه هرگز سر راه زندگیت قرار نگیرن، امّا حیف که نمیشه بعضی‏ها رو شیفت دلیت کرد.
April 1, 2006 | شنبه 12 فروردین 1385
Õمرگ بر سنگ
در زندگی زخم‏هايی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‏خورد و می‏تراشد.
اين دردها را نمی‏شود به كسي اظهار كرد، چون عمومآ عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای عجيب و نادر بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‏كنند آنرا با لبخند، شكاك و تمسخر آميز تلقی بكنند.
"صادق هدایت"


نيست...
يعنی چشم‏هايی كه نمی‏بيند
و
و دست‏هايی كه نمی‏خواهند روزهای رفته را
و
مجنون نمی‏شدم
اگر می‏دانستم ليلی كه تويی
.
.
.
به خدا می‏رفتم كلاس اول و
دوباره می‏نوشتم: تو /انار/نداری
و سينه‏هايت انار دارد
يا داشت / دارد
برای مردم می‏خواندم ترانه آخر را
و می‏نوشتم روی پيراهن شما
كه چقدر بدبختم
مثل من
مثل ما
حتی مثل فرهاد
كه می‏خواهد برای هميشه بگويد
مرگ بر سنگ.
<< March 2006            May 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share