Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< October 2008    November 2008     December 2008 >>
November 30, 2008 | یکشنبه 10 آذر 1387
Õدوست پسر داشتن
دوست‏پسر داشتن (به معنای داشتن یک مرد و نه دوست شدن با او) لیاقت و شجاعت می‏خواهد و لاغیر.
دنیای پسر‏ها آنقدر کوچک و ساده است که هر معجزه‏ی بزرگ و هیجان‏انگیزی، خیلی سریع تکراری و خسته‏کننده می‏شود، پس ماندن در زندگی یک مرد هزاران بار سخت‏تر از به دست‏آوردنش است.
November 30, 2008 | یکشنبه 10 آذر 1387
Õدوست دختر داشتن
دوست‏دختر داشتن (به معنای دوست شدن با یک زن و نه ماندن با او) شانس می‏خواهد و لاغیر.
دنیای دخترها آنقدر بزرگ و شگفت‏انگیز است که هر ناممکنی در آن امکان‏پذیر می‏شود، حتی دوست‏شدن با پسری که هیچ‏ نکته‏ی هیجان‏انگیزی در وجودش ندارد.

November 29, 2008 | شنبه 9 آذر 1387
Õتفرقه بینداز و حکومت کن
انگلیسی‏ها هرچه ضرر رساندند به کنار، یک خسارت بزرگ هم به یادگار گذاشتند. سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن را از پایه و اساس به ایرانیان آموزش دادند.
سیاستی که سال‏هاست هم در داخل ایران جواب می‏دهد و هم در خارج از ایران جواب داده است.
November 28, 2008 | جمعه 8 آذر 1387
Õچند می‏فروخت؟
عشقش رو چند خریدی رفیق؟
قلبش که ارزشی نداشت، جسمش رو امّا مفت خریدم.
November 27, 2008 | پنجشنبه 7 آذر 1387
Õدرست بوسیدن
خوب حرف زدن یک هنر است امّا خوب بوسیدن یک معجزه است.
November 27, 2008 | پنجشنبه 7 آذر 1387
Õبیماری وبلاگستان فارسی توهم نبود
ضرب‏المثلی هست که می‏گوید: مرگ خوب است البته برای همسایه. پ.ن: خوب که مسابقه‏ی دویچه‏وله است، اگر جایزه‏ی اسکار بود چه می‏کردید؟
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس، سکانس ششم
پیش.نوشت: امیر یونس تنها دوست ایرانی من در غربت بود، دانشجوی معماری دانشگاه ژنو.
امیر یونس در کلوپ مشغول رقص: جووون، عجب دختر س.ک.س.یه!
من: اینقدر بلند نگو می‏فهمه.
امیر یونس: آخه این خارجیه از کجا می‏فهمه س.ک.س.ی یعنی چی!
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس، سکانس پنجّم
امیر یونس نیمه شب در حال یخ زدن پشت در خانه من.
من: اینجا چه می‏کنی این موقع؟
امیر یونس: آدلاید (دوست دختر امیر یونس) از خونه‏اش بیرونم کرد!
من: تو این سرما؟ آخه چرا؟
امیر یونس: نمی‏دونم، رفت مسواک بزنه، من داشتم کانال س.ک.س.ی نگاه می‏کردم یکدفعه ارضاء شدم وقتی آدلاید اومد دید، گفت پاشو گمشو بیرون!
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس، سکانس چهارم
من: صورتت چرا زخم شده؟
امیر یونس: دوست دختر جدیدم با آباژور زد تو صورتم.
من: مرض داره مگه، چرا زد آخه؟
امیر یونس: نمی‏دونم، رفتیم حمام، من شستمش بعد نمی‏دونم چرا پوستش به این مایع ضدعفونی کننده حساسیت نشون داد!
من: ضدعفونی کننده واسه چی؟
امیر یونس: من که هنوز درست نمی‏شناسمش، از کجا معلوم دختره خیابونی نباشه؟
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس سکانس سوّم
داخل دانشگاه در حال جدا کردن امیر یونس از دختر هم‏کلاسی: امیر یونس چرا اینجوری می‏کنی چرا زیانگ بیچاره رو هل میدی؟
امیر یونس: این دختره‏ی چینی می‏خواد هممون رو مریض کنه!
من: مریض؟
امیر یونس: آره مگر خبر نداری، میگن چین سارس اومده!
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس، سکانس دوّم
امیر یونس داخل مترو در حال تنه زدن به یک پسر سیاه‏پوست: گمشو اونور آفریقایی!
من: امیر یونس این چه حرفیه؟ می‏فهمه ناراحت می‏شه.
امیر یونس با یک قیافه حق به جانب: حرفی می‏زنی‏ها! من به فارسی فحشش دادم از کجا می‏فهمه آفریقا یعنی چی!
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õامیر یونس، سکانس اوّل
پیش.نوشت: امیر یونس تنها دوست ایرانی من در غربت بود، دانشجوی معماری دانشگاه ژنو.
امیر یونس: بابا نیول کیه؟
من: کی؟
امیر یونس: همین پیرمرده که عید به عید میاد در خونه آدلاید اینا (آدلاید دوست دختر جناب امیر یونس بود).
November 26, 2008 | چهارشنبه 6 آذر 1387
Õپسرها اینگونه مرد می‏شوند
دکتر به دخترک‏ یک ماه استراحت کامل داده است.
حالا پسر قصه‏ی ما شب‏های زیادی را روی مبل تنها صبح می‏کند. آری عزیزم، مرد شدن اصلا ساده نیست.
November 23, 2008 | یکشنبه 3 آذر 1387
Õهرکسی از ظن خود شد یار من
کاش مجسمه‏ای از حسین درخشان بر در فرندفید نصب می‏گردید شاید درسی می‏شد برای وبلاگستان فارسی.
ببینند و عبرت بگیرند که دوستان دیروز (لایک زنندگان امروز) و چاپلوسان متملق، چگونه یک روز او را ابولبلاگر (پدر وبلاگ‏نویسی) می‏خواندند و امروز برای گرفتار شدنش جشن گرفته‏اند. پ.ن: هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.
November 22, 2008 | شنبه 2 آذر 1387
Õخنده ندارد
مهمترین دلیل علاقه‏ی جوانان ایرانی به خود ار.ضا.یی، شاید عدم موفقیت ایرانیان در کارهای گروهی است.
November 22, 2008 | شنبه 2 آذر 1387
Õچرا و به چه دلیل
چرا نابغه‏ها، احمق هستند یا چرا احمق‏ها همیشه نابغه می‏شوند؟
November 21, 2008 | جمعه 1 آذر 1387
Õهیچکس نمی‏فهمد
سخت است که حرفت را نفهمند، سخت‏تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند.
پ.ن: حالا می‏فهمم که خدا چه زجری می‏کشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده‏اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده‏اند.
November 19, 2008 | چهارشنبه 29 آبان 1387
ÕSecret Love
همیشه یک جای کار می‏لنگد، قبل‏ترها مشکل‏ پدرش بود، این روزها شوهرش.
November 18, 2008 | سه شنبه 28 آبان 1387
Õیک عاشق واقعی
پسرک عاشق شد، قسم خورد دل به کسی نبندد. روزها به یاد دخترک شعر عاشقانه می‏نوشت و شب‏ها را تا صبح در آغوش فاح.شه‏ها سر می‏کرد.
پسرک عاشقی منطقی بود، هرگز عشق را با هوس قاطی نمی‏کرد.
November 18, 2008 | سه شنبه 28 آبان 1387
Õپسر جهنمی
لقب اهدایی یک خواننده ناشناس به وبلاگ مطرود: ضد قهرمان وبلاگستان.
پ.ن: یک مینیمال موفق در سه کلمه.
November 17, 2008 | دوشنبه 27 آبان 1387
Õوقتی تشنه هستی
عشق مثل آب چشمه می‏مونه، وقتی روحت تشنه است نه آبجوهای طلایی رنگ اروپایی سیرابت می‏کنه و نه پپسی برنزه‏ی اصل آمریکایی.
حتی عرق بیدمشک نسترن وطنی هم دوای عطش تو نیست، فقط یک لیوان آب روح خسته‏ات رو آرامش می‏بخشه. به روانی و زلالی عشق معشوقه.
November 16, 2008 | یکشنبه 26 آبان 1387
Õنسل امروز
خواهرزاده‏ام با تعجب می‏گوید: اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ؟
با خنده برایش می‏خوانم: الف زیر ب، ماشین بی‏ام‏و.
چشم‏هایش را گرد می‏کند: بی‏ام‏و نه بی‏سواد، بی‏ام‏دبلیو
November 16, 2008 | یکشنبه 26 آبان 1387
Õچقدر دوستم داری
می‏پرسد: چندتا دوستم داری؟
می‏گویم: یکی بیشتر از تمام ستارگان آسمان.
اخم می‏کند: از عشق‏های تخیلی خوشم نمی‏آید.
November 15, 2008 | شنبه 25 آبان 1387
Õمثلث برمودا
قلب تو شبیه مثلث برمودا است، مردان زیادی برای کشف کردنش آمدند و هرگز از این سفر بازنگشتند.
November 15, 2008 | شنبه 25 آبان 1387
Õاحمق‏ها به بهشت نمی‏روند
فقر فرهنگی یعنی وبلاگ‏نویسی که تمام هنرش را به کار می‏گیرد تا همه بفهمند یک سیگاری است.
فقر شعور یعنی مخاطبی که آن مطلب را می‏خواند و به‏به و چه‏چه می‏کند.
November 14, 2008 | جمعه 24 آبان 1387
Õمی‏خواستیم الگو باشیم
ابتدا قرار بود انقلاب به کشورهای همسایه صادر کنیم، بعد از سی سال پیشرفت کرده‏ایم، دختر صادر می‏کنیم.
November 14, 2008 | جمعه 24 آبان 1387
Õوالس
چرا ایرانی‏ها فکر می‏کنند حتی در جشن فارغ‏التحصیلی دانشگاه هم میشه باباکرم رقصید؟

November 13, 2008 | پنجشنبه 23 آبان 1387
Õشب سرد زمستان
شب سرد زمستان را کسی می‏فهمد که دیگر آغوش گرمی برای پنهان شدن نداشته باشد.
November 12, 2008 | چهارشنبه 22 آبان 1387
Õو خدایی که بزرگ است
و خدایی که خودش هرگز عاشق نشده بود امّا بندگانش را عاشق‏پیشه خلق کرد.
November 11, 2008 | سه شنبه 21 آبان 1387
Õجسم و روح
یک شب برای شناختن جسم معشوقه کافی است، امّا گاهی یک عمر برای شناختن روح معشوقه کفایت نمی‏کند.
November 10, 2008 | دوشنبه 20 آبان 1387
Õتو هم با گذشته‏ها گذشتی
می‏گوید: می‏آیم و درست می‏شویم مثل گذشته‏ها. می‏گوید: فراموش کن، گذشته‏ها گذشته.
می‏گویم: بله، گذشته‏ها گذشته و برای همین نمی‏خواهم فراموش کنم و تو بیایی و درست بشود مثل گذشته.
November 10, 2008 | دوشنبه 20 آبان 1387
Õبه سوی آینده
اگر جامعه‏ی ایرانی قبول کند که تمدّن‏پذیر نیست، یک قدم اساسی به سوی پیشرفت برداشته‏ است.
November 8, 2008 | شنبه 18 آبان 1387
Õبا خودت زمزمه کن
و عاشقانی که برای معشوقه به جای شعر حافظ، آهنگ رپ می‏خوانند.
November 6, 2008 | پنجشنبه 16 آبان 1387
Õخاطره‏ها هم می‏میرند
وقتی او نبود، دیگر هیچکس از من یادی نکرد، او که رفت حتی خدا مرا در آغوش نگرفت.
باور کن مرگ هم فقط به خوشبخت‏ها سر می‏زند.
November 5, 2008 | چهارشنبه 15 آبان 1387
Õاشتباه گفتم
آدم خوبی است، دوستم دارم، نه اشتباه گفتم، عاشق من است.
مشکلی نیست جز اینکه من عاشقش نیستم، نه اشتباه گفتم حتی دوستش هم ندارم.
این نیز بگذرد.
November 4, 2008 | سه شنبه 14 آبان 1387
ÕMatroud Hossein Obama
به یاد مارتین لوترکینگ، به افتخار ملکوم ایکس
Change, We Can Believe In به شما می‌گویم امروز که ‌ای دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتی است اما من نیز رویایی دارم. من رویایی دارم که عمیقاً ریشه در رویای آمریکایی دارد.
من رویایی دارم که در آن روزی این ملت به پا می‌ایستد و زندگی را با معنای حقیقی این اصل اعتقادی‌اش آغاز می‌کند: «ما این حقیقت را بدیهی می‌شماریم که همه انسان‌ها برابر خلق شده‌اند.»
من رویایی دارم که در آن روزی بر تپه‌های گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، می‌توانند در کنار برده‌داران پیشین دور یک میز که میز برادری است بنشینند.
من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می‏سی‏سی‏پی که اینک در آتش بی‌عدالتی و سرکوب شعله‌ور است به بهشت آزادی و عدالت تبدیل می‌شود.
من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت‏شان داوری خواهند شد. من امروز رویایی دارم. من رویایی دارم که در آن روزی در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه‌هایی چون آشتی و الغای تبعیض به سختی از زبان او شنیده می‌شود، آری آنجا در آلاباما در یک روز واقعی، پسران و دختران کوچک سیاه می‌توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز رویایی دارم. من رویایی دارم که در آن روزی هر مغاکی بلندی می‌گیرد، هر کپه انباشته‌ای کوتاه می‌شود، زمین‌های ناهموار صاف می‌شوند، راه‌های کج راست می‌شوند، عظمت پروردگار آشکار می‌شود و همه انسان‌ها او را در کنار خود می‌یابند.
" قسمتی از سخنرانی تاریخی مارتین لوتر کینگ"
November 4, 2008 | سه شنبه 14 آبان 1387
Õتک رنگ
زیباترین رنگ دنیا، بازتاب رنگ نارنجی شومینه‏ در چشمان خاکستری اوست.

November 3, 2008 | دوشنبه 13 آبان 1387
Õباور نمی‏کنم
چه کسی باور می‏کند شب‏ها، آن چشم‏های درشت بازیگوش اینطور کودکانه خمار شود.
November 2, 2008 | یکشنبه 12 آبان 1387
Õاغراق‏آمیز
و زنانی که توانایی‏های شوهرشان را به رخ دوست پسرشان می‏کشند.
November 1, 2008 | شنبه 11 آبان 1387
Õسرزمین طلایی
احمق‏ها در آرزوی رفتن به سرزمین رویاهای طلایی هستند.
عاقل‏ها منتظر فرصت مناسب در سرزمین شانس‏های طلایی هستند.
November 1, 2008 | شنبه 11 آبان 1387
Õشرایط یک لژیونر موفق
برای موفقیت در خارج از ایران حداقل باید، یک شرط از این سه شرط را دارا بود:
نخبه‏ی علمی بودن،
مولتی میلیونر بودن،
و یا یک فاح.ش.ه‏ی متفاوت بودن.
اگر هیچ‏کدام از این سه توانایی را ندارید، بهتر است فکر رفتن را از سرتان بیرون کنید و یا زودتر به وطن برگردید.

<< October 2008            December 2008 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share