Network Friends

<< August 2008    September 2008     October 2008 >>
September 28, 2008 | یکشنبه 7 مهر 1387
Õپرسیدن ندارد
همیشه آخرش می‏پرسد: تو هم شدی؟
و نمی‏دانم او چرا هرگز نمی‏فهمد با یک نگاهش، با گرمی نفس‏هایش، با سردی سر انگشتانش من بارها ارضاء می‏شوم.
September 27, 2008 | شنبه 6 مهر 1387
Õدوست داشتن بی‏معنی شده است
کلمات گاهی بار معنایی خودشان را از دست می‏دهند.
این روزها دوستت دارم‏ها دیگر قلب کسی را به تپش وا نمی‏دارد و گونه‏ی کسی را سرخ نمی‏کند.
مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکرار است.
September 26, 2008 | جمعه 5 مهر 1387
Õبه کدامین گناه
به کدامین گناه، دلم دیگر حتی او را نمی‏خواهد؟
September 25, 2008 | پنجشنبه 4 مهر 1387
Õشرطی بی‏بهانه
عشق شرط خوشبختی است امّا دلیلی بر موفقیت نیست.
پ.ن: دلم یک کلبه‏ی چوبی وسط جنگل می‏خواهد، بی موبایل، بی لپ‏تاپ، بی برق، دلم می‏خواهد خودم باشم و خودم ، بی مزاحم.
دلم بهانه‏ی خوابیدن دارد.
September 24, 2008 | چهارشنبه 3 مهر 1387
Õمن می‏ترسم
من از تاریکی هرگز نمی‏ترسم، مرگ هم مرا نمی‏هراساند.
امّا همیشه از اینکه نتوانم روح معشوقه‏ام را ارضاء کنم، ترسیده‏ام.
September 23, 2008 | سه شنبه 2 مهر 1387
Õمرگ برای ما عادی شده است
صاحب‏خانه‏ی اسرائیلی‏ام زنگ می‏زند، نگران خانواده‏ام شده است.
صدایش می‏لرزد.
می‏گویم زلزله (بم) از شهر من بسیار دور بوده و خانواده‏‏ام در سلامت هستند.
آه می‏کشد، می‏گوید چه مصیبت بزرگی. سعی می‏کنم موضوع را عوض کنم، می‏گویم حادثه است دیگر، پیش می‏آید.
ادامه‏ی حرفش را می‏خورد و سکوت می‏کند، او نمی‏تواند بفهمد که برای ما ایرانی‏ها دیدن و شنیدن مردن آدم‏ها طبیعی شده است.
یک خبر که هر روز تکرار می‏شود، فقط ابعادش فرق می‏کند.
September 22, 2008 | دوشنبه 1 مهر 1387
Õژان وال ژان
کوزت در حال آب آوردن از چاه وسط جنگل است. دخترک بیچاره هنوز نمی‏داند ژان‏وال‏ژان در بازداش ت گاه طرح ارتقای امنیت اجتماعی اسیر است.
September 21, 2008 | یکشنبه 31 شهریور 1387
Õسفارت ایران زلزله آمده بود
بم زلزله آمده است.
سی‏ان‏ان و بی‏بی‏سی به فاصله‏ی شش ساعت بعد از زلزله پوشش خبری می‏دهند.
یک روز بعد از زلزله تماس می‏گیرم با سفارت ایران، کمک می‏خواهید؟ خون می‏خواهید؟ گروه امدادی اعزام می‏کنید؟
سفارت ایران از وقوع زلزله خبر ندارد.

September 20, 2008 | شنبه 30 شهریور 1387
Õایران صاحب دارد
استاد فارغ التحصیل از آمریکا، خوش‏تیپ و روشنفکر.
زمان: همین روزها.
مکان: دانشگاه، بحثی دانشجویی. دانشجوها: استاد به نظر شما آمریکا به ایران حمله می‏کنه؟
استاد با عصبانیت: غلط کرده، جرات این کار رو نداره، ایران صاحب داره.
دانشجوها با تعجّب: صاحب ایران کیه استاد؟
استاد: معلومه، امام زمان دیگه.
من: استاد، اگه امام زمان می‏خواست کاری کنه واسه عراق که آبا و اجدادش اونجا خاک شدن کاری می‏کرد؟
استاد: نه دیگه تو نمی‏فهمی! عراقی‏ها دارن جواب خیانت به امام حسین رو پس میدن!

September 18, 2008 | پنجشنبه 28 شهریور 1387
Õشاه کلید عشق
عشق یک شاه کلید بیشتر ندارد!
بوسه.
پ.ن: مواظب عشق دزدها باشید.
September 17, 2008 | چهارشنبه 27 شهریور 1387
Õگناه عشق بود
قبول واقعیت سخت است،
دخترک می‏خواست دلش بکر بماند، عشق نگذاشت.

September 16, 2008 | سه شنبه 26 شهریور 1387
Õدوست داشتن ساده است
در روزهایی که خوشبخت بودن سخت است،
پسرک به طرز ساده‏ای خوشبخت بود، آخر دختری را دوست داشت.

September 13, 2008 | شنبه 23 شهریور 1387
Õیادگاری در غربت
مامور گمرک با وسواس در جعبه را باز می‏کند و پارچه‏ی حریر سبز رنگ را کنار می‏زند. نگاهم می‏کند، می‏دانم چه می‏خواهد بپرسد.
امّا نمی‏دانم این مامور مو بور چشم روشن می‏فهمد یک مشت خاک وطن را یادگار به غربت آوردن یعنی چه؟
September 12, 2008 | جمعه 22 شهریور 1387
Õشطرنج ایران و اسرائیل
یادش به خیر، با صاحب‏خانه‏ی اسرائیلی‏ام گاه‏گاهی شطرنج بازی می‏کردم.
یک بار بعد از اینکه مرا شکست داد گفت:
بازی شطرنج ایران و اسرائیل بازی تک مهره‏های باقی مانده است، اسرائیل با تک مهره‏ی وزیرش (آمریکا) بازی می‏کند و ایران با دو سرباز (حماس و حزب‏الله).
اگر شطرنج‏باز باشی می‏دانی که در یک صفحه‏ی خالی دو سرباز تحت حمایت سنگین شاه به راحتی یک شاه و وزیر را مات می‏کند.

September 11, 2008 | پنجشنبه 21 شهریور 1387
Õتفاهم یعنی این
مشکل از اینجا شروع شد که یکی در تاریکی ارضاء می‏شد، دیگری در روشنایی.
حتی یک بار در هوای گرگ و میش امتحان کردند و هر دو ناراضی باقی ماندند.
پ.ن: اگر تفاهم قبل از ازدواج نباشد نتیجه‏اش همین می‏شود!
September 10, 2008 | چهارشنبه 20 شهریور 1387
Õفید، فا.ح.شه‏ای بی‏روح
فید، خوراک، خبرمایه.
امکانات جدید، سرعت بیشتر، زحمت کمتر.
بله فید تکنولوژی مناسبی است برای خواندن سایت‏هایی که خبر تولید می‏کنند و بیشتر لینک باکس هستند نه وبلاگ.
اهمیت بعضی وبلاگ‏ها تنها به مطالبشان نیست، محیط آن وبلاگ، قالبش، و حتی خط و خطوط داخلی‏اش خاطره‏انگیز و مهم است. همین که آدرس بعضی وبلاگ‏ها را دستی وارد کنی، منتظر بمانی تا تمام صفحه‏اش بالا بیاید، به یاد بیاوری که از اوّل همین شکلی بوده و یا قالب قبلی زیباتر بوده، اینکه رنگ زمینه‏ی آن وبلاگ کلی حرف برایت داشته باشد، سردی رنگ سیاه، خاکستری غمگین، آبی آرامش‏بخش یا زرد طلایی گرم، همین که آرشیواش را همین کنار ببینی و به خودت بگویی اوه چقدر وقت است می‏شناسمش، حتی بعضی ماه‏ها و بعضی نوشته‏ها برایت تلخ‏تر یا شیرین‏تر از بقیه باشد. و هر بار بروی دوباره و دوباره بخوانی‏اش.
نمی‏دانم می‏توانم توصیف کنم که چه حسی دارد وقتی وبلاگی را مزه‏مزه می‏کنی و با تمام احساست لمسش کنی. نه اینکه مثل یک قرص سریع و بی‏زحمت بالا بیاندازیش و خلاص. من اگر هزار نوشته و عکس و فیلم از پرسپولیس برایتان بفرستم هرگز شکوه امپراطوری پارسه را حس نخواهید کرد، باید بیایی و میان ستون‏ها و لوح‏ها قدم بزنی و با دیدن همین خرابه‏ها و حس کردن بوی خاک و خشت پخته به عمق تاریخ سفر کنی.
چند عکس از تهران هرگز دلتنگی یک غریبه در غربت را ذره‏ای کم نمی‏کند.
آری، فید خوب است امّا احساسی را منتقل نمی‏کند، اطلاعات است که سرازیر می‏شود، فوران صفر و یک‏ها. فید نماد زندگی شهری امروزیست. فید مثل فا.حش.ه‏ای است که سریع و کم زحمت است، وبلاگ معشوقه‏ای است که باید تمام وجودش را با چشمانت بکاوی، ببویی‏اش، لمسش کنی، حسش کنی تا بتوانی قفل درونش را بگشایی.
قلبی که درون هر وبلاگ می‏تپد و نوری که هر کلمه و نقطه‏ی نویسنده‏ بازمی‏تاباند را با فیدخوانی نمی‏توان کشف کرد.
September 9, 2008 | سه شنبه 19 شهریور 1387
Õباید تاریک باشد
همیشه این سوال پیش می‏آمد که حالا کی برود چراغ را خاموش کند؟
September 9, 2008 | سه شنبه 19 شهریور 1387
Õمن و فیدل
شکار لحظه‏ها توسط عکاس: من و فیدل مشغول بازیه کی بود کی بود من نبودم!
September 8, 2008 | دوشنبه 18 شهریور 1387
Õوبلاگستان منتقد، امید به پویایی
جامعه شناسی به نام "نیل اسملسر"* شش عامل اصلی را در وقوع رفتارهای جمعی تاثیرگذار می‏داند، 1. ترغیب ساختاری، 2. فشارهای ساختاری، 3. باور همگانی شده، 4. عوامل شتاب‏دهنده، 5. بسیج مردم به عمل جمعی و 6. عملکرد نظارت اجتماعی. فکر کنید که شورشی اتفاق افتاده، مردم دست جمعی و گروه گروه به سمت مکان خاصی (مثلا پاسگاه پلیس، پارلمان یا...) در حال حرکتند.
پلیس ضد شورش مستقر شده است و قصد ممانعت از ادامه‏ی شورش را دارد، آیا مردم بی‏مقدمه به پلیس حمله می‏کنند؟ آیا پلیس بی‏مقدمه به مردم یورش می‏برد؟
جواب منفی است، پلیس ضد شورش آموخته است که از تحریک مردم بپرهیزد و تا آخرین لحظه از زور استفاده نکند.
مردم هم ذاتا از پلیس حرف‏شنوی دارند پس آرام آرام و تنها بر اثر فشار جمعیت به طرف پلیس در حال حرکتند، در این‏گونه موارد صدای هم‏همه‏ی غریو مانندی (مثل صدای دریا قبل از شروع طوفان) از مردم به گوش می‏رسد، حال چه می‏شود؟
اینجا کسی یا کسانی با پرتاب اولین سنگ یا برکشیدن اولین فریاد دیگران را ترغیب به واکنش می‏کنند، فیتیله روشن می‏شود، حالا دیگر تئوری و شعار جای خودش را به کنش و واکنش می‏بخشد.
این اولین سنگ و یا نخستین فریاد عوامل شتاب‏دهنده‏ای هستند که موجب بسیج جمعیت می‏گردد. به عقیده‏ام پست "مافیای وبلاگستان بیمار فارسی" و در ادامه "وبلاگستان بیمار، توهم یا واقعیت" دقیقا همین نقش را در جامعه‏ی مجازی وبلاگستان بازی کرد.
ریشه‏ی وبلاگستان بر اساس آزادی بنیان نهاده شده، پس از نظر ساختاری وبلاگستان هرگز محدودیت از طرف معدود وبلاگ‏های زنجیره‏ای (مافیا یا به قولی حلقه‏های وبلاگی) را برنمی‏تابد. پس "ترغیب ساختاری" وبلاگستان بر افزایش فرصت‏های برابر و عدم تبعیض است.
امّا مطمئنا کلیت وبلاگستان به هر مورد کوچکی واکنش نشان نخواهد داد، همان‏طور که هیچ جامعه‏ای با اولین مشکل بر علیه حکومتش نمی‏شورد. باید "فشارهای ساختاری" به حد تحمل برسد تا مردم حاضر به هزینه کردن باشند.
"باور همگانی" در جامعه‏ی وبلاگستان این است که برای خودم و دلم می‏نویسم و قصد آزار کسی را ندارم.
احترام می‏گذارم و انتظار احترام متقابل دارم. در صورت برهم خوردن چنین تعادلی، تقابل اجتناب ناپذیر خواهد بود..
"عملکرد نهادهای نظارتی" هم که در جامعه‏ی مجازی معنای تعریف شده ندارد. وبلاگستان متاسفانه یا خوشبختانه پلیس ندارد. در دو نوشته‏ی مورد اشاره به ضعف‏ها و مشکلات ساختاری وبلاگستان اشاره کردم، مشکلاتی که گاه به علت نوع جامعه‏ی مجازی شکل می‏گیرد و در بسیاری مواقع برخواسته از عدم فرهنگ‏پذیری مناسب و به موقع ما ایرانی‏هاست.
نظرم بیان شد، حلقه‏های قدرت که عادتا خطر را بو می‏کشند و هیچ نظر مخالف و منتقدانه‏ای را برنمی‏تابند، دست به کار شدند و عجیب فراموش کرده بودند که مزیت وبلاگستان بر دنیای واقعی همین است که اینجا دیگر چوب و چماق و گروه فشار و توهین و افترا اثر نمی‏کند. وبلاگستان دنیای منطق و قدرت کلام است.
در این مواقع بهترین سیاست منتقد سکوت است. سکوت زمان می‏خرد تا گفتگوی ایده‏ها شکل گیرد.
اینجاست که بازخورد اندیشه‏ها نتیجه می‏دهد.
هر زلزله‏ای پس‏زلزله‏های دیگری در پی دارد، ذهن همه به زلزله‏ی اصلی معطوف است در حالی که پس‏زلزله‏ها تاثیر عمیق‏تر و بیشتری دارند. این روزها دوباره شاهد فضای نقد و بحث در وبلاگستان هستیم، این همان پویایی وبلاگستان است که در این نوشته"وبلاگستان حکومتی " به نبود آن اشاره کردم، حالا دیگر وبلاگ‏ها تنها مشغول بازی‏های وبلاگی نیستند، فقط کپی نمی‏کنند، دوباره سوال می‏پرسند، اعتراض می‏کنند، ساکت نمی‏شوند و آرام نمی‏گیرند تا برایشان دلیل و منطق بیاوری . تا قانع‏شان کنی.
این روزها همان وبلاگ‏نویس تازه‏وارد بهتر از قدیمی‏ها اصول اولیه‏ی وبلاگ‏نویسی را فرا می‏گیرد، یاد می‏گیرد که چطور در فضای آزاد زندگی کند، حرف بزند و تحوّل ایجاد کند.
یاد می‏گیرد که اینجا هرکس انسان مستقل قدرتمندیست که می‏توانند ایجاد فکر و اندیشه کند، نقد ‏کند و اگر احترام متقابل و حرمت آزادی را حفظ کند یک‏شبه راه صد ساله (هفت ساله) را می‏رود.
حالا خیلی‏ها فرق وبلاگ‏نویس معروف و وبلاگ‏نویس محبوب را می‏فهمند.
دعا می‏کنم این جوانه زدن دوباره‏ی پویایی وبلاگستان دچار ایست قلبی نشود. هفتمین سالگرد تولد وبلاگستان مبارک. (Face Off) پ.ن: خواستم چند لینک از پس‏زلزله‏های نقادانه‏ی همین سه روز اخیر را به عنوان نمونه لیست کنم، ترسیدم نویسنده‏هایشان راضی نباشند که نوشته‏شان را برای تائید پست خودم خرج کنم.
اگر مشتاق دانستن باشید کافی است کمی در وبلاگستان بگردید.
* Neil Smelser

September 8, 2008 | دوشنبه 18 شهریور 1387
Õچرا جی‏میل دکمه‏ی Kill it ندارد؟
پیش‏نوشت: این اتفاق واقعی است. ایمیلی از یک خواننده:
نامه‏ی اوّل: سلام مطرود گلم (!!!)، من از خواننده‏های همیشگی وبلاگ تو هستم، کاش وبلاگ من هم مثل تو بود. خیلی دوست دارم نویسنده‏ی این جملات را ببینم، موافقی عزیزم که با هم بیشتر آشنا بشیم؟ پس از کارشناسی روانشناسانه و با توجه به مشکوک بودن کلمات "عزیزم و گلم" پاسخ دادم: سلام دوست من، از لطف‏تان سپاس‏گزارم، من همینی هستم که در وبلاگم می‏بینید، "پسری" هستم بسیار معمولی... موفق باشید. ایمیل دوّم: چه خوب من پسرهای معمولی مثل تو رو بیشتر می‏پسندم (!!!) مطمئنم کمتر کسی قدر پسر شیرینی مثل تو رو می‏دونه، جواب رد نده. این .... شماره‏ی موبایل منه، اگر شب تماس بگیری راحت‏تر می‏تونیم حرف بزنیم و آشنا بشیم، عکست را برام بفرست، منتظر تماست هستم. جواب من: در محاسباتت اشتباه کرده‏ای، متاسفانه یا خوشبختانه طبع من اصلا سرد نیست و با مزاج شما سازگار نیستم. لطفا به همین خواندن وبلاگم کفایت کنید. خدانگهدار. ایمیل سوّم: سخت می‏گیری، حالا از کجا می‏دونی که برای سلیقه‏ی تو چیزی ندارم، عکس خودم و زنم را برات می‏فرستم، تو با من راه بیا من بهت حال اساسی میدم، (اسم زنش) خوشکل‏تر از عکسش هست، مطمئنم که نظرت عوض میشه. من و (اسم زنش) منتظر زنگت هستیم عسلم (!!!). من به گوگل میل: Report Spam.

September 7, 2008 | یکشنبه 17 شهریور 1387
Õهمیشه یک جای کار می‏لنگید
بزرگ‏ترین مشکل‏شان این بود که وقت عشق بازی همیشه یک جای کار می‏لنگید، یا در باز مانده بود یا پرده کنار مانده بود.
همه چیز هم که ردیف می‏شد یکی بی‏موقع زنگ میزد.
September 6, 2008 | شنبه 16 شهریور 1387
Õآیا ما ایرانیان دارای احساسات نژادپرستانه هستیم؟
"نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست شناسی مانند: دین، آداب، زبان و... رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژاد‌های بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده ‌است. ریشه‌های نژادپرستی در عصر جدید به نظریات کنت دوگوبینو نویسنده فرانسوی می‌رسد که آن را در ۱۸۵۳ منتشر نمود. در قرن بیستم بزرگ‌ترین حامی نژادگرایی هاستن استوارت چیمبرلین نویسنده آلمانی انگلیسی تبار بود. معروف ترین دولت‌های نژادپرست سده بیستم حکومت نازی رایش سوم در آلمان، حکومت فاشیست ایتالیا و آپارتاید آفریقای جنوبی به شمار می‌روند." ویکی‏پدیا، نژادپرستی. پیش.نوشت: به طور نسبی از متن مقاله راضی نیستم، احساس می‏کنم دلایل بسیار موجه‏تری برای اثبات این خطر قریب ‏الوقوع وجود دارد که مورد توجه من قرار نگرفته، از کسانی که به هر طریق می‏توانند با نظرات و تحقیق‏هایشان به بهبود نوشتار زیر کمک کنند درخواست یاری دارم. آیا ایرانیان مردمی نژادپرست هستند؟
کردار نیک
گفتار نیک
رفتار نیک
ایرانیان در طول تاریخ مردمی صلح‎طلب بوده‏اند، تاریخ ثبت کرده است که فرهنگ والای ایرانی همیشه موفق شده فرهنگ دشمن غالب را در خود هضم کند.
امّا مسئله‏ای که همیشه نادیده گرفته می‏شود، این است که ایرانیان خود را فرهنگ غنی‏تر با تاریخ کهن‎‏تر و البته آبا "نژاد بهتر" می‏دانند؟
بیائید از نژادهای نزدیکمان شروع کنیم، اعراب در جنوب و غرب، نژاد اردو و پشتو در شرق، ترکمن، قزاق، گرجی و تاجیک در شمال و ترک‏ها در شمال و شمال غرب.
به نظر می‏آید ما در طول تاریخ همسایگانمان را که بعضی نزدیکی بسیاری به ما دارند پست‏تر شمرده‏ایم. افغان‏ها نژاد اصیل آریایی هستند، بسیار اصیل‏تر از ما ایرانیان که سال‏ها تحت سلطه‏ و تاخت و تاز مستقیم اعراب، ترک‏های عثمانی، مغول‏ها و البته یونانیان و رومیان بوده‏ایم.
جالب است، نزدیک به ده درصد کشور ایران عربی صحبت می‏کند و بیش از همین حدود با زبان و گویشی بسیار شبیه به "دُری" (پارسی باستان) صحبت می‏کنند. کردی و ترکی هم جایگاه خودشان را دارند.
زبان تنها یک نماد نیست کسانی که به زبانی خاص صحبت می‏کنند معمولا به آداب و رسوم آن زبان نیز وفادارترند.
همین ذهنیت نسبت به کشورهای شرقی ( بخوانید نژادهای شرقی) وجود دارد، افغان‏ها و پاکستانی‏ها (به نمایندگی از هندوستان) و در کمال تعجب چینی‏ها با آن تمدن بزرگ هرگز جایگاهی در شأن و مناسب روابط گسترده و قدیمی‏شان در میان مردم ایران به دست نیاورده‏اند. شاهنامه‏‏ی فردوسی بزرگ را مرور کنید، شعرهای حماسی ملی‏گرایانه که خون هر ایرانی با تعصبی را به جوش می‎‏آورد. امّا تا کنون شده به رگه‏های پررنگ نژادپرستانه در این شاهکار بزرگ ادبی دقت کنید. سرداران ایرانی همه پاک‏نهاد و پاک‏سرشتند. همه قوی و زیبا هستند. همه مهربان و متفکر هستند. دشمنان چه؟ همه دیو سیرت و زشت‏خو. همه زشت و ضعیف که تنها با کمک جادوگران و ناجوانمرانه به مقابله با ایران و ایرانیان می‏پردازند. در شاهنامه تنها سردار ضد ایرانی که تقبیح نشده اسفندیار است و دلیل عدم پست شمردن او هم اصالت ایرانی‏اش است.
مثال‏های بسیار دیگری در آثار ادبی و هنری ایرانی وجود دارد که چنین شک و شبه‏ای را تقویت می‏کند. سوال: پس چرا تا کنون صحبتی در این زمینه نشده؟
جواب: بحث‏هایی صورت گرفته امّا نادیده گرفته شده است، چرا؟
چون فرهنگ غنی ایرانی نژادپرستی را زشت و غیرانسانی می‏داند. پس چرا به چیزی که اشتباه می‏شماریم ناخودآگاه عمل می‏کنیم؟!
توضیح نویسنده: البته واقعیت‏های روشن دیگری هم هست، اینکه اکثرمان این‏چنین نیستیم و یا اگر چنین می‏کنیم قصدی نژادپرستانه نداریم. شاید گاهی عرق ملی‏ باعث می‏شود کمی تند برویم. این همه ایرانی در سرتاسر دنیا پراکنده شده‏اند، کجا رفتاری که ما با پناهندگان افغان می‏کنیم با مهاجران ایرانی می‏کند؟
یک مثال از مطبوعات و رسانه‏های تصویری کانادا، قانون کشور کانادا تصریح می‏کند: آنها حق ندارند تا لحظه‏ی اثبات جرم نامی از تابعیت متهم ذکر کنند تا مبادا نظر عمومی مردم نسبت به دیگر مهاجران اهل آن کشور بدبین گردد. حتی بسیار پیش می‏آید که کشور شخص مجرم پس از اثبات جرم در دادگاه نیز مخفی می‏ماند. حال روزنامه‏ها و مجلات ایران را مرور کنید، مثلا صفحه‏ی حوادث را، درصد بالایی از مطالب اصلا خبری نیست بلکه بیشتر جنبه‏ی قوم ستیزی پیدا کرده است. در پایان مطلب بلند بالایی از سرقت‏ها و تجاوز‏هایی که نه اثباتا بلکه با ظن دست داشتن مهاجران خارجی صورت گرفته به مردم هشدار داده می‏شود مراقب جان و مال خودشان و خانواده‏شان باشند.

بارها گفته‏ایم ده سال است آمده‏اند ایران، ما خودمان بیکار داریم، مشکل داریم، کارشان دزدی و آدم‏کشی است، مهمان‏نوازی تا کی؟ چون بیرونشان نکرده‏ایم پر رو شده‏اند. چرا برنمی‏گردند کشورشان و راحتمان نمی‏گذارند؟
حالا از خودمان بپرسیم چرا ایرانیان مهاجر از سرتاسر دنیا به وطنشان برنمی‏گردنند؟ همه‏شان که مشکل سیاسی ندارند، همه‏شان هم دکتر و مهندس نیستند و همه‏شان هم مدیر گوگل یا رئیس ناسا نشده‏اند.
برای زندگی بهتر مهاجرت کرده‏اند و یا پناهنده شده‏اند، همین. خوب و بد هم دارند درست مثل خود ما.
انگلیس و آلمان هم بیکار دارد، پس باید همه‏ی ایرانیان منتظر پناهندگی را بریزد توی دریا؟
از حق تحصیل فرزندانشان جلوگیری کند و حق درمان برایشان در نظر نگیرد و هر روز در روزنامه‏ها و رادیو و تلویزیون از مردم مستقیم و غیر مستقیم بخواهد که از آنها دوری کنند؟
دلم از این می‏سوزد که اکثر مردممان آنقدر دل رئوفی دارند که دیگر کشورها حسرت مهربانی و گرمی و محبت ایرانیان را می‏خورند، پس چرا باید در این دام بیفتیم؟
این بروشور تبلیغاتی نیروی انتظامی را دیده‏اید که در سطح شهر نصب شده؟ با خط بسیار درشت نوشته شده "طرح طرد اتباع بیگانه" و با خط بسیار ریز زیرش نوشته شده "غیر مجاز" به نظر شما چند نفر این کلمه‏ی مهاجران غیر مجاز را می‏بیند یا اگر ببیند تفاوت مجاز و غیر مجاز را می‏فهمند. این تبلیغ چه چیزی را می‏رساند؟ بیگانه گریزی؟ خارجی ستیزی؟ به محض دیدن چنین بیلبورد تبلیغاتی چه حسی در شما به وجود می‏آید؟ بله، هر تبعه‏ی خارجی یک خطر بالقوه است! تا حال شده است از خودتان بپرسید چرا در بخش‏های مختلف خبری مجرمان ایرانی را شطرنجی نشان می‏دهند امّا متهمان خارجی را واضح و شفاف؟ حتی دوربین را برای چند لحظه کلوزآپ هم می‏کنند روی صورت متهّم بیچاره! (به فرقی که میان متهّم و مجرم در حقوق قضایی هست توجه کنید، در ضمن یکی از حقوق متهم و حتی مجرمین پنهان ماندن هویت‏شان در برابر انظار عموم است)
برخورد مردم عادی کوچه و خیابان (منظور عوام‏الناس است) به کنار، از من بپرسید تا برایتان بگویم با افراد خارجی (پناهندگان و مهاجران) در دادگاه‏ها و بازداشتگاه‏های نیروی انتظامی چه می‏کنند. حق گرفتن وکیل! شوخی می‏کنید. حق تماس با خانواده و سفارت! خنده‏دار بود.
می‏دانم که خیلی‏ها ایراد می‏گیرند که مگر برای خود ما ایرانی‏ها چنین حقوقی هست، بله هست، حداقل اسما وجود دارد اگر رسما رعایت نمی‏شود. امّا برای افراد خارجی اگر سفارت‏خانه‏شان تلاشی نکند همین حقوق به صورت اسمی هم رعایت نمی‏شود.
فکر می‏کنید در بازجویی از یک کارگر خارجی ساکن ایران مترجم رسمی دادگستری و نماینده‏ی سفارت متبوعش حضور دارند؟ من خودم متاسفانه این اشتباه در پیش فرض و برداشت منفی نسبت به مهاجران یا پناهندگان را بارها حداقل در ذهن داشته‏ام. از خودتان پرسیده‏اید چرا کودکان پناهندگان خارجی حق تحصیل در ایران را ندارند، انگلیس، آلمان، سوئد یا هلند با آن سابقه‏ی نژادپرستی مردمشان هم کودکان خارجی (ایرانی) را که هنوز پرونده‏ی پناهندگی‏شان در دست بررسی است از تحصیل محروم می‏کنند؟
در کشورهای دیگر هم بارها رفتارها و واکنش‏های غلط دیده می‏شود، امّا این دلیلی بر دیدگاه عجیب ما در برخورد با غیر ایرانیان است؟
دلم می‏خواست عکس گیشه‏ی فروش بلیط در تخت جمشید (پرسپولیس) را داشتم تا ببینید نوشته شده بلیط برای بازدیدکننده‏ی ایرانی سیصد تومان برای بازدیدکننده خارجی پنج هزار تومان. آیا خارجی‏ها چشم زخمی می‏زنند به آثار باستانی ایران؟!
به خدا من چنین چیزی در چند کشوری که اقامت داشتم ندیدم و نه شنیدم! راستش را بخواهید ما هرجا که رفتیم تخفیف خارجی بودن هم گرفتیم. آنها که در هنگام ورود و خروج عوارض و مالیات می‏پردازند چرا باید بلیط با قیمت متفاوت پرداخت کنند.
بحث چهار یورو و پنج دلار نیست، بحث دارا بودن و فقیر بودن نیست، بحث بر سر تفاوت گذاشتن است. اگر مالیات و عوارض توریستی می‏دهند دیگر چرا باید قیمت اقامت در هتل را متفاوت با ایرانیان پرداخت کنند؟ این همه پتیشن و نامه‏ی یک میلیون امضاء برای خلیج فارس و پاسارگاد و نشنال جغرافی و برابری زنان و آزادی فلان روزنامه‏نگار و بهمان سیاستمدار درست کردیم، چند بار برای خارجی‏ها دست به کار شدیم. چرا کسی برای آزادی خبرنگار بی‏بی‏سی در غزه (آلن جانستون) پتیشن درست نکرد یا قتل‏عام گرجیان در شهر "گوری" به دست ارتش روسیه را محکوم نکرد یا برای حق رای زنان عربستانی پتیشن نساخت.
چرا کسی شماره حساب کمک به مردم زلزله زده‏ی ترکیه باز نکرد و سالگرد قتل‏عام مردم ارمنستان را پاس نداشت.
چطور برای فیلم "سیصد" حنجره پاره کردیم امّا "اعدام یک فرعون" را برای مصریان به پرده می‏بریم. چند نفرمان اعتراض کردیم و مطلبی در این زمینه نوشت؟ هر دو فیلم یک مضمون داشت، توهین نژادی. حداقل فیلم سیصد ساختاری کمیک داشت، اعدام یک فرعون که مستند تاریخی است. تاریخ را مرور کنید، چند کتاب در مورد نقش ویرانگر و استثماری انگلیس، روسیه و آمریکا در ایران نوشته و چند فیلم با چنین دیدگاهی ساخته شده. حالا چند کتاب و فیلم در مورد نقش خارجیان در ساخت و ساز و پیشرفت ایران پیدا می‏کنید.
فکر می‏کنید اولین سیستم مالی و اقتصادی نظام‏مند ایران را چه کسی بنا نهاد؟ ارتش ایران به کمک چه کسانی سازماندهی شد یا دارالفنون که اولین دانشگاه ایران محسوب می‏شود تنها حاصل زحمت ایرانیان بود؟ بله واقعیت نشان می‏دهد که نشان‏های مثبت خارجیان بسیار کمتر از نمره‏ی منفی‏شان است ولی این دلیل نمی‏شود که مسترها و موسیوها همیشه در حال توطئه بوده و باشند. همیشه هم کار، کار انگلیس نبود.
تیم والیبال، مالزی را شکست می‏دهد، کارشناس بازی کارشناسی می‏کند که چرا چنین تیم ضعیفی باید در مسابقات شرکت کند و یک تیم دبیرستانی از ایران هم می‏توانست مالزی را ببرد. خوب بود چینی‏ها هم در المپیک همین حرف و نظر را راجع به اکثر ورزشکاران ایرانی می‏دادند؟ تحقیر کردن ملیت دیگری کار سختی نیست. شاخ و دم هم ندارد. ممکن است شما برداشت کنید که منظور خاصی در کار نیست، من امّا نشانه‏های روشنی دال بر احساسات نژادپرستانه می‏بینم. این حرف‏ها و نوشته‏ها شاید منظوری ملی‏گرایانه داشته باشد امّا در کنارش حس برتری نژادی را هم پررنگ می‏کند.
آیا ما خارجی ستیزی داریم؟ و آیا این خارجی ستیزی متاسفانه ریشه‏اش بر برتری نژادی بنیان نهاده شده؟
این فکر در ذهن اکثر ما جای گرفته که ایرانی باهوش‏تر، زیباتر و قوی‏تر است. اگر جایی هم عقب بیفتد، شکست بخورد یا کم بیاورد حتما حقش خورده شده و یا مورد ظلم قرار گرفته. (اگر در المپیک اول دنیا نمی‏شویم تقصیر از حکومت است مگرنه همین ورزشکاران ما اگر در امریکا بودند همگی مایکل فلپس می‏شدند)
فیلم‏های دفاع مقدس را مرور کنید، چند بار دیدیم که یک بسیجی ایرانی کل ارتش ورزیده‏ی عراق را زیر و رو می‏کند؟
اگر اینگونه بود که جنگ را یک روزه می‏بردیم!
شاید قصد هنرمندانمان این نبوده که مطمئن هستم نبوده امّا چرا فیلم‏های این چنینی ساخته می‏َشد و مورد توجه و استقبال هم قرار می‏گیرد؟
تحریک حس ناسیونالیستی با کوچک کردن ملل دیگر (حتی دشمن)؟
آیا در درونمان حسی هست که ما را برتر و بهتر از دیگران می‏داند؟ آمریکایی‏ها لباس تیمشان را به یاد آیدین نیک‏خواه بهرامی به مادر و برادرش هدیه می‏کنند، من این حرکت را می‏پسندم. چرا ما برای بازیکنان قزاقستانی چنین نکردیم؟
مسئله این است، ما که پرچمدار روشن‏فکری در خاورمیانه و نماینده‏ی تمدن کهن ایرانی هستیم چرا نباید الگوی ضدنژادپرستی حداقل در خاورمیانه باشیم. بیائید جمله‏ی عرب سوسمارخور را فراموش کنیم، به همه احترام بگذاریم و اینگونه مورد احترام دیگران قرار گیریم. رفتار گوینده‏ی بازی پرسپولیس و ذوب‏آهن را شنیدید؟ کم مانده بود دروازه‏بان خارجی ذوب‏آهن را کاکا سیاه کثیف بخواند. در کل ورزش ما مگر چند سیاه‏پوست فعالیت دارد که چنین واکنشی می‏بینیم؟
تجربه‏اش را خودم دارم، به خدا فقط چند ایرانی بودیم که هم دانشگاهی‏های سیاه‏پوست را به خانه‏‏مان دعوت می‏کردیم. دیگر ایرانی‏ها حتی وقتی خبردار می‏شدند سیاه‏پوستی در جشن و مهمانی ما حضور دارد اصلا شرکت نمی‏کردند. دخترک با آن همه ادعا وقتی شنید من سابقا دوست‏دختر سیاه‏پوست داشته‏ام، غیب شد! شاید می‏ترسید حامل ژن سیاه شدن باشم؟ یا به عقل پسر سفیدی که میان آن‏همه دختر چشم آبی دختر شکلاتی با موهای بافته شده را انتخاب کرده شک کرده بود!
ایرانیان فرهیخته نباید سکوت کنند و اجازه دهند چنین طرز تفکری بسط پیدا کند و راهی به فرهنگ روزمره‏ی مردم بیابد. باید از ریشه خشکاند چنین فکری را.
ما جز اوّلین و معدود کشورهای مخالف با آپارتاید بودیم، حالا چرا نباشیم؟ می‏دانم آمریکایی‏ها با سرخ‏پوستان چه کردند یا سیاهان را چگونه به بردگی کشاندند، مستعمرات انگلیس و کمپانی هند شرقی را هم می‏شناسم. تاریخچه‏ی هجوم اعراب و قتل و غارت ایرانیان را هم خوانده‏ام.
کشورگشایی و استثمار دول اروپایی و غربی را هم فراموش نکرده‏ام، این روزها هم نقض حقوق بشر در کشورهای مدعی دموکراسی و آزادی را می‏بینم.
بحث ساده است، من ایران و ایرانی را با دیگر تمدن‏ها و جوامع بشری مقایسه نمی‏کنم، چون مقایسه وقتی نتیجه دارد که مرزهایی برای خوب بودن و بد بودن ترسیم کنیم، حد بگذاریم برای خیر و شر. نژادپرستی حد کم و زیاد ندارد. هرگز قابل دفاع نیست حتی اگر همه‏ی دنیا نژادپرست باشند.
خدا را شکر که سابقه‏مان معلوم است، زرتشت پیامبر ضد نژادپرستی است و کورش رهبر حقوق بشر. بیائیم با دید بهتر و مثبت‏تری به مردم حداقل کشورهای اطرافمان نگاه کنیم. بحث این نیست که فلان نژاد با ما جنگ دارد یا فلان کشور در حق ما بدی بسیار روا داشته، بحث بر سر این است که آیا آنها را به خاطر گذشته‏شان نمی‏بخشیم یا به خاطر حس غرور و برتری‏جویی نژادیمان.
من یک ملی‏گرا و پان ایرانیست نیستم، اعتراف می‏کنم که به دهکده‏ی جهانی و جوامع بدون مرز اعتقاد دارم، امّا این دلیل نمی‏شود هرگز در سایه‏ی دفاع از حقوق دیگر نژادها مردم کشورم، هم‏خون‏هایم را نژادپرست بخوانم، امّا احساس می‏کنم ناخودآگاه تعداد محدودی از ما در حال سقوط در پرتگاه ریسیسم هستند. سوال من ساده است: در پشت این فرهنگ غنی و قلب مهربان و آغوش مهمان‏نواز، آیا ما ایرانی‏ها در حال تقویت احساسات نژادپرستانه هستیم؟
آیا ما ایرانیان در حال فرو رفتن در مرداب نژادپرستی هستیم؟
امیدوارم که تاریخ نشان دهد جواب این سوال منفی است. پ.ن: در روزهای آینده در مورد رگه‏هایی از نژادپرستی در داخل ایران و میان خود اقوام ایرانی صحبت خواهم کرد.
* جهت تذکر برای دوستانی که نمی‏دانند، "افغانی" واحد پول کشور افغانستان است، افغان یا افاغنه جهت اشاره به مردم افغانستان صحیح است.

September 5, 2008 | جمعه 15 شهریور 1387
ÕAlone in the world
پسرک آنقدر همه را با او مقایسه کرد که، بلاخره یک روز دید تنها مانده است.
September 4, 2008 | پنجشنبه 14 شهریور 1387
ÕDrugstore
اسمش فابریا بود، پسر تپل سبزه‏ای با دوست دختر کوچولوی ژاپنی‏اش.
اسمش فابریا بود اهل داروخانه‏ی آمریکای جنوبی.
اسمش فابریا بود از کلمبیا.
پ.ن: باور کنید فابریای 110 کیلویی و چیجو 36 کیلویی زوج خوشبختی بودند که دیروز صاحب یک دوقلوی خوشکل هم شده‏اند.
September 3, 2008 | چهارشنبه 13 شهریور 1387
Õدو مرد بودند
دو مرد بودند رقیب هم.
یکی خوب یکی بد، یکی پولدار یکی بی‏پول، یکی تحصیل کرده یک بی‏سواد، یکی تاجر یکی کارمند، یکی زشت یکی زیبا...
دو مرد بودند که هیچ نقطه‏ی مشترکی میانشان نبود.
هر دو عاشق یک زن شدند.
September 2, 2008 | سه شنبه 12 شهریور 1387
Õبمب هسته‏ای حق مسلم ماست
انرژی هسته‏ای حق مسلم ماست، بله حق ماست که اورانیم را 3% غنی کنیم برای تولید برق و 98% غنی کنیم برای ساخت بمب اتمی.
ژست حقوق بشر و مصلح جهانی هم به خودتان نگیرید، بمب اتم هم حق مسلم ماست. ببینید در کجا زندگی می‏کنیم، یک دوست در همسایگی ما نیست. نه می‏خواهیم نسل کشی کنیم و نه قصد کشورگشایی داریم، اسمش بازدارندگی دفاعی است، داشتن بازدارندگی اتمی بخش مهمی از دکترین اقتصاد دنیاست.
واقع‏بین باشید، بمب اتمی سلاحی کاربردی نیست، مترسک است، هیچکس حتی در حاکمیت ایران به ذهنش خطور نخواهد کرد که سلاح اتمی را بر ضد کشور و ملتی به کار گیرد، حتی اسرائیل.
پاسخ چنین اشتباهی بسیار مهلک و سخت خواهد بود و اجماع گسترده‏ی جهانی را در پی خواهد داشت امّا با اینکه استفاده نخواهد شد به شدت هراس‏آور است. بله ترس استفاده کردن حریف از چنین سلاح مرگباری به خودی‏خود کافی است تا فکر صلح پدید آید.
مثال می‏خواهید؟ هند و پاکستان چطورند؟ تا قبل از اتمی شدن هر سال جنگ بود و خونریزی، حالا حرف صلح است و دوستی. چرا؟
ساده است، ترس استفاده‏ی رقیب از سلاح اتمی.
فناوری اتمی "شرط کافی و لازم" نیست که اگر بود کره‏ی شمالی و یا پاکستان وضعش چنین آشفته و نابسامان نبود یا ژاپن و آلمان غیر اتمی چنین پیشرفت نمی‏کردند.
امّا اگر "درست و متفکرانه" روی این نیروی دفاعی مانور داده شود قدرت بازی در صحنه‏ی سیاسی و اقتصادی دنیا را برای ما صدچندان خواهد کرد.
من هم موافق دنیای بدون سلاح اتمی هستم. امّا واقعیت دنیای امروز، دنیایی اتمی است.
داشتن بازدارندگی اتمی برای ایران دقیقا چیزی است مثل ملی شدن صنعت نفت. ملی شدن نفت هم هزینه‏ی بسیار داشت و فشار اقتصادی فراوانی به مردم وارد کرد امّا اگر احمدی‏نژاد به این خواسته جامه‏ی عمل بپوشاند ودست از تهدید دیگر ملت‏ها بردارد در نظر من به قهرمان ملی بدل خواهد شد. درست مثل دکتر مصدق عزیز.
پس تمام نوشته‏ی بالا را در یک جمله‏ی مینیمالیستی خلاصه می‏کنم: "بمب اتمی ایرانی در دست سیاستمدار عاقل ایرانی حق مسلم ماست."

September 1, 2008 | دوشنبه 11 شهریور 1387
Õخاتمی دوباره به المپیک می‏رود؟
نتایج ایران در المپیک پکن را که می‏بینم، یاد نتایج اصلاح‏طلبان و خاتمی در هشت سال ریاست جمهوری‏اش می‏افتم.
مردم برای خاتمی هم خیلی خرج کردند، امید هم بسیار بود امّا خاتمی و یارانش طلا که هیچ، برنز هم نتوانستند بگیرند.
<< August 2008            October 2008 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share