Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< April 2006    May 2006     June 2006 >>
May 30, 2006 | سه شنبه 9 خرداد 1385
Õحساس
عزیزم فکر نمی‏کنی این روزها یه کوچولو حساس شدی؟ آخه اونی که سرم رو به‏خاطرش شکستی فقط یه مانکن مو قرمز، پشت ویترین مغازه بود!
May 29, 2006 | دوشنبه 8 خرداد 1385
ÕAbility
خدا مهربان است، خدا بخشنده است، خدا قدرتمند است، خدا تواناست امّا نه صبر کنید خدا توانا نیست. خدا زمین و آسمان را آفرید، خدا فرشتگان و انسان را آفرید. گذشته و آینده را آفرید. خدا همه عالم خلقت را خلق کرد بی‏هیچ مشکلی، امّا لحظه‏ای رسید که درمانده شد و آن زمانی بود که تصمیم گرفت خدایی لایق عشق خود بیافریند. نتوانست و خدای دیگری خلق نشد.
همه را فریب داد که خدا یکیست، آری هست امّا نگفت که چرا یک خدا بیشتر نیست. هرگز نگفت که خدای بی‏عیب و مهربان چرا باید یکی باشد، چرا باید تنها بماند؟
انسان را که آفرید همه‏ی هنرش را به کار گرفت تا آنچه برای خود نتوانست انجام دهد به انسان ببخشد، آری خدا بخشنده است. پس عشق متبلور شد و قرار داد در قلب انسان چکیده‏ای از تمام وجود خویش را.
انسان عاشق شد و عشق ورزید.
پس خدا به چشم خود دید همه‏ی آنچه که سال‏ها آرزویش را داشت، تپش قلبی، قطره‏ی اشکی، لرزش دستی... پس حسادت کرد به آنچه مخلوق داشت و خالق با همه‏ی قدرت و جلالش از آن بی‏بهره بود. آری خدا حسود شد و عشق را هرگز سرانجام شیرین نداد.
این‏چنین شد که مجنون همه عمر در فراق لیلی بماند، فرهاد از غم شیرین جان سپرد. در هیچ کجای جهان افسانه‏ی عشقی نیست که به وصال رسیده باشد، سرانجام رومئو و ژولیت را که همه می‏دانیم.
خدا یکیست چون توانا نیست.
پ.ن: هرگز به درگاه پروردگار از برای عشق التماس نکن، که اگر بفهمد کسی را بی‎‏اندازه دوست داری او را از تو خواهد ستاند. اگر بپرسی که چرا گرفتی خواهد گفت: عشقی این‏چنین بزرگ و زیبا تنها لایق خدایی چون اوست. بشنو و اطاعت کن امّا هرگز باور مکن، آخر خدا مهربان امّا حسود است.
May 28, 2006 | یکشنبه 7 خرداد 1385
ÕFore sale
عزیزم اگر فلسطینی‏ها دو نفر مثل تو داشتند که با این دقت دمپایی پرتاب کنه، تا حالا کلک اسرائیل کنده شده بود!
May 27, 2006 | شنبه 6 خرداد 1385
Õوسوسه
وقتی هر شب خدا پنهانی بیاد به خوابت، امکان داره بدجوری وسوسه بشی که یه شب با تفنگ بخوابی.
May 26, 2006 | جمعه 5 خرداد 1385
Õافسوس
گاه می‏اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه‏کس می‏گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‏شنوی، روی تو را
کاشکی می‏دیدم
شانه بالا زدنت را بی‏قید...
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد...
و تکان دادن سر را که،
عجیب! عاقبت مرد؟
"حمید مصدق"
پ.ن: افسوس که مرگ من هم تو را آزار داد...
May 25, 2006 | پنجشنبه 4 خرداد 1385
Õغریبه‏ی تنها
"ترس! انعكاس صدای ثانيه‏ها
در سكوت مبهم سلول مرگ نيست
ترس! پرسه زدن در ايستگاه متروك زندگی
در انتظار شنيدن سوت قطار مرگ نيست
ترس! اضطراب تپش قلب زنده‏ای
در حجم خالی گورستان سرد نيست
ترس! ديدن كركس در آسمان
از دريچه چشمان تشنه در بيابان نيست
ترس
فكر يك لحظه بی تو بودن
در ميان تك‏تك لحظه‏های با تو بودن است .“ پ.ن: سال‏هاست دفتر خاطراتم نوشته‏ای ندارد جز وحشت و ترس برای من که این‏چنین هر روز که می‏گذرد ساده تنها می‏مانم...
برای هر کدامشان صفحه‏ای جداگانه ساخته‏ام، شروعش با عکسی از آغاز دوران آشنایی‏مان و جمله‏ای در وصف عشق تازه پا گرفته‏مان است و پایانش با عکسی از او با لباس عروسی و بهترین آرزوهایم برای خوشبختی و سلامتش.
May 24, 2006 | چهارشنبه 3 خرداد 1385
ÕMy Heros
وقتی كمی دورتر تمامی جهان اينست، كه حوا به آدم سيب می‏دهد همين نزديكی هنوز تمامی گناه اينست، كه در آغوش تو آرام گيرم و بگويم چه خسته‏ام از شنيدن جنگل كه تبر تبر می‏ميرد.
پ.ن: من آمده‏ام با همان عهد پیشین... فکر نمی‏کنم هرگز بتوانم او را فراموش کنم، دوّم خرداد برای من تنها یک خاطره‏ی ساده نبود، شاید گذرگاهی بود از دنیای بی‏خیالی‏های کودکی به جهان ماتم‏زده‏ی بزرگ‏ترها. * این جمله‏ی دکتر خاتمی عزیز رو خیلی دوست دارم: "قهرمان امروز همان دیکتاتور فرداست"، و او نمی‏خواست یک قهرمان باشد. ** وقتی میگن خرمشهر من یاد یه آدم می‏افتم، وقتی میگن خرمشهر آزاد شد من دلم برای نبودن یک نفر می‏گیره، وقتی میگن خرمشهر من به محمّد جهان‏آرا فکر می‏کنم. ***قدر این شهر را بدانید، این شهر یک مکان نیست، یک خاطره نیست. یک عقیده است، یک فرهنگ است. لبخند هر طلوعش، پرواز هر پرنده‏اش و قامت بلند هر نخلش حرفی دارد. شعری می‏خواند. عشقی را فریاد می‏کند...
May 23, 2006 | سه شنبه 2 خرداد 1385
ÕX-Party
پ.ن: به خدا من نبودم، من بی‏گناهم، هوا بس ناجوانمردانه مشکوکانه سرد است...
May 22, 2006 | دوشنبه 1 خرداد 1385
ÕNight Diet
عزیزم نمی‏دونم چرا با اینکه من هر روز خودم رو کلی تقویت می‏کنم امّا هر شب که می‏گذره تو چاق‏تر میشی و من لاغرتر!
May 21, 2006 | یکشنبه 31 اردیبهشت 1385
Õتکبیر
فکر کن بعد مدّت‏ها یه سوئیت جمع و جور و خوشکل پیدا کرده باشی، فکر کن شب‏ها خسته برسی خونه و یه راست بعد از دوش گرفتن، جیش بوس لالا بشی. تصور کن همین که چشم‏هات گرم شد و تنت شل شد و پادشاه اوّلی اومد به خوابت یه دفعه با صدای دلخراش الله‏اکبر گفتن یه زن بچسبی به سقف اتاق. تصور کن هر شب این سریال تکرار میشه.
حالا اگر بعد از کلی تحقیق و تفحّص متوّجه شدی همسایه‏ی دیوار به دیوارت که اتفاقا دکترای حوزوی هم داره به تازه‏گی مزدوج شده، چه حدسی میزنی؟
الف. این همسایه‏ی عزیز هر شب موفق به تولید کیک زرد و تکمیل چرخه‏ی سوخت اتمی میشن و همسر محترمه به شکرانه‏ی این اتفاق میمون تکبیر میگن.
ب. این دوست گرامی به همراه زنشون هر شب نماز جمعه میرن.
ج. این دوست گرامی و خانم محترم‏شون هر شب به سنت حسنه‏ی پیامبر مشغول‏اند.
د. تمام موارد بالا صحیح است.
پ.ن: به خدا همه رو برق می‏گیره من بیچاره رو مرحوم گراهام‏بل...
May 20, 2006 | شنبه 30 اردیبهشت 1385
Õزن ذلیل
الهی به مردان در خانه‏ات به آن زن‏ ذلیلان فرزانه‏ات به آنانکه با امر روحی فداک نشینند و سبزی نمایند پاک به آنانکه از بیخ و بن زی‏ ذیند شب و روز با امر زن می‏زیند به آنانکه مرعوب مادر زنند ز اخلاق نیکوش دم می‏زنند به آن شیر مردان با پیش‏بند که در ظرف شستن به تاب و تبند به آنانکه در بچه‏داری تکند یلان عوض کردن پوشکند به آنانکه بی امر و اذن عیال نیاید در از جیبشان یک ریال به آنانکه با ذوق و شوق تمام به مادر زن خود می‎‏گویند مامان به آنانکه که دارند با افتخار نشان ایزو... نه زی‏زی نه هزار به آنانکه دامن رفوء می‏کنن ز بعد رفویش اتو می‏کنند به آنانکه درگیر سوزن نخند گرفتار پخت و پز و مطبخند به آن قرمه‏سبزی پزان قدر به آن مادران به ظاهر پدر الهی به آه دل زن ذلیل به آن اشک چشمان ممّد سیبیل که ما را به‏این عهد کن استوار از این زن ذلیلی نکن برکنار به زی‏زی جماعت نما لطف خاص نفرما از این یوغ ما را خلاص
پ.ن: انشاالله خداوند حاجت همه‏ی حاجت‏مندان رو اجابت بفرماید، وسلام علیکم و رحمه‏الله و برکاته.
May 19, 2006 | جمعه 29 اردیبهشت 1385
Õزمان
برای اینکه تصمیم بگیری کسی رو بکشی چند روز وقت لازم هست، برای اینکه نقشه‏ی قتلش رو بکشی چند ساعت بیشتر وقت احتیاج نداری و کشتنش فقط چند دقیقه زمان میبره.
پلیس در عرض چند ساعت دستگیرت میکنه، محاکمه‏ات چند ماهی بیشتر طول نمی‏کشه، حکم اعدامت رو در چند دقیقه اعلام و اجرا می‏کنند. چند ثانیه هم برای مردن کافیه.
يك ثانيه طول کشید تا دوستش داشته باشم، یک لحظه طول کشید تا عاشقش شدم. حالا چند ساله که او رفته و من آرزوی مرگ می‏کنم ولی هیچ خبری نیست، هیچ خبری...


پ.ن: هر کجا نام ترحم آمده ثمره‏اش آلوده‌گی و ناخالصی بوده است. به‌ خصوص آنجا که پای عشق در ميان بوده باشد. عشق توام با ترحم نمی‌شايست که عشق نام بگيرد، عشق ناب سراپا بی‌رحمی است.
May 18, 2006 | پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385
ÕRape my heart
تو به من تجاوز کردی، تو تنها دختری بودی که به قلب من تجاوز کردی. من نمی‏خواستم با تو باشم امّا تو احساس مرا دزدیدی، من دیگر چاره‏ای نداشتم.
بعد از تو من یک پسر روسپی بیش نیستم، آغوش تمام دختران دنیا را در جستجوی تو گشتم ولی هرگز نیافتمت. بعد از تو هیچ‏کس نتوانست به من تجاوز کند.
May 17, 2006 | چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385
Õخدا را باید کشت
معبد سیاه در بلندای کوه سپید، خورشید طلایی در کناره‏ای از افق سرخ، تبر به دست کنار جایگاه،
...
از کوه بالا می روم.
از کوه بالا می آید.
همه‏ی دنیا در خواب است، حتی او.
فکر می کند که همه در خوابند حتی من.
از گوشه‏ی معبد نزدیکش می‏شوم.
از کنار دیوار نزدیکم می‏آید.
تبر را زیر لباسم پنهان کرده‏ام.
چقدر ناشیانه تبرش را پنهان کرده است.
و حالا در برابرش ایستاده‏ام.
مردانه در برابرم می‏ایستد.
مغرور نگاهش می‏کنم.
شرمگین نگاهم می‏کند.
کاش می‏دانست که چقدر دوستش داشتم.
کاش می‏دانست که می‏دانم، چقدر دوستم دارد.
تبر را لرزان در دستم می‏گیرم.
تبر را محکم در دست گرفته است.
دست‏دست می‏کنم تا شاید کسی پیدا شود و جلویم رو بگیرد.
دست‏دست می‏کند، زود باش شاید کسی سر زده بیاید و تو را ببیند!
تبر را بالای سرم می‏برم و چشمانم را می‏بندم.
تبر را بالای سرش می‏برد، امّا چرا چشمانش را بسته؟
می‏دانم که شبیهِ ابلیس شده‏ام.
‏ببین، شبیه فرشت‏ها شده‏ای.
وحشیانه ضربه می‏زنم.
با همه‏ی احساسش ضربه می‏زند.
نابودش می‏کنم.
متوّلدم می‏کند.
با همه‏ی وجود گریه می‏کنم.
از اعماق قلبم لبخند می‏زنم.
جلوی پایم افتاده است.
جلوی پایش افتاده‏ام.
اون پائین چه ضعیف و ناتوان به نظر می‏آید.
اون بالا چه زیبا با وقار به نظر میرسی.
مغرورانه از کوه دور می‏شوم.
معصومانه از کوه دور می‏شود.
از او متنفرم.
عاشقانه دوستش دارم.
فریاد میزنم: من بت بزرگ را شکستم.
جواب می‏دهم: این بهترین پرستش تو بود.
...
مردم شهر در گوش هم نجوا می‏کنند، او خدایش را کشت.
باران بر پیکر شکسته‏ام می‏بارد و من در وجودش دوباره زنده می‏شوم.


پ.ن: چهار روز مطرود بسته بود، انگار یه گوشه از وجودم رفته بود.
* بعضی وقت‏ها نوشته‏ای رو در آرشیو وبلاگم پیدا می‏کنم که تازه مونده. شاید تکراری باشه امّا هنوز دوستش دارم.
May 13, 2006 | شنبه 23 اردیبهشت 1385
Õیک روز بهاری
تو در یك روز بهاری می‏آیی و همه زندگی‏ات را تمام می‏كنی، می‏آیی تا در یك روز بهاری بمیری و نمی‏دانی زیر باران مردن چه لذتی دارد.
خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است.
تو از این دو، اوّل دوّمی را تجربه می‏كنی. امّا هنوز خیلی مانده است تا بیایی. اوّل باید دید از میان این همه آدم چه كسی زودتر عاشق می‏شود.
حالا باید منتظر بود، منتظر باز شدن یك پنجره و سرك كشیدن یك دختر كه موهایش را مثل دختركان قصه‏های مادر بزرگ‏ها بافته است و توری نازكی به رنگ ماه روی موهایش انداخته است، حالا باید دید به كجا و به چه كسی نگاه می كند.
كسی از پیاده‏روی روبرو می‏گذرد، كسی كه از ترس و عشق دست و پایش را گم كرده است. جوانی كه برای یك لحظه می‏ایستد و ورق‏های سپیدی را كه زیر بغل گرفته است به عمد روی زمین می‏ریزد تا بعد به اندازه برداشتن ده برگ، سرش را بالا بیاورد و به دخترک نگاه كوچکی کند و هر بار كه به آخرین کاغذ می‏رسد، آرزو می‏کند كه كاش تمام ورق‏های دنیا اینجا بود و تصمیم می‏گیرد که دفعه‏ی بعد ورق‏های بیشتری با خودش بیاورد. و همین کار را می‏کند، دفعه‏ی بعد آنقدر کاغذ با خودش می‏آورد و روی زمین می‏ریزد که همه‏ی دختران همسایه حسودی می‏کنند.
اتومبیلی می‏آید و او را، یعنی تو را با خودش می‏برد، تو را با تمام كاغذهای سپیدت به جایی می‏برد كه دیگر هرگز بر نمی‏گردی.
آن‏وقت دختر كنار پنجره، با همان موهای قدیمی‏اش كه به شیوه‏ی دختران قصه‏های مادر بزرگ‏ها بافته شده، كنار پنجره گریه می‏كند، می‏رود و هر بار كه برمی‏گردد، به خیابان نگاه می‏كند و باز گریه می‏كند.
دخترهای همسایه با هم پچ‏پچ می‏كنند و از اینكه دختر كنار پنجره را آزار می‏دهند، لذت وحشتناكی می‏برند...
دختران همسایه اما هرگز عاشق نمی‏شوند، نه اینکه نخواهند عاشق بشوند. دختران همسایه هم دوست دارند که روزی عاشق کسی شوند که با ورق‏های زیادی از راه برسد و ورق‏هایش را روی پیاده‏رو بریزد. امّا آنها نمی‏توانند که عاشق بشوند، می‏خواهند امّا نمی‏توانند و این بزرگ‏ترین عذاب دنیاست.
دخترک هر بار که به کنار پنجره می‏آید لاغرتر و ضعیف‏تر می‏شود و هر بار موهایش بیشتر می‏ریزد.
دختركان همسایه دیگر یادشان می‏رود که روزی جوان بوده‏اند و دلشان می‏خواسته عاشق بشوند، حتّی یادشان می‏رود كه حالا دیگر پیر شده‏اند.
از امروز صبح كه اولین برگ از شاخه درخت جدا شد و روی طاقچه‏ی پنجره افتاد، هیچ یك از پنجره‏ها باز نشد و دختر كنار پنجره هرگز نیامد. از آن روز به بعد كسی او را ندید.
سال‏ها بعد كه دیگر شهر كاملا عوض شده بود و حتی خیابان‏ها و خانه‏های آن مبدل به میدانی بزرگ شده بود، كنار دشتِ زباله‏های شهر، خیلی دورتر از آپارتمان‏ها و برج‏ها، خیلی دورتر از آدم‏ها و چراغ‏ها، یعنی آن تهِ‏ته، دو نفر را دیده بودند كه سرشان اصلا مو نداشت و لباس‏های‏شان بلند و یكدست بود. کسانی که معلوم نبود كه بودند، آنجا چه می‏كردند و از كجا آمده بودند.
بعدها، یعنی سال‏ها بعد از آن كه شهر بزرگ شده بود، یک رفتگر متوّجه آنها شده بود، یكی از آن دو نفر كه سرش مو نداشت، زن بود و دیگری مردی بود كه زیر بغلش پر از ورق‏های سپید بود، ورق‏هایی که در ساعتی معین، آنها را روی زمین می‏ریخت و وقتی یكی‏یكی آنها را جمع می‏كرد به چشم‏های سبز و خیس آن زن بی‏مو نگاه می‏كرد، آنقدر كه چشم‏های هر دو آنها خیس‏خیس می‏شد.
همان رفتگر بعدها در جایی گفته بود كه سال‏ها پیش در اوایل بهار تهِ‏ته دشت زباله‏ها، در یك خانه كاهگلی كوچك، یک بچه به دنیا آمده بود، بچه‏ای که مو نداشت.
شاید این كودك تو باشی، تویی كه یك روز در بهار می‏آیی و همه زندگی‏ات را تمام می‏كنی. می‏آیی تا در یك روز بهاری بمیری، تا در یك روز بارانی بمیری.
شاید، از اینكه باید زیر باران بمیری بترسی، اما نمی‏دانی زیر باران مردن چه لذتی دارد. خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است...
May 12, 2006 | جمعه 22 اردیبهشت 1385
ÕSale
گفتمش: دل می‏خری، پرسيد چند؟ گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پايش روی دل جا مانده بود.
پ.ن: یک دختر دوست‏پسرش رو به هزار دلیل دوست داره، یک پسر هزار تا دوست‏دخترش رو به یک دلیل دوست داره.
* خلاصه‏ی نامه‏ی دکتر احمدی‏نژاد به جرج دبلیو بوش: آقای رئیس‏جمهور من از این بی‏عدالتی شما رنجورم، آخر چرا فقط خوشکل‏ها باید برقصند؟
May 11, 2006 | پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385
ÕHard Die
آلمانی‏ها یه ضرب‏المثل دارن که میگه: از اون کسی که خیلی دوستش داری ساده دست نکش، چون شاید هرگز دیگه نتونی هیچ‏کس رو در دنیا به اون اندازه دوست داشته باشی و از اون کسی که خیلی دوست داره ساده نگذر، چون شاید هرگز در دنیا کسی رو پیدا نکنی که اینطور دوست داشته باشه.
پ.ن: بین کسی که عاشقانه دوستم داره و کسی که عاشقانه دوستش دارم، انتخاب کردن ممکن هست؟
May 10, 2006 | چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385
Õتپلی
عزیزم خیلی خوشحالم، هر روز که از آشنایی‏مون می‏گذره تو شاداب‏تر و تپل‏تر میشی امّا یواش‏یواش شب‎‏ها تحمّل وزنت برای من سخت و سخت‏تر میشه.
May 9, 2006 | سه شنبه 19 اردیبهشت 1385
Õگیتار
نتیجه‏ی زحمات و تحقیقات چند ماهه‏ی من بلاخره جواب داد و حالا من با اطمینان اعلام می‏کنم که تمام این ماجرای انرژی هسته‏ای تلاش مذبوحانه‏ای برای گمراه کردن اذهان مردم شهیدپرور ایران اسلامی از گیتار شماعی‏زاده بوده است.
پ.ن: حالا اندی یه غلطی کرد یه حرفی زد شماها چرا بی‏کارید از صبح تا شب نشستید رقصیدن من رو تماشا می‏کنید!
May 8, 2006 | دوشنبه 18 اردیبهشت 1385
Õآخر الزمان
اگر ببینید، یه گربه سفید خوشکل که با همه گربه‏های نر محل آشنایی طولانی داره، نصف کوچه رو قرق کرده تا دو تا قمری گردن سرخ با خیال راحت رو تخم‏هاشون بشینن، چی می‏گید؟
May 7, 2006 | یکشنبه 17 اردیبهشت 1385
ÕYou Song With Me

پ.ن: شرمنده که وقت نمی‏کنم به همه‏ی دوستان سر بزنم، از وقتی اندی خواهش کرده همه خوشکل‏ها برقصن، دیگه وقت کافی ندارم...
May 6, 2006 | شنبه 16 اردیبهشت 1385
Õنگاه
تو میگی: آخرین اثر اسپیلبرگ رو دیدی؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو می‏پرسی: کتاب‏های آلبا دسس‏پدس رو خوندی؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو میگی: از مکتب امپرسیونیسم خوشت میاد؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو می‏پرسی: از تاثیر رنسانس بر آثار اسپینوزا اطلاعی داری؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو میگی: بالت دریاچه‏ی قو رو بیشتر دوست داری یا زیبای خفته؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو می‏پرسی: اصلا چایکوفسکی رو می‏شناسی؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو میگی: اون تابلوی روی دیوار اتاق کپی گورنیکای پیکاسو نیست؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو می‏پرسی: به‏نظرت قهرمان این فصل شامپیون لیگ کدوم تیمه؟
من فقط نگاهت می‏کنم.
تو خسته میشی و عاقبت دست یکی دیگه رو می‏گیری و میری.
امّا من فقط نگاهت می‏کنم.
ساعت‏ها، روزها و سال‏ها می‏گذره.
و من به این فکر می‏کنم که چرا هیچ‏کس نمی‏تونه نگاه من رو بشنوه.
May 5, 2006 | جمعه 15 اردیبهشت 1385
Õسوشیانس
روایت شده که چون ایرانیان در جنگ قادسیه از لشکر عرب شکست خوردند و یزدگرد پادشاه ساسانی از کشته شدن رستم فرخزاد سردار سپاهش آگاه شد، در ایوان کاخ مدائن ایستاد و چنین گفت: "هان ای ایوان، شاهد باش، من هم اکنون از تو روی برمی‏گردانم تا آنگاه که با مردی از نسل فرزندانم که هنوز زمان ظهور وی نزدیک نشده و وقت آمدن او فرا نرسیده، به سویت باز گردیم.
سلیمان دیلمی گفت: چون به‏خدمت حضرت امام صادق رسیدم، عرض کردم منظور یزدگرد چه بوده است؟
فرمود: منظور او مهدی قائم موعود است، کسی که فرزند دختری پادشاه ایران است.
پ.ن: منبع، کتاب "مقتضب الاثر، ص 40"
* سوشیانس به زبان زردشتی یعنی نجات‏دهنده.
** خودتون قضاوت کنید، یزدگرد کافر (از نظر دین مبین اسلام) و باقی ماجرا...
May 4, 2006 | پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
Õیادته
یادته گفتم: می‏ترسم از دست بدمت.
یادمه گفتی: نترس، از هرچی بترسی سرت میاد.
یادته، من دیگه نترسیدم امّا تو رو از دست دارم.
May 3, 2006 | چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385
Õبانک
تو با سرعت از کنارم می‏گذری و آب کوچه رو می‏پاشی رو صورتم، بابا هر روز می‏پرسه پس کی ماشینت رو تحویل می‏گیری، من امّا نمی‏دونم چطور سند ماشین رو به‏نامت کنم که نفهمی این جایزه‏ی بانک نیست.
May 2, 2006 | سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
ÕSign
پ.ن: سند عشق تو را با خون امضاء کرده بودم، حالا که عهد شکستی چه کنم؟
May 1, 2006 | دوشنبه 11 اردیبهشت 1385
Õبی‏خبر
کار هر شب من شده زل زدن به پنجره‏ی اتاق دخترک همسایه، اتاقی که هر شب مهمون داره. پسر ساعت ده میاد و نیمه‏شب میره. همه‏ی این شب‏ها اون دخترک می‏خوابه، اون پسره می‏خوابه، تو هم بی‏خبر از همه‏چیز خوابیدی، ولی من تا صبح بیدارم و اشک می‏ریزم.
با اینکه با دروغ‏هات زندگیم رو نابود کردی، با اینکه قلبم رو شکستی و رفتی امّا دلم برات می‏سوزه که نمی‏دونی نامزدت، پسری که به‏خاطرش من رو رها کردی و رفتی، هرشب رو پیش دختر همسایه‏ صبح میکنه.
<< April 2006            June 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share