Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< August 2007    September 2007     October 2007 >>
September 30, 2007 | یکشنبه 8 مهر 1386
Õکاش با همان چوب می‏زدی
آقای ده‏نمکی آن روزهایی که در دانشگاه با چماق توی سرمان میزدی، خودم را راضی می‏کردم که عقیده و مسلک سیاسی‏اش با ما یکی نیست، روش گفتگو کردن هم نمی‏داند.
آقای ده‏نمکی آن روزها که به بهانه‏ی امر به معروف وسط خیابان سیلی می‏زدی و لبخند عشقمان را به اشک نفرت بدل می‏کردی به خدا واگذارت می‏کردم.
آقای ده‏نمکی امروز که به بهانه‏ی کار فرهنگی آن خورده ارزش‏های کودکی‏مان را به سخره گرفتی و پایمال کردی چه کنم؟

پ.ن: فیلم اخراجی‏ها کپی ایرانی فیلم 300
September 30, 2007 | یکشنبه 8 مهر 1386
Õزندگی سخت است
اگر عاشقش شدی باید بعضی از نقص‏هایش را بپذیری، باید بعضی از عیب‏هایش را ببخشی و باید بعضی از کارهایش را نادیده بگیری امّا چیزهایی هست که نه می‏توان پذیرفتشان، نه می‏توان بخشیدشان و نه می‏شود ندیدشان.
اینجاست که عشق هم به بن‏بست می‏رسد و می‏فهمد که همه چیز دست او نیست...
September 29, 2007 | شنبه 7 مهر 1386
Õدیوانه‏ام کن
شانس با تو یار نیست، صبح‏ها من با داغی نفس‏های تو بر روی سینه‏ام بیدار می‏شوم. موهایت را که از روی صورتت کنار می‏زنم آن‏چنان خواستنی می‏شوی که ناخودآگاه در آغوش می‏فشارمت.
تعجب می‏کنم، تو که این‏گونه آرام و بچه‏گانه در آغوشم خوابیده‏ای همانی که هر شب مرا تا مرز جنون می‏بری؟
September 28, 2007 | جمعه 6 مهر 1386
Õشب رویایی
باید دوستت دارم‏ها آهسته امّا پیوسته باشد، باید بدن‏های عرق کرده‏ی داغ را به هم چسباند تا از گرمای تن هم خنک شد.
باید خواست و از لذت خود گذشت تا لذت بیشتری را هدیه گرفت، باید دست‏ها را به دور هم حلقه کرد و درهم خوابید.
باید دعا کرد که صبح فردا زودتر از عشق خسته‏ات بیدار شوی تا بتوانی سیر چهره‏ی خواب‏آلود بچه‏گانه‏اش را نگاه کنی.
September 27, 2007 | پنجشنبه 5 مهر 1386
Õدنیای تازه
شب که شد باید قایق چوبی را سوار شد، پارو زد و رفت، آن‏قدر رفت که دیگر خبری از ساحل و آن چراغ‏های رنگارنگ پر نور که هیچ خلوت تاریکی برای انسان باقی نمی‏گذارد نباشد.
باید کف قایق دراز کشید و گوش به صدای دریا سپرد و با هر موجی که قایق را بالا و پائین می‏برد دعا کرد که نهنگ قصه‏ی پینوکیو بیاید و همه چیز را ببلعد. شاید کسی را که در خشکی نیافتی در شکم نهنگ بزرگ بیابی.
September 26, 2007 | چهارشنبه 4 مهر 1386
Õبنیان خانواده
عجیب نیست که اینجا مردهای حلقه به دست دخترکان تازه بالغ شده را می‏پسندند و پسرهای تازه بالغ شده زنان شوهردار؟
September 25, 2007 | سه شنبه 3 مهر 1386
ÕUnsought
خیلی وقت‏ها اگر زیاد پیچیده باشی لذت کشف شدن رو از دست خواهی داد و اگر زیاد ساده باشی اشتیاق کشف شدن رو.
پ.ن: میان شکاف باریک دو سنگ در دل کوه بلند، پشت آن آبشار کوچک شاید جای مناسبی نباشد برای عشق بازی امّا یادت باشد خاطره‏ها‏ی زیبا هرگز ساده به دست نمی‏آید.

September 24, 2007 | دوشنبه 2 مهر 1386
ÕTouch me
تصور کن قطره‏ی بارونی که از رو گونه‏ات سر می‏خوره رو گردنت و میاد از وسط سینه‏هات رد می‏شه.
تنها چیزی توی دنیا که می‏تونه من رو یاد نوازش سرانگشت‏های تو بندازه!
September 23, 2007 | یکشنبه 1 مهر 1386
ÕOld Scrap
کلوپ معروفی بود که تمام دیوارهایش با روزنامه‏های قدیمی پوشانده شده بود، عاشق آنجا بود نه به‏خاطر آبجوهای معروفش و نه برای رقاصه‏های زیبایش. عاشق عکس دخترک مو طلایی روی یکی از روزنامه‏ها شده بود.
September 22, 2007 | شنبه 31 شهریور 1386
Õ3th
ما سه نفر بودیم.
تو که عاشق غروب شدی، رفتی و رفتی تا به خورشید رسیدی و سوختی
من که عاشق موج شدم، رفتم و رفتم تا در عمق آبی دریا گم شدم
او که زیر سایه‏ی درخت خوابید، رویای آفتاب و دریا دید و رستگار شد.
September 21, 2007 | جمعه 30 شهریور 1386
ÕLost one
آدم، گمشدهاش را کجا میتواند پیدا کند؟ شاید نیمه‏ی دیگر من، همین بارانی است که انتظارش را می‏کشم و نمی‏آید.
...
می خوانم: غروب بود، میان حضور خسته‏ی اشیا، نگاه منتظری حجم وقت را می‏دید.
می‏ترسم. می‏روم پشت شیشه. نکند دیگر نیاید! نکند باغچه بسوزد؛ آتش به پر شال دنیا بگیرد؛ دنیا بسوزد!

September 20, 2007 | پنجشنبه 29 شهریور 1386
Õیاغی
وقتی آدم مثل سگ از خدا می‏ترسید حوا سیب را چید تا نشان دهد نافرمان بودن چه طعمی دارد.
پ.ن: به خاطر هراس از دست دادن، چه چیزهائی را که از دست ندادیم...
September 19, 2007 | چهارشنبه 28 شهریور 1386
ÕMelodic
اگه فهمیدی رمان زندگیت خیلی رمانتیک و ملودرام شده، بهترین راه اینه که با یه تغییر کوچک، داستان جنایی پرفروشی ازش در بیاری.
September 18, 2007 | سه شنبه 27 شهریور 1386
Õ


September 16, 2007 | یکشنبه 25 شهریور 1386
ÕGood, Bad, Ugly
هر قدمی که برداری یه نفر تائید می‏کنه یه نفر تکذیب. در یک لحظه از نظر کسی محبوب‏ترین فرشته‏ی نجاتی و از نظر شخص دیگه‏ای منفورترین شیطان.
لحظاتی هست که یکی ناسزا بهت میگه یکی قربون صدقه‏ات میره. هرگز نمی‏تونی همه رو از خودت راضی نگه داری.
پ.ن: آدم خوبه یا آدم بده هیچ فرقی با هم ندارن، هر دو برای عده‏ای محبوب و قابل توجیه‏ هستن، سعی کن آدم زشته‏ی فیلمت نباشی.
September 15, 2007 | شنبه 24 شهریور 1386
Õتنها در تاریکی
آنقدر فیلم بازی کرده‏ایم که خودمان هم باورمان شده بازیگر نقش اوّل هستیم.
پ.ن: وقتی تنها می‏مونیم، وقتی میرن، یک لحظه هم نمی‏شینیم فکر ‏کنیم ایراد کارمون کجا بود که برید و رفت، می‏گیم حتما یه نفر نشست زیر پاش که ما رو تنها گذاشت و رفت.
September 14, 2007 | جمعه 23 شهریور 1386
ÕJenny kiss'd me
Jenny kiss'd me when we met
Jumping from the chair she sat in
Time, you thief, who loves to get
Sweets into your list, put that in Say I'm weary, say I'm sad
Say that health and wealth have miss'd me
Say I'm growing old, but add
Jenny kiss'd me
"Leigh Hunt, 1784-1859" پ.ن: بچّه پایش را به زمین می‏کوبد، اشک می‏ریزد و بی‏تابی می‏کند. دلش آن بادکنک بزرگ قرمز را می‏خواهد. ده دقیقه‏ی بعد دوباره از کنار باکنک قرمز می‏گذرد امّا آنقدر حواسش به آب‏نبات ترش مزه‏اش هست که دیگر حتی بادکنک را نمی‏بیند.
من آن کودک بودم و تو آن بادکنک قرمز طناز، نیامدی، سرم به دیگری گرم شد دیگر تو را ندیدم، نخواستم...
September 13, 2007 | پنجشنبه 22 شهریور 1386
ÕRun away
بعضی وقت‏ها باید گذاشت و رفت، باید رها کرد و از حرف دیگران هم نترسید.
بگریز و بگذار بگویند ترسید، بگذار برچسب ضعیف بودن به تو بچسبانند.
بعضی وقت‏ها باید ترسید، باید دمت را بگذاری روی کولت و بزنی به چاک. همیشه آدم بدها فرار نمی‏کنن، گاهی آدم خوب‏ها هم باید بروند.
September 11, 2007 | سه شنبه 20 شهریور 1386
Õجامعه خود ساخته
تفاوت فرهنگی یعنی تفاوت دیدگاه که عامل فرهنگی به‏وجود آورده.
مثلا در جامعه سوئد سکس با همسر دوستت و سکس دوستت با همسرت رایج و مورد قبوله، در حالی که در کشور همسایه‏اش یعنی نروژ اگر به دوست دختر پسری نگاه چپ کنی با واکنش تندی مواجه میشی. حتی در این مورد قانونی تحت عنوان قتل ناموسی وجود داره که قاتل رو در نروژ تبرئه می‏کنه.


پ.ن: اگر جامعه‏ای بخواد به اصول فرهنگی مورد علاقه‏اش وفادار بمونه هیچ‏چیز حتی قرار گرفتن در قلب اروپا نمی‏تونه باعث تغییر و تحول در ارزش‏ها بشه.
September 10, 2007 | دوشنبه 19 شهریور 1386
Õنسل سوخته
دخترک اسمش ناتاشا بود، از پدری ایرانی و مادری انگلیسی در لیورپول به دنیا آمده بود. دانشجوی دکترای حقوق قضایی و قاضی همراه اسکاتلندیارد.
دخترک با زبان شکسته بسته فارسی برایم می‏گفت به چشم دیده است پسران ایرانی که خواهرشان را، نامزدشان را، زنشان را به انگلستان آورده‏اند و با افتخار به روسپیگری واداشته‏اند.
اشک ریزان می‏گفت: همکاران پلیسش تعریف کرده‏اند که پست‏ترین، کثیف‏ترین و بی‏غیرت‏ترین پناهندگان خارجی، ایرانی هستند.
پ.ن: من به چشم خودم دیدم مردی را در کمپ پناهندگان نورنبرگ، که دخترش را به پلیس پیشنهاد کرد تا شاید یک ماه بیشتر در آلمان بماند.
September 7, 2007 | جمعه 16 شهریور 1386
Õ. .
بر دیوار اتاق خوابشان شاهکار رنگ روغنی بود از اوّلین هم‏آغوشی...
September 5, 2007 | چهارشنبه 14 شهریور 1386
ÕLast one
اولین بوسه
...
دومین بوسه
...
پنجمین بوسه
به بوسه‏ی دهم نرسیده، تو را خواب کرده‏ام و به این می‏اندیشم، آیا شبی خواهد رسید که بتوانم بیش از ده بار تو را در بیداری ببوسم؟
September 4, 2007 | سه شنبه 13 شهریور 1386
Õبهترین
تمام شب دخترک سعی کرد بهترین باشد، درست مثل فیلم‏هایی که دیده بود.
صبح وقتی بیدار شد و پسر را ندید فهمید هیچگاه در هیچ فیلمی روح مردی ارضاء نشده است.
September 2, 2007 | یکشنبه 11 شهریور 1386
Õتسیگان
در کدامین کهکشانی ای شهاب آرزو
کز تو هستم من هزاران سال نوری دورتر


پ.ن: برای کولی‏ها زمین گرد نیست، کشورها مرز ندارند و دشت‏های سیبری زیباتر از حومه‏ی نیویورک است، برای کولی‏ها آزاد زندگی کردن مهم‏تر از باکلاس زندگی کردن است.
همین رها بودن شاید دلیل خوبی باشد برای عاشق یک دختر کولی شدن...
September 1, 2007 | شنبه 10 شهریور 1386
ÕS O S
پسرک می‏دانست شب‏ها دل آدم‏های تنها چقدر تنگ است، برای همین هر شب برای همه‏ی دوستان تنهایش اس‏ام‏اس عاشقانه می‏فرستاد.
<< August 2007            October 2007 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share