Network Friends

<< April 2007    May 2007     June 2007 >>
May 31, 2007 | پنجشنبه 10 خرداد 1386
Õخودمان را گول نزنیم
پسرک فکر می‏کرد اگر دکتر یا مهندس باشد باشعور هم می‏شود، کتاب خواند و خواند تا دکترای فلسفه گرفت دکترین اجتماعی داد که پول شعور می‏آورد، پولدار شد امّا باشعور نشد. پوچ‏گرا شد و مرد.
May 30, 2007 | چهارشنبه 9 خرداد 1386
Õنازی ناز کن که نازت یه دنیا نازه
دخترک صبح که بیدار شد تصمیم گرفت آن روز، روز دلبریش باشد. تا شب دل گرفت و دل برد. شب که شد امّا، دلبرها دلش را بردند و خوردند.

May 29, 2007 | سه شنبه 8 خرداد 1386
Õساز دهنی
می‏خواهم پیانو‏ام را بفروشم و به‏جایش یک ساز دهنی بخرم، این‏طوری هر وقت دلم گرفت می‏توانم بروم در آن کوچه‏ی قدیمی و خاطراتش را زنده کنم.
May 28, 2007 | دوشنبه 7 خرداد 1386
Õخوابم نکن
می‏گفتی اگر می‏خواهی خوابم کنی موهایم را نوازش کن و تا ده بشمار، خوابم خواهد برد.
من هر شب امتحان می‏کردم و قبل از اینکه به ده برسم خوابم می‏برد.
May 27, 2007 | یکشنبه 6 خرداد 1386
ÕBig Boy
می‏دانید من کی مَرد شدم؟
وقتی که در آن شب تلخ او سر روی سینه‏ام گذاشت و آسوده گریه کرد...
من یک‏دفعه مَرد شدم.
May 26, 2007 | شنبه 5 خرداد 1386
Õچشمانت
یادت می‏آید وقتی گریه می‏کردی، چشم‏هایت قرمز می‏شد. من چشمانت را می‏بوسیدم و می‏گذاشتم در آغوشم آرام بگیری.
آن روز شنیدم که چشمانت باز قرمز بود، کاش می‏دانستم پسرکی که برایت حشیش بار می‏زند هم، چشمانت را می‏بوسد؟
May 25, 2007 | جمعه 4 خرداد 1386
Õعشق همینه، به همین سادگیه
فقط یه لحظه با خودت صادق باش.
با اون همه بلا که سرت آورده، هنوزم دوسش داری مگه نه؟

May 24, 2007 | پنجشنبه 3 خرداد 1386
Õدفاعی که مقدس بود
دلم برای آرزوها می‏سوزد. یک روز پاسدار شدن آرزوی هر بچه‏ای بود، حالا...
دلم برای رنگ‏ها می‏سوزد. یک روز لباس سبز رنگ مقدس بود، امروز امّا...
دلم برای لباس‏ها می‏سوزد. یک روز پوشیدن پوتین نشانه‏‏ی دفاع بود، امروز...
دلم برای خود انسانیت می‏سوزد، چقدر ساده بازیچه‏ی انسان می‏شود.
پ.ن: خرمشهر همان استالینگراد است، تقاطع دو عقیده، برخورد دو آرمان، دو آرزو...
‎‏
May 23, 2007 | چهارشنبه 2 خرداد 1386
Õباز باید سرنوشت از سر نوشت
پ.ن: سید مهربان، ما هنوز وفاداریم...
May 22, 2007 | سه شنبه 1 خرداد 1386
ÕRenaissance
رنسانس مذهبی ایران سال‏هاست آغاز شده است، از همان نخستین روزهای سال 57 و حتی قبل‏تر از آن آغاز شده بود...
در سال‏های 60 و 67 به اوج رسید و می‏دانیم چگونه فروکش کرد.
خاتمی عزیز مردم را دوباره با دین آشتی داد امّا در این دو سال، صد سال پیش رفت.
پ.ن: آری واقعیت چنین است، ده سال بعد مردم در این سرزمین دیگر خدا را هم نمی‏شناسند. خدا را شکر.
May 22, 2007 | سه شنبه 1 خرداد 1386
Õآاااااااخ
وقتی آدم لگد عاطفی می‏خورد، قلبش ترک بر می‏دارد. قلب شکسته کار می‏کند، غمی نیست. با جای لگدی که می‏سوزد چه کنم؟
May 21, 2007 | دوشنبه 31 اردیبهشت 1386
Õپنجره
مالک جدید خانه‏ات پنجره‏ی اتاقت را نرده‏ی آهنی کشیده است.
یادت می‏آید، همان پنجره‏ی بزرگ که من هر شب پشتش آن‏قدر منتظر می‏ماندم تا تو خوابت ببرد.
همان پنجره‏ی شیشه‏ای که صبح‏ها زیرش آ‏‏ن‏قدر منتظر می‏ماندم تا تو بیدار شوی و پرده‏هایش را آرام کنار بزنی.
من از آن پنجره بیشتر از تو خاطره دارم، امروز که دیدم رویش را نرده کشیده‏اند بیشتر از وقتی که تنهایم گذاشتی و رفتی دلم گرفت...
May 20, 2007 | یکشنبه 30 اردیبهشت 1386
Õسه تفنگدار
می‏دونی شانس پیدا کردن عشق یک به هزار هست؟
خوشحال باش چون یک به هزار یعنی امید هست، امّا شانس پیدا کردن دوست واقعی یک به...؟
زیاد نباید امیوار باشی.
پ.ن: دوست، چه واژه‏ی بیگانه و دوری...
May 19, 2007 | شنبه 29 اردیبهشت 1386
Õغروب
دلم می‏خواهد مثل کارتون‏ها یک غول آهنی داشته باشم که بگذارتم روی شانه‏اش و دو نفری با هم غروب خورشید را تماشا کنیم.

May 17, 2007 | پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386
Õمرا کسی نساخت، خدا ساخت
چه آتشی
آگر آب اقیانوس‏های عالم را بر آن می‏ریختند، زبانه‏هایش آرام نمی‏گرفت
خیلی پیش رفتم
مرگ و قدرت شانه به شانه‏ام می‏آمدند
امّا بازنگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من، نه مرد بازگشتم
استوار ماندن و با هر بادی به باد نرفتن دین من است
دینی که پیروانش بسیار کم‏اند
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب
"علی شریعتی" شریعتی را دوست ندارم امّا ستایشش می‏کنم، بسیاری از عقایدش را قبول ندارم امّا دوباره و چندباره می‏خوانمشان.
شریعتی حق استادی به گردنم دارد حتی اگر ندیده باشمش. کتاب‏هایش، نوشته‏های پراکنده‏اش و سخنرانی‏های آتشینش.
پ.ن: بسیاری هستند که نمی‏توانم ایدئولوژی‏ فکریشان را بپذیرم امّا احترامی بزرگ برای تلاششان در پیرایش انسان، برای تاثیرشان در پیشرفت انسان و برای امیدشان به آینده انسان قائلم، علی شریعتی هم از همین دسته انسان‏هاست
May 16, 2007 | چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386
ÕWaiting For


من گفتم آن بیرون هیچ‏چیز منتظر ما نیست، امّا تو فریب وسوسه‏ی نور را خورده بودی و از فلسفه‏ی رهایی می‏گفتی.
حیف شد، من می‏دانستم بعضی وقت‏ها با هم بودن در تاریکی بهتر از تنها بودن در نور است...

May 15, 2007 | سه شنبه 25 اردیبهشت 1386
ÕEnergize
من و او قوانین فیزیک را نقض می‏کردیم. در آغوش ما انرژی از حالتی به حالت دیگر تبدیل نمی‏شد، تنها ایجاد میشد.
May 13, 2007 | یکشنبه 23 اردیبهشت 1386
Õنیمه شب
او خوابیده‏ است و من آرام می‏نگرمش، نمی‏داند چه لذتی دارد نگاه کردنش در خواب. این لحظه‏ها را می‏پرستم، آنقدر زیاد که گاه حتی نفس هم نمی‏کشم تا مبادا بیدارش کنم...
May 12, 2007 | شنبه 22 اردیبهشت 1386
ÕSo Beauty
می‏گفتند شیطان بسیار زشت است، از خدا خواستم شیطان را نشانم دهد.
دیشب شیطان به خوابم آمد، بسیار زیبا بود، عاشقش شدم و به خدا خیانت کردم...
May 10, 2007 | پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
Õبشارت باد
یه ضرب‏المثل چینی هست که میگه: لینگ دونگ چیانگ، یعنی عشق مثل تپه‏ایست که هر خری یک بار از آن بالا می‏رود. تا اینجای ضرب‏المثل ساده است امّا حالا اون بالا برای خرها چه اتفاقی میوفته؟ بالای تپه مثل فیلم روح کلی نور سفید خوشکل می‏ریزه پائین و خر کوچولوی قصه آروم‏آروم پروازکنان به آسمان عروج می‏کنه...
در حالی که فرشتگان با آواز زیبایی براش می‏خونند: ای خر عاشق به بهشت پروردگارت خوش آمدی که خدا بشارت داده است "یک خر عاشق به ز هزار انسان عاقل و فارغ ".
May 9, 2007 | چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386
Õفرهاد
تو هم مومن نبودی...
ساده دل بودم که می‏پنداشتم، دستان نااهل تو باید مانند هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی...
May 8, 2007 | سه شنبه 18 اردیبهشت 1386
ÕLast Leaf
من بودم، او بود، خوشبخت در یک جزیره‏ی دور افتاد‏ه‏ی متروک.
همه چیز عالی بود، قبل از آنکه قایقی بیاید...

May 7, 2007 | دوشنبه 17 اردیبهشت 1386
ÕDon't Worry, Be Happy
یادم میاد کنارم می‏نشستی
...
یادت میاد من برات پیانو می‏زدم
...
یادم میاد تو دستات رو دورم حلقه می‏کردی
...
یادت میاد من واست از عاشقی می‏خوندم
...
یادم میاد سرت رو شونه‏هام میذاشتی
...
یادت میاد اشک‏هام دونه‏دونه روی گونه‏هات می‏چکید
...
یادم میاد تو اشک‏هام رو می‏بوسیدی و می‏گفتی مرد که گریه نمی‏کنه
...
یادت نمیاد چون من همیشه سکوت ‏می‏کردم، غم نداشتن تو برای یه مرد هم خیلی سنگین بود.
May 6, 2007 | یکشنبه 16 اردیبهشت 1386
Õ0 - 100
هیچ‏کس هرگز باور نخواهد کرد که چشمان خمار آن دخترک آرام و خجالتی شب‏ها چطور برق می‏زند!
May 5, 2007 | شنبه 15 اردیبهشت 1386
ÕFit
لعنتی حتی در خواب هم اشکم را در می‏آورد.

May 3, 2007 | پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386
Õکلی احساس
این نی‏نی کوچولوی خوشکل، دختر اگنسه


وقتی دوست دختر آدم بچه‏دار میشه انگار خود آدم پدر شده، فکر کن بعد از سه سال بی‏خبری، دوست دخترت از اون طرف دنیا عکس بچه‏اش رو برات بفرسته و بگه که ازدواج کرده و شوهرش بهترین مرد دنیاست.

پ.ن: فکر کن وقتی آخر ایملش نوشته اسم بچه‏اش رو به‏خاطر من سولار گذاشته چه حالی شدم...
May 2, 2007 | چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
ÕStop Please
سوگند خوردم که همه‏ی دارایی‏هایم را با او شریک باشم. قبول، امّا نباید از من می‏خواست که تنهایی‏های گاه‏به‏گاهم را با او قسمت کنم.
زیادتر از آنچه فکرش را کند دوستش داشتم امّا تنهایی‏ام را با هیچ‏کس حتی او تقسیم نخواهم کرد.
May 1, 2007 | سه شنبه 11 اردیبهشت 1386
Õماسک
دقت کردی اون‏قدر نقاب به چهره داشتی که حالا حتی خودت یادت نمیاد واقعا کی بودی؟
<< April 2007            June 2007 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share