Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< September 2008    October 2008     November 2008 >>
October 30, 2008 | پنجشنبه 9 آبان 1387
Õاولویت اوّل
زمان که بگذرد دیگر مسئله‏ی اصلی خیانت معشوقه نیست، مهم‏ترین چیز شکست دادن رقیب است.
October 29, 2008 | چهارشنبه 8 آبان 1387
Õخدا را عشق است
خدایا، خودت خوبی؟
October 28, 2008 | سه شنبه 7 آبان 1387
Õاستعداد خیانت
از خصوصیت مردها همین بس که وقتی زن زیبای‏شان به آنها محبت می‏کند، استعداد بی‏وفایی‏ کردنشان شکوفا می‏شود.
October 28, 2008 | سه شنبه 7 آبان 1387
Õخدا هم نتوانست
خدا بزرگ و توانا است امّا،
بعد از این همه سال هنوز نتوانسته زیبایی و محبت را در یک زن جمع کند.
October 27, 2008 | دوشنبه 6 آبان 1387
Õروز قیامت شب شد
روز قیامت شب شد، بندگان رفتند آن سوی پل، خدا شرمگین ماند این طرف تنها.
آخر خودش گفته بود پاکترین شما اولین سنگ را بیاندازد.

October 26, 2008 | یکشنبه 5 آبان 1387
Õاولین باران زندگی فیدل
امروز فیدل اولین باران زندگی‏اش را تجربه کرد. به آسمانی که خورشید نداشت مشکوک شد، به من نگاه سوالی کرد، به باران دندان نشان داد امّا خیلی زود با آبی که از آسمان ابری می‏بارید دوست شد.
امروز فیدل زیر باران راه رفت، آواز شاد خواند و آنقدر محو باران شد که نفهمید گربه‏ی همسایه غذایش را دزدید.
حالا جلوی من نشسته و یک ساعت است به آسمان سیاهی زل زده که هنوز گریه می‏کند.

October 26, 2008 | یکشنبه 5 آبان 1387
Õانسولین لطفا
دکتر برایم قرص تپش قلب نوشته است، دکتر نمی‏فهمد وقتی شب او شروع ‏کند، دستگاه شوک هم برای قلب من کاری از پیش نمی‏برد.
پ.ن: انسولین: نقش این هورمون تنظیم قند خون است.
October 25, 2008 | شنبه 4 آبان 1387
ÕHollywood End
تصور کن،
اگر خدا کارگردان متفاوتی باشد، باید آخر فیلم زندگی برعکس اکثر فیلم‏ها، قهرمان بمیرد و ضد قهرمان پیروز شود.

October 23, 2008 | پنجشنبه 2 آبان 1387
Õیک فیلم با دو بلیط
پرده‏ی اوّل:
پیرمرد کیوسک روزنامه فروشی دارد، اخلاقش امّا تعریف ندارد. یک روز به عینک جدید آفتابی‏ات گیر می‏دهد، فردا به کفشت، روز بعد به مدل موهایت، حتی به طرز حرف زدنت.
آنقدر کج خلق و عصبی است که ترجیح می‏دهم راهم را کج کنم و یا حتی از خیر خرید روزنامه بگذرم.
یک صبح جمعه، می‏بینمش بسیار اتفاقی بالای یک قبر. شهید کیومرث ... پرده‏ی دوّم:
استاد درس مقاومت سازه، بسیار خشک و منظم است. اصلیتش باید به جایی در شوروی سابق برگردد، این را از روی لهجه‏اش حدس می‏زنم.
درس شیرینی دارد امّا اخلاقش مثل سگ است. آنهم نه سگ معمولی، سگ هار.
ترجیح می‏دهم کلاس را بپیچانم و وقتم را به عکس گرفتن از دختران کلاس ایروبیک بگذرانم.
آخر ترم یک جلسه غیبت می‏کند، مدیر گروه می‏گوید سالروز مرگ پسرش در جنگ داخلی یوگوسلاوی است.
October 22, 2008 | چهارشنبه 1 آبان 1387
Õلعنت بر انسان
من امشب معتادی دیدم که لباس نداشت، من امشب کارتن‏ خوابی دیدم که درون دو پلاستیک می‏خوابید. برای من مهم نیست که معتاد بود یا بدشانس. من امشب به خدا، به دموکراسی، به اسلام و حقوق بشر، به همگی با هم لعنت فرستادم.
October 22, 2008 | چهارشنبه 1 آبان 1387
Õیک آرزو
از این دنیا چه می‏خواهم؟ آرامش، لحظه‏ای آرامش.
October 21, 2008 | سه شنبه 30 مهر 1387
Õفرق خوردن و استعمال کردن
میوه‏ی ممنوعه‏ای که سیب نبود، موز بود.
آفریده‏ای که پوست موز را خورد و خودش را استعمال خارجی کرد.
صدای خنده‏ی فرشته‏ها و شرمندگی خدا.
تبعید به زمین برای فهمیدن فرق خوردن و استعمال کردن.
October 21, 2008 | سه شنبه 30 مهر 1387
Õزندان عشق
دیشب رفتگر محل این شعر رو بلند بلند زمزمه می‏کرد:
غم فراق که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
October 20, 2008 | دوشنبه 29 مهر 1387
Õخدا زیباست
+: خدا زیباست؟
-: خیلی زیاد.
+: همین دیگه، اگه خوشکل نبود که این همه کشته مرده نداشت.
October 20, 2008 | دوشنبه 29 مهر 1387
Õدرست مثل عرب‏ها
می‏گوید: شما ایرانی‏ها، عرب‏هایی هستید که احساس دارید و عاشق می‏شوید.
می‏غلتم و به او پشت می‏کنم، ناراحتی‏ام را حس می‏کند، آرام خودش را می‏چسباند به من و همین‏طور که دکمه‏های شلوارم را دانه دانه باز می‏کند می‏گوید: قبول کن دیگر، حداقل این یک موردتان شبیه عرب‏هاست.

October 20, 2008 | دوشنبه 29 مهر 1387
Õروشنفکر بود
دو نفر بودند، یکی شب‏ را پای کانال‏های پو.ر.نو صبح می‏کرد، دیگری روشنفکر بود، کتاب‏های ارو.ت.یک می‏خواند.
October 19, 2008 | یکشنبه 28 مهر 1387
Õیک بسته‏ی رومانتیک
اقتصاد رو به رشد چین یعنی آگاهی از کیفیت تولید و پیش‏بینی خطرات.
یک بسته‏ی رومانتیک: کا.ند.وم ساخت چین + بیبی تست چینی.
October 19, 2008 | یکشنبه 28 مهر 1387
Õکربلای چهار
پیرمرد پدر دو شهید است، دو پسرش با هم رفته بودند جبهه و هیچ‏کدام برنگشته بودند، یعنی چند استخوان از پسر بزرگ‏تر بعد پانزده سال برگشت، ولی جنازه‏ی پسر کوچکتر اصلا پیدا نشد. حالا پیرمرد را می‏خواهند به پاس مرگ فرزندانش ببرند مکه. آی پیرمرد به فرودگاه مکه که رسیدی با همان چشمانی که غم مرگ پسرهایت نورش را برده نگاه کن ببین آن هواپیمای شناسایی عربستان که جای بچه‏هایت را به عراقی‏ها خبر داد، می‏بینی.
October 18, 2008 | شنبه 27 مهر 1387
Õحادثه‏ی بودن
کاش بودنت حادثه‏ای باشد تا کابوس‏های شبانه‏ام را انکار کنم.
October 18, 2008 | شنبه 27 مهر 1387
Õکدام عدالت
اگر مردی زنی را کشت، خانواده‏ی زن به قتل رسیده باید نصف دیه‏ی مرد قاتل (بیست میلیون تومان) را به خانواده‏ی قاتل پرداخت کنند تا بتوانند از دادگاه اجازه‏ی قصاص بگیرند.
پ.ن: در این قانون، ارزش جان یک مرد قاتل و مجرم هم دو برابر یک زن بی‏گناه و قربانی است!
October 18, 2008 | شنبه 27 مهر 1387
ÕPolice 2008 Type
تقصیر از تو نیست، مدل این عینک‏های جدید طوری است که هرگز سرخی چشمان تا صبح بیدار مانده را از پشتش نمی‏بینی.
October 17, 2008 | جمعه 26 مهر 1387
Õمتولد نیمه‏شب
سلمان رشدی بچه‏های متولد نیمه‏شب را دارای قدرت‏های خاص می‏داند. من درست یک دقیقه بعد از نیمه‏شب بیست و ششم مهرماه متولد شدم.
پ.ن: لحظه‏ی آفرینش هر انسان، همان زمانی است که زندگی‏اش ارزش زندگی کردن پیدا کند. با این حساب من هشت سال پیش متولد شده‏ام.
October 16, 2008 | پنجشنبه 25 مهر 1387
Õچه کسی صدای نفس‏هایت را می‏فهمد
شب، شعله‏ی شمع که بلرزد، چشمان من خمار موهای بلند موج‏دارت می‏شود.
می‏گذارم صدای تپش تند قلبم در میان نفس‏های عرق‏آلود تن تو گم شود.
من عاشق آن تن خیس و خسته‏ام و تو نمی‏دانی چه کیفی دارد، صبح که چشم می‏گشایی، نور از میان یک خرمن موی سیاه تاب‏دار راهش را به عمق چشمانت پیدا کند.
October 15, 2008 | چهارشنبه 24 مهر 1387
Õدو دلیل برای خیانت
زن‏هایی که روح‏شان ارضاء نمی‏شود و مردهایی که جسم‏شان راضی نیست.

October 14, 2008 | سه شنبه 23 مهر 1387
Õبرخورد نزدیک از نوع سوّم
اوّلین بار که همدیگر را دیدیم، من غرورم را پیش کسی جا گذاشته بودم و او قلبش را به کسی سپرده بود.
دوّمین بار که همدیگر را دیدیم، من آبرویم را پیش او به امانت گذاشتم و او نجابتش را به من هدیه کرد.
پ.ن: چه چیز برای دیدار بعد باقی مانده، جز حسرت عشقی که تکه‏تکه بخشیده می‏شود.
October 13, 2008 | دوشنبه 22 مهر 1387
Õنکته‏ی هفته
پسری که نداند (نفهمد) دوست دخترش کی پری.ود می‏شود به درد لای جرز دیوار می‏خورد.
October 12, 2008 | یکشنبه 21 مهر 1387
Õبگذار گرفتار طعم لبت بمانم
آنقدر از ساحل دور شده‏ایم که آب به گردنمان می‏رسد. باران ریزی شروع می‏شود، دستت را دور گردنم حلقه می‏کنی و شوری دریا جایش را به شیرینی لب‏های تو می‏دهد.
سنگینی وزنمان را نمی‏توانم تحمل کنم، پائین می‏رویم، مهم نیست بگذار وقتی به کف دریا می‏رسیم همین‏طور لب‏هایت گرفتار لب‏هایم باشد.
تاریک می‏شود، تاریک‏ و تاریک‏تر.
چشم‏هایم را که باز می‏کنم اولین حس، طعم تلخ سیگار لب‏های غریق نجات است.
October 12, 2008 | یکشنبه 21 مهر 1387
Õسایت‏های خطرناک
تجربه‏ی ده سال ف.یلتر.ینگ به من می‏گوید، در ایران حتما سایت‏های اجتماعی و تبادل افکار مثل فرندفید، اورکات یا فیس‏بوک خطرناک‏تر از سایت‏های پ.ورن.و هستند.
آخر اوّلی‏ها هنوز یک ماه نشده مسدود می‏شوند و دوّمی‏ها سال‏ها بسته نمی‏شوند.
October 11, 2008 | شنبه 20 مهر 1387
Õدو لب کوچک
برف که تند می‏شود، دست یخ کرده‏اش را میان دستم می‏فشارم.
زل می‏زنم به چشمان خمارش و منتظر می‏مانم تا حرف دلش را بزند.
نمی‏تواند.
دعا می‏کنم تا به کوچه‏ی تاریکی برسیم و خودم بی‏هیچ شتابی حرف دلش را با لبان داغم از میان دو لب کوچکش بیرون بکشم.

October 10, 2008 | جمعه 19 مهر 1387
Õهیچکس برایت شعری نمی‏خواند
این روزها در کافه‏ها کسی برای کسی شعر نمی‏خواند، دیگر سر هیچ میزی شمع روشن نمی‏کنند و در خیابان هیچکس به هیچکس گل سرخی هدیه نمی‏کند.
خدایا من چگونه عاشقانه زندگی کردن را خوب آموخته‏ام، تو چگونه عاشقانه مردن را به من بیاموز. آسوده باش، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی‏قرار را پی آن پرنده می‏خواند
...
خسته‏ام، خسته، ری‏را
نه من سراغ شعر می‏روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‏نگرم ری‏را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‏ام
...
باد اگر آمد
شناسنامه‏هامان برای او
باران اگر آمد
چشم‏هامان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم... ری‏را
پ.ن: سال‏هاست که ندیده‏ام هیچ دختری برای عشقش سیدعلی صالحی بخواند.

October 9, 2008 | پنجشنبه 18 مهر 1387
Õمعجزه‏ی سه‏تار
حالا مستاجر جدیدی آمده است و اتاق تو را پسرکی پانزده ساله تصاحب کرده که هر روز عصر ویولن می‏نوازد.
پیشرفت پسر بد است، بیشتر تمرین می‏کند و کمتر نتیجه می‏گیرد. بیچاره نمی‏داند که دیوارهای این اتاق به صدای سه‏تار تو اهلی شده است.

October 8, 2008 | چهارشنبه 17 مهر 1387
Õپرواز کن
تو را که به مقصد می‏رسانم شیشه‏ها را می‏دهم بالا و تا خانه با عطر تنت مست می‏کنم.
پلیس که ایست می‏دهد تا آخر آن خط سفید کنار بزرگراه را برایش بی تلو‏تلو خوردن، پرواز می‏کنم.

October 7, 2008 | سه شنبه 16 مهر 1387
Õاعتراف
اعتراف می‏کنم که پست قبلی را دوست نداشتم، هر چقدر فکر می‏کنم یادم نمی‏آید کدام صبح بود، با که بود و یا کجا بود.
تنها چیزی که یادم است بدن عریانیست که آرام خوابیده و دستان کنجکاو من که از کشف کردن پستی و بلندی‏های تنش سیر نمی‏شد.
October 7, 2008 | سه شنبه 16 مهر 1387
Õصبح جمعه
شب جمعه شب خوبی است اما چرا هیچکس از لذت صبح‏های جمعه نمی‏گوید؟
October 6, 2008 | دوشنبه 15 مهر 1387
Õلایک فرندفید
این روزها وبلاگ‏نویس‏ها در فرندفید عاشق می‏شوند، با یک دوست فرندفیدی ازدواج می‏کنند، مراسم ازدواج‏شان را لحظه به لحظه در فرندفید گزارش می‏کنند.
خیلی زود با یک رفیق فرندفیدی دیگر روی هم می‏ریزند و وقتی از همسر فرندفیدی قبلی‏شان جدا شدند تازه می‏فهمند که او هم با یک فرندفیدی دیگر رابطه داشته است.
لایک ایکیوسان، لایک تکنولوژی، لایک عشق.

October 5, 2008 | یکشنبه 14 مهر 1387
Õتفاوت زن و مرد
تفاوت دخترها و پسرها در این است:
پسرها احمق به دنیا می‏آیند ولی دخترها احمق از دنیا می‏روند.
October 4, 2008 | شنبه 13 مهر 1387
Õساز مقدس است
دخترک مثل سه‏تار بود، برای یک نفر زیاد و برای دو نفر کم بود.
October 3, 2008 | جمعه 12 مهر 1387
Õبازگشت
گاهی لازم است روزه‏ی سکوت گرفت، گاهی باید گوش داد و فقط نگاه کرد.
<< September 2008            November 2008 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share