Network Friends

<< June 2008    July 2008     August 2008 >>
July 31, 2008 | پنجشنبه 10 مرداد 1387
Õبورسیه تحصیلی ایران
خوش قیافه و خوش تیپ.
اسم هر دو نفرشان هم علی است، شیعه و فلسطینی هستند.
سایه‏ی ایران و ایرانی را هم با تیر می‏زنند. اصلا ایرانی که می‏بینند راهشان را با اخم کج می‏کنند.
روز فارغ التحصیلی از سفارت ایران هم آمده‏اند. خبر می‏رسد از طرف ایران بورسیه هستند.

July 30, 2008 | چهارشنبه 9 مرداد 1387
Õمستندی از ایران
همه چیز با تبلیغات گسترده‏ی شبکه‏ی آرتی‏ال آغاز شد، سال 2004.
سفر به ایران، سرزمین هزار و یک شب! فیلم با صحنه‏ی تعقیب و گریز خبرنگار و فیلم بردار شبکه اتریش از دست پلیس بهشت زهرا شروع می‏شود، به نظر برای فیلم برداری از قبرستان تهران اجازه‏ی مخصوصی لازم بوده است. صحنه‏هایی از تشیع جنازه‏ها و گریه‏ی زن‏ها و بازماندگان و حضور پر رنگ مردم، خبرنگار با تحسین از گرم بودن کانون خانواده و ارزش پدر و مادر و پر رنگ بودن احساسات مردم در ایران می‏گوید، مقایسه‏ی ساده‏ای می‏کند با خودش که از مرگ مادرش تا سال‏ها خبر نداشته است. قسمت سوم مستند با خیابان‏های شمال شهر، ماشین‏های چند صد هزار دلاری، پاساژهای بزرگ و برج‏های بلند آغاز می‏شود و با مصاحبه با همسر خارجی دوم یک کارگردان مشهور سینمای ایران پایان می‏گیرد. این زن که آلمانی است شاهنامه را با لهجه‏ی زیبایی می‏خواند، مینیاتور کار می‏کند و بربط می‏نوازد. عاشق هنر ایرانی است و تمام مدت از ایران و مردم ایران تعریف می‏کند. اما همسر اول که ایرانی است مردان ایرانی را خوک توصیف می‏کند و می‏گوید که در ایران رسم است پدران دخترانشان را به هر مردی که قیمت بالاتری پیشنهاد بدهد، ب‏فروشند و خود او تا شب ازدواج شوهرش را ندیده بوده است. پلان بعدی اصفهان است، سی و سه پل و البته نقش جهان. گروه فیلم برداری می‏خواهد از روی بام نقش جهان فیلم برداری کند اما درب بام قفل است، کارگر نگهبان ساختمان قفل را با میله‏ی آهنی و کلنگ خرد می‏کند، جالب است که خبرنگار ملتمسانه می‏خواهد جلوی کارگر جو گیر را بگیرد، او می‏گوید که این کار به درب چوبی قدیمی نقش جهان آسیب می‏زند. چند جای دیگر هم رفتند که درست یادم نیست، تنها چیزهایی که یادم هست دعوای رانندگان تاکسی در کاشان بر سر بردن مسافر است و صحنه‏ی پایانی فیلم، داروخانه‏ای در قم، به قول خبرنگار پایتخت مذهبی ایران. خبرنگار تقاضای کا.ند.وم می‏کند و فروشنده‏ی داروخانه قفسه‏ی بزرگی از انواع آن را نشان می‏دهد، خبرنگار در کنار این قفسه می‏ایستد و با لبخند می‏گوید: این داروخانه‏ در کشوری است که روابط جنسی تنها پشت دیوارهای بلند و درهای قفل شده انجام می‏شود.

July 29, 2008 | سه شنبه 8 مرداد 1387
Õده فرمان
سیگار را با بی‏تفاوتی در می‏آورد و روشن می‏کند، به زور شاید شانزده سال داشته باشد. سرش را تکیه می‏دهد به شیشه‏ی نیمه باز تاکسی و دود سیگار را بیرون می‏دهد. خودم را جم و جور می‏کنم آن‏طرف‏تر، امّا قوانین مورفی را که می‏دانید. همه‏ی دود می‏دود به طرف آن کسی که سیگاری نیست. راننده جوان سی وچند ساله‏ای است که رگه‏هایی از داش مشتی‏های فیلم‏های فردین را همراه دارد، اعتراض می‏کند، خانم اگر می‏خواید سیگار بکشید یا پیاده شوید یا بیایید صندلی جلو تا دود مزاحم بقیه نشود.
درست نمی‏فهمم که صندلی جلو در عدم تاثیر دود بر مسافران چه تاثیری دارد. دخترک وارفته و کش‏دار جوابش را می‏دهد: به بقیه چه ربطی دارد. سرشان را بدهند آن طرف! تا دود نخورند.
راننده دخترک را پیاده می‏کند، آخر شب، درست وسط بزرگراه. وقتی دوباره راه می‏افتد همچنان صدای دختر که زمین و زمان را به فحش بسته است به گوش می‏رسد.
راننده خودش سیگاری می‏گیراند و تعریف می‏کند که سال‏ها قبل به قول خودش با آس‏ترین دختر فراری شهر دوست بوده، دختری که وقت سیگار کشیدن سرش را پائین می‏برده تا کسی در بیرون ماشین سیگار کشیدنش را نبیند.
آخرش هم نتیجه می‏گیرد که دخترهای این دوره و زمان بی‏حیا شده‏اند.
همه‏ی این ماجراها در ده دقیقه رخ می‏دهد، ششصد ثانیه. حالا فکرش را بکنید:
1. چرا باید یک جوان برای تسکین دردهای درونی‏اش سیگار بکشد؟
2. چرا در این کشور یک جوان زیر هجده سال به این سادگی می‏تواند سیگار بخرد؟
3. چطور آنقدر خودخواه هستیم که فقط خودمان را می‏بینیم و نه هیچکس دیگر؟
4. تاکسی وسیله‏ی حمل و نقل عمومی است، راننده تاکسی‏ها هم اکثرا فکر می‏کنند مسافرانشان ( مخصوصا زن‏ها ) عمومی هستند!
5. چطور یک انسان ( مرد و راننده تاکسی ) اینقدر بی مسئولیت است که مسافرش را ( یک دختر جوان ) شب وسط بزرگراه پیاده می‏کند؟
6. دخترک فحش‏هایی نثار راننده تاکسی می‏کند که من پسر از خجالت سرخ می‏شوم!
7. راننده‏ی معترض خودش سیگار روشن می‏کند! انگار سیگار فقط برای زن‏ها بد است و دود سیگارها با هم فرق می‏کند. انگار نه انگار اینجا تاکسی است.
8. دوست بودن با دختر فراری‏ها برای تعدادی از مردان مملکت ما افتخار است!
9. اگر فاحشه باشی امّا پنهانی سیگار بکشی، زن با حیایی هستی!
10. همه‏ی این اتفاقات افتاد، من و دو مسافر دیگر تاکسی اعتراض که نکردیم هیچ، حتی گاهی با تکان دادن سر همراه هم شدیم.

July 28, 2008 | دوشنبه 7 مرداد 1387
Õخدا مرا زد
خدا مرا زده است، من و خدا رفیق بودیم، شیطان رفت در پوست من، نمی‏دانم چه شد که فکر کردم می‏شود خدا را پیچاند.
زورش بیشتر بود، مرا زد.
حالا هر دو پشیمان شده‏ایم، منتظریم کسی پیدا شود میانجی‏گری کند و دو دوست قدیمی را آشتی دهد.

July 27, 2008 | یکشنبه 6 مرداد 1387
Õحقوق اسلامی
باید اعتراف کرد که اسلام دارای کامل‏ترین قوانین جزایی و حقوقی است.
قوانینی که در اوج سادگی اکثرا ناعادلانه، نژادپرستانه، غیرعقلانی و خشونت بار هستند.
July 26, 2008 | شنبه 5 مرداد 1387
ÕC i g a r
تاریک که باشد، هیچ خاطره‏ای نمی‏ماند جز عطر تن و طعم لب‏ها.
وقتی که عطر تنش و طعم لبانش مزه‏ی تلخ و گنگ سیگار می‏داد چطور باید به خاطر می‏ماند.

July 24, 2008 | پنجشنبه 3 مرداد 1387
Õسرد بود
عجیب بود.
چشمان پسرک برق می‏زد امّا دستانش گرما نداشت.

July 23, 2008 | چهارشنبه 2 مرداد 1387
Õآتش درون
از دل دخترک آنچنان آتشی زبانه می‏کشید که هر رهگذری را به وسوسه می‏انداخت سیگاری بگیراند.
July 22, 2008 | سه شنبه 1 مرداد 1387
Õاین کلاس شما را کشت
درست است که هرکس مالک تن خودش است، به هیچکس هم ربطی ندارد که بپرسد چی می‏خوری؟ چه می‏پوشی یا شب‏ها با که می‏خوابی؟
امّا حق بدهید نگران باشم که ایران از دست تعدادی خشک مغز مذهبی رادیکال برسد به دست تعدادی بیمار جنسی معتادِ الکلی.


پ.ن: مطرود.نت آینه‏ی مطرود.کام.
July 21, 2008 | دوشنبه 31 تیر 1387
Õخدا را نقاشی می‏کنم
خدا را نقاشی می‏کنم،
پسر کوچکی خواهم کشید که از درخت پائین افتاده است.
پسری با زانوی خون‏آلود خواهم کشید که بینی‏اش را آرام آرام بالا می‏کشد و به لانه‏ی پرنده بر بالای درخت خیره مانده است.
خدا را خواهم کشید، خدا را به شکل مادری با حوصله که نگران فرزندش است، خواهم کشید.
July 20, 2008 | یکشنبه 30 تیر 1387
ÕImpossible Is Nothing
دخترها رازدارترین موجوداتی هستند که خدا آفریده، اگر بخواهیم رازداری یک زن را تشبیه کنیم، آبکش اسرار کاملا مناسب است.
July 19, 2008 | شنبه 29 تیر 1387
Õخدا تنهاست
شب‏هایی که خدا خواب تنهایی‏اش را می‏بیند، آسمان گریه می‏کند. آخر عظمت تنهایی خدا را فقط آسمان می‏فهمد.
July 17, 2008 | پنجشنبه 27 تیر 1387
Õخواب خدا
دیشب خدا خواب مرا دیده بود، من خواب بنده‏ی او را می‏دیدم.
July 16, 2008 | چهارشنبه 26 تیر 1387
Õشطرنج زندگی
زندگی درست مثل بازی شطرنج است،
با این تفاوت که در شطرنج برعکس زندگی هرگز ملکه ( وزیر ) به پادشاه خیانت نمی‏کند.


پ.ن: مطرود.نت برای کسانی که نمی‏توانند مطرود.کام را ببینند.
July 15, 2008 | سه شنبه 25 تیر 1387
Õمطرود.نت
و سخت‏ترین لحظه‏ی زندگی‏ام ‏رسید.
خواب او را دیدم و وقتی از خواب پریدم در آغوش دیگری بودم.


پ.ن: مطرود.نت برای کسانی که نمی‏توانند مطرود.کام را ببینند.
July 13, 2008 | یکشنبه 23 تیر 1387
Õ2 زن
دخترک مرد قصّه‏ی ما را دوست نداشت، دخترک عاشق دختر دیگری شده بود.
July 12, 2008 | شنبه 22 تیر 1387
Õعاشق نمی‏شوم، پس هستم
شهرزاد قصه‏گو آنچنان محو گفتن قصه‏اش بود که نگاه نیازمند پادشاه را ندید.
و سلطان آنچنان محو شهرزاد که هرگز التماس پنهان در قصه‏ها را نشنید.

July 11, 2008 | جمعه 21 تیر 1387
Õ999 پست
نگاهشان که به هم گره می‏خورد، تمام نجابت پنهان این سال‏ها به لحظه‏ای نمی‏ماند.
این داستان پسری است که چشمانش تا پایان قصّه باکره مانده بود.
پ.ن: و این 999 نوشته بود، هنوز تا 1001 قصه‏ی شهرزاد قصه‏گو دو شب مانده است.
July 9, 2008 | چهارشنبه 19 تیر 1387
Õدختر کبریت فروش
وقتی دختر کبریت فروش آخرین کبریت را روشن کرد،
شیطان عاشق شد.
به دخترک سجده کرد و بخشیده شد.
July 8, 2008 | سه شنبه 18 تیر 1387
Õبه یاد داشته باشیم
پ.ن: 9 سال گذشت و ما هرگز فراموش نمی‏کنیم: داره از ابر سیاه خون می‏چکه.
July 6, 2008 | یکشنبه 16 تیر 1387
ÕFirst Time
اولین بار کی فهمید که پسرک عاشق شده است؟
درست مطمئن نبود امّا یادش می‏آمد همان وقت‏ها بود که پسر نگاهش را از او می‏دزدید.

July 4, 2008 | جمعه 14 تیر 1387
Õیاد مرا تو را فراموش
امان از دست این بی‏بی پیک، در فال ما همیشه درست می‏آمد و می‏نشست کنار تک دل.
همه‏ی حواسمان رفت پی این همنشینی، از سرباز خشت غافل شدیم.

July 1, 2008 | سه شنبه 11 تیر 1387
Õبوی خوب باد
هوا که تاریک می‏شود، تنم را می‏سپارم به دست نسیم، می‏گذارم باد به یاد آن وقت‏ها بدود میان موهایم.
این روزها درست مثل قدیم‏ترها باد هر شب بوی تو را برایم هدیه می‏آورد. بوی تو را و عطر مردانه‏ای که گاه به گاه تغییر می‏کند.

<< June 2008            August 2008 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share