Network Friends

<< May 2008    June 2008     July 2008 >>
June 30, 2008 | دوشنبه 10 تیر 1387
Õدور خواهم شد از این شهر غریب
گاهی خسته می‏شوم از اینکه همه‏ی نگاه‏ها به من باشد.
این‏طور وقت‎‏ها دلم می‏خواهد شنل نامرئی کننده را بکشم روی سرم و دور شوم از میان این مردم پر شر و شور.

June 29, 2008 | یکشنبه 9 تیر 1387
Õراز پشت عکس‏ها
آدم‏‏هایی هم هستند که رازشان را در نوشته‏ی پشت عکس پنهان می‏کنند.
June 28, 2008 | شنبه 8 تیر 1387
Õمیگن حال خوشیه وقتی که مستی
پسرک آنقدر توی کوچه منتظر می‏ماند تا آخرین مهمانان هم تلوتلو خوران راهی خانه‏شان شوند.
آن‏ وقت می‏رفت و تن عرق کرده دختر را آرام می‏کشاند روی تخت و رویش را گرم می‏پوشاند، نکند دخترک عریان سرما بخورد.
پ.ن: گوش کنید.

June 27, 2008 | جمعه 7 تیر 1387
Õگاهی عکسی رازی را پنهان می‏کند
گاهی عکسی با آدمی حرف می‏زند، گاهی ساعت‏ها با یک عکس حرف می‏زنیم، گاهی عاشق یک عکس می‏شویم.
گاهی یک عکس می‏شود تمام دارایی‏مان.
گاهی عکس‏ها را پاره می‏کنیم، گاهی عکس پاره‏ای را به هم می‏چسبانیم، گاهی عکسی را می‏سوزانیم، گاهی یک عکس ما را می‏سوزاند.
گاهی با دیدن یک عکس گریه می‏کنیم، گاهی سال‏ها با یک عکس زندگی می‏کنیم و گاهی دیدن یک عکس پایان زندگی است.
و شاید گاهی عکسی رازی را آشکار می‏کند.

June 26, 2008 | پنجشنبه 6 تیر 1387
Õزندگی هم ریاضی بود
تمام زندگی‏ام معادله‏ی دو مجهولی حل کرده‏ام، امّا هرگز نفهمیدم چرا دوستش داشتم و چرا دوستش داشت؟
June 23, 2008 | دوشنبه 3 تیر 1387
Õناتمام
چشمانش بدون اشک ناتمام بود.
June 22, 2008 | یکشنبه 2 تیر 1387
Õسگی که عاشق دختر همسایه شد
سگ کوچکم عاشق دختر همسایه شده است، شب‏ها که دختر همسایه لم می‏دهد گوشه‏ی پنجره و زل می‏زند به تاریکی کوچه، سگم خودش را رها می‏کند در وسوسه‏ی نگاهش و خواب رنگی دختری با چشمان خمار را می‏بیند.
امشب دخترک گفت: سگتان بیشتر از خودتان عشق را می‏فهمد.
دخترک همسایه نمی‏داند که گاهی انسان‏ها از سگ‏ها وفادارترند.
June 21, 2008 | شنبه 1 تیر 1387
Õاو گریه می‏کند
خواب می‏بینم که گریه می‏کند.
از خواب می‏پرم، چشمانم از اشک خیس است.
مدت‏هاست که می‏دانم، "من" دیگر وجود ندارد، جسم من، روح من، قلب من، هیچ چیز و همه چیز.
همه چیز در"او" خلاصه شده‏ است.

June 19, 2008 | پنجشنبه 30 خرداد 1387
Õتکنوازی بوق
کنسرت آریان به همراه کریس‏دی‏برگ و هنرمندی تک‏نواز "بوق" صوراسرافیل.
June 17, 2008 | سه شنبه 28 خرداد 1387
ÕBass Guitar
این روزها اسرافیل هم به جای شیپور، گیتار باس تمرین می‏کند.
June 16, 2008 | دوشنبه 27 خرداد 1387
Õسینوهه، پزشک فرعون
داستان همه‏ی ما قصه‏ی سینوهه پزشک فرعون است.
چیزی را که خودمان به دنیا می‏آوریم و با عشق و علاقه پرورش می‏دهیم، مجبور می‏شویم به دست خودمان نابود کنیم.

June 15, 2008 | یکشنبه 26 خرداد 1387
Õمطرود، کودک کوچک من
داستان مریم مقدس را همه می‏دانند، من هم مریم باکره هستم.
مطرود را زائیده‏ام بی‏هیچ آمیزشی.
پ.ن: حقیقت ساده‏ای است، این وبلاگِ کودکِ کوچکِ دوست‏ داشتنی.
June 14, 2008 | شنبه 25 خرداد 1387
Õکویر معنای آب است
کویر را دوست دارم با آن شن‏های روان قهوه‏ای رنگ، با آن گرمای نفس‏گیر و شب‏های پر ستاره‏اش، با صدای زنگوله‏ی شتران ردیف شده پشت هم.
کویر معنای واقعی آب است.
کویر سرابی در دل خود دارد که می‏تواند مرا به او برساند.
June 11, 2008 | چهارشنبه 22 خرداد 1387
Õخدا هم می‏تواند عاشق باشد
راز داوینچی این نیست که مسیح همسری داشته، تاریکی علم انسان شاید این باشد که باور نمی‏کند، خدا هم می‏تواند کسی را عاشقانه دوست داشته باشد.
June 10, 2008 | سه شنبه 21 خرداد 1387
Õبه سویم نیامد
یادم می‏آید که می‏گفت: از هر چیزی که بترسی به سرت می‏آید.
من از او ترسیدم امّا هرگز به سویم نیامد.

June 9, 2008 | دوشنبه 20 خرداد 1387
Õفرصت‏های برابر
آدم‏ها سه دسته هستند:
آنهایی که اصلا نمی‏فهمند کجا زندگی می‏کنند و چطور زندگی می‏کنند!
زندگی‏شان درست مثل گاو و گوسفند است.
آنهایی که می‏فهمند کجا زندگی می‏کنند و چطور، می‏ایستند و مبارزه می‏کنند برای شرایط بهتر.
آنها همان قهرمانانی هستند که در تاریخ می‏خوانیم.
دسته‏ی سوّم آن گروهی هستند که همه چیز را می‏فهمند، امّا تغییر ایجاد نمی‏کنند، می‏روند به یک جای بهتر و فراموش می‏کنند که از کجا آمده‏اند.
مثال این دسته‏ی آخر شاید امثال من باشد.
June 8, 2008 | یکشنبه 19 خرداد 1387
Õسگ
دیشب خواب دیدم که خدا سگم را نوازش می‏کند، حق دارد، سگم زندگی سگی دارد امّا برای یک تکه استخوان هم از خدایش تشکر می‏کند.
June 6, 2008 | جمعه 17 خرداد 1387
Õوبلاگستان حکومتی
وبلاگستان انقلابی یعنی همین وبلاگستان خسته و گوشه‏گیر.
یعنی یاد گذشته‏ها به‏خیر
یعنی فراموش کردن وبلاگ‏های پر جنب و جوش.
وبلاگستان ترسیده یعنی آئینه‏ی دانشگاه‏هایی که تجمع صنفی برگزار می‏کنند و فریاد می‏کنند که هفت دانشجو در یک اتاق، توهین به دانشجو است و فراموش می‏کنند که در این مملکت هزاران نفر هر شب زیر سقف آسمان می‏خوابند.
...
وبلاگستان فراموش شده یعنی پایان آرمان‏خواهی، یعنی خودت را به بی‏خیالی زدن.
وبلاگستان منتقد جایش را داده به وبلاگستان رام که چمنش را می‏چرد و منتظر دوشیده شدن می‏ماند.
وبلاگستان بی‏آزار ترجمه می‏کند، کپی می‏کند، آرام می‏آید و آرام می‏رود و به دنیا لبخند ملیحانه می‏زند.
وبلاگستان حکومتی یعنی همین، یعنی بی‏خیال دزدی و خیانت و فساد. یعنی فراموش کن این انقلاب برای دفاع از مستضعف بود. یعنی آمدن و رفتن قطبی نامی آنقدر مهم شود که یادت برود یک پست بنویسی برای دوم خرداد، حتی اسم خرمشهر را نیاوری در سوم خرداد.
...
وبلاگستان تنها یعنی آدم‏هایی که از همه چیز می‏نویسند و آسمان را به ریسمان پیوند می‏زنند امّا حواسشان جمع است که چیزی ننویسند که به ذائقه‏ی حکومتی‏ها بد بیاید.
این روزها آن وبلاگستان فعال و پویای دوران خاتمی جایش را داده به لینکستان‏هایی که به لطف لینک کردن مطالب دیگران بازدیدکننده جمع می‏کنند و اسمش را می‏گذارند وب2.
...
امروز وبلاگستان فارسی همان خبرهایی را می‏نویسند که اخبار بیست و سی می‏پسندد و قابل چاپ در کیهان و فارس‏نیوز است.
این روزها حتی مجله‏ی چلچراغ روی دکه‏ی روزنامه فروشی‏ها جا می‏ماند و برگشت می‏خورد.
این روزها از سر ناچاری باید وب‏نوشته‏های ابطحی را بخوانیم، کامنت‏های وبلاگ حسین درخشان را نگاه کنیم و افسوس زمانی را بخوریم که وبلاگستانی‏ها لااقل اگر آزاد نبودند امّا مرد بودند.


پ.ن: این روزها به گذشته باز گشته‏ایم، به دورانی که انرژی جوان‏ها پای یاهو مسنجرها تلف می‏شد، حالا توییتر و فرندفید و فیس‏بوک جای آن را گرفته و هیچ‏کس از خودش نمی‏پرسد، چرا وبلاگ‏های اجتماعی و فرهنگی مسدود می‏شوند امّا وب‏سایت‏های وقت‏گذارنی و دوست‏یابی نه؟

June 5, 2008 | پنجشنبه 16 خرداد 1387
Õدوستت دارم
این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است، قبل‏ترها وقتی می‏گفتند: دوستت دارم، معنی فارسی‏اش ساده بود.
حالا دوستت دارم هزار معنی مختلف می‏دهد الا دوست داشتن.
June 4, 2008 | چهارشنبه 15 خرداد 1387
Õبیشتر از خدا دوستش داشتم
حقیقت را باید گفت، او را از خدا هم بیشتر دوست داشتم.
لااقل تکلیفش با خودش و من روشن بود.
June 4, 2008 | چهارشنبه 15 خرداد 1387
Õکدام یک بود؟
امروز سالگرد مرگ کسی است که در خانه‏ی هفتاد متری آجری زندگی می‏کرد و آرزوهای بزرگی داشت و حالا در قصر طلای هفتاد هزار متری خوابیده است و هیچ آرزویی ندارد جز بخشایش مردم.
June 3, 2008 | سه شنبه 14 خرداد 1387
Õخاطره
بعضی خاطره‏ها هست که هرگز پاک نمیشه، شاید گاهی کم‏رنگ بشه.
و امان از روزی که خاطره‏ای حتی کم‏رنگ هم نشه.
June 2, 2008 | دوشنبه 13 خرداد 1387
Õراز این عشق به گور خواهد رفت
من از این طرف خیابان می‏آیم و تو از آن سمت، نگاهمان زودتر از خودمان به هم می‏رسد.
مثل غریبه‏ای می‏گذرم.
برنگرد و به راهت ادامه بده، مگر یادت رفته است؟ من قسم خوردم که راز عشقم به تو را با خود به گور ببرم.
June 1, 2008 | یکشنبه 12 خرداد 1387
Õبادبادک باز
دستش را بگیر و به سوی آسمان آبی بی‏کرانه رهایش کن.
اگر نمی‏توانی پرواز کنی، خیالی نیست.
لذت پرواز دادن را امتحان کن.
<< May 2008            July 2008 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share