Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< October 2006    November 2006     December 2006 >>
November 30, 2006 | پنجشنبه 9 آذر 1385
Õای بر باد رفته
وقتی خیلی زیاد دوستش داشته باشی، عشق چشم‏هات رو می‏بنده. از فرط عشق معشوقه رو آزار میدی و همه رو به پای دوست داشتن زیاد میذاری. وقتی خیلی زیاد دوست داری، اشتباهاتت رو هم به پای عشق میذاری.
تقابل عاشقیست مجنون با معشوقی منطق‏گرا.
پ.ن: و این عشق بی‏گناه...
November 29, 2006 | چهارشنبه 8 آذر 1385
Õ. . .
روحم خیلی خسته‏ است، خیلی...
November 27, 2006 | دوشنبه 6 آذر 1385
ÕForgive me
و من می‏بینمش استاده ان سو تر بغل بگشوده من را سوی خود می‏خواند اما وای از این بغضی که در سینه است نگاهم می‏کند می‏خواندم من در سکوتی سرد می‏مانم برایش پاسخی؟؟ هرگز غروری کور فرمان میدهد خاموش

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد دو دست خالی من را
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می‏کاود
نگاهش می‏دود تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را چه بی‏رحمانه می‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام در می‏زند اما
نباید چشم بگشایم
که می‏ترسم بلرزد قلب من
فرمان دهد آغوش بگشایم
دوباره باز می‏خواند مرا
و می‏خواهد که پیوندی زنم من این طناب الفت دیرینه را اکنون
درون سینه‏ام غوغاست
دلم می‏خواهد آغوش محبت را به رویش باز بگشایم
ببخشم تا رها گردم من از دردی که هر لحظه مرا رنجور می‏سازد
دلم پر می‏کشد تا او
دوباره حس تاریکی مرا فریاد می‏آرد
ولی نه
او دلت را سخت آزرده است
چه باید کرد؟
خدا می‏بخشد اما من نمی‏بخشم ؟!
با که این را می‏توانم گفت؟
دلم می‏خواست من را او بخواند
تا بگویم
دوستش دارم
بگویم من دعا کردم بیاد بار دیگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع دیگری باشد
ولی اکنون که او برگشته می‏خواند مرا
اینک؛ کلام مهربانی بر زبان من نمی‏آید
دلم می‏خواهد او باور کند دیگر برایم نیست
اما هست!
و می‏ترسم که از چشمانم این را او بفهمد
چشم می‏بندم
نگاهش باز می‏کوبد به پشت پلک های بسته‏ام
اما نباید چشم بگشایم
دلم می‏خواهد او باور کند بغض مرا دیگر
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشنی در من به نجوا باز می‏گوید
ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی
و او را هم تو آزردی
نمی‏دانم
ولی حالا که او بخشیده باید او بفهمد
من نمی‏بخشم
که من این هدیه را آسان نخواهم داد
جدالی در درونم می‏کند غوغا
میان این دو من
آیا کدامین من در این پیکار خواهد برد؟!
چه می‏شد من رها می‏گشتم از این کینه‏ی جان سوز؟
و می‏بخشیدم او را
نه
خودم را
که بیش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخی نبخشیدن به کام لحظه‏هایم زهر می‏ریزد
و می‏میراند این اوقات زیبا را...

وای...صد افسوس
گذشت یک فرصت دیگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته می‏خشکد
ز پشت پرده‏ی اشکم کنون من رفتنش را باز می‏بینم
خدایا
کاش یک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی
تا که شاید من...


آه از این بازی نازیبای بی‏فرجام
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر
ببخشم یا نبخشم...
مساله این است!


" کیوان شاهبداغی"


November 25, 2006 | شنبه 4 آذر 1385
ÕMe and You
دلتنگی‏مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می‏كنیم من و تو توان آن را یافتیم كه پر گشاییم كه خود را بگشاییم
پ.ن: هرگز ما بودن را نخواستم، ما شدن را، یکی شدن را، عشق یکی شدن نمی‏شناسد. عشق یعنی من، یعنی تو، یعنی همه‏ی تفاوت‏هایمان، یعنی اختلاف‏هایمان. من و تو عشق هستیم، ما عادت است و عشق عادت نمی‏شود.
November 24, 2006 | جمعه 3 آذر 1385
Õمشروع و نامشروع
فرق بزرگیست میان کودکی که هرگز نمی‏فهمد پدرش کیست با پدری که هرگز نمی‏فهمد فرزندی که در آغوش دارد از خون او نیست...
November 22, 2006 | چهارشنبه 1 آذر 1385
Õای جوان
تو می‏دانی و همه می‏دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.
تو می‏دانی و همه می‏دانند که شکنجه دیدن به‏خاطر تو، زندانی شدن برای تو و رنج بردن به‏پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است. از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‏ام می‏درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه‏هایم احساس می‏کنم. نمی‏توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله‏های ضعیف پنهان کرده‏ام، دریاب! دریاب!
من ترا دوست دارم، همه‏ی زندگی‏ام، همه روزها و شب‏های زندگی‏ام، هر لحظه از زندگی‏ام بر این دوستی شهادت می‏دهند.
شاهد بوده‏اند و شاهد هستند.
آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است. آینده تو آرزوی من است.
November 21, 2006 | سه شنبه 30 آبان 1385
Õمی‏فهمی
پ.ن: می‏فهمی آدم دلش می‏لرزه، آدم هرچقدر دلش سنگی شده باشه تو این زمونه بازم بدجوری یه وقت‏هایی می‏لرزه. به خدا یه جاهایی آدم دلش بی‏اختیار می‏لرزه و می‏ترکه. بعد یه دفعه اشک گوله گوله میاد رو گونه‏هات و تو سعی نمی‏کنی که جلوش رو بگیری، سعی نمی‏کنی پنهانش کنی، به خدا دل آدم یه وقت‏هایی بدجوری می‏لرزه، می‏فهمی؟
November 19, 2006 | یکشنبه 28 آبان 1385
ÕPorn star
فکرش رو بکن اون فیلمی که من و تو اون شب گرفتیم پخش بشه، فکرش رو بکن تو که فیلم رو پخش کردی فرار کنی آمریکا، منم خیلی با کلاس خودکشی کنم. اون‏وقت بازم فکرش رو بکن که هر سال مراسم انتخاب پورن استار جهان رو در سال‏روز مرگ من با اسم من و با شکوه تمام برگزار کنن.
پ.ن: افسوس. اگه گذاشته بودی اون شب چند تا صحنه‏ی کلوزآپ هم بگیرم، فیلم‏مون محشر میشد...
November 18, 2006 | شنبه 27 آبان 1385
Õنخل سبز گمشده
آدم، گمشده اش را کجا می تواند پیدا کند؟ شاید نیمه دیگر من، همین بارانی است که انتظارش را می کشم و نمی آید.
ـ گمشده داری؟ خبری ازش می رسه.
این را کولی سیاه چرده خندان گفت. زنی که نخواسته بودم فالم را بگیرد و به دنبالم می آمد و می گفت. نخواسته بودم بگوید. گمشده ای نداشتم. چرا، داشتم. حالا، همین حالای عصر جمعه، کنار همین پنجره رو به باغچه. یادم آمد.
یادم می آید. از پشت همین پنجره، حیاط را تماشا می کردم. یا نمی کردم... چیزی را آن دورترها، توی آسمان منعکس در پنجره های روبه رو می جستم. پیرمرد، باغچه اش را آب می داد. یا نه... همان جا، پشت به من، با دست های آویخته؟ ... با دست های آویخته، باغچه را تماشا می کرد. تماشا می کرد... چه را؟ ... هان! سوختگی برگ ها را، گنجشک های مرده خشکیده روی شاخه های ابریشم سوخته را، شاخه های توت مجنون را، شاخه های شعله ور انار را... سرخی آتش را میان درخت؛ انگار که رسیده باشند انارها و شعله کشیده باشند از سرخی و شیرینی، و سوزانده باشند همه باغچه را ... و تماشا کند پیرمرد ... پشت به من تماشا کند آن سبزی سمج نخل را، گستردگی پر و بالش را بر آتش
دیدمش، دیدمش پیرمرد را که شیر آب را باز کرد. ایستاد و باز تماشا کرد و خندید. می دیدم شانه های لرزانش را از خنده یا ... انگشت شست را بر شیلنگ گذاشت و آب را بر آتش، افشان کرد و قهقهه زد. حریف می شد مگر قطره های آب بر آن محشر سوزان؟
بعد برگشت. انگار یادم هست که هنوز می خندید و شیلنگ آب در دستش بود. نگاهم کرد که نگاه کرده ام باغ مردگی اش را. که دیده ام آن همه را از پشت شیشه های اتاقم، و هنوز خوابم. انگار پرسید: خوابی؟
شیلنگ را آورد بالا و آب را یکراست پاشید به شیشه؛ که ترس کردم و از خواب پریدم. نیمه شب پنجشنبه بود. دیشب. صدای باران نمی آمد؟ نه. لابد باز پیرمرد بود که باغچه را آب می داد. پلک ها سنگین شد، و باز دیدمش. ادامه همان خواب را: هرم آتش، آب را بر شیشه خشکانده بود. پیرمرد نبود، و باغچه، سوخته، و نخل، بر جا بود، هنوز. داشتم کله ها را نگاه می کردم که آنی ظهور کردند. دیدمشان. مردانی شدند که دست بر شانه هم، به جلو خمیده بودند. سرها، فروافتاده. هر کدام انگار مجروحی بود که تمام خونش رفته و بازوهایش گرد شانه های دو نفر دیگر است. و آن دو، هم خودشان تکیه گاه بودند و هم تکیه داشتند بر شانه های دو دیگر. عین دسته سینه زنان جنوبی. از همان ها که دست بر شانه هم خم، می شوند، و راست که می ایستند، بر سینه می کوبند. از همان ها که آدم را یاد صدای کویتی پور می اندازند و هوای داغ و شرجی ساحل کارون و کرخه. بعد دیدمشان که خم می شوند و راست می ایستند. عرق می ریزند و حلقه می زنند و باز می شوند.
حلقه باز شد. دیدمش. دیدمش که از میان سبزی تصویر نخل در شیشه، شکل گرفت و بیرون آمد. سبز بود. پیکری از جنس بلور سبز. بلوری که نور را در خود می شکست و می پراکند.
گفتم: این، توهم است. تصویر نخل است بر شیشه. قطره های خشکیده آب اند که پایین غلتیده اند از شیشه.
گفتم: من گمشده ندارم، خانم. دست از سرم بر می داری؟
زن رفت. مرد بلورین رفت. صبح شد. بیدار شدم.
حالا بیدارم؟ می ترسم. می ترسم این عصر جمعه که پیرمرد باغچه اش را آب می دهد، آنی برگردد، آب را روی شیشه ام بپاشد... می ترسم کسی از این شیشه ها ظهور کند. می ترسم زن راست گفته باشد و خبری برسد.
پیرمرد، امروز عصر نمی آید. برای باغچه دلواپسم. نکند وقت دختر است، زنِ پا به ماه هول که کند... هول نکرده بود. پیش تر می دانست. پیرمرد هم دیگر فهمیده بود. صدای فریادشان را دیروز عصر که از کار بر می گشتم، شنیدم.
کلید را توی قفل انداختم
ـ به هیچ کس مربوط نیست. به بابات بگو سرش به زندگی خودش باشه
داشتم از کنار باغچه رد می شدم، که صدای فریاد زن را شنیدم:
ـ نونشو می خوری و حرمت پیرمردو نگه نمی داری؟ مرده شور خودتو ببره و کتاباتو
دیگر به در راهرو رسیده بودم
چی کار داره به نماز و روزه من؟
در اتاق را بستم.
غروب است، دیگر نمی آید.
می خوانم: غروب بود، میان حضور خسته اشیا، نگاه منتظری حجم وقت را می دید...
می ترسم. می روم پشت شیشه. نکند دیگر نیاید! نکند باغچه بسوزد؛ آتش به پر شال دنیا بگیرد؛ دنیا بسوزد!
پ.ن: آدم، گمشده اش را کجا می تواند پیدا کند؟ شاید نیمه دیگر من، همین انتظاریست که هرگز به پایان نمی‏رسد...
November 16, 2006 | پنجشنبه 25 آبان 1385
Õانار
نیست یعنی چشم‏هایی كه نمی‏بیند و و دست‏هایی كه نمی‏خواهند روزهای رفته را مجنون نمی‏شدم اگر می‏دانستم، لیلی كه تویی . . . به خدا می‏رفتم كلاس اول و دوباره می‏نوشتم: تو - انار - نداری و سینه‏هایت انار دارد یا داشت، دارد برای مردم می‏خواندم ترانه آخر را و می‏نوشتم روی پیراهن شما كه چقدر بدبختم! مثل من مثل ما حتی مثل فرهاد كه می‏خواهد برای همیشه بگوید مرگ بر سنگ
پ.ن: سرنوشت چنین نوشت: فاحشه‏ای که نزد خدا از راهبه‏ها عزیزتر بود.
November 15, 2006 | چهارشنبه 24 آبان 1385
Õوداع
از كسی نمی‏پرسند چه هنگام می‏تواند خدانگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی‏پرسند از خویشتنش نمی‏پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رودرروی در آید بپذیرد درد مرگ را فرو ریختن را وداع را تا دیگر بار و دیگر بار بتواند كه برخیزد
پ.ن: حرف اضافه‏ای هم می‏ماند؟
November 14, 2006 | سه شنبه 23 آبان 1385
ÕSo Love
وقتی دختری که دوستش داری پرستار تزریقات بیمارستان باشه، سرماخوردگی برات بهترین هدیه‏ی دنیاست.
November 13, 2006 | دوشنبه 22 آبان 1385
ÕLove Story
دیشب آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد، خدا به خوابم آمد، نوازشم کرد و خواسته‏ام را پرسید، آرزو کردم تمام خاطره‏های تو را از ذهنم پاک کند، صبح که بیدار شدم فراموشت کرده‏ بودم. امّا حیف که با یک نگاه دوباره عاشقت شدم و یادم نمانده بود دل سنگی‏ات را...
November 11, 2006 | شنبه 20 آبان 1385
Õتویی که خر بود
صبح‏گاهان وقتی خورشید در حال روشن کردن روز است، من بیدارم و اولین فکرم تو هستی.
شبانگاهان در تاریکی به درختان خیره می‏شوم که چون سایه‏هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده‏اند و من مجذوب این آرامش مطلق می‏شوم و آخرین فکرم تویی.
November 10, 2006 | جمعه 19 آبان 1385
ÕDid it
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان‏تر است، تحمل اندوه از گدایی شادی راحت‏تر است. بهتر است انسان بمیرد تا به گدایی زندگی برخیزد...
November 8, 2006 | چهارشنبه 17 آبان 1385
Õگنجشکک اشی‏مشی
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان می‏روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب می‏كشم چراغ‏های رابطه تاريكند كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد كسی مرا به ميهمانی گنجشك‏ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی ست
من دوست ندارم عقاب باشم، پر بگیرم تو پهنای آسمون‏ها و اوج بگیرم، برم و برم. من دوست دارم یه گنجشک خیس کوچیک باشم زیر بارون و تو پنجره‏ی اتاقت رو باز کنی تا من در آغوشت آروم بگیرم بی‏هیچ ترسی و بی‏هیچ وحشتی.
November 5, 2006 | یکشنبه 14 آبان 1385
Õاگه خدا می‏رفت
من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی‏لرزید نیمه شب اون غنچه‏ی نوزاد از نگاه مرگ نمی‏ترسید ... هر کسی جای خدا بود، شاهد این روزگار و این زمین‏زار دسته کم معجزه‏ای می‏کرد برای بچه‏های بی‏کس و بیمار ... چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می‏شد خدا می‏رفت و یک مادر پرستار زمین می‏شد
پ.ن: شاعر این شعر زیبایی که ابی خونده کیه؟
November 4, 2006 | شنبه 13 آبان 1385
Õبازیگر گناه
نیازی به بخشایش نیست زیرا که گناهی در میان نیست، همه‏ی انسان‏ها بازیگران خوبی هستند امّا هر چه قدر ماهر باشیم باز دریچه‏ای برای آشکار ساختن رازهایمان وجود دارد.
چشمانت با من حرف‏ها دارد، چشمانت با من سخن می‏گوید امّا چه سود.
صدها زبان می‏دانم و به هزاران لحجه حرف می‏زنم، زبان تمامی حیوانات و گیاهان را می‏فهمم حتی می‏دانم چگونه با رایانه‏های بی‏جان سخن بگویم اما زبان چشمان تو را هرگز نفهمیدم، باور نمی‏کنم که مرا تنها رها کرده باشی و من تا آخرین لحظه نفهمیده باشم.
پ.ن: شاید فهمیده بودم و باور نمی‏کردم، نمی‏دانم نمی‏دانم...
November 2, 2006 | پنجشنبه 11 آبان 1385
Õدل خسته
وقتی دلت خسته باشد، خنده دیگر معنای خاصی ندارد. می‏خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی. وقتی دلت خسته باشد حتی اشک‏ها‏ی شبانه آرامت نمی‏کند، گریه می‏کنی چون به گریه کردن عادت کرده‏ای. وقتی دلت خسته باشد هیچ‏چیز آرامت نمی‏کند به‏جز پرواز از فراز پلی بلند، ساختمانی سر به‏فلک کشیده.
وقتی دلت خسته باشد...
پ.ن: دلم خسته است و جرات پرواز ندارم.
<< October 2006            December 2006 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share