Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< December 2006    January 2007     February 2007 >>
January 31, 2007 | چهارشنبه 11 بهمن 1385
Õانتخاب واحد
عاشقی شده مثل انتخاب واحد دانشگاه، اگه شانس داشته باشی و سر وقت برسی اون واحدی که دوست داری رو انتخاب میکنی.
امّا اگه دیر برسی دانشگاه اون واحدی که رو دستشون مونده و دلشون می‏خواد بهت غالب می‏کنن!
January 30, 2007 | سه شنبه 10 بهمن 1385
Õباد اگر آمد
قبول نیست ری را بیا قدم هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید ... باران اگر آمد چشمهامان برای او "سید علی صالحی"

تو قسم خوردی که بدون من می‏میری. تو رفتی و من مردم و تو هنوز نیامدی...

January 28, 2007 | یکشنبه 8 بهمن 1385
Õمعصومیت از دست رفته
دلم برای معصومیت کودکانه‏ام تنگ است.
دلم برای کودکی که شب عاشورا خواب حسین را می‏دید تنگ شده است.
دلم برای دلم تنگ است.


پ.ن: امروز جایی خواندم "خدا" در اصل "خودآی" بوده.
خودآی یعنی کسی که خودش می‏آید. تعبیر زیبائیست...
January 28, 2007 | یکشنبه 8 بهمن 1385
Õعشق و هوس
چه کنم؟
عشقت با شهوت‏های هوس‏آلودم پیوند خورده است، چه کنم؟
کاش می‏توانستم برایت توضیح دهم من تنها در اوج شهوت‏های گناه آلودم عاشق می‏شوم...
January 27, 2007 | شنبه 7 بهمن 1385
Õساز
این روزا دلم بدجور هوای اون پسر مراکشی رو کرده بود که تو ایستگاه متروی خونه‏ام چنگ میزد. راستی چرا تو ایستگاه‏های متروی ایران هیچکس ساز نمیزنه؟
January 25, 2007 | پنجشنبه 5 بهمن 1385
ÕTarot
ای حلقه‏وار از کدام سو محصور می‏شود بالا فریضه‏های جنون پائین غریضه‏های خون

وقتی سه بار فال ورقت بیاد که در آینده رئیس‏جمهور میشی، ناخودآگاه کارت به دستشویی میکشه...
پ.ن: شعر از "یدالله رویایی"

January 24, 2007 | چهارشنبه 4 بهمن 1385
Õچی شد اون همه احساس
نمی‏دانم، شاید رسم عاشقی را از یاد برده‏ام.
دیروز دخترک وقت رفتن با گریه گفت: تو نمی‏فهمی عشق یعنی چه، تو احساس نداری و من به این می‏اندیشیدم که روز رفتن تو به من گفتی: از ابراز هر لحظه‏ی عشق و احساسم خسته شده‏ای...
January 23, 2007 | سه شنبه 3 بهمن 1385
Õافسوس
یک صحبت ساده دانشجوئی:
من: نظرتون راجع به این کتاب چیه؟
دانشجو سال سوم معماری (با لحن فلسفی استادانه): از کی هست، بگذارید ببینم. میش... میشل آن... میشل آنزززو؟ تا حالا اسمش رو نشنیدم!
من: نخیر "میکل آنژ"، این کتاب طرح‏های اولیه مجسمه‏های میکل آنژ هست.
دانشجو سال سوم معماری (با لحن تحقیر آمیز): عجب، این میکل آنژ "مجسمه‏ساز" بوده؟
من: خیر "مرده شور" بوده...
January 22, 2007 | دوشنبه 2 بهمن 1385
Õباران
باران می‏بارد
باران می‏بارد و من دوست دارم زیر باران باشم و به کسانی فکر کنم که سقف بالای سرشان نیست تا زیر باران نمانند.
January 21, 2007 | یکشنبه 1 بهمن 1385
ÕRival
رقابت احساس حقارت است، من از آنکه دو انگشت بر او باشد دست می‏کشم. رقیب یک آزمایش‏گر حقیر است. بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود.

من مثل کوه‏نوردی هستم که یک‏بار به قله‏ای بالای هشت هزار متر صعود کرده باشد، دیگر صعود به قله‏های کوتاه‏تر برایم شوقی ندارد. وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگر هرگز هیچ آدم جدیدی نمی‏تواند آن احساس بزرگ را برایت زنده کند، نمی‏تواند آن خاطره را تداعی کند. پ.ن: شعر از "نادر ابراهیمی"

January 20, 2007 | شنبه 30 دی 1385
Õوسوسه
یادمان باشد به دل کوزه‏ی آب که بدان سنگ شکست، بستی از روی محبت بزنیم. تا اگر آب در این سینه‏ی پاکش ریزند، آبرویش نرود...

سوگند که آرزو داشتم اوّلین و آخرین عشقم باشد امّا افسوس که وسوسه‏ی معشوقه‏ها قوی بود و قلب عاشق مشتاق.
January 19, 2007 | جمعه 29 دی 1385
Õترس
فقط دعا کن کسی لای کتاب‏های کهنه را نگشاید، من از حدیث دیو و دوری تو می‏ترسم...
"سید علی صالحی"

January 18, 2007 | پنجشنبه 28 دی 1385
Õزیر گنبد کبود



یکی بود، یکی نبود. وقتی این‏یکی بود اون‏یکی نبود. وقتی اون‏یکی بود این‏یکی نبود.
مهم نیست که کی بود و کی نبود. حیف که هرگز این‏یکی با اون‏یکی نبود.

January 17, 2007 | چهارشنبه 27 دی 1385
ÕAccoucheur
زن و مرد زندگی خوبی داشتند تا قبل از اینکه مرد تخصصش را در" زنان و زایمان" بگیرد.
January 16, 2007 | سه شنبه 26 دی 1385
Õطغیان



یازده شب، یک کافی‏شاپ دود گرفته:
پسر: دیگه یواش‏یواش بریم، دیر شده، خونه راهم نمیدن عزیزم!
دختر: سوسول، تازه اول شبه، مگه ما مرغیم الان بریم خونه بخوابیم؟

January 15, 2007 | دوشنبه 25 دی 1385
Õدوست
خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که قادر به تغییرش نیستم و شهامتی ببخش تا تغییر دهم هرآنچه را که می‏توانم تغییر دهم.

پ.ن: بعضی وقت‏ها عجیب دوست دارم یادآوری کنم که فراموشش نکرده‏ام، حتی وقت‏هایی که در گناه و ناسپاسی غرق شده‏ام.
January 14, 2007 | یکشنبه 24 دی 1385
Õتفاوت
چه فرقی هست میان مردانی که هر شب را میان فاحشگان می‏گذرانند با خود فاحشگان؟
همه از یک در وارد می‏شوند، یکجا می‏خوابند، یک کار را می‏کنند و صبح از یک در خارج می‏شوند...

January 13, 2007 | شنبه 23 دی 1385
Õعشق ممنوع
امّا یه روز میاد که من و تو، یه جایی خیلی دور از هم، شب و روز تو آغوش یه غریبه بی‏قرار هم باشیم
اون‏قدر به فکر تو هستم که چشم‏هام رو تو آغوشش بستم، فکر می‏کنم که پیش توام، تو آغوش تو هستم

January 12, 2007 | جمعه 22 دی 1385
ÕPergnant
بچّه‏ام مدام لگد می‏زند، مردم می‏گویند بچّه‏ای که زیاد لگد بزند پسر است و شیطان.
امّا من صدایش را هم می‏شنوم، بچّه‏ام از من مادرش را می‏خواهد...
January 11, 2007 | پنجشنبه 21 دی 1385
ÕChess Blocked
از ترس "مات شدن" در بازی زندگی یک عمره که "پات" موندم.


پ.ن: افسوس، کدامین شخص دیگر می‏تواند خاطره‏ی صدای هایده‏ها، فرهادها، دلکش‏ها، داریوش‏ها، ابی‏ها، سیاوش‏ها، بنان‏ها و... را در دل ما تکرار می‏کند؟
January 10, 2007 | چهارشنبه 20 دی 1385
Õرویای تلخ
این سال‏ها تمام تلاشم این بود که در زندگی روزمره‏ام فراموش بشی، امّا نمی‏دونم چه‏طوری باید از خواب‏های هر شبم پاکت کنم؟
پ.ن: کاش زندگی هم مثل قالب این وبلاگ بود تا می‏شد رنگ سرد و تلخش رو یک شبه، گرم و شیرین کرد...
January 8, 2007 | دوشنبه 18 دی 1385
Õآغاز یک پایان
و هر شروع آغاز دردناک یک پایان است، مانند خورشید که در پس هر طلوع پر نورش، غروبی خون‏بار دارد. پس مگذار نگاهت کنند تا روزی اسمت را صدا کنند.
January 7, 2007 | یکشنبه 17 دی 1385
ÕIce Age
پ.ن: عجیب این روزا با این سنجابه تو کارتون عصر یخی همزاد پنداری دارم. من هستم و همین یه بلوط تو تمام دنیا...
January 6, 2007 | شنبه 16 دی 1385
ÕPin Code
زندگی من مثل سیم کارت موبایلیست که پین‏کدش را فراموش کرده‏ باشم، تا پین‏کد صحیح ندهم، راه نمی‏افتد و اگر پین‏کد اشتباه بدهم، می‏سوزد و می‏میرم.
January 5, 2007 | جمعه 15 دی 1385
ÕPersepolis

عظمت در نگاه تو است، نه در آنچه می‏بینی...

January 4, 2007 | پنجشنبه 14 دی 1385
Õگاویسم
بدون شرح
سوسیالیسم: دو گاو دارید، یكی را نگه می دارید دیگری را به همسایه‏ی خود می‏دهید.
كمونیسم: دو گاو دارید، دولت هر دوی آنها را می‏گیرد تا شما و همسایه‏تان را در شیرش شریك كند.
فاشیسم: دو گاو دارید، شیر را به دولت می‏دهید دولت آن را به شما می‏فروشد.
كاپیتالیسم: دو گاو دارید، هر دوی آنها را می‏دوشید شیرها را بر زمین می‏ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.
نازیسم: دو گاو دارید، دولت به سوی شما تیراندازی می كند و هر دو گاو را می‏گیرد.
آنارشیسم: دو گاو دارید، گاوها شما را می كشند و همدیگر را می‏دوشند.
سادیسم: دوگاو دارید، به هر دوی آنها تیراندازی می‏كنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می‏اندازید.
آپارتاید: دو گاو دارید، شیر گاو سیاه را به گاو سفید می‏دهید ولی گاو سفید را نمی‏دوشید.
دولت مرفه: دو گاو دارید، آنها را می‏دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می‏دهید تا بنوشند.
بوروكراسی: دو گاو دارید، برای تهیهء شناسنامه‏ی آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می‏كنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.
سازمان ملل: دو گاو دارید، فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می كند آمریكا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می‏كنند نیوزلند رای ممتنع می‏دهد.
ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می كنید همسر شما آنها را می‏دوشد.
رئالیسم: دو گاو دارید، ازدواج می‏كنید اما هنوز هم خودتان آنها را می‏دوشید.
متحجریسم: دو گاو دارید، زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
فمینیسم: دو گاو دارید،حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.
پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید، از هر كدام شیر بدوشید فرقی نمی‏كند.
لیبرالیسم: دو گاو دارید، آنها را نمی‏دوشید چون آزادیشان محدود می‏شود.
دموكراسی مطلق: دو گاو دارید، از همسایه‏ها رای می‏گیرید كه آنها را بدوشید یا نه؟
سكولاریسم: دو گاو دارید، پس به خدا نیازی نیست.


پ.ن: تذکر کپی‏رایتی، متن بالا نوشته من نیست، تنها نقل قول از نامه‏ی یکی از دوستان است.
January 3, 2007 | چهارشنبه 13 دی 1385
ÕRabinson Crusoe
سرنوشت "رابینسون کروزئه" عالی بود اگر خدا به جای یه مرد پشمالوی کثیف یه دختر ظریف برنزه استوائی براش می‏فرستاد.
January 2, 2007 | سه شنبه 12 دی 1385
ÕWord War
اسمش چیزی شبیه لووای است، فارسی هیچ نمی‏فهمد، من هم عربی نمی‏دانم. هر روز می‏آید با اشاره حرف‏هایمان را به هم حالی می‏کنیم و می‏خندیم. اهل بصره است، آری عراقیست...
برف می‏آید، هوا سرد است، لووای را تا خانه‏‏ی میزبانشان در ایران می‏رسانیم، و من تمام راه به این می‏اندیشم که اگر جنگ ده سال دیرتر شروع شده بود چه کسی زودتر دیگری را می‏کشت، من یا لووای؟
پ.ن: جنگ، جنگ این قمار کثیف سیاست‏مداران...
<< December 2006            February 2007 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share