Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< March 2008    April 2008     May 2008 >>
April 30, 2008 | چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
Õوفادارترین پسران
ناباورانه است یا احمقانه امّا،
تجربه ثابت کرده است که وفادارترین مردان اکثرا پسرانی هستند که در دوره‏ی مجردیشان هر غلطی دلشان خواسته کرده‏اند.
پ.ن: مشکل کجاست؟
April 29, 2008 | سه شنبه 10 اردیبهشت 1387
Õخیانت
دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
April 28, 2008 | دوشنبه 9 اردیبهشت 1387
Õدوراهی
بی‏جواب‏ترین سوال دنیاست، کدام یک؟
کسی که دوستش داری و یا کسی که دوستت دارد.
April 27, 2008 | یکشنبه 8 اردیبهشت 1387
Õانگار همه فهمیده‏اند
سنگینی نگاه همه را حس می‏کنی، انگار همه می‏دانند که همین چند لحظه پیش در آغوش مردی بوده‏ای.
هزار بار تنت را می‏شویی امّا هنوز بوی بدن او با توست، فکر می‏کنی این بو آخرش رسوایت می‏کند.
خودت را در اتاقت حبس می‏کنی، پدر فهمیده است؟ آخر امشب خیلی ساکت است، مادر چطور؟ امروز اصلا نوازشت نکرد!
...
پ.ن: ساعات بعد از اوّلین عشق‏بازی برای هر دختری با همین افکار سخت می‏گذرد، لحظاتی که بیشتر از همیشه بودن پسرک را می‏خواهد، صدایش را که آرامش کند و حمایتش را در مقابل این همه چشم کنجکاو.
April 26, 2008 | شنبه 7 اردیبهشت 1387
Õچگونه خدا یک زن شد
همه چیز از اینجا شروع شد که آدم و حوا عاشق هم شدند، خدا که کسی را نداشت تا عاشقش شود، دق کرد و مرد.
حوا بر مزارش گریه کرد، روح یک زن در خدا دمیده شد، خدا شکوفه داد و مهربان شد.
April 25, 2008 | جمعه 6 اردیبهشت 1387
Õعشق گمشده
اشتباه من این بود که دنبال عشق در درون او می‏گشتم، عشق در درون خود من گم شده بود.
پ.ن: دو تا چشم سیاه داری...Listen
April 24, 2008 | پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387
Õهفت درد
مرد قصه‏ی ما هفت ساز می‏زند و هر هفت ساز را در هفت دستگاه می‏زند و با هر هفت دستگاه هفت گونه‏ی متفاوت می‏خواند و با هر هفت مدل به هفت طریقه می‏رقصد.
معشوقه‏ی مرد داستان ما امّا در آرزوی این مانده است که این مرد ساز عشقش را یک بار بنوازد و در هر دستگاهی که دلش خواست بنوازد و فقط با صدای ناله‏های هوس‏آلودش بخواند و در بستر به هر طریق که می‏تواند برقصد.
April 23, 2008 | چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387
Õهر که با ما نیست دشمن ماست؟
وبلاگ نویس‏های مشهور دو دسته‏ی اساسی هستند، کسانی که اکثریت را تشکیل می‏دهند و برای دل بازدید کننده‏ی بیشتر می‏نویسند و اقلیتی که برای دل خودشان وبلاگ دارند.
این اکثریت ارزشی نه برای شعور خواننده‏ی خوب قائل‏ است و نه حتی به شعور شخصی خودش اهمیت می‏دهد.
اقلیت امّا برایش مهّم است که خواننده‏اش راضی از در وبلاگش بیرون برود و چیزی آموخته باشد.


اکثریت کتاب زیاد می‏خواند و فیلم زیاد می‏بیند و البته به همه اطلاع می‏دهند که این کارها را کرده است.
اقلیت هم درست همین کارها را می‏کند با این تفاوت که می‏داند کتاب خواندن اهمیتی ندارد، فهمیدن مهم است و فهمیدن را لازم نیست جار بزنی در دنیا ( چه مجازی باشد و چه حقیقی )، کسی که بخواهد فهم تو را می‏فهمد.


اقلیت هم تئوریسین است و هم عمل‏گرا، اکثریت درست مثل شعبان بی‏مخ رفتار می‏کند، منتقد را در هم می‏کوبد و نابودش می‏سازد.
در واقعیت، اقلیت احمق است که مشهور بودن را دوست ندارد با اینکه می‏تواند و اکثریت بی‏شعور که این همه می‏بیند و...
April 22, 2008 | سه شنبه 3 اردیبهشت 1387
Õآتاری
پسرک اعتراض می‏کند که آرام‏تر، گوشت و پوست است ریوررایت که بازی نمی‏کنی.
دخترک جواب نمی‏دهد، دارد سوخت می‏زند.
April 22, 2008 | سه شنبه 3 اردیبهشت 1387
Õخیانت یا حماقت
آدم‏هایی که آرزو دارند عشق‏شان آفتاب مهتاب ندیده باشد همیشه این اصل را فراموش می‏کنند که انسان تنوع طلب است مخصوصا بعد از ازدواج.
پ.ن: عشق هم کمکی نمی‏کند.
April 21, 2008 | دوشنبه 2 اردیبهشت 1387
Õتجاوز
بشنو ای بنی اسرائيل، خداوند خالق ما، خدایی يكتا است. "تورات برشیت "
...
پ.ن: و من انسان‏هایی را می‏شناسم که هر روز به خدایشان تجاوز می‏کنند.
April 20, 2008 | یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
Õ
گل یا پوچ؟
دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن.
بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است.
"نسرين بهجتي"
پ.ن: پسر سبزی فروش نمی‏دانست دختر چشم آبی هر روز کاغذ دور سبزی‏ها‏ را به امید جمله‏ای می‏کاود.
April 20, 2008 | یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
ÕRemark
بار گناه هیچ‏کس را دیگری بر دوش نخواهد کشید." الاسراء/15 "
April 19, 2008 | شنبه 31 فروردین 1387
ÕSame you
سگم را برده‏ام حمام، درست مثل وقت‏هایی که تو را می‏بردم.
آرام می‏نشیند روی پایم و می‏گذارد تا همه‏ی تنش را از کف بپوشانم، درست مثل تو.
می‏شویمش و آرام در حوله می‏پیچمش، درست مثل تو.
بغلش می‏کنم و تا اتاقم در آغوشم می‏خوابد، درست مثل تو.
تنش را خشک می‏کنم و موهایش را شانه می‏زنم، درست مثل تو.
در چشمانش نگاه می‏کنم، دوستم دارد درست مثل هیچ‏کس.
پ.ن: درست برعکس تو...

April 18, 2008 | جمعه 30 فروردین 1387
ÕFree Kiss
همیشه
پسرک وقت بوسیده شدن، چشمانش را می‏بست تا شاید بتواند او را تصور کند.
هرگز نتوانست.
April 17, 2008 | پنجشنبه 29 فروردین 1387
Õقواعد نزدیکی اسلامی
مرد مستحب است هرگاه بخواهد با همسر خود نزدیکی کند و مستحب است قبل از نزدیکی دو رکعت نماز بخوانند.
نزدیکی با همسر باید شب باشد و مرد دست خود را بر پیشانی زن بگذارد و هنگام جماع پیوسته نام خدا را بر زبان جاری کند و از خدا فرزند پسر سالم و شایسته طلب کند.
( سخن گفتن هنگام برخورد حشفه با فرج جز به ذکر خدای متعال کراهت دارد )
جماع کردن هنگام ظهر و غروب کراهت دارد تا آنگاه که سرخی مغرب برود و همچنین هنگام زلزله و... و همچنین است جماع کردن در حال برهنگی و نگاه کردن به فرج زن در هنگام نزدیکی.
پ.ن: برگردان از عربی به فارسی. کتاب ملعه دمشقیه، شهید اوّل – بخش نکاح ( رفرنس درس حقوق در مبحث ازدواج و طلاق )

April 16, 2008 | چهارشنبه 28 فروردین 1387
ÕPink All Star
امروز کفشی شبیه کفش او پای دختری دیدم، آنقدر شبیه بود که مرا تا اتاق خواب دخترک، دنبال خودش کشاند.
پ.ن: نوزدهم فوریه 2004، وین متروی آبی

April 15, 2008 | سه شنبه 27 فروردین 1387
ÕAce Of Feminists
فمینیست‏ها باید به تو نشان افتخار بدهند، تو در این جنگ یک آس به تمام معنا بودی.
پ.ن: ACE, آس در بين خلبانان به كسی اطلاق می‌شود كه حداقل 5 فروند از هواپيماهای دشمن را سرنگون كرده باشد.
April 14, 2008 | دوشنبه 26 فروردین 1387
Õبی‏کلاس
او آرزو داشت دوست پسرش یک جنتلمن باشم، امّا من بی‏کلاس‏تر از آن بودم که دلم راضی شود، وقتی دختر 7 ساله در چهارراه گل می‏فروشد سوار بی‏ام‏دبلیو، ثانیه شمار را معکوس بشمارم.
April 13, 2008 | یکشنبه 25 فروردین 1387
Õیک زن و دو مرد
زنان هرگز دو مرد را از یاد نمی‏برند. اوّلین مردی که عاشق‏اش شدند و نخستین مردی که در آغوشش خوابیدند.
نخستین عشق با افسوس، نفرت و اشک به یاد می‏آید و اوّلین عشق‏بازی با حسرت، لذت و لبخند.
پ.ن: و بیچاره زنی که اشک و لبخندش به یاد یک نفر باشد...
April 12, 2008 | شنبه 24 فروردین 1387
Õآخرالزمان
و من مردی را دیدم که به همسرش وفادار بود.
نشانه است، آخرالزمان نزدیک است.
April 11, 2008 | جمعه 23 فروردین 1387
Õسایه روشن
روز داوری به فرشته‏ی نگهبانم دل خواهم باخت و با هم زیر پل صراط خواهیم خوابید.
April 10, 2008 | پنجشنبه 22 فروردین 1387
ÕNo Love
آرزویم این بود که زیباترین فاحشه‏ی شهر باشم، امّا بعدها فهمیدم که اولین شرط بهترین بودن این است که هرگز عاشق مشتری‏هایم نشوم.
من نتوانستم، آرزویم را باختم.
April 8, 2008 | سه شنبه 20 فروردین 1387
ÕClose up
و آن شب، قصّه‏ی عشق‏بازی‏ ما را خدا کارگردانی ‏کرد و کارگردان خوب کسی است که از بازیگر، خوب بازی بگیرد...
April 7, 2008 | دوشنبه 19 فروردین 1387
Õمدفون
و هیچ لذتی برای یک زن بالاتر از این نیست که زیر سنگینی عشق مدفون شود.
April 5, 2008 | شنبه 17 فروردین 1387
ÕJudjment Day
و روز داوری که فرا رسد، خدا از حق خود بر من خواهد گذشت، پس من نیز از حق خود بر بنده‏ی خدا می‏گذرم.

April 4, 2008 | جمعه 16 فروردین 1387
Õمادر
پسرک با صدای ناله‏ از خواب پرید، دختر قصه هر شب خواب بد می‏دید.
پسر امّا نمی‏دانست چه کند، به غریزه‏اش اعتماد کرد. آرام دستش را دور بدن دختر حلقه کرد.
دخترک آرام شد.
اینگونه شد که پسر شب‏ها برای معشوقه‏اش مادری می‏کرد.
پ.ن: 6 آگوست 2003، بوداپست
April 3, 2008 | پنجشنبه 15 فروردین 1387
Õ900
بازی عشق من و دخترک هرگز عادلانه نبود، آخر رقیب من هم یک دختر بود.
April 2, 2008 | چهارشنبه 14 فروردین 1387
Õحسرت
دخترک همه‏ی عمر دلش را به روی همه بست، آخر می‏ترسید روزی تنهایش بگذارند و بروند.
یک روز رسید که دخترک حسرت خورد، شاید کسی عاشق می‏شد و می‏ماند.
آن یک روز یک عمر بر دخترک گذشت.
April 1, 2008 | سه شنبه 13 فروردین 1387
Õفریب
آری، می‏توان خدا را هم فریب داد امّا رو راست باش، خودت را هم می‏توانی گول بزنی؟
<< March 2008            May 2008 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share