Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< April 2008    May 2008     June 2008 >>
May 31, 2008 | شنبه 11 خرداد 1387
Õوبلاگستان عشق شهرت
از حکیمی پرسیدند: فلسفه‏ی بحث‏های وبلاگ‏نویسان در دنیای مجازی، فرندفید، توییتر و امثالهم چیست؟
حکیم نادان پاسخ داد: عشق مشهور شدن حتی به‏صورت مجازی.
گفتند: این بحث‏ها که همگی با فحش شنیدن آغاز شود و با ناسزا گفتن به پایان رسد!
گفت: اینها همه از تبعات همان مشهوریت است، در ایران آدم مشهور کسی است که یا زیاد فحش بدهد یا فحش زیادی بشنود.


پ.ن: و این‏چنین است که در وبلاگستان فارسی بی در و پیکر همه ادعا، هرگز هیچ بحث مفیدی که به نتیجه‏ی مثمرثمری برسد وجود نداشته و نخواهد داشت.
May 30, 2008 | جمعه 10 خرداد 1387
Õخدایی که امید می‏بخشد
امید یعنی بپذیریم که خدا از آنچه فکرش را می‏کنیم، مهربان‏تر و بخشاینده‏تر است.
خدایی که من می‏شناسم، می‏تواند چنین باشد.
May 29, 2008 | پنجشنبه 9 خرداد 1387
Õهوس چیدن یک بوسه
قصه‏ی عشق برایش می‏گویم، چشمانش را به لبانم دوخته، امان از هوس چیدن یک بوسه از لب معشوقه که از شنیدن قصه‏ی عشق برایش شیرین‏تر است.
May 28, 2008 | چهارشنبه 8 خرداد 1387
Õخدایی که می‏بخشد
این بار که خدا بیاید به خوابم، می‏گیرمش در آغوش و سرم را محکم در آغوش‏اش پنهان می‏کنم.
و آنقدر اشک خواهم ریخت تا دلش به رحم بیاید بر این بندگان گناهکار بی‏گناه.
May 28, 2008 | چهارشنبه 8 خرداد 1387
Õبا عرض پوزش از گاو
حاج آقا به سلامتی چند فرزند دارید؟
پنج فرزند خدا به من عنایت کرده.
ماشاالله، مبارک باشه، چندتا دختر هستند چندتا پسر؟
پنج تا پسر و هشت تا دختر!


پ.ن: حاج آقا این بار مکه مشرف شدید بفرمائید برایتان گوسفند قربانی نکنند، خودتان فراتر از باور، گاو تشریف دارید.
May 27, 2008 | سه شنبه 7 خرداد 1387
Õکپی رایت
حذف شد تا فرصتی دوباره باشد برای دوست داشتن.

May 26, 2008 | دوشنبه 6 خرداد 1387
Õآبی
پرنده‏ای که در آسمان پر می‏کشد هرگز آبی آسمان را نمی‏بیند.
May 25, 2008 | یکشنبه 5 خرداد 1387
ÕAutopilot
این روزها به نظر می‏آید خدا هدایت آسمان و زمین را گذاشته روی خلبان خودکار و راحت خوابیده.
May 24, 2008 | شنبه 4 خرداد 1387
Õلگد می‏زند این بچه
گریه نکن عزیزم. فردا می‏رویم دکتر، چند عمل جراحی کوچک و بعد من به جای تو...، گریه نکن دیگر.
دیگر نه درد خواهی کشید و نه از کار و زندگی‏ات خواهی افتاد. خراب شدن هیکل بعد از زایمان هم می‏ماند برای من.
دنیای زیبایی است دنیای مردان فمینیست.
پ.ن: عزیزم، ببین این شیطون کوچولو چطور لگد می‏زند!
May 23, 2008 | جمعه 3 خرداد 1387
Õدلم آهسته می‏میرد
دل که تنگ باشد دیگر مرد و زن ندارد، اشک می‏دود تا گوشه‏ی چشمانت و سر می‏خورد روی گونه‏ها.
دل که تنگ باشد تنهایی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمی‏کنی.
May 22, 2008 | پنجشنبه 2 خرداد 1387
Õممد نبودی ببینی
و خرمشهر آزاد شد... گوش کنید
پ.ن: با تشکر ویژه از دکتر خاتمی و بزرگ‏داشت دوم خرداد.
May 22, 2008 | پنجشنبه 2 خرداد 1387
Õبی خدا، می‏ترسم
شما را شاید بتوانم امّا خودم را که نمی‏توانم گول بزنم.
آری، دلم هر شب برای خدا تنگ می‏شود.
May 21, 2008 | چهارشنبه 1 خرداد 1387
Õکانون وبلاگ نویسان شیراز
دنیا هر روز دریچه‏ای تازه به روی انسان می‏گشاید، جهان ارتباطات را شاید بتوان اولین و گسترده ‏ترین سرزمین آزادی نامید که تکنولوژی نوین در اختیار تمامی انسان‏ها قرار داده است.
در چنین موقعیتی و در حالتی که انسان‏ها هر لحظه مشغول نبرد با تبعیض‏های سخت دنیای واقعی خود هستند، رایانه این موقعیت را فراهم کرده است تا در دهکده‏ی جهانی همه‏ ی ما در کنار هم و به دور از هرگونه نابرابری و بی‏عدالتی با امکانات مشترک و خصوصیات ناشناخته زندگی جدیدی را تجربه کنیم.
کانون وبلاگ‏نویسان شیراز تنها برای پیشرفت و کمک به این واقعیت دنیای مجازی به وجود آمده است و امیدوار است که بتواند در این راه به همه‏ی انسان‏ها خدماتی برابر و مفید ارائه دهد.


پ.ن: کانون وبلاگ نویسان شیراز "وبانه" در سازمان ملی جوانان ثبت شد.
هدف اصلی کانون ارائه خدمات اجتماعی و بشر دوستانه و ارتقاء سطح فرهنگی جامعه در سطح استان است.
May 21, 2008 | چهارشنبه 1 خرداد 1387
Õنجابت
قبل‏ترها نجابت خریدار داشت، این روزها حماقت. هرچند که باید باور کنیم این روزها انسان نجیب، آدم احمق است.
May 20, 2008 | سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
ÕAngel and Hugo
می‏گویم: تنت بوی خاک باران خورده می‏دهد.
می‏پرسد: یعنی عطر "بولگاری" بوی کاهگل می‏دهد؟


پ.ن: این روزها آدم‏ها آنچنان در بوهای مصنوعی غرق می‏شوند که دیگر با خاک باران خورده مست نمی‏شوند.
May 20, 2008 | سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
Õتبعیض دانشگاهی
می‏دانید تبعیض دانشگاهی یعنی چه؟
یعنی صنعتی شریفی‏ها بقیه دانشگاه‏ها را قبول ندارند، دانشگاه تهران دانشگاه شهرستان را قبول ندارد، دانشگاه سراسری دانشگاه آزاد را قبول ندارد، دانشگاه آزاد مرکز استان دانشگاه آزاد شهرستان را قبول ندارد، این وسط هیچ‏کس پیام نور و خصوصی را قبول ندارد.
هیچ استادی، استاد دیگری را قبول ندارد. هیچ دانشجویی، دانشجوی دیگری را قبول ندارد.
پ.ن: جالب اینجاست که موفق‏ترین دانشجویان کشور هم دانشجوی دانشگاه چلغوزآباد در ناکجاآباد ایران هستند.

May 19, 2008 | دوشنبه 30 اردیبهشت 1387
Õپسرک تنها رفت
دختر که عاشق شد، شرط گذاشت برای پسر که هرگز تنهایش نگذارد. پسر قول مردانه داد تا همیشه بماند. جنگ که شد، پسرک قولش را شکست، رفت و دیگر برنگشت. دخترک روی سنگ قبرش نوشت، مردی که عاشقم بود.
May 18, 2008 | یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
Õسفر در زمان
یک کلبه‏ی چوبی در دل جنگل، شومینه سنگی، صدای گر گرفتن چوب خشک، سرخی زغال گداخته، سفر در دل زمان.
فقط من هستم و او.
آدم و حوا.
May 18, 2008 | یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
Õجوشن کبیر - دعایی پر از امید
خدایا از تو مى‏خواهم به حق نامت، اى خدا، اى بخشاینده، اى مهربان، اى بزرگوار، اى برپا دارنده، اى بزرگ، اى قدیم، اى دانا، اى بردبار، اى فرزانه، منزهى تو، اى که معبودى جز تو نیست، فریاد فریاد، برهان ما را از آتش اى پروردگار من.
اى آقاى آقایان، اى اجابت کننده‏ی دعاها، اى بالا برنده‏ی مرتبه‏ها، اى صاحب هر نیکى، اى آمرزنده‏ی گناهان، اى دهنده‏ی خواسته‏ها، اى پذیرنده‏ی توبه‏ها، اى شنونده‏ی صداها، اى داناى اسرار پنهانى، اى برطرف کننده‏ی بلاها.
اى آمرزنده‏ی خطاها، اى برطرف کننده‏ی بلاها، اى منتهاى امیدها، اى دهنده‏ی بزرگ عطاها، اى بخشنده‏ی هدیه‏ها، اى روزى ده بندگان، اى برآورنده‏ی آرزوها، اى شنونده‏ی شکایت‏ها، اى برانگیزنده‏ی مردمان، اى رهاننده‏ی اسیران...

May 18, 2008 | یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
Õبی‏بی دل
پسرک می‏پرسد: دلت کجاست؟
به سینه‏ام اشاره می‏کنم، می‏گویم اینجاست. پسرک می‏گوید: پس دل همان قلب است؟
راست می‏گوید، فراموش کرده بودم که دلم را جایی سال‏ها قبل، پیش کسی جا گذاشته‏ام.
May 17, 2008 | شنبه 28 اردیبهشت 1387
Õفاحشه‏های معصوم
یکی از معجزه‏های خدا این است که فاحشه‏ها همیشه چشمان معصومی دارند.
May 16, 2008 | جمعه 27 اردیبهشت 1387
Õیاد مرا تو را فراموش
شاید درست باشد که او پر نورترین ستاره‏ی شب‏های من بود، امّا فراموش کرد که اگر ماه می‏تابید، هیچ‏کس به ستاره‏ها توجّه نمی‏کرد.

May 15, 2008 | پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
Õده دقیقه فرصت بده
صدای شرشر آب که از حمام بلند می‏شود، زن آرزو می‏کند کاش یک‏بار کمی صبر می‏کرد تا سرش را روی سینه‏ی مردانه‏اش بگذارد و لحظه‏ای چشمان خسته‏اش را ببندد.
May 15, 2008 | پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
Õبوی تن او
صبح من می‏مانم و بوی تنش که روی پوست تنم جا مانده، اکنون وقت عشق بازی است و من به بوی بدنش دل می‏بازم.
May 14, 2008 | چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
Õزنان شوهردار و مردان سرخورده
دنیای اعتراض‏های خاموش است دنیایی که زنان شوهردار برای تجربه‏ی چند لحظه عشق واقعی به پسران جوان دل می‏سپارند و مردان سرخورده برای اثبات مردانگی کشف نشده‏شان به دختران باکره.

May 13, 2008 | سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
Õپل صراط
به پهلو که بخوابد، دنیا تمام می‏شود بهشت آغاز.
به پهلو که بخوابد پل صراط می‏شود درست جایی میان نوازش لب‏های من بر چشمان او.
May 13, 2008 | سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
Õبه پهلو که بخوابد
به پهلو که بخوابد آرام از پشت در آغوش می‏گیرمش‏، دستم را روی سینه‏هایش صلیب می‏کنم، پایم را میان پاهایش می‏پیچم و سرم را فرو می‏کنم میان موهایش.
می‏گذارم نفس گرمم آرام آرام بدود روی پوست عرق کرده‏اش و تن داغش غرق شود در آرامش بازوان گشوده‏ام.
به پهلو که بخوابد دنیا برای من تمام می‏شود.
May 12, 2008 | دوشنبه 23 اردیبهشت 1387
Õطعم گس عریانی
او که برود، من می‏مانم و طعم گس یک خاطره. او که برود دیگر کسی نیست که از روی طعم تنش حرف دلش را بفهمم.
May 12, 2008 | دوشنبه 23 اردیبهشت 1387
ÕBig Bang
خدا: گفتی دقیقا Ctrl + Alt + Del بزنم بعد end task کنم؟
من: اوهووم.
خدا: مطمئنی همه چیز Save شده؟
من: اوهووم.
پ.ن: Big Bang
May 11, 2008 | یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
Õچوپان دروغگو
ای پدر آسمانی ما گوسفندان گمشده‏ای هستیم که با گناه پا به این دنیا گذاشته‏ایم. " انجیل مزامیر 51 "


هوا که تاریک می‏شود خدا می‏رود پی عشق‏بازی، گوسفندان بیچاره می‏مانند و ابلیس شب زنده‏دار.
May 11, 2008 | یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
Õدلتنگستان
نویسنده‏ی خوب کسی است که تا لحظه‏ی مرگ از خوانندگانش ناسزا بشنود و این حرف‏ها در نحوه‏ی نوشتنش تاثیری نگذارد.


پ.ن: باید اعتراف کرد که دلتنگستان تنها وبلاگی است که چند سال است می‏خوانم و همیشه حس حسادتم را تحریک می‏کند.
May 10, 2008 | شنبه 21 اردیبهشت 1387
Õریما سرباز حزب‏الله
با ترس و نگرانی به "ریما" زنگ می‏زنم، ریما دوست هم دانشگاهی‏ام بود، دختری مارونی متولد محله‏ی الحمرا بیروت.
پدر پیرش گوشی را برمی‏دارد.، خودم را معرفی می‏کنم و سراغ ریما را می‏گیرم، جواب کوتاه امّا باورنکردنیست.
ریما به همراه دیگر دوستان مسیحی‏اش به کمک سربازان حزب‏الله رفته است.
پ.ن: تصورش برایم سخت است، ریما آن دخترک یک و نیم متری خجالتی سلاح به دست گرفته باشد!
May 10, 2008 | شنبه 21 اردیبهشت 1387
Õایرانی‏ها را در اروپا راحت بشناسید
در اروپا:
اگر وارد خانه‏ای شدید و درب یخچال رو که باز کردید، دیدید یخچال تا بالا پر از مشروبه!
اگر وارد خانه‏ای شدید و دیدید تمام کمدها، کف خانه . حتی داخل حمام و دستشویی با قوطی آبجو و شیشه‏های خالی انواع مشروب تزئین شده!


اگر دختری رو دیدید که در اوج سرمای منفی 30 درجه زمستان با تاپ بندی و دامن کوتاه قدم می‏زنه یا در گرمای تابستان چکمه‏ی ساق بلند پوشیده!
اگر داخل دیسکویی شدید و دیدید پسری بین صد تا دختر به رقاصه‏ی دیسکو گیر داده!


اگر دیدید آدمی یک شیشه‏ی آب معدنی پیچیده توی پلاستیک سیاه و هر چند ثانیه یه جرعه می‏نوشه و تلو تلو می‏خوره!
یا چند نفر مست رو دیدید که وسط خیابون عربده کشان جواد یساری می‏خونند!
اگر ماشینی رو دیدید که سیستم صوتی توپی بسته، ماشین رو کپ کرده و در خیابان برای هر دختری بوق می‏زنه!


اگر دیدید طرف مقابلتون لهجه‏ی مزخرفی به حرف زدنش میده و تمام کلمات رو احمقانه می‏کشه!
یا وقتی که میره مکدونالد 5 تا ساندویچ با هم سفارش میده!
یا اگه دیدید طرف توی هتل، کنار دریا یا توی سالن ورزش همه چیز ( حوله، شامپو، صابون، قاشق و چنگال... ) رو بلند می‏کنه!
اگر در هواپیما مسافر کناری هر دقیقه مشروب درخواست کنه!


اگر دیدید توی خیابون یه دختر و پسر همدیگه رو می‏بوسن و یک نفر دیگه زل زده به اون‏ها!
اگر دیدید یه نفر بعد سال‏ها زندگی در خارج هنوز نمی‏تونه زبان اون کشور رو صحبت کنه!
اگر دیدید پسری به زور می‏خواد دختری رو مجبور به رقصیدن با خودش کنه!
اگر دیدید پسری رو که به دختری که همراه دوست پسرش یا حتی شوهرش هست چشمک می‏زنه و متلک میگه!


اگر دیدید پسر و دختری که ساعت‏ها روی صندلی جلوی سکس شاپ‏ها می‏نشینند و به هرکسی که وارد یا خارج میشه با حسرت نگاه می‏کنه!
اگر دیدی که پسری خیلی خوش‏تیپ و خوش قیافه مجله‏های پورن می‏خره و توی روزنامه دنبال فاحشه‏ی تلفنی می‏گرده.
اگر دیدید کسی آبجو و ودکا رو با هم قاطی می‏کنه یا قرص اکس رو چند تا چند تا با هم می‏خوره!
اگر دیدید طرف خودش رو ایتالیایی، آرژانتینی یا حتی یونانی معرفی می‏کنه امّا لهجه‏اش داد می‏زنه که نیست!


اگر دیدید که یه نفر هنوز نرسیده در فرودگاه رفته تاتو کنه!
اگر دختر و پسری را دیدید که گوش، ابرو و زبونش رو با هم پیرسینگ گذاشته!
‎اگر آدمی رو دیدید که شراب قرمز و سفید رو میکس کرده!


و هزاران اگر دیگه!
شک نکنید که طرف از هم‏وطنان با فرهنگ و متمدن ایرانیه، پس عاقلانه‏ترین کار اینه که خودتون رو بزنید به منگلی و اصلا به روی خودتون و اون طرف و هیچ‏کس دیگه نیارید که شما هم ایرانی هستید.
پ.ن: یادتون باشه که شرایط در آمریکا کمی متفاوت‏تره، پس بعضی از حالات بالا در آمریکا صدق نمی‏کنه.
* و البته همه‏ی ایرانی‏ها این شکلی نیستند هرچند که متاسفانه اکثرا...
May 9, 2008 | جمعه 20 اردیبهشت 1387
Õفاحشه‏ی کوچک من
خواب می‏بینم فاحشه‏ی کوچکی خواب مرا می‏بیند، با نوازش دستان تو بیدار می‏شوم، فاحشه‏ی زیبای مرا چه کسی بیدار می‏کند؟
May 8, 2008 | پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
Õخنده ندارد، گریه هم ندارد
زنی که باکره است، هنگام اولین نزدیکی هفت شب به او اختصاص می‏یابد.
زنی که باکره نیست، هنگام اولین نزدیکی سه شب به او اختصاص می‏یابد.
زن حق ندارد شب خود را به هووی خود ببخشد مگر آنکه مرد رضایت دهد. اگر شب خود را ببخشد، پیش از تمام شدن شب می‏تواند رجوع کند، و اگر در میان شب رجوع کند، باید شوهرش به سوی او بازگردد.


پ.ن: لمعه دمشقیه نوشته شهید اوّل، کتاب نکاح ( مرجع درس فقه و حقوق )
* نمی‏خندم، گریه نمی‏کنم، فکر هم نمی‏کنم. مشکل از خدا نیست، مشکل هرگز از خدا نبوده، گاهی فکر می‏کنم خدا هم مجبور شده خودش را تا سطح درک انسان‏ها پائین بیاورد. خدای بدشانسیست، بندگانش بیشتر از آنچه تصور می‏کرد ناتوان هستند.
May 8, 2008 | پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
Õآغوش امن
دخترک را در آغوش می‏گیرم، سرش را می‏برد میان موهایم و با صدایی بریده بریده می‏گوید که آغوشم برایش پر از آرامش و امنیت است.
دخترک را بیشتر در آغوش می‏فشارم، نمی‏گذارم که بفهمد، من خودم به دنبال آرامش گم شده‏ هستم.
پ.ن: شانه‏هایت را برای گریه کردن دوست دارم. گوش کنید.
May 7, 2008 | چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387
Õشهرزاد قصه‏گو
شهرزاد قصه‏گو هزار و یک شب هزار و یک قصّه گفت و عاقبت مرد،
شهرزاد قصه‏گو هرگز نفهمید که سلطان هزار و یک شب به او هزار و یک فرصت داد تا قصّه‏ی عشق خودش را بگوید و نجات یابد.
پ.ن: گوش کنید "من تو را آسان نیاوردم به دست"
May 6, 2008 | سه شنبه 17 اردیبهشت 1387
Õپرسپولیس - Persepolis
بر کدام جنازه زار می‏زند این ساز؟
بر کدام مرده‏ی پنهان می‏گرید این ساز بی‏زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ می‏موید این سیم و زه، این پنجه‏ی نادان؟
بگذار برخیزد مردم بی‏لبخند، بگذار برخیزد!
"احمد شاملو"
May 5, 2008 | دوشنبه 16 اردیبهشت 1387
Õیاغی
احساس شیطان را خیلی خوب درک می‏کنم، معشوقه‏ات را بسیار دوست داری امّا خیانت می‏کند و با آدمی می‏گریزد.

May 4, 2008 | یکشنبه 15 اردیبهشت 1387
Õتصمیمی در نیمه‏شب
بهترین تصمیمات زندگی هر زوج موفقی در مهّم‏ترین و آرام‏ترین زمان با هم بودنشان گرفته می‏شود.
شاید نیمه‏شب‏ها بعد از یک هم‏آغوشی عاشقانه.
همین است که وقتی پیر می‏شویم دیگر تصمیم درست و عاقلانه گرفتن سخت می‏شود.
May 3, 2008 | شنبه 14 اردیبهشت 1387
Õتنها ماندم
روزهاست که به این نتیجه رسیده‏ام هیچ‏کس مرا برای خودم نمی‏خواهد، همه مرا به خاطر خودشان می‏خواهند.
با خودخواهی‏های دردآورشان، حسادت‏های کودکانه‏ و عشق‏های افسانه‏ای.

May 2, 2008 | جمعه 13 اردیبهشت 1387
Õسگ مهربان من
کابوس می‏بینم، از خواب می‏پرم. فیدل نگاهم می‏کند حیوانات آدم‏ها را بهتر از آدم‏ها درک می‏کنند، خواب‏آلوده می‏آید روی تخت کنار پایم می‏خوابد.
ناگهان آرام می‏گیرم، آرام می‏خوابم.
May 1, 2008 | پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
Õخدا عاشق دختری شد
خدا عاشق دختری شد، به عزرائیل فرمان داد جانش را بگیرد تا دختر در کنارش باشد.
عزرائیل عاشق دخترک شد، سال‏هاست که دست دست می‏کند.
در این سال‏ها دخترک عاشق شیطان شد، هر شب به شیطان تن می‏فروشد.

<< April 2008            June 2008 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share