Network Friends

<< September 2007    October 2007     November 2007 >>
October 30, 2007 | سه شنبه 8 آبان 1386
ÕGrace
و من عاشق دخترهایی عجیب بوده‏ام، آنهایی که نیمه‏شب‏ها از پسران قبلی خاطره تعریف می‏کنند و مرا با دیگران مقایسه می‏کردند. همان‏ها که وقتی در آغوشم رها می‏شدند، معنی‏اش این بود که من خوب‏تر بوده‏ام و این اعتماد به نفس عاشقانه‏ای به یک مرد می‏بخشد.
October 29, 2007 | دوشنبه 7 آبان 1386
ÕFly
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه‏ی سور نماندست
بال شکسته، پرهای سوخته، با شوق پرواز چه می‏شود کرد؟
پ.ن: زیر یک سقف، من و سگم...
October 28, 2007 | یکشنبه 6 آبان 1386
Õتو فکر یک سقفم
هوا که ابری می‏شود، دلم پر می‏کشد برای آخر باغ، برای زیر درخت یاس.
هوا که بارانی می‏شود، دلم می‏رود تا فراز دستان کوچک تو، برای بوی خاک باران خورده.
شب که می‏شود، دلم می‏شود گوش، برای نفس‏های هوس‏آلودمان، برای گرمای بوسه.
صبح‏ها امّا قصه‏اش فرق دارد، روز که شد دلم دریا می‏شود برای جدایی، برای رفتن و رها شدن. پ.ن: تو فکر یک سقفم، سقفی برای با هم بودن.
October 23, 2007 | سه شنبه 1 آبان 1386
Õصبر
فاحشه‏ی پیر در بستر مرگ برایم ‏گفت: صبر خدا روزی به پایان می‏رسد امّا صبر عاشق هرگز تمام نمی‏شود.
October 22, 2007 | دوشنبه 30 مهر 1386
Õچشم بصیرت
اینجا شهر آدم‏های مارک‏دار است که لباس زیرهای کهنه و سوراخ می‏پوشند...
October 19, 2007 | جمعه 27 مهر 1386
ÕFalse or True
به‏هوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم
من راست می‏گفتم، تو خودخواه هستی. آنقدر خودخواه که خاطره‏ی مرا بیش از خودم دوست می‏داری.
و تو راست می‏گفتی، من دیوانه‏ام، آنقدر دیوانه که خاطره‏ی او را بیشتر از خودش دوست می‏دارم.
October 18, 2007 | پنجشنبه 26 مهر 1386
Õبچه‏های نیمه شب
سلمان رشدی در کتاب "بچه‏های نیمه شب" می‏نویسد: نیمه شب، درست در لحظه‌ای که عقربه‌های ساعت روی هم می‌افتند ( همان‌گونه که هندی‌ها به نشانه‌ی احترام دو کف دستشان را به‌هم می‌چسبانند ) بچه‏هایی زاده می‏شوند که توانایی‏های خارق‏العاده دارند.
و من درست در ساعت دوازده نیمه شب بیست و شش مهر ماه به دنیا آمدم...
October 17, 2007 | چهارشنبه 25 مهر 1386
Õرها چون پرندگان
انسان گاهی خسته می‏شود، من اکنون خسته‏ام از خود و نمی‏دانم چطور می‏شود این خود را جا گذاشت میان خاطره‏ها، رها شد و رفت.
پ.ن: و اگر روح را هم می‏شود کشت، خدا را چه احتیاج است به فرشته‏ی مرگ...
October 15, 2007 | دوشنبه 23 مهر 1386
Õابلیس
می‏گویند رویاها نشانه هستند، من خواب دید‏م خدا شیطان بود و شیطان خدا.
ترسم از این است که من هیچ فرقی میانشان نمی‏دیدم.
October 14, 2007 | یکشنبه 22 مهر 1386
Õما به هم محتاجیم
من آرامش می‏خواهم و تو امنیت. تو در آغوش من امنیت می‏یابی و من در چشمان تو آرامش گمشده‏ام را پیدا می‏کنم.
داستان ساده است، ما به هم گره خورده‏ایم.
پ.ن: بدجنس نباش. تو می‏دانی مدل امن خوابیدن چه‏طوریست، جمع می‏شوی در بغل من، درست مثل جنین در شکم مادرش. من امّا نمی‏دانم آرامش چه مدلیست، شاید همین که سرت را بگذاری روی شانه‏ام و نفس گرمت را رها ‏کنی روی سینه‏ام، آرام شوم.
October 13, 2007 | شنبه 21 مهر 1386
Õانسان یاغی
کتاب‏ها را گوشه‏ای جمع می‏کنم، یکی روی دیگری. امّا نه همه‏ی کتاب‏ها ارزش یکسانی ندارند. چندتایی را جدا می‏کنم، صدسال تنهایی گارسیا مارکز، طاعون آلبرت کامو، سه تفنگ‏دار از الکساندر دوما، خوشه‏های خشم جان اشتاین‏بک، دشمنان اثر آنتون چخوف... کتاب‏ها مثل یک کوه، بی‏جان امّا پر از حرف‏های نگفته. یاد جمله‏ای از هنریک سینکیویچ می‏افتم: هربار که کتابی را بخوانی داستانی جدید دارد، متفاوت‏تر از قبل و شبیه‏تر به تو.
گالن بنزین را بلند می‏کنم و روی کوه کتاب‏هایم سر می‏دهم، دستم را منظم می‏چرخانم تا همه‏ی کتاب‏ها به یک اندازه خیس شوند، تبعیضی در کار نیست همه‏شان دوستان خوبی بودند. کبریت را که به آتش می‏کشم دستم می‏لرزد، خاموشش می‏کنم و کنار کوه کتاب‏ها می‏نشینم، چشمانم را می‏بندم و دستم را روی کتاب‏ها می‏چرخانم. احساس خوبی دارد، مثل این است که ربروی صف هزاران انسان ایستاده باشی یکی را اتفاقی برای مردن انتخاب کنی و دیگران را در انتظار انتخاب شدن بگذاری.
یکی را اتفاقی بیرون می‏کشم، دارالمجانین اثر جمالزاده، بازش می‏کنم: آزمودم عقل دوراندیش را...بعد از این دیوانه سازم خویش را...هست دیوانه که دیوانه نشد...این عسس را دید و در خانه نشد. یکی دیگر بیرون می‏کشم: جری در جزیره شاهکار جک‏لندن، بعدی: ریشه‏ها از آلکس هایلی، جنگل از اپتون سینکلر و...
چشمانم را که باز می‏کنم مولیر و راسین را می‏بینم که به کلاسیسم ادبی چنگ زده‏اند، جملات خشک امّا واقعی نویسندگان ناتورالیسی را مجسم می‏کنم و وحشتم را از منطق‏گریزی افراطی سورئالیست‏ها پنهان می‏کنم. ژان پل سارتر را تجسم می‏کنم که غرق در اگزیستانسیالیسم ، آزادی‏های وجودی بشر را فریاد می‏زند و آخر خودم را می‏بینم که چون کودکی ترسیده از تاریکی شب به ایده‏آلیسم درونیش پناه برده.
مست و سرخوش از غرور کاذب ایسم‏ها به واقعیتی می‏رسم که قبل از من تورگو هم به آن رسیده بود: بگذار هرچه می‏خواهند بکنند.
به‏یک باره پی می‏برم که چنگیز و جولیس‏سزار تنها پای در مکتب فکری غالب بر طبقه‏ی خود گذاشته بودند. اگر اسکندر پرس‏پولیس را به آتش کشید و فکر فتح جهان در سر داشت از تعالیم فیثاغورث و سقراط درس می‏گرفت، تعالیمی که هزاران سال بعد به تائید ژان‏بودن فرانسوی رسید و هگل، مارکس و انگلس از آن پیروی کردند.
حالا می‏فهمم که هیتلر و موسیلینی قاتلینی بالفطره نبودند تنها نوک پیکان مکتب نازیسم و فاشیسم بودند. حالا می‏فهمم تمامی انسان‏ها ناخودآگاه به سوی کمال مطلق حرکت می‏کنند و انسان بد وجود ندارد. حالا می‏فهمم که این انسان‏ها نیستند که مرتکب انواع جنایت‏ها می‏شوند، تنها از ایسم‏ها پیروی می‏کنند و قربانی غرور ناشی از قدرتی می‏شوند که بی‏دلیل به دست آورده‏اند.
کتاب‏ها را کنار می‏زنم و کبریت را روشن می‏کنم، کسی که لایق آتش است، انسان است، انسانی که این‏چنین برده‏ی ایسم‏های درونی‏اش شده‏ است. خودم را آتش می‏زنم و به انتظار پایان می‏نشینم، چند لحظه به پایان مانده است. چشمم به کتاب نیمه‏بازی می‏افتد که نخوانده باقی گذاشته‏ام: شکست اثر امیل‏زولا.

October 11, 2007 | پنجشنبه 19 مهر 1386
ÕYanki go home
ديوار شهر
امروز عكس بزرگ خمينی
سال ديگه
شايد
YANKI GO HOME

October 8, 2007 | دوشنبه 16 مهر 1386
Õانسان طاغی
كامو در آغاز کتاب "انسان طاغی" می‏نويسد: انگيزه‏ی انسان گذشته از قتل و جنايت معلوم بود. او يا لبريز از عشق بود يا لبریز از انتقام، امّا انسان امروز؟
...
فردا هم انسان‏هايی انسان‏های ديگر را خواهند كشت، نه به خاطر تنازع بقا و تداوم گونه‏ها، نه حتی به دلايل اعتقادی و ایدئولوژیک و نه حتی به خاطر پول و قدرت. انسان‏ها همديگر را می‏كشند چون کار ديگری، راه دیگری به ذهنشان نمی‏رسد.
پ.ن: اگر باران ببارد، کاش او بداند که همیشه یک جا زیر چتر کوچکم برایش هست.
October 7, 2007 | یکشنبه 15 مهر 1386
Õمدیون
یک روز آرزو کردم تمام لحظه‏های با هم بودنمان را جاودانه کنم. حالا تو نیستی، من فیلم‏هایمان را می‏بینم و نمی‏دانی چقدر حرف دارم برای آن لحظات با هم بودنمان.
حیف که وقتی باید تو را در آغوش می‏گرفتم و برایت شعر می‏خواندم، تمام حواسم به این بود که در کادر دوربین باشی.
پ.ن: خوب که فکر می‏کنم می‏بینم، من به بعضی از پست‏هایم مدیونم.
October 6, 2007 | شنبه 14 مهر 1386
Õخدا دردش نمی‏آید
رنج دخترک دست‏فروش را که می‏بینم، دلم می‏خواهد خدا را بر صلیب آویزم.
پ.ن: از خواب‏هایم چه می‏خواهد؟ یعنی نمی‏داند که دیگر حتی در رویا هم عاشقش نخواهم شد.
October 4, 2007 | پنجشنبه 12 مهر 1386
Õکودک بی‏گناه من
دیشب خدا را خواب دیدم، مثل کودکی گناهکار گریه می‏کرد. در آغوش گرفتمش و برایش گفتم که همه‏ی ما یک روز اشتباه کرده‏ایم.
بینی‏اش را بالا کشید و آمد روی پاهایم نشست تا برایش قصه‏ی شازده کوچولو بخوانم، وقت خواب که شد دلم نیامد تنهایش بگذارم، کنارش روی تخت دراز کشیدم و همین‏طور که موهایش را می‏بافتم برایش خواندم تا بخوابد:
گنجشک لالا... سنجاب لالا... آمد دوباره، مهتاب لالا...
گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
جنگل لالا... برکه لالا...
شب بر همه خوش تا صبح فردا، شب بر همه خوش تا صبح فردا
لالا لالایی... لالا لالایی... لالا لالایی... لالا لالایی...
پ.ن: بیچاره خدایم، مادر ندارد.

October 4, 2007 | پنجشنبه 12 مهر 1386
ÕDon Quixote Return
پشتم را به تو کرده‏ام و خودم را به خواب زده‏ام امّا سنگینی نگاهت را حس می‏کنم. می‏دانی که بیدارم.
گرمای دستانت که آرام‏آرام از روی کمرم سر می‏خورد و بالا می‏آید قلقلکم می‏دهد، آخ اگر بدانی چقدر این‏کارت را دوست دارم.
دستانت روی گردنم به هم می‏رسند و همان‏جا می‏مانند. دوست دارم ادامه دهی، امّا نباید حرفی زد، قانون این است نباید این سکوت مقدس را شکست. خودت را که از پشت به من ‏می‏چسبانی تپش قلبم تند‏تر و ‏تندتر می‏شود. حالا می‏توانم تپش قلب تو را هم احساس ‏کنم، سعی می‏کنیم ضربان قلب‏هایمان را با هم هماهنگ کنیم. سخت است امّا می‏توانیم.
دست‏هایت همین‏طور بی‏حرکت روی گردنم صلیب شده‏اند و من آرزو می‏کنم که دوباره شروع کنی.
انگار صدای احساسم را می‏شنوی، دست‏هایت آهسته میرود تا فتح شانه‏هایم و همان‏طور آرام برمی‏گردد روی کمرم. دارم در ذهنم معادله‏ی منحنی دستت را روی کمرم حساب می‏کنم، می‏فهمی که تمام حواسم به تو نیست و ناخن دستت را فشار می‏دهی میان کمرم. لذت‏بخش‏ترین درد دنیا ریشه می‏دواند در پوستم.
سکوت را می‏شکنم و می‏پرسم: آخر از کجا می‏فهمی حواسم به تو نیست؟

October 2, 2007 | سه شنبه 10 مهر 1386
Õاز گذشته
یکی‏یکی جلو می‏روند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و...
نوبت به او می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.
<< September 2007            November 2007 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share