Network Friends

<< July 2007    August 2007     September 2007 >>
August 30, 2007 | پنجشنبه 8 شهریور 1386
Õ*-*
مرا ببخش اگر دوستت دارم و کاری از دستم برنمی‏آید.
August 29, 2007 | چهارشنبه 7 شهریور 1386
Õسکوت بلند
دلم برای دخترک همسایه تنگ شده است، برای شب‏های طولانی با هم تا صبح درس ‏خواندن، هر از گاهی برای هم لبخندی فرستادن.
دلم برای پنجره‏ی اتاقم تنگ شده است، برای وقت‏هایی که من برایش آهنگ‏های شجریان می‏گذاشتم و او گریه می‏کرد. برای عصرهایی که دو نفری بیرون می‏رفتیم تا سگش را بگردانیم.
دلم برای سکوتمان تنگ شده است، برای کلماتی که هیچ‏گاه به هم نگفتیم.
پ.ن: دخترک همسایه روس بود و انگلیسی نمی‏دانست، من هم روسی نمی‏دانستم. هرگز در ساعت‏های بیشمار با هم بودن جز "های" و "بای" هیچ کلمه‏ای به هم نگفتیم.
عادت کرده بودیم حرف‏هایمان در چشمان هم بخوانیم.
August 28, 2007 | سه شنبه 6 شهریور 1386
Õ1300
خواجه نصیر الدین طوسی (کتاب اخلاق ناصری):
شوهر باید در مصالح کلی زندگی با زن خود مشورت نکند و او را بر اصرار خویش واقف نگرداند و مقدار مال و مایه‏ی خود را از او پوشیده دارد...
بهترین زنان کسی باشد که در دیانت و عفت و حیا و پاک‏دامنی و کوتاه زبانی و اطاعت شوهر در خدمت او باشد.
پ.ن: متن بالا برداشتی بود از کتاب "زنان در قرن 21".
August 27, 2007 | دوشنبه 5 شهریور 1386
Õo..o
یه روز بهش می‏گفتم: می‏دونم دوسم داری امّا هر روز بهم بگو تا هرگز فراموش نکنم.
حالا می‏دونه دوسش دارم امّا نمی‏دونه چرا نمی‏تونم بهش بگم.
August 25, 2007 | شنبه 3 شهریور 1386
ÕWhich one
وقتی قلبت می‏خواد از سینه بزنه بیرون، دو حالت بیشتر نداره، یا خیلی خوشحالی یا از ترس داری سکته می‏کنی.
پ.ن: یعنی وقت دیدنش، کدوم حالت بود؟
August 24, 2007 | جمعه 2 شهریور 1386
Õرستگاری در ساعت صفر
وقتی دنیا واست از یه قفس تنگ‏تر میشه
وقتی که هیچ‏کس صدای فریادت رو نمی‏شنوه
وقتی که اشک مهمون همیشگی چشمانت میشه
وقتی که بغضت رو تو گلو خفه می‏کنی
وقتی که تا آخرش میری و به هیچ جا نمی‏رسی
وقتی خدا تو رو یادش بره
وقتی از همه چیز خسته شدی
وقتی از دست همه فرار میکنی
وقتی دیگه راه فراری هم نمی‏مونه
وقتی صبرت به پایان می‏رسه
وقتی تحملت تموم میشه
...
تازه وقت عاشق شدنه، وقت یه باریکه‏ی نور در دل تاریکی.
August 22, 2007 | چهارشنبه 31 مرداد 1386
Õوقتی خدا کوچک بود
وقتی خدا یادش رفت که کسی این پائین نگران تنهایی‏اش هست.
پ.ن: دیگه اون‏قدر پیر شده که حتی خوندن شیرین و فرهاد هم خدا رو عاشق نمی‏کنه...
August 21, 2007 | سه شنبه 30 مرداد 1386
Õانعکاس
می‏پرسد چرا همه جا تنها عکس چشمانش است، چرا هیچ عکسی از خودش بر دیوار خانه‏ات، دفتر خاطراتت، کتاب شعرت و حتی قلبت نیست.
می‏گویم: آخر تنها در چشمانش بود که عشق را می‏شد دید.
August 19, 2007 | یکشنبه 28 مرداد 1386
Õقاب عکس
خانه‏ی کوچک تنهایی من قاب عکسی دارد که در آن نقش چشمان تو هست.
نقش چشمان تو هر صبح به من می‏گوید: عشق دروغ است دروغ.
پ.ن: افسون یک نگاه، افسوس یک گناه...
August 18, 2007 | شنبه 27 مرداد 1386
Õیکی یه‏دونه
همیشه باید عشقی را در دلت بکشی تا عشق دیگری درقلبت جوانه زند.
August 14, 2007 | سه شنبه 23 مرداد 1386
Õخانه‏ی دوست کجاست
شهرهایی هست برای رفتن، جاهایی هست برای دیدن.
راه‏هایی هستند که باید رفت و شب‏هایی که باید به صبح رساند.
امّا شاید تنها ارزش سفر کردن انسان‏هایی هستند که باز می‏شناسیشان.
August 7, 2007 | سه شنبه 16 مرداد 1386
Õجهانگرد
کوله پشتی، کیسه خواب، سفر 15 روزه به غرب ایران. همه میگن خیلی احمقانه است امّا باید بعضی وقت‏ها احمق بود تا بعدها حسرت آرزوها رو نخورد.
August 6, 2007 | دوشنبه 15 مرداد 1386
ÕSo much
مردها موجودات عجیبی هستند. چون قوی‏ترند زودتر خسته می‏شوند، چون شجاع‏ترند بیشتر حماقت می‏کنند و چون بی‏احساس‏ترند بیشتر دل می‏بندند.
این قانون طبیعت است، آن سیبی که سرخ‏تر است زودتر چیده می‏شود.
August 5, 2007 | یکشنبه 14 مرداد 1386
Õ.^.
گاهی وقت‏ها نباید بعضی حرف‏ها را گفت. باید بعضی چیزها را در قلبتان نگه دارید. باید بعضی اسرار را در سینه حفظ کنید و با خود به گور ببرید.
پ.ن: پس امروز سکوت می‏کنم.
August 4, 2007 | شنبه 13 مرداد 1386
ÕHIV
تو روحت را به معشو‏قه‏های هرزه فروخته بودی و با من فریبانه عشق می‏ورزیدی.
این‏چنین شد که روحم ایدز گرفت و قلبم مرد.
August 2, 2007 | پنجشنبه 11 مرداد 1386
Õلویاتان
گناه از من نبود. آنقدر دوستت داشتم که می‏ترسیدم به جسمت برسم.
همین شد که هیچگاه نبوسیدمت، هیچگاه لمست نکردم و تو تحمل نکردی روح خالی مرا.
یادم است که گفتی: مثل یک ماهی می‏مانی که در عمق آبی دریا تشنه مانده باشد.
August 1, 2007 | چهارشنبه 10 مرداد 1386
Õتک شاخ
در رویاهای من، او همیشه با اسب سپید بالدار می‏آمد.
در آرزوهای او، من همیشه با لکسوس شاسی بلند می‏آمدم.
او نمی‏فهمید رویاهای من جایی شکل گرفته که هیچ ماشین شاسی بلندی نمی‏تواند به آن برسد.
<< July 2007            September 2007 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share