Network Friends

<< May 2006    June 2006     July 2006 >>
June 30, 2006 | جمعه 9 تیر 1385
Õجوهر نمک
هروقت دلش می‏گیره، صاف میاد سراغ من! یکی نیست بهش بگه، مگه این بیچاره چاه بازکن اداره‏ فاضلابه؟
June 29, 2006 | پنجشنبه 8 تیر 1385
Õآتش
خدا گفت: زمين‏ام سردش است، چه كسی می‏تواند زمين را گرم كند؟
ليلی گفت: من
خدا شعله‏ای به او داد، ليلی شعله را در سينه‏اش گذاشت. سينه‏اش آتش گرفت. خدا لبخند زد ليلی هم لبخند زد.
خدا گفت: شعله را خرج كن زمينم را به آتش بکش.
ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا كرد
...
ليلی می‏ترسيد، می‏ترسيد آتش‏اش تمام شود
ليلی چيزی از خدا خواست، خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد، مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد، آتش ماند، زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلی نبود، زمين من هميشه سردش بود...
June 28, 2006 | چهارشنبه 7 تیر 1385
Õسایه
امروز هرچه‏قدر زیر پنجره منتظر شدم سایه‏ات رو ندیدم، فکر کنم بلاخره اون پرده‏ی جدید رو خریدی...
پ.ن: نمی‏دونم چرا این روزها پرده‏های کلفت مد شده؟ مگه نمی‏دونن که سایه‏ی آدم‏ها از این پرده‏ها رد نمیشه.
June 27, 2006 | سه شنبه 6 تیر 1385
ÕHow much
گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد.
June 26, 2006 | دوشنبه 5 تیر 1385
Õنامردی
هر بار که مرا می‏دید، ساعت‏ها گریه می‏کرد!
آخرین بار که به سراغم آمد، دیوانه‏وار می‏خندید!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید، گفت:
تعجب مکن که چرا می‏خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم!
بس است هر چه تو قاه‏قاه خندیدی و من های‏های گریستم.
تازه حرفش تمام شده بود که یک‏باره قطره اشکی در گوشه‏ی چشمش لنگر انداخت، با طعنه پرسیدم:
مگر قرار نبود گریه نکنی، پس این قطره اشک چیست؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:
اشک نیست، نقطه است، نقطه!
می‏فهمی: نقطه
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم.
من دیگر به‏هیچ چیز مردان ایمان ندارم
جز به یک پارچگی‏شان در نامردی
پ.ن: تاریک‏ترین ساعت پیش از طلوع خورشید فرا می‏رسد. " پائولو کوئلیو "
June 25, 2006 | یکشنبه 4 تیر 1385
Õوفاداری وفاداری
همیشه شاکی بودی که سگم رو بیشتر از تو دوست دارم، آخه از همون اوّل می‏دونستم این سگ وفادارتر از تو هست...
June 24, 2006 | شنبه 3 تیر 1385
Õآخ دلم
دوستم می‏پرسه: چرا پورشه‏ی جدیدت توی پارکینگ خاک می‏خوره ولی تو هنوز سوار این قراضه میشی. جوابی براش ندارم، آخه هیچ‏کس نمی‏فهمه فقط این ماشین بوی با تو بودن رو میده.
June 23, 2006 | جمعه 2 تیر 1385
Õوکیلم
من چه‏جوری به آقای عاقد حالی کنم عروس رفته وبلاگ بنویسه یعنی چی!
June 22, 2006 | پنجشنبه 1 تیر 1385
Õراز عشق
عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ        قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
اصرار نکن، من دیوان حافظم رو با صد تا رمان پائولو کوئلیو تو عوض نمی‏کنم.
June 21, 2006 | چهارشنبه 31 خرداد 1385
ÕDel Me
کاش حداقل اسم من رو از کنار اسمش از گوشی موبایلش پاک می‏کرد تا هر شب اس‏ام‏اس‏های عاشقانه‏ای رو که براش می‏فرسته، اشتباهی برای من نفرسته.
June 21, 2006 | چهارشنبه 31 خرداد 1385
Õشعر
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست، حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد. شعر عاشقانه بیشتر از آدم‏ها می‏ماند، عاشقانت تو را ترک می‏کنند امّا شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود. پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم، شعری از اعماق وجودم که مرا به یاد تو آورد، شعری که همیشه با تو بماند...
پ.ن:
دوست دارم می‏دونی که این کار دل
گناه من نیست، تقصیر دل

June 20, 2006 | سه شنبه 30 خرداد 1385
Õفرانسه
این تیری هانری هم کلی گناه داره، با اینکه چند ماهه مسلمون شده امّا چون هنوز عادت نداره، وقتی هیجان زده میشه صلیب می‏کشه.
June 20, 2006 | سه شنبه 30 خرداد 1385
Õجوجه اردک زشت
نمی‏دونم چرا هر روز با دیدن رونالدینهو ناخودآگاه یاد کارتون جوجه اردک زشت می‏افتم...
June 20, 2006 | سه شنبه 30 خرداد 1385
Õانگلیس
من از وقتی دیدم این دیوید بکهام بیچاره واسه یه لقمه نون از صبح تا شب میاد مکانیکی سر کوچه‏ی ما روغن موتور دست می‏گیره تا بفروشه، بدجوری طرفدار تیم انگلیس شدم.
June 19, 2006 | دوشنبه 29 خرداد 1385
Õخورشید
آرزو دارم برای من مثل خورشید گرم و پر نور باشی. امّا تو دوست نداری و میگی: خورشید از دور خوبه، نزدیکش که بشی آتیشت می‏زنه، میگی کاش برات مثل ماه باشم، نور داره امّا نمی‏سوزونه.
نگاهت می‏کنم، کاش می‏دونستی عشق یعنی سوختن و خاکستر به باد دادن...
June 18, 2006 | یکشنبه 28 خرداد 1385
ÕWhoredom
مجله‏ی کرونیکا آمار جالبی تهیه کرده است، بعد از گذشت حدود ده روز از شروع جام جهانی این مجله با بررسی ده‏ها هزار تماشاگر از ملیت‏های مختلف که به آلمان سفر کرده‏اند، به این نتیجه رسیده که بیشترین مراجعه کنندگان به فاحشه‏ خانه‏های آلمانی را تماشاگران ایرانی تشکیل می‏دهند.
پ.ن: خدا را شکر که اگر فوتبال‏ ایران زنگ تفریح دیگر تیم‏هاست در عوض شب‏ها تماشاگرانمان از جان مایه می‏گذارند...
June 17, 2006 | شنبه 27 خرداد 1385
Õکاش ایرانی نبودم
وقتی تفریح مردم کشورم دیدن مراسم اعدام انسانی دیگر است.
وقتی آرزوی مردم کشورم مرگ برای دیگر انسان‏هاست.
وقتی زنان پلیس کشورم هم‏جنسانشان را وحشیانه می‏زنند.
وقتی مردان کشورم زن را نه انسان که ابزاری حقیر می‏شمارند.
وقتی مردم کشورم دیگر ملل را مثال حیوان می‏بینند.
وقتی مردم کشورم حتی خدا را به بازی می‏گیرند.
وقتی...
من از مردمم و از کشورم بیزارم... پ.ن: می‏گویند: "موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند" و من مردم سرزمینم را هیچ دوست ندارم...
June 16, 2006 | جمعه 26 خرداد 1385
Õهدیه
پشتت رو به من می‏کنی و میگی: پسری لایق عشق منه که بهترین‏ها رو برام آماده کنه.
سکوت می‏کنم تا هرگز نفهمی پول تمام هدایایی رو که دوست‏پسرت میخره من میدم.
June 15, 2006 | پنجشنبه 25 خرداد 1385
ÕShut...
وقتی... وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی‏توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن "مثل تنها زندگی کردن" "مثل تنها مردن است"
باور کن خیلی سخته وقتی بهت میگن: سریالی که عاشق هنرپیشه‏اش شدی، ده سال قبل ساخته شده.
June 14, 2006 | چهارشنبه 24 خرداد 1385
Õتجدّد
من عاشق اون خونه قدیمی‏ها هستم که دخترهای همسایه‏ش لباس‏هاشون رو برای خشک شدن روی پشت‏بام پهن می‏کردن.
June 13, 2006 | سه شنبه 23 خرداد 1385
Õزن
نمی‏دونم چرا دیروز هر وقت یادم میومد در صورت صعود ایران به دور دوّم، احمدی‏نژاد می‏خواد بره آلمان، طرفدار مکزیک می‏شدم.
پ.ن: امروز در ایران زنان را زدند، بردند و شاید بکشند امّا با بذر این کینه که در دل‏ها می‏کارند چه می‏کنند؟
June 12, 2006 | دوشنبه 22 خرداد 1385
Õزندگی
خیلی احمقانه است که در ایران، اهمیتی نداره چطور زندگی ‏کنی بلکه مهّم اینه که چطور بمیری.
June 11, 2006 | یکشنبه 21 خرداد 1385
ÕNumber 10
خبر: تیم مکزیک برای بردن ایران دست به دامن جادوگرها شده است.
خبر: تیم ایران برای مقابله با جادوگرهای مکزیکی دست به دامن امام زمان شده است.
جواب جادوگرها به تیم مکزیک: برای برنده شدن حتما سعی کنید علی دایی در تیم ایران بازی کند.
جواب امام زمان به تیم ایران: سریعا علی دایی را مسموم کنید.
June 10, 2006 | شنبه 20 خرداد 1385
Õشاه دزد
سرزمينی بود که همه‏ی مردمش دزد بودند. شب‏ها هر کسی شاه‏کليد و چراغ دزدی را بر می‏داشت و می‏رفت به دزدی خانه‏ی همسايه‏اش. در سپيده‏ی سحر باز می‏گشت به اين انتظار که خانه‏ی خودش هم غارت شده باشد.
و چنين بود که رابطه‏ای منطقی شکل گرفته بود و کسی از قاعده نافرمانی نمی‏کرد. اين از آن می‏دزديد و آن از ديگری و همين‏طور تا آخر و آخری هم از اوّلی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه می‏گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکارانی بود که مردم را غارت می‏کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بی هيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت.
ناگهان، کسی نمی‏داند چگونه، در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شب‏ها به جای برداشتن کيسه و چراغ در خانه می‏ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.
دزدها می‏آمدند و می‏ديدند چراغ روشن است، پس راهشان را می‏گرفتند و می‏رفتند.
زمانی گذشت.
بايد برای او روشن می‏شد که مختار است زندگی‏اش را بکند و چيزی ندزدد، امّا اين دليل نمی‏شود چوب لای چرخ زندگی ديگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می‏ماند، خانواد‏ه‏ای فردا نانی در سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت. شب‏ها از خانه بيرون می‏زد و سحر به خانه بر می‏گشت، اما به دزدی نمی‏رفت. آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد. می‏رفت و روي پُل می‏ايستاد و بر گذر آب در زير آن خیره میشد. صبح باز می‏گشت و می‏ديد که خانه‏اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‏ی خالی‏اش نشسته بود، بی غذا و پشيزی پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. می‏گذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمی‏دزديد. در اين صورت هميشه کسی بود که سپيده‏ی سحر به خانه می آمد و خانه اش را دست نخورده می‏يافت.
خانه‏ای که مرد خوب بايد غارتش می‏کرد. چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله‏ی به دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که براي دزدی به خانه‏ی مرد خوب می‏آمدند، چيزی نمی‏يافتند و فقيرتر می‏شدند. در اين زمان ثروتمند‏ها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بی‏بند و بست‏تر کرد، زيرا خيلی‏ها غنی و خيلی‏ها فقير شدند.
حالا براي غنی‏ها روشن شده بود که اگر شب‏ها به روی پل بروند، فقير خواهند شد. فکری به سرشان زد: بگذار به فقير‏ها پول بدهيم تا بجای ما به دزدی بروند. قرارداد‏ها تنظيم شد، دستمزد و درصدی تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ می‏کوشد تا کلاهبرداری کند. اما مثل پيش پولدارها پولدارتر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضی از غنی‏ها آنقدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند. اما همين که دست از دزدی بر می‏داشتند، فقير می‏شدند، زيرا فقيران از آنان می‏دزديدند. پس شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر دیگران نگهبانی کنند. پليس به وجود آمد و زندان‏ها را ساختند.
و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته می‏شد. در حاليکه همه‏شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه‏ی منحصر به فردی بود که خيلی زود از گرسنگی مرد و فراموش شد.
June 9, 2006 | جمعه 19 خرداد 1385
Õعروس



ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازن سرش، میشه عروس ماهی‏ها، شاه‏ماهی میشه همسرش. ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش، نگاه گرم ماهی‏گیر میشه نگاه آخرش...
پ.ن: پیشنهاد می‏کنم از امشب روش کار رو کمی تغییر بدیم، خودت ببین جای چنگول‏هات توی کمرم مونده!
June 7, 2006 | چهارشنبه 17 خرداد 1385
Õبرهنه
دیشب خدا را دیدم، کاملا برهنه بود. فهمیدم او هم خسته می‏شود وقتی که هر روز خشمگین یقه‏اش را بگیرند و یا ملتمسانه دامنش را بچسبند.
June 6, 2006 | سه شنبه 16 خرداد 1385
ÕBoy Friend
نمی‏دونم چه احساسی باید داشته باشم وقتی می‏بینم با لباسی که من برات خریدم، با کفشی که من برات خریدم، با گردن‏بندی که من برات خریدم، داری میری تولد دوست‏پسر جدیدت و کتابی که من برات خریدم رو هدیه می‏بری.
June 5, 2006 | دوشنبه 15 خرداد 1385
Õهرگز نگو
هرگز نگو من که بهت "دروغ نگفتم"، من فقط بهت "نگفتم". نگفتن و دروغ گفتن دو روی یک سکه هستند.
June 4, 2006 | یکشنبه 14 خرداد 1385
Õاستهشاشیون

اطلاعیه هنوز جیشت نگرفته که عاشقی از یادت بره "مقام معظم رهبری"

با توّجه به تهدیدات روز افزون استکبار جهانی بر علیه نظام مقدّس اسلامی، جنبش استهشاشیون ظهور خود را اعلام می‏دارد. شرایط عضویت: 1. با توّجه به اهمیت مسافت شلیک اولویت ثبت‏نام با آقایان است. 2. کسانی که در آزمون عملی نمرات بهتری کسب کنند در اولویت قرار دارند. آموزش‏های ویژه جهت وارد آوردن تلفات بیشتر به نیروهای اشغال‏گر به شرح زیر موجود است: الف. آموزش نوشیدن الکل، بنزین و نفت قبل از شروع عملیات جهت شلیک‏های آتش‏زا. ب. آموزش شلیک‏های پیچشی و چرخشی جهت عبور از موانع طبیعی. ج. آموزش قوانین نیوتن برای شلیک از ارتفاعات بالا (مثل شلیک از بالای آپارتمان‏ها و برج‏‏ها) د. آموزش قوانین ارشمیدس برای مواقع بارانی. فرم ثبت‏نام را از تمامی دست‏شویی‏های عمومی در سطح شهر و دست‏شویی‏های معتبر بین شهری بخواهید.
June 3, 2006 | شنبه 13 خرداد 1385
Õروسپی
روسپی بیچاره‏ای را به سنگسار محکوم کرده بودند، عیسی مسیح سر رسید، پس فرمود: هرکس که شرمسار گناهی نیست اوّلین سنگ را بیاندازد، مردم همه سرافکنده پراکنده شدند. "انجیل، عهد جدید"
پ.ن: آن روسپی گناهکار منم، چه کسی اوّلین سنگ را می‏اندازد؟
June 2, 2006 | جمعه 12 خرداد 1385
Õاسب
می‏پرسه: چرا اینقدر نوشته‏هات سوزناک شده؟
جواب میدم: آخه لگد عاطفی خوردم!
با تعجب نگاهم می‏کنه و میگه: مگه خر چه مشکلی داشت که رفتی عاشق اسب شدی؟
June 1, 2006 | پنجشنبه 11 خرداد 1385
Õعشق فهم
آدم‏ها دو دسته بیشتر نیستند، اونهایی که از روز نخست صدتا معشوقه‏ی مختلف دور خودشون جمع می‏کنن و اینجوری فکر می‏کنن که هرچی بیشتر خاطرخواه داشته باشند خوشبخت‏‏ترند.
دسته‏ی دوّم کسانی هستند که یه عمر تلاش می‏کنن و بلاخره یه عشق ویژه پیدا می‏کنن و البته وقتی شکست عشقی خورند احساساتشون جوری خورد میشه که دیگه تا آخر عمر بدبین میشن پس فکر می‏کنن هرچی معشوقه اطرافشون بیشتر باشه امکان فریب خوردنشون کمتر میشه.
دسته‏ی سوّمی وجود نداره، البته معدود موجوداتی هستند که به عشق اسطوره‏ای اعتقاد دارند و هیچ‏چیز جلودارشون نیست و همه‏ی زندگی‏شون رو در راه عشق و معبود به قمار می‏ذارن و سر این عقیده حاضر به فدا کردن همه چیزشون هم هستند. این عده‏ی معدود جزء دو دسته‏ی بالا نیستند چون اصلا آدم نیستند، جزء دسته‏ی چهارپایان هستند و خر نامیده می‏شوند.
پ.ن: خدایا این بنده‏ی حقیر را با خران عشق فهم محشور بفرما.
<< May 2006            July 2006 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share