این روزها در کافهها کسی برای کسی شعر نمیخواند، دیگر سر هیچ میزی شمع روشن نمیکنند و در خیابان هیچکس به هیچکس گل سرخی هدیه نمیکند.
خدایا من چگونه عاشقانه زندگی کردن را خوب آموختهام، تو چگونه عاشقانه مردن را به من بیاموز.
آسوده باش، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بیقرار را پی آن پرنده میخواند
...
خستهام، خسته، ریرا
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی مینگرم ریرا
هرگز تا بدین پایه بیدار نبودهام
...
باد اگر آمد
شناسنامههامان برای او
باران اگر آمد
چشمهامان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم... ریرا
پ.ن: سالهاست که ندیدهام هیچ دختری برای عشقش
سیدعلی صالحی بخواند.