Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< June 2006    July 2006     August 2006 >>
July 31, 2006 | دوشنبه 9 مرداد 1385
ÕMy GOD
اگر خدا تو رو به لبه‏ی پرتگاه هدایت کرد بهش اعتماد کن، یا تو رو از پشت خواهد گرفت یا مطمئنا وقت اون هست که پرواز کردن رو یاد بگیری...
July 30, 2006 | یکشنبه 8 مرداد 1385
Õمرگ
اگر بمیری من حتی یک لحظه هم ناراحت نمیشم، آخه یک لحظه هم بدون تو زنده نمی‏مونم تا وقتی برای ناراحت شدن بمونه...
July 29, 2006 | شنبه 7 مرداد 1385
Õخدایا
یک سوال مهم از خدا: چرا استخرها "پری دریایی" ندارند؟
July 27, 2006 | پنجشنبه 5 مرداد 1385
Õزنگ خنده
بهشتی همواره تأكید می‌كرد: «هر انسانی حق دارد حرف بزند، هر انسانی!… آقایان! بنا را بر این بگذاریم كه به سخن یكدیگر، به ‌اندیشه‏های یكدیگر، به عقیده‏ی یكدیگر، احترام بگذاریم… در جامعه‏ی اسلامی، همه افراد و گروه‌ها، هر چند مخالف اسلام باشند، امكان دارند و باید آزادانه رای و نظر خود را بیان دارند»
July 26, 2006 | چهارشنبه 4 مرداد 1385
Õدرک متقابل
پسر: عزیزم، من باید به یه سفر خیلی دور برم.
دختر: نه، خواهش می‏کنم نرو، من رو تنها نذار، اگر تو نباشی من غصه می‏خورم.
پسر: عزیزم غصه چرا؟ لپ‏لپ بخور!
July 25, 2006 | سه شنبه 3 مرداد 1385
Õمومن به‏الله
از خصوصیات مرد مسلمان برقراری نظم و عدالت در خانه و خانواده است. مثلا هریک از چهار زن عقدی مرد مسلمان حق دارد که در یک خانه‏ی مستقل زندگی کند. در نتیجه مرد مومن و خداشناس باید حداقل دارای پنج باب منزل مستقل باشد.
پ.ن: ای بابا، مگه مرد مسلمان دل ندارد، تنوع نمی‏خواهد. پس فلسفه‏ی خانه‏ی پنجم در این است که اگر روزی مورد مناسبی پیش آمد باید مکان مناسبی فراهم باشد!
July 23, 2006 | یکشنبه 1 مرداد 1385
Õباید رفت
من جنگ را دوست ندارم، واقعیت‏اش این است که از جنگ متنفرم. حتی شنیدن این لغت قلبم را می‏لرزاند.
من از مرگ می‏ترسم، از گلوله و خون، از درد و بدن‏های پاره‏پاره می‏ترسم.
من در اسرائیل دوستان مهربانی دارم، دو دوست خوب هم در لبنان دارم. روزی عاشق دختری یهودی بودم. اسرائیلی‏ها هم انسان هستند، فلسطینی‏‏ها و لبنانی‏ها هم انسانند، مثل من، مثل تو و مثل بقیه‏ی انسان‏های روی زمین.
من در زندگی‏ام انسانی را نکشته‏ام، حتی از کشتن حیوانات هم در عذاب بوده‏ام. آری من از جنگ متنفرم.
از بمباران‏های کور اسرائیلی‏ها همان‏قدر بیزارم که از موشک‏باران شهرها توسط حزب‏الله.
من کودکان لبنانی و فلسطینی و اسرائیلی را به یک اندازه دوست دارم.
امّا اینجا جنگیست میان یک ملت سرتاپا مسلح که از حمایت همه‏ی جهان برخوردار است در مقابل گروهی انسان با دستان خالی، و من فکر می‏کنم که می‏شود در مقابل همه‏ی دنیا ایستاد در مقابل همه‏ی ظلم.
پ.ن: از اینجا به سوریه و از آنجا به جنوب لبنان، شاید مرگ در انتظارم باشد. مرگی برای افتخار، مرگی برای آزادی و صلح. شاید باید رفت، شاید بروم...
* اگر طاقت دارید خوب نگاه کنید و خودتان قضاوت کنید...
July 22, 2006 | شنبه 31 تیر 1385
Õپنالتی
خبر: اسرائیل آپارتمان مشترک در اختیار دختران و پسران داوطلب ارتش قرار می‏دهد.
پ.ن: به یک دختر زیبا و جیگر جهت خدمت مشترک نیازمندیم.
* آخرش یا من برنده میشم یا تو برنده میشی یا کارمون به ضربه‏های پنالتی می‏کشه.
July 21, 2006 | جمعه 30 تیر 1385
Õبدنام
من وقتی تو رو می‏بینم که برای پول بیشتر هر روز دوست‏ پسر عوض می‏کنی، دلم به حال فاحشه‏ها که بی‏جهت بدنام شدن می‏سوزه...
July 20, 2006 | پنجشنبه 29 تیر 1385
Õادعا
عاشق شدن کار سختی نیست، همه یه روز عاشق میشن. اگه بی‏وفایی دیدی و عاشق موندی ادعای عشق کن.
پ.ن: زندگی مثل بازی می‏مونه، اگه بد بازی کنی میگن بلد نیست امّا اگر خوب بازی کنی همه می‏خوان شکستت بدن.
July 20, 2006 | پنجشنبه 29 تیر 1385
Õسریال
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من
بلاخره یا من تو رو می‏کشم یا تو من رو می‏کشی یا ادامه‏ی سریال به هفته‏ی بعد می‏کشه.
July 19, 2006 | چهارشنبه 28 تیر 1385
Õپرنده
وقتی که پنجره‏ها را ببندیم پرنده جایی برای رفتن ندارد زير باران می‏ماند، بال‏هایش خيس می‏شود و می‏میرد. وقتی که پنجره‏ها را می‏بندیم یادمان باشد شاید پرنده‏ای خسته زیر باران مانده باشد.
July 18, 2006 | سه شنبه 27 تیر 1385
Õاین رسم عاشقی نیست
مرا ببخش، که عشقمان را حساب نمی‏کردم، آخر من نمی‏دانستم که عشق را می‏شود اندازه گرفت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم آخر نمی‏دانستم که عشق هم حدی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظه‏ی زندگیم را با تو تقسیم کرده بودم، باور کن نمی‏دانستم که از عشق هم می‏شود خسته شد.
مرا ببخش که نمی‏دانستم عشق را باید یاد گرفت، باید بازی کرد. من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمی‏دانستم.
مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست می‏داشتم، آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
July 17, 2006 | دوشنبه 26 تیر 1385
Õرسم عاشقی - 2
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که در عشق هم می‏شود دروغ گفت. پس اگر همیشه به تو حقیقت را گفته‏ام با اینکه می‏دانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم.
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که چگونه عاشقی را برای تو بازی کنم.
مرا ببخش، من فکر می‏کردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران می‏بینند، پس پرده‏های درونم را کنار زدم تا تو به خصوصی‏ترین لایه‏های وجودم راه پیدا کنی.
مرا ببخش، که هرگز ترا نبوسیدم، آخر من به اشتباه فکر می‏کردم که عشق مقدّس‏تر از آن است که به شهوت آلوده شود.
July 16, 2006 | یکشنبه 25 تیر 1385
Õرسم عاشقی
نفهمیدم که چطور عشقت در دلم نشست آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم چطور باید دوستت داشته باشم، آخر من برای اوّلین بار عاشق می‏شدم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم برای ابراز عشقم نسبت به تو مقدمه‏ای لازم است.
مرا ببخش، آخر کسی به من نگفته بود که چطور باید به تو بگویم دوستت دارم، من هرچه در قلبم احساس می‏کردم با تو در میان می‏گذاشتم امّا نمی‏دانستم که نباید در عشق پای حرف‏های دل را به میان آورد.
July 14, 2006 | جمعه 23 تیر 1385
Õهمه چیز خوب است
باورش سخت است، خواب می‏بینم عاشق شده‏ام.
چه رویای شیرینی، من هستم، تو هستی و همه چیز خوب است. باران عاشقانه‏ای می‏بارد و جای پایمان را از روی ماسه‏های ساحل پاک می‏کند. چه رویای دلپذیری. من هستم، تو هستی و همه چیز خوب است.
خواب دیدم عاشق شده‏ام...
July 13, 2006 | پنجشنبه 22 تیر 1385
Õتنبل کلاس منم
عاشقی ریاضی نیست، حساب و کتاب ندارد، منطق و احتمال نمی‏شناسد. فیزیک نیست، فرضیه و اصل نمی‏پذیرد. فرمول‏پذیری هم در کارش نیست.
فلسفه هم با عشق در تضاد است، فلسفه‏ی عشق جنون است و دیوانگی.
عشق شیمیایی هم نیست، نمی‏توانی از درونت تجزیه‏اش کنی یا با احساسی دیگر ترکیبش کنی. از نظر پزشکی وجود خارجی ندارد چون دیده نمی‏شود و مهندسان نمی‏توانند تحلیل و محاسبه‏اش کنند.
شاید مسخره باشد امّا عشق مثل درس معارف اسلامیست، شبیه‏ترین چیز به خداست، خدایی که دیده نمی‏شود امّا می‏دانی که حضور دارد و هست. با تو متوّلد می‏شود و با تو می‏میرد، دلیل و مدرکی بر وجودش نیست و اثبات حضورش ممکن نیست. اگر هزار بار بخوانی‏اش هیچ‏پیز بیشتر از نخستین بار یاد نمی‏گیری.
پ.ن: درس عاشقی افتادن دارد، آری تنبل کلاس عاشقی شدن لیاقت می‏خواهد.
July 12, 2006 | چهارشنبه 21 تیر 1385
Õبدون شرح
ستاره‏های درونت را در شب چشمانت رها ساز و باور کن که عشق را هدفی نیست، آن‏چنان که به دست آید در آغوش جا گیرد و یا در آینه‏ی چشمانت به تصویر نشیند و باور کن که عشق خود همه چیز است.
پ.ن: نمی‏دونم عزیزم چرا وقتی آرایش صورتت رو پاک می‏کنی یاد تکنولوژی "تصویر در تصویر" تلویزیون‏ها میوفتم.
July 11, 2006 | سه شنبه 20 تیر 1385
Õفریب
دل من شیر دروغ حرف‏های تو رو می‏خوره و ای وای، گند زده میشه به همه‏ی آرزوهاش. امّا با اسنوا...
پ.ن: هرگز هیچ ماشین‏لباس‏شویی نمی‏تونه رنگ نفرتی که تو به دیوارهای قلبم زدی رو پاک کنه.
July 10, 2006 | دوشنبه 19 تیر 1385
ÕTogether
عشق با هم صعود کردن نیست، عشق در وقت سقوط با هم بودنه...
July 9, 2006 | یکشنبه 18 تیر 1385
Õبهشت و جهنم
یه روز من می‏میرم، تو هم بلاخره می‏میری. اگر بری بهشت من میرم جهنم تا هرگز تو رو نبینم، امّا اگر اومدی جهنم من هم حتما میام تا عذاب کشیدنت رو با چشمای خودم ببینم.
July 8, 2006 | شنبه 17 تیر 1385
ÕTV
وقتی یه فیلم وسترن سیاه‏سفید پخش میشه، چه فرقی می‏کنه که من یک 14 اینچ قدیمی باشم و تو یه پلاسمای 64 اینچ پیشرفته؟
July 7, 2006 | جمعه 16 تیر 1385
Õشبا که ما می‏خوابیم
نیروی انتظامی یعنی مظهر امنیت، احساس آرامش و اطمینان...
پ.ن: پس بگو چرا من به محض دیدن پلیس خودم رو در کمال آرامش و آسایش خیس می‏کنم.
July 6, 2006 | پنجشنبه 15 تیر 1385
ÕIf You Know
تو اگر می‏دانستی که چه دردی دارد‏، که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی‏پرسیدی: آه ای مرد چرا تنهایی؟
پ.ن: آرزوهای بزرگی دارم و از همه بزرگ‏تر آرزوی مرگ است.
July 5, 2006 | چهارشنبه 14 تیر 1385
ÕAll That In End
یه خیال زیبا با ماشین لباس‏شویی اسنوا، یه غذای خوشمزه با ماکارونی مانا، یه خاطره‏ی به‏یاد ماندنی با دوربین‏ دیجیتالی سونی، یک شب آرام با پشه‏کش تار و مار و از همه مهّم‏تر:
Condom For Safe Sex
July 4, 2006 | سه شنبه 13 تیر 1385
Õواسه کی مهم بود
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می‏رود و گفتن که سگ من نبود. ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. ساده است بهره‏جویی از انسانی، دوست داشتنش بی‏احساس عشقی، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمی‏شناسمش . ساده است لغزش‏های خود را نشناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان، و گفتن که من این‏چنینم. ساده است که چگونه می‏روی، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
روزی بود روزگاری بود، زیر گنبد کبود یه شهر بود که ظهر دیگه نبود اسم این شهر "سردشت" بود. یکی بود یکی نبود، وسط آسمون زیبا یه هواپیمای گنده پر از زن و بچّه بود، تا یه چشم بهم زدی دیگه نبود. هشت سال جنگ بود امّا قهرمانی نبود، آخه همه‏ی قهرماناش مرده بود. دکتر شریعتی مرده بود امّا انگاری مهّم نبود. یه نفر حرف حق زده بود، حالا تو زندون پوسیده بود امّا کسی یادش نبود. پ.ن: به‏یاد کسانی که در این چند روز یادشان بود هرچند که پررنگ نبود.
July 4, 2006 | سه شنبه 13 تیر 1385
Õلذت گناه
من سخت دلباخته‏ی افسون دختران سحرانگیز تن‏طلایی شده‏ام، آن‏زمان که شعله‏ی لرزان شمعی را می‏کشند تا مرا غرق از لذت گناه کنند.
July 3, 2006 | دوشنبه 12 تیر 1385
Õیک بوسه
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب


بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از دیوانگی لذت ز شب
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
سادگی طعم شیرینی به رنگ


بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه‏ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی‏معنی است
بوسه بر می‏دارد این شرم از میان


طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه‏ای یك بوسه است
بهترین هدیه پس از یك انتظار
بشنوید از من فقط یك بوسه است


بوسه را تكرار می‏باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب
بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود
"مجتبی كاشانی"


پ.ن: خواندن این شعر در آغوش او معنا دارد...
July 2, 2006 | یکشنبه 11 تیر 1385
Õزنجیر
دنیا كه شروع شد زنجیر نداشت
خدا دنیا را بی‏زنجیر آفرید
آدم بود كه زنجیر را آفرید
شیطان هم كمكش كرد. دل زنجیر شد،
عشق زنجیر شد،
بعد دنیا پر از زنجیر شد...
و آدم‏ها همه شدند دیوانه‏ی زنجیری!
خدا دنیای بی‏زنجیر می‏خواست
نام دنیای بی‏زنجیر اما بهشت است... امتحان آدم‏ها همین‏جا بود. دست‏های شیطان از زنجیر پر بود
خداوند گفت: "زنجیرت را پاره كن
شاید نام زنجیر تو عشق باشد" یك نفر زنجیرش را پاره كرد، نامش را مجنون گذاشتند !
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری
این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیر می‏خواست
لیلی مجنون را بی‏زنجیر می‏خواست
لیلی می‏دانست خدا چه می‏خواهد
لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند
لیلی زنجیر نبود... لیلی نمی‏خواست زنجیر باشد...
پ.ن: شناسایی و رسوا می‏شوند آنان که با انسان این‏گونه رفتار کنند
July 1, 2006 | شنبه 10 تیر 1385
Õغارتگر
عشق از سوی شهر لامکان می‏آید وز بهر شکار عاشقان می‏آید ای دل اگرت هزار جان است چه سود غارتگر صد هزار جان می‏آید
پ.ن: من عاشق شده‏ام، من عاشق زیباترین فاحشه‏ی شهر شده‏ام.
July 1, 2006 | شنبه 10 تیر 1385
Õروسپی
از آنچه گریزی نیست، گریختن از آنچه تغییر نمی‏پذیرد، روی برگرداندن مثل آن است که آن برگ افتاده را دوباره به درخت بچسبانی.
پ.ن: دنیا خیلی سخت شده، قدیم‏‏ترها می‏توانستم فاحشگان شهرم را از خیلی دور تشخیص بدهم.
<< June 2006            August 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share